
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر (ترانه): هجرت
▨ شاعر: شهیار قنبری
▨ با صدای: شهیار قنبری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
(ما)با سقوط دستای تو
در تنم چیزی فرو ریخت
هجرتت اوج ِ صدامو
از فراز ِ شاخه آویخت
ای زلالِ سبزِ جاری
جای خوب ِ غسل ِ تعمید
بی تو باید مُرد و پژمرد
زیر ِ خاک ِ باغچه پوسید
فصلی که من با تو ما شد
فصل ِ سبز ِ خواهش ِ برگ
فصلی ما بی تو من شد
فصل ِ خاکستریِ مرگ
تو بگو جز تو کدوم رود
ناجی ِ لبتشنگی بود؟
جز تو آغوش ِ کدوم باغ
سایهگاه ِ خستگی بود
بی تو باید، بی تو باید
تا نفس دارم ببارم
من برای گریه کردن
شونه هاتو کم میآرم
چشم تو با هقهق من
با شکستن آشنا نیست
این شکستن بیصدا بود
هر صدایی که صدا نیست
ای رفیق ِ ناخوشیها
این خوشی باید بمیره
جز تو همراهی ندارم
تا شب از من پس بگیره
با تو بدرود ای مسافر
هجرت تو بی خطر باد
پُر تپش باشه دلی که
خون به رگهای تنم داد
فصلی که من باتو ما شد
فصل سبز خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد
فصل خاکستری مرگ
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: با نسیم صبا
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
میخواست ز من باد صبا دوش پیامی
تا چون گذرد عرضه کند بر لب بامی
گفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب!
جز آن که بگویم که رسانیش سلامی
ور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد!
گویی که بر او میگذرد صبحی و شامی
حیرتزده از دام سپید و سیه عمر
چون مرغ شکیباست که افتاده به دامی
افسوس! هنوزش قفس تن نشکسته است
او نیز به تنگ است از اینگونه دوامی
چون غنچه فرو برده سر خود به گریبان
چون تیغ نهان گشته به تاریک نیامی
وآن بلبل خوشلهجه که پیوسته همیخواند
اکنون دو بهار است که ناگفته کلامی!
هرچند دگر زندگیاش نیست نمردهست
بر سرحد این هر دو گرفتهست مقامی
زنده است؛ اگر زنده توان خواند و توان گفت
آن را که بود رنج قعودی و قیامی!
مرده است؛ اگر مرده توان گفت و توان خواند
آن را که نه اندیشهی ننگ است و نه نامی!
در دیدهی او کار جهان مسخره آید
گر مسخرهای باشد در بند نظامی
امروز بدین نکته رسیده است که گیتی
نه عیش تمامیست نه اندوه تمامی!
رویای فریبندهی لرزان دروغیست
چه در بر شاهی و چه در پیش غلامی!
نوشین عسلی دارد آمیخته با زهر
با قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی!
تلخ است به هر حال همه کام و دهانها
چون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی!
تو خرم و خوش باش؛ که گر هیچ خوشی هست
آن راست که نشناخت حلالی ز حرامی!
ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزد
کز وی برسد یا نرسد مرد به کامی!!
گر من نه به شادی گذراندم همهی عمر
ای آنکه به شادی گذراندیش! کدامی؟
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
دوازدهم تیرماه ۱۳۲۳ - شیراز
از کتاب: اشک معشوق صفحهی۳۱۳
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: آواز کرک
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
بَده … بَد بَد
چه امیدی؟… چه ایمانی؟…
کَرَک جان خوب میخوانی
من این آواز پاکت را در این غمگینخرابآباد
چو بوی بالهای سوختهات پرواز خواهم داد
گَرَت دستی دهد با خویش، در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را
ولیکن دل به غم مسپار
کَرَک جان! بندهی دم باش
بَده … بَد بَد
ره هر پیک و پیغام و خبر بستهست
نه تنها بال و پر، بالِ نظر بستهست
قفس تنگ است و در، بستهست
کَرَک جان! راست گفتی، خوب خواندی، نازِ آوازت
من این آوازِ تلخت را
بَده … بَد بَد …
دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند!
و حتی دلنشینآوازِ جفتِ تشنهی پیوند
من این غمگینسرودت را
هم آوازِ پرستوهای آهِ خویشتن، پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بَده … بَد بَد … چه پیوندی؟ چه پیمانی؟
کَرَک جان! خوب میخوانی
خوشا با خود نشستن، نرمنرمک اشکی افشاندن
خوشا پیمانهای دور از حریفانِ گرانجانی
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به م. امید
از دفتر شعر زمستان
منتشر شده به سال ۱۳۳۵
ــــــــــ
پینوشت: شعر در نسخهی چاپ شده، با نسخهی این خوانش، کم وبیش تفاوتهایی دارد
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: غم ِ دل
▨ شاعر: مشفق کاشانی
▨ با صدای: مشفق کاشانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گره خورده چون نی، نوا در گلویم
که با جان بنالم که با دل بمویم
نیستانی از ناله در سینه دارم
جدا از نیستان، نواخوان ِ اویم
غباری نشسته به هر رهگذارم
غریبی پر افشانده بر خاک ِ کویم
حبابی تهیمانده از خود، بر آبم
غریقی به گرداب ِ حیرت فرویم
نه دستی که از آستینی بر آرم
نه پایی که بر آستانی بپویم
نه آهی که بر آسمانی بر آرم
نه اشکی که زَنگار از دل بشویم
در این وَرطه از خویشتن ناگزیرم
بر این لُجّه، افتاده از های و هویم
گذشت از سرم آب؛ این سرگذشتم
شده نقش بر آب این آرزویم
اگر دامنش روزی آید به دستم
غم ِ دل بگویم، غم ِدل بگویم
▨
عباس کیمنش مشهور به مشفق کاشانی
متخلص به مشفق
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ شعر: حسرت همیشگی (ناگهان زود دیر میشود)
▨ شاعر: قیصر امینپور
▨ با صدای: قیصر امینپور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظۀ عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود.
▨
قیصر امینپور
از دفتر شعر «گلها همه آفتابگردانند»
بهمن ۱۳۶۹
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام قطعه: به سوی ما بیا
▨ شاعر: فروغ فرخزاد
▨ با صدای: فروغ فرخزاد
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
و تو ای فراموش شدهی روزها
که خویشتن را به قرمز ملبس میسازی
و به زیور های زر میآرایی
و چشمان خود را به سرمه جلا میدهی
به یاد آور که خود را عبث زیبایی دادهای
به سبب آوازی در بیابان بیراه
و یارانت که تو را خوار شمردهاند
وای بر ما
زیرا که روز رو به زوال نهاده است
و سایههای عصر دراز میشوند
و هستی ما چون قفسی که پر از پرندگان باشد
از نالههای اسارت لبریز است
و در میان ما کسی نیست که بداند
که تا به کِی خواهد بود
موسم حصاد گذشت و تابستان تمام شد
و ما نجات نیافتیم
مانند فاخته برای انصاف مینالیم و نیست
انتظار نور میکشیم و اینک، ظلمت است
و تو ای نهر سرشار که نفس مهر تو را میراند
به سوی ما بیا
به سوی ما بیا
▨
فروغ فرخزاد
ـــــــــــــ
پینوشت اول: این قطعه، شعر و دکلمه فروغ فرخزاد است در فیلم مستند «خانه سیاه است». فروغ در توضیح گفته که این شعر/تکگوییها با الهام از عهد عتیق، سروده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر (ترانه): حادثه
▨ شاعر: اردلان سرفراز
▨ با صدای: اردلان سرفراز
▨ موسیقی پسزمینه: Olafur Andres
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی؟ خواب و سرابی؟
گفتی که منم با تو، ولیکن تو نقابی، اما تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی؟ تو کجایی؟
گفتی که طلب کن تو مرا، تا که بیابی
چون همسفرِ عشق شدی، مردِ سفر باش
هم منتظرِ حادثه هم فکرِ خطر باش
هر منزلِ این راه بیابان هلاک است
هر چشمه سرابیست که بر سینهی خاک است
در سایهی هر سنگ اگر گل به زمین است
نقشِ تنِ ماریست که در خوابِ کمین است
در هر قدمت خار، هر شاخه سرِ دار
در هر نفس آزار؛ هر ثانیه صد بار
چون همسفرِ عشق شدی، مردِ سفر باش
هم منتظرِ حادثه هم فکرِ خطر باش
گفتم که عطش میکُشدم در تبِ صحرا
گفتی که مجوی آب و، عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چشمهای آنجاست
گفتی: چو شدی تشنهترین، قلبِ تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطهی آغاز؟
گفتی که تویی تو، خود پاسخِ این راز
در خویش سفر کردم و از خویش بریدم
در راهِ سفر هرچه بلا بود کشیدم
با حیرتِ بسیار، ولی از تو شنیدم:
این راه کی طی شد، پایان ِ سفر نیست
شش منزلِ دیگر، در راهِ تو باقیست
گفتی که چهار است سفرهای تو، هشدار!
بارِ تو به یکبار رسیدن، نشود بار
چون همسفرِ عشق شدی، مردِ سفر باش
هم منتظرِ حادثه هم فکرِ خطر باش
▨
شاعر: اردلان سرفراز
آهنگساز: فرید زلاند
تنظیم کننده: آندرانیک آساتوریان
خواننده: داریوش
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: غربت
▨ شاعر: منوچهر آتشی (سرنا)
▨ با صدای: منوچهر آتشی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــ
در کوره راه ِ گندم
آن جفت شادبال ِ سبک پا را میبینی؟
آن جفت ِ بال در بال
که در گذار ِ خود
گلبرگهای سرخ شقایق را
مثل هزار گلهی پروانه
از خواب ِ سرخ ِ رنگ
بیدار میکنند؟
آن زائران مشهد ِ دیدار
آن آهوان رعنا
آن جفت پارسا را میبینی؟
اینجا ولی هنوز
از انبوه وهم خویش
چشم مرا به حیرت میکاوی
و در کویر دور نگاهم
طرحی به جز گریز نمییابی
▨
شعر غربت
از دفتر شعر آواز خاک
منتشر شده در سال ۱۳۴۶
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: اعتراف
▨ شاعر:رضا براهنی
▨ با صدای: شاعر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــ
چون شیشهای شکسته
پراکنده
از آسمان ِ آبی سوزنده
بر روی ریگهای بیابانها
از من شکستهتر کسی آیا
هست؟
وان چشمهای میخی زیباشان
باور نمیکنند مگر،
روزی
من سطح آینهای بودم
که گیسوان لیلی و لیلیها
در جادههای رنگی تاریخی
از من بسوی بادیه جاری بود؟
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
باور نمیکنند مگر،
روزی،
بر من که سطح آینهای بودم
- چون چشمهای خنک، به زمان صبح -
آن کاروان نافهی آهوها
چون عابدان به سجده میافتادند؟
باور نمیکنند مگر،
روزی
غضروف پنجههای کبوترها
بر من که سطح آینهای بودم
پروانهسان به رقص میآغازید؟
و جفت
جفت محرم خود را
میجست
در من که سطح آینهای بودم؟
بسیار گشنه بودم،
تصویرهایی از همهجا در خود
انبار کرده بودم،
و مثل ماده آهوی آبستن
که فکر بچه آهوی خود باشد
سنگینتر از همیشه براهم رفتم
آیا
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمیآرند؟
قرنی؟
نه!
قرنهایی
بر من گذشته است
پوسیدگی
- باد پلید و سرخ، وزیدهست -
وین جنگل نگار نشینان را
با یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،
پوسانده است
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمیآرند
ای دوست!
آن دستهای کوچک عاشق را
بر روی پلکهای کسی دیگر بگذار،
زیرا،
اکنون چو تازیانه فرو میآیند
و آن مخمس زیبا را
- انگشتهای ناب بلندت را -
تعویذ بازوان کسی دیگر کن!
زیرا،
هنگام اعتراف رسیده ست:
ارواح شوم آینهها را
من
احضار کردهام
و اعتراف وحشت از شب را
آغاز کردهام:
در روز و روزگاری،
که مردم قلمرو وحشت
همچون کبوتران مهاجر بودند،
و خانهی خودم،
تبعیدگاه قلب خودم بود
من خویش را،
بر روی صفحهها متلاشی کردم:
گاهی، چو خرده نانی،
بر سفرههای خالی کفترها،
بسیار بار، اما،
چون شیشهای شکسته
پراکنده
بر روی ریگهای بیابانها
از من شکستهتر کسی آیا هست؟
پروی َزنان آبی و ناب ستارگان
آیا مرا به یاد نمی آرند؟
وان چشم های میخی زیباشان
باور نمیکنند مگر
روزی
من (مثل) سطح آینهای بودم
که گیسوان لیلی و لیلیها
در جادههای رنگی تاریخی
از من به سوی بادیه جاری بود؟
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
باور نمیکنند مگر
روزی
بر من که سطح آینهای بودم
- چون چشمهای خنک، به زمان صبح -
آن کاروان نافهی آهوها
چون عابدان به سجده میافتادند؟
باور نمیکنند مگر
روزی
غضروف پنجههای کبوترها
بر من که سطح آینهای بودم
پروانهسان به رقص میآغازید؟
و جفت
جفت محرم خود را
میجست
در من که سطح آینهای بودم؟
بسیار گشته بودم
تصویرهایی از همهجا در خود
انبار کرده بودم
و مثل ماده آهوی آبستن
که فکر بچه آهوی خود باشد
سنگینتر از همیشه به راهم رفتم
آیا
پرویزَنان آبی و ناب ِ ستارگان
دیگر مرا به یاد نمیآرند؟
قرنی؟
نه!
قرنهایی
بر من گذشته است
پوسیدگی
- باد پلید و سرخ، وزیدهست -
وین جنگل نگارنشینان را
با یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،
پوسانده است
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمیآرند
ای دوست!
آن دستهای کوچک عاشق را
بر روی پلکهای کسی دیگر بگذار
زیرا
اکنون چو تازیانه فرو میآیند
وان ((مرمر)) مخمس زیبا را
- انگشتهای ناب بلندت را -
تعویذ بازوان کسی دیگر کن!
زیرا،
هنگام اعتراف رسیده ست:
ارواح شوم آینهها را
احضار کردهام
و اعتراف وحشت از شب را
آغاز کردهام:
در روز و روزگاری
که مردم ِ قلمرو ِ وحشت
مثل کبوتران مهاجر بودند
و خانهی خودم
تبعیدگاه قلب خودم بود
من خویش را،
بر روی صفحهها متلاشی کردم:
گاهی، چو خرده نانی
...
▨
دکتر رضا براهنی
از دفتر مصیبتی زیر آفتاب
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: دوستی (دل من دیر زمانیست که میپندارد)
▨ شاعر: فریدون مشیری
▨ با صدای: فریدون مشیری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
دل من دیر زمانی است که می پندارد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقهی ترد ِ ظریفی دارد
بیگمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقهی نازک را، دانسته بیازارد
در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن، هر رفتار
دانههایی است که میافشانیم
برگ و باری است که میرویانیم
آب و خورشید و نسیماش مهر است
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آن چنان با تو درآمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بینیازت سازد، از همهچیز و همهکس
زندگی، گرمی دلهای به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد، همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانهها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج میباید کرد
رنج میباید برد
دوست میباید داشت
با نگاهی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از یاری، غمخواری
بسپاریم به آواز بلند؛
شادی ِ روی ِ تو
ای دیده به دیدار ِ تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر ِصحبت دوست
تازه
عطرافشان
گلباران باد
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
From the publisher's feed
شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.
ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر…
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

7,893 Listeners

2,074 Listeners

1,068 Listeners

1,156 Listeners

424 Listeners

14 Listeners

56 Listeners

490 Listeners

2,997 Listeners

17 Listeners

25 Listeners

46 Listeners

46 Listeners

0 Listeners