شعر با صدای شاعر

شعر با صدای شاعر

By Schahrouz KabiriSociety & CultureArtsHistory
Download on the App Store

شعر با صدای شاعر episodes

  • رضا براهنی | از هوش می

    ▨ نام شعر: از هوش می

    ▨ شاعر:رضا براهنی

    ▨ با صدای: شاعر

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    __________

    معشوقِ جان، به بهار آغشته‌ی منی

    که موهای خیس‌ات را خدایان بر سینه‌ام می‌ریزند و مرا خواب می‌کنند

    یک روزَمی که بوی شانه‌ی تو خواب می‌بَردم

    معشوقِ جان، به بهار آغشته‌ی منی تو شانه بزن

    هنگامه‌ی منی

    من دست‌های تو را با بوسه‌هایم تُک می‌زدم

    من دست‌های تو را در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌ام

    تو در گلوی من مخفی شدی

    صبحانه‌ی پنهانی منی وقتی که نیستی

    من چشم‌های تو را هم در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌ام

    نَحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی

    آواز من از سینه‌ام که بر می‌خیزد از چینه دانم قوت می‌گیرد

    می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم تو خواندنِ منی

    باران که می‌وزد سوی چشمانم باران که می‌وزد باران که می‌وزد، تو شانه بزن! باران که می…

    یک لحظه من خودم را گم می‌کنم نمی‌بینمَم

    اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم، نمی‌بیننمَم

    معشوق جان به بهار آغشته‌ی منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینمم

    آهو که عور روی سینه من می‌افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او، او او که آ او او تو شانه بزن!

    و بعد شیر آب را می‌افشاند بر ریش من و عور روی سینه‌ی من او او می‌افتد

    و شیر می‌خورد می‌گوید تو شیر بیشه بارانیِ منی منی و می‌افتد

    افتادنی که مرا می‌افتد هنگامه منی هنگامه منی که مرا می‌افتد

    آغشته‌ی منی معشوق جان به بهار آغشته‌ی منی تو شانه بزن

    اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم

    می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم می‌خوانم

    خونم را بلند می‌کنم به گلوگاهم می‌خوانم خونم را مثل آوازی می‌خوانم

    نحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی

    اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمی‌بینمم من هم نمی‌خوابانمم

    زانو بزن بر سینه‌ام تو شانه بزن

    پاهای تو چون فرق باز کرده از سرِ زیبایی به درون برگشته بر سینه‌ام تو شانه بزن زانو!

    من پشت پاشنه‌هایت را چون میوه‌ی دوقلو می‌بوسم می‌بوسم

    هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه می‌خوابانم بیدار می‌شوی می‌خوابانم

    ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینمم

    با وسعت نگاه بر گشته به دورن، به درون برگشته، تا ته ببین تو شانه بزن

    اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم نمی‌بینمم اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو

    من هیچگاه نمی‌خوابم از هوش می‌روم

    دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می‌روم

    افتادنی که مرا می‌افتد هنگامه‌ی منی که می‌افتد معشوق جان به بهار آغشته‌ی منی، منی، منی که مرا می‌افتد

    و می‌روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می…

    ▨

    تهران چهار صبح ۱۳۷۲/۹/۲۸

    این شعر را به دوست هنرمندم، احمد وثوق احمدی، تقدیم میکنم که چان مطلب را گرفته است

    ر.ب



    ۸۴ از کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • شهریار | دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

    ▨ نام شعر: دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

    ▨ شاعر: شهریار

    ▨ با صدای: شهریار

    ▨ پالایش و تنظیم این شعر: شهروز

    ___________

    دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت

    شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت


    در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

    اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت


    ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار

    به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت


    بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه

    نمی‌رمد مگر از توتیای گرد سیاهت


    بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست

    تویی که سوده کمربند کهکشان کلاهت


    جمال چون تو به چشم نگاه پاک توان دید

    به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت


    در انتظار تو می‌میرم و در این دم آخر

    دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت


    اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک

    اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت


    تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش

    که روی ماه سیه می‌کند به دوده آهت


    کنون که می‌دمد از مغرب آفتاب نیابت

    چه کوه‌های سلاطین که می‌شود پَر کاهت


    تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی

    که سر جهاد توی و خداست پشت و پناهت


    خدا و بال جوانی نهد به گردن پیری

    تو «شهریار» خمیدی به زیر بار گناهت

    ▨

    سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی

    متخلص به شهریار 

    ـــــــــــــــــــــــــ

    *پی‌نوشت؛

    در یک بیت از این غزل، درباره جهاد صحبت شده که بنده‌ی حقیر علاقمند نبودم در پالایش من حضور داشته باشد؛ اما به رسم امانت آنرا نیز در دکلمه آوردم تا غزل بی کم و کاست به مخاطبان منعکس شود

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • حسین منزوی | شتک

    ▨ نام شعر: شتک

    ▨ شاعر: حسین منزوی

    ▨ با صدای: شاعر

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ▨ از موسیقی رویالتی فری استفاده شده

    ــــــــــــــــــــــــ

    شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌

    بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟


    هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهد سوخت‌

    ز آتشی که گرفته است در گرفتاران‌


    ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند

    که رطل‌های گران‌تر کشند میخواران‌


    دریده شد گلوی نی‌ زنان عشق‌ نواز

    به نیزه‌ ها که بریدندشان ز نیزاران‌


    زُباله‌ های بلا می‌ برند جوی به جوی‌

    مگو که آینه جاری‌ اند جوباران‌


    نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌

    که لرزه می‌ فکند بر تن سپیداران‌


    سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌

    که ره زده‌ است فریبش به باورِ یاران‌


    کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌

    در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟


    چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌

    که شب رسیده و ویران‌ ترند بیماران‌


    زبان به رقص درآورده چندش‌ آور و سرخ‌

    پُر است چنبرِ کابوس‌ هایم از ماران‌


    برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌

    مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌


    اگرچه عشق‌ِتو باری است بردنی‌، اما

    به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  • کاظم سادات اشکوری | تصویرهای بامدادی ۱۵

    ▨ نام شعر: تصویرهای بامدادی ۱۵

    ▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری

    ▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

    باران هزار بار از این بوته‌ها

    صدای خشک‌ شدن را شنیده است

    اما سکوت می‌کند این بار

    و با نسیم و تبسم

    به انتظار ِ پیک ِ مشرقی بامداد می‌ماند

    تا در حضور رودخانه و

    نوری که در کنار ِچمن‌های شُسته سرگردان است

    خاکستر ِ هوا را بشکافد

    و یال رنگ رنگی را

    بر تپه‌ی مقابل بنشاند


    باران هزار بار از این تخته سنگ‌ها

    خاطرات سفرهای سختِ درّه‌های سنگلاخی ِ کوهستانی را شنیده است

    اما درنگ می‌کند این بار

    تا باد ابرهای تازه‌نفس را

    از قله‌ها براند و با او

    بر تخته‌سنگی بنشیند

    در انتظار صبح 

    ▨

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • حمید مصدق | سیب

    ▨ نام شعر: سیب (تو به من خندیدی)

    ▨ شاعر: حمید مصدق

    ▨ با صدای: حمید مصدق

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــ

    به نظر می‌رسد که شاعر بعد از این خوانش، شعر را بازنویسی کرده و برخی از واژه‌ها را تغییر داده است و نسخه‌ی نهایی شعر، با این نسخه‌ی صوتی، کم و بیشی‌هایی دارد

    ـــــــــــــــــــــــــ

    تو به من خنديدی و نمی‌دانستی

    من به چه دلهره از باغچه‌ی همسايه

    سيب را دزديدم

    باغبان از پي من تند دويد

    سيب را دست تو ديد

    غضب‌آلوده به من كرد نگاه

    سيب ِ دندان‌زده از دست تو افتاد به خاك

    و تو رفتي و هنوز

    سال‌ها هست كه در گوش ِ من آرام‌آرام

    خش‌خش ِ گام تو تكرار كنان می‌دهد آزارم

    و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

    كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    2 min
  • محمد مختاری | از آن نیمه

    ▨ نام شعر: از آن نیمه

    ▨ شاعر: محمد مختاری

    ▨ با صدای: محمد مختاری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    _____________

    باید درست نیمه‌ی شب باشد آنجا که چشم می‌بندد او در نمک

    اکنون که چشم می‌گشایم اینجا در برفی که از صبح افقی باریده‌است

    خوابی که دیده می‌شود آن سوی زمین در این سو قطارم را می‌برد

    و همهمه سرم را انباشته است.


    کی می‌رسد؟

    چگونه پایان خواهد یافت

    این خط که بین دو حاشیه کشیده می‌شود؟


    و این زن ِ شکسته که سمت چپم نشسته

    می‌بافد یکریز رج‌هایش را

    و میله‌ها و انگشتانش زیر و رو می‌شوند در نمک و برف.


    سر برمی‌گردانم تا ایستگاه که پیشوازی یا بدرقه‌ای ندارد

    رویای وقت را تکه‌های جنگل ِ ناآشنا سوراخ‌سوراخ کرده‌است

    جسم ِسپید که نی یا نیزه‌ای گُله به گُله پوستش را کنده باشد

    تابیده است وسوسه در ذهن و ناگزیر روانم در خوابی که دیده می‌شود آن سو

    و دوره‌ی رویا را دستی می‌چیند با مقراض

    هرچند وقتی چشم برهم می‌نهم

    در صفحه‌ی سپید می‌بینم مژگان اوست که بر هم قرار گرفته‌ست


    می‌تابد

    خواب

    از ته ِ دریاچه‌های منجمد

    و باد می‌سوزاند صورتش را هرگاه از نمک بیرون می‌زند تا بیامیزد با کودکانی که سطح ِ یخ را بهانه‌ی جشن و بازی کرده‌اند

    رقصی که بازمی‌گردد تا عمق ِ بلور تا شب ِ آن سو


    آن پیکره چگونه برون مانده است و زل زده است و دعوت می‌کند؟

    انگار هرچه گم شده است آنجا در خاک

    اینجا برون می‌آید از یخ

    و شاهد زمین است

    این صورت تکیده‌ی شفاف

    با گوشواره‌ای که هنوز برق می‌زند و زخم گوشه‌ی دهانش را می‌تاباند

    که قدمت جیغش را در تنهایی معین می‌دارد

    و سرنوشتی را برش می‌زند تا این مسافر که هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنود در خوابی که دیده می‌شود آن سو


    باید درنگ می‌کردم وقتی لب‌هایم کرخت می‌شد

    سرمای تازه بازوی راستم را نیز اذیت می‌کند

    شاید سپیدی ِ بی‌آرام رامم کرده است

    انگار چیزی دارد یخ می‌زند یا نمک می‌شود دوباره


    اینجا نگاه ِ هیچ‌کس روشن نیست

    باید برای دیدار همچنان چشمان قدیمی‌ام را حفظ کنم

    و بازگردم رویا را تا آنجا که باید کم‌کم پایان پذیرد


    وهم ِسپید در تن می‌دود

    و سبزی ِ سیاه از رگه‌ها گاهی رد می‌شود

    انبوهی نگاهی که ناگهان هجوم آورده ست دیدن را هولناک کرده‌است و وسوسه ی دیدن را افزوده است

    در این زمین که از هر جایش سر برکرده است بلوط ِسپید یا مومیایی

    یا صورتی دل ـ یخ

    یا پیکره‌ای دل ـ نمک

    و چشم را می‌کِشاند تا تبدیل کند

    و این زن ِ شکسته که می‌بافد خود را یکنواخت تنها روبه‌رویش را می‌نگرد

    می‌بیند آیا هرگز مقابلش را؟ می‌تواند اصلا ببیند؟


    بیرون پنجره نگاهی‌ست که تاریکی ِ سحرگاهش را به روشنای این عصر کشانده‌است

    می‌تابد خود را بر دست راستم که کم‌کم کرخت می‌شود

    همچون نوشتنم از راست که سایه‌اش بر کاغذ دارد آرام می‌گیرد


    باید چقدر می‌نوشتم تا چشمم بیارمد؟

    باید چقدر چشم می‌گشودم، تا چشم گشاید او دوباره؟

    و این زن ِ شکسته که اکنون به شیشه چسبیده است...

    پلکم به هم می‌آید و دستم فرو می‌ماند در نقطه‌ی هنوز

    و برف حتما باز هم افقی می‌بارد

    در شیشه‌ی قطار که اکنون تاریک است.

    ▨

    محمد مختاری

    مونترال - تورنتو ، آذر و دی ماه ۱۳۷۴ 

    از مجموعه شعر وزن دنیا صفحه‌ی ۸۳

    ______________________

    این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی ۹ ماه پیش از قتل دردناک او

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • حسین منزوی | ایران صدای خسته‌ام را بشنو ای ایران

    ▨ نام شعر: ایران صدای خسته‌ام را بشنو ای ایران

    ▨ شاعر: حسین منزوی

    ▨ با صدای: حسین منزوی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ___________

    ایران! صدای خسته‌ام را بشنو ای ایران

    شِکوای نای خسته‌ام را بشنو ای ایران


    من از«دماوند»و«سهندت» قصّه می‌گویم

    از کوه‌های سربلندت قصّه می‌گویم


    از رودهایت، اشک‌های غرقه در خونت

    از رود‌رودِ«کرخه»، زاری‌های«کارونت»


    از«بیستون» کن عاشقانِ تیشه‌دارانت

    وآن نقش‌های بی‌گزند از باد و بارانت


    از دفتر فال و تماشایی که در «شیراز»

    «حافظ»رقم زد، جاودان در رنگ و در پرداز


    از«اصفهان»باغِ خزان‌نشناسی از کاشی

    از «میر» و از«بهزاد» یعنی خط و نقاشی


    از نبض بی مرگ«امیر» و، خونِ جوشانش

    که می‌زند بیرون هنوز از «فین کاشانش»


    ایران من! آه ای کتابِ شور و شیدایی

    هر برگی از تاریخ تو فصلی تماشایی (معمایی)


    فصلی همه تقدیرِ سرخ مرزدارانت

    فصلی همه تصویرِ سبزِ سر به‌دارانت


    فصل ستون‌های بلندِ «تخت جمشیدت»

    در سر بلندی برده بالاتر ز خورشیدت


    از سرخ‌جامه چون کفن‌پوشندگانِ تو

    وز خونِ دامن‌گیرِ «بابک »در رگانِ تو


    آوازِ من هر چند ایرانم! غم‌انگیز است

    با این همه از عشق؛ از عشقِ تو لبریز است


    دیگر چه جای باغ‌های چون بهشتِ تو

    ای در خزان هم سبز بودن سرنوشت تو


    در ذهنِ من ریگِ روانت نیز سرسبز است

    حتا کویرت نیز در پاییز سرسبز است


    می‌دانمت جای به مرداب اوفتادن نیست

    می‌دانمت ایثار هست و ایستادن نیست


    گاهیت اگر غمگین اگر نومید می‌بینیم

    ناچار ما هم با تو نومیدیم و غمگینیم


    با این همه خونی که از آیینه‌ات جاری است

    رودی که از زخمِ عمیقِ سینه‌ات جاری است


    می‌شوید از دل‌های ما زنگارِ غم‌ها را

    همراهِ تو با خود به دریا می‌برد ما را.

    ▨ 

    حسین منزوی

    خوانش این شعر به تاریخ نوزدهم آذرماه ۱۳۸۱ در دانشگاه زنجان انجام شده

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • هوشنگ ابتهاج | چه فکر می‌کنی؟ (زندگی)

    ▨ نام شعر: چه فکر می‌کنی (زندگی)

    ▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج( ا.سایه)

    ▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج

    ▨ موسیقی: علی عظیمی (قطعه زندگی از آلبوم عزت زیاد)

    ▨ پوستر: از ویدیوی همین قطه برداشته شده است

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــــــــــ

    چه فکر می کنی؟

    که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته‌ایست زندگی؟

    در این خراب ِ ریخته

    که رنگ عافیت از او گریخته

    به بُن رسیده

    راه بسته‌ایست زندگی؟

    چه سهمناک بود سیل ِ حادثه

    که همچو اژدها دهان گشود

    زمین و آسمان ز هم گسیخت

    ستاره خوشه‌خوشه ریخت

    و آفتاب در کبود ِ دره‌های آب، غرق شد

    هوا بد است

    تو با کدام باد می‌روی؟

    چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را

    که با هزار سال بارش ِ شبانه‌روز هم

    دل تو وا نمی‌شود

    تو از هزاره‌های دور آمدی

    در این درازنای خون‌فشان

    به هر قدم نشان ِ نقش ِ پای ِتوست

    در این درشت‌ناک ِ دیولاخ

    ز هر طرف طنین گام‌های رهگشای توست

    بلند و پست این گشاده دامگاه ِ ننگ و نام

    به خون نوشته، نامه‌ی وفای توست

    به گوش ِ بیستون هنوز

    صدای تیشه‌های توست

    چه تازیانه‌ها که با تن ِ تو تاب عشق آزمود

    چه دارها که از تو گشت سربلند

    زَهی شکوه ِ قامت ِ بلند عشق

    که استوار ماند در هجوم ِهر گزند

    نگاه کن

    هنوز آن بلند ِ دور

    آن سپیده، آن شکوفه‌زار ِ انفجار ِ نور

    کهربای آرزوست

    سپیده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

    به بوی ِ یک نفس در آن زلال دم زدن

    سِزَد اگر هزار بار

    بیفتی از نشیب ِ راه و باز

    رو نهی بدان فراز

    چه فکر می‌کنی؟

    جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ایست

    که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت

    چنان نشسته کوه، درکمین دره‌های این غروب تنگ

    که راه بسته می‌نمایدت

    زمان بی‌کرانه را

    تو با شمار گام عمر ما مسنج

    به پای او دمی‌ست

    این درنگ درد و رنج

    به سان ِ رود

    که در نشیب دره سَر به سنگ می‌زند

    رونده باش

    امید هیچ معجزی ز مرده نیست

    زنده باش

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • یدالله رویایی | دریایی‌ها ۳۳

    ▨ شعر: دریایی‌ها ۳۳

    ▨ شاعر: یدالله رویایی

    ▨ با صدای: یدالله رویایی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    ای شعرهای دریایی،

    آه، ای مسافران ِ از دریا تا من!


    از دریا:

    از سرزمین عطر و علف

    و عهدنامه و منشور،

    تا من،

    ـ تا سرزمین هیچ قرار و قرارداد ـ


    از دریا،

    از ازدحام ماهی و مروارید-

    در بستر جزیره‌های بی‌نام،

    و از قلمرو اطاعت حکام،

    تا من ـ سکوت بی‌ثمر مشتاق ـ


    آه، ای مسافران ِ از دریا تا من!


    از دریا تا من:

    از شیب پله‌های همیشه،

    در خواب‌ جاری خندق‌های آب

    و از فرازهای بی‌تغییر،

    که جلوه‌ی دفاع و تهاجم دارند؛

    تا من - همه توکل و تسلیم -

    تا من که در قلمرو تصویر، از شما

    ویرانه‌های باطن خود را،

    هموار می‌کند،

    بیدار می‌کند.


    آه، ای مسافران ِ از دریا تا من!

    از دریا

    ـ از مرتع ستاره و کف ـ

    تا من

    ـ تا مزرع نیاز و طپش ـ


    از آب‌ها،

    ـ پاییز برگ‌ها ـ

    پرواز بیگناه گنجشکان،

    تا من ـ دهان گرسنه‌ی ماران ـ


    از آب‌های کوهان اشتران

    اسبان وحشی

    و قاطران


    از آب‌های هلهه‌های نهانی،

    ترسیم ناگهانی،

    ـ ترسیم ناگهانی مهمیز ـ

    ترسیم ناگهانی شمشیر-

     

    از آب‌های تصویر،

    تصویر فکری از سنگ-

    - ادراکی از سقوط -.

     

    ای شعرهای دریایی!

    آه، ای مسافران ِاز دریا تا من!


    از آب‌ها،

    که شکل در هم امضاء دارند

    تا من،

    که واژه‌ی شکسته‌ی "رؤیا"یم

    و شکل روشن نامم را دارم


    ای شعرهای دریاسی

    بدرودتان گرامی باد!


    اینک من!

    بر ساحل ایستاده سبکبار

    با برگ‌های ساتر ِ انجیر!


    بار دگر برهنه و آزاد

    در آفتاب افسانه،

    از داستان خلقت برمی‌خیزم

    بر ماسه‌ها که مستمعان صبور آب

    بر ماسه‌های مبهوت

    ـ با نقش پا غریب ـ

    پا می‌نهم به حیرت لغزان صخره‌ها


    فریاد می‌زنم:

    ای صخره‌های لغزان

    ای لغزان!

    من را ببر.


    آنگاه سوی تو،

    سوی تو ای برهنه‌‌ی آزاد،

    پر می‌دهم عزیمت دستانم را


    ای شعرهای دریایی

    بدرودتان گرامی باد!


    اینک من!

    ـ یک قطعه شعر دشوار ـ

    اینک،

    مسافر ِاز من تا من!

    ▨

    شعر شماره ۳۳ (آخرین شعر) از مجموعه شعرهای دریایی‌ها

    شامل شعرهای ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۴

    چاپ اول: ۱۳۴۴

    ــــــــــــــــــــ

    تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شماره‌گذاری ما بر طبق چاپ اول کتاب است. اما در کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، به دلیل سانسور، این شعر شماره ۳۱ است

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فروغ فرخ‌زاد | گنجشک منفرد

    ▨ نام قطعه: گنجشک منفرد

    ▨ شاعر: فروغ فرخزاد

    ▨ با صدای: فروغ فرخ‌زاد

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    _________

    گفتم كاش مرا بال‌ها مثل كبوتر می‌بود

    تا پرواز كرده راحتی می‌يافتم

    هر آيينه به جايی دور می‌رفتم

    و در صحرا مأوا مي‌گزيدم

    می‌شتافتم به پناهگاهی از باد تند و طوفان شديد

    زيرا كه در زمين مشقت و شرارت ديده‌ام


    دنيا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاييده است

    از روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروم؟

    اگر بال‌های باد سحر را بگیرم و در اقصای دریا ساکن شوم

    در آنجا نیز سنگینی دست تو بر من است

    مرا باده‌ی سرگردانی نوشانده‌ای

    چه مهیب است کارهای تو

    چه مهیب است کارهای تو


    از تلخی روح خود سخن می‌رانم

    از تلخی روح خود سخن می‌رانم


    هنگامی كه خاموش بودم

    جانم پوسيده می‌شد از نعره‌ای كه تمامی روز می‌زدم


    به ياد آور كه زندگي من باد است

    مانند مرغ سقای صحرا و بوم خرابه‌ها گردیده‌ام

    و چون گنجشگ بر پشت بام، منفرد نشسته‌ام

    مثل آب ریخته شده‌ام

    و مثل آنانی که از قدیم مرده‌اند

    و بر مژگانم سایه‌ی موت است

    بر مژگانم سایه‌ی موت است


    مرا ترک کن

    مرا ترک کن

    زیرا روزهایم نفسی است

    مرا ترک کن پیش از آنکه به جایی روم که از آن برگشتن نیست

    به سرزمین تاریکی غلیظ

    آه، ای خداوند، جان فاخته‌ی خود را به جانور وحشی مسپار

    به یاد آور که زندگی من باد است

    و ایام بطالت را نصیب من کرده‌ای

    و در گرداگردم آواز شادمانی و صدای آسیاب و روشنایی چراغ نابود شده است

    خوشا به حال دروگرانی که اکنون کشت را جمع می‌کنند

    و دست‌های ایشان سنبله‌ها را می‌چیند


    بیایید به آواز کسی که در بیابان ِ بیراه می‌خواند گوش دهید

    آواز کسی که آه می‌کشد و دست‌های خود را دراز کرده می‌گوید: وای بر من

    زیرا که جان من به سبب جراحاتم در من بیهوش شده است

    ▨

    فروغ فرخ‌زاد

    ـــــــــــــ

    پی‌نوشت: این قطعه، شعر و دکلمه فروغ فرخ‌زاد است در فیلم مستند «خانه سیاه است». فروغ در توضیح گفته که این شعر/تک‌گویی‌ها با الهام از عهد عتیق، سروده است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min

About شعر با صدای شاعر

From the publisher's feed

شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.

ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر…

More shows like شعر با صدای شاعر

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,893 Listeners

Radio Deev/پادکست رادیو دیو by RadioDeev

Radio Deev/پادکست رادیو دیو

2,074 Listeners

راوکست | Ravcast by ravcast

راوکست | Ravcast

1,068 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,156 Listeners

This rss has been deleted by MONTANA

This rss has been deleted

424 Listeners

باغ رویاها احمد فیاض | Garden Of Dreams Ahmad Fayaz by ahmad fayaz

باغ رویاها احمد فیاض | Garden Of Dreams Ahmad Fayaz

14 Listeners

دکلمه‌ های ناب by Alireza M

دکلمه‌ های ناب

56 Listeners

Ketab Jibi | پادکست کتاب جیبی by Mahdi Bahmani

Ketab Jibi | پادکست کتاب جیبی

490 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,997 Listeners

شعر | با صدای شاعر by Schahrouz

شعر | با صدای شاعر

17 Listeners

دچار by Dochar Podcast

دچار

25 Listeners

رختکن بازنده‌ها by سیاوش صفاریان‌پور و بهزاد عمرانی

رختکن بازنده‌ها

46 Listeners

LalaLand | لالالند by آرش کاویانی

LalaLand | لالالند

46 Listeners

هوشنگ ابتهاج by شهروز کبیری

هوشنگ ابتهاج

0 Listeners