
Sign up to save your podcasts
Or


تاحالا دعوا کردهاید؟ آنقدر که زیر مشتولگد کسی کشته شوید؟ لابد نه، چون زندهاید و دارید این متن را میخوانید. دعوای فلسفی چه؟ در مناظرهای فلسفی طوری شکست خوردهاید که تلخیِ شکست را زیر زبانتان حس کنید؟ اگر این شکست را نچشیدهاید، بد به حالتان. چون، در این صورت، اصلاً نمیدانید فلسفه چیست. سقراط میگفت فلسفه مشق مرگ است. اما اگر در گفتوگویی فلسفی آنچنان ببازید که چیزی برای گفتن نداشته باشید، آن وقت اعتراف میکنید که فلسفه نه مشق مرگ، که خودِ مرگ است.
در دنیای مطبوعات، خبر فوری ارزشمندترین چیز است. خبرگزاریها به هم فخر میفروشند که قبل از بقیه اخبار را انعکاس دادهاند و هیچکس سرعتش به پای آنها نمیرسد. اما این میل به گزارش سریع اخبار، این روزها وضعیت عجیبی به بار آورده است. به محض آنکه اتفاقی میافتد، صدها سایت خبری پر میشود از مطالبی مشابه. همگی نصفهنیمه، عجولانه و سرهمبندیشده. آیا واقعاً سرعت اینقدر ارزش دارد که به پای آن، همۀ استانداردها و اهداف دیگر خبررسانی را فدا کنیم؟ بعضی معتقدند که «نه».
در طول تاریخ، اغلبِ اندیشمندانْ «عقلانیت» را عامل تمایز انسان و حیوان میدانستند و آن را، صرفنظر از ماهیت و محدودیتهایش، جنبهای ضروری از نوع بشر میدانستند. اما در سالهای اخیر گروهی از پژوهشگران تلاش میکنند به کمک یافتههای جدید روانشناسی و عصبشناسی نشان دهند عقلانیت چیزی شبیه توهم است. پژوهشگرانی مانند کانمن و تالر بر روی سوگیریهای شناختی ما متمرکز شدهاند و میگویند مغز انسان کشکولی از عواطف و پیشداوریها و ترجیحات «غیرعقلانی» است. استیون پول نسبت به درستی و همچنین پیامدهای این نگاه به انسان بدبین است.
تصور کنید اسمتان را جستوجو میکنید، و بلافاصله فیلمی بالا میآید که در آن دارید به خاطر موضوعی مضحک گریه میکنید، یا عکسی ظاهر میشود که در آن انگشتتان را توی سوراخ دماغتان کردهاید. این تجربهای است که ما کمتر داشتهایم اما بچههایمان کاملاً با آن درگیرند. شاید آنها با خودشان فکر کنند: یک لحظه پدر و مادرم فکر کردهاند عکسی که گرفتهاند خیلی بامزه است، اما من تا آخر عمر، شدهام «آن بچهای که توی دماغش انگشت کرده بود».
شب سالم و سرحال به تختخواب میروید، اما صبح با گلودرد و تب بیدار میشوید. با خودتان فکر میکنید که آیا میتوانید سر کارتان بروید، یا بهتر است در خانه بمانید و استراحت کنید؟ بالاخره تصمیم میگیرید که خانه بمانید. زنگ میزنید به محل کارتان تا مرخصی استعلاجی بگیرید. رئیستان هم میپذیرد، اما میگوید حالا که خانهای لطفاً این گزارش را هم بنویس و آن موضوعات را هم پیگیری کن. برای خیلیها، روزهای بیماری دیگر فرقی با بقیۀ روزها ندارد.
همیشه شنیدهایم که شکایت از وضع موجود و گلهکردن دردی را دوا نمیکند و فقط روحیۀ خود و اطرافیان را خراب و خرابتر میکند. باید دائماً حالمان خوب باشد و به دیگران انرژی مثبت منتقل کنیم. اما کاترین نورلاک میگوید گلهکردن میتواند مفید باشد و آدمها را از تنهاییشان نجات دهد. وقتی آدمها، به مقدار لازم، کنار یکدیگر از غم و غصههایشان بگویند و بفهمند رنج مشترکی در زندگی دارند، روحیهشان ارتقا مییابد. نورلاک اصول صحیح گلهکردن را توضیح میدهد.
دو جور کار داریم: نوع اول که شامل انواع و اقسام کارهایی است که کارگران و کارمندان زیردست انجام میدهند. و نوع دوم که مخصوص مدیران و مسئولان است: «جلسه رفتن». هر اتفاقی که میافتد، اولین چیزی که میشنویم این است که جلسههایی برگزار خواهد شد. اما جلسه، چنان که میدانید، یکی از بیثمرترین چیزهای دنیاست. پر از جدلهای بیحاصل و خودنماییهای حوصلهسربر. اما شاید بتوانیم با به کار بستن چند نکته جلساتمان را کمی پربارتر کنیم.
خیلی از ما ممکن است در دورههایی از زندگیمان تحت تأثیر جو زمانه یا دوستان و اطرافیانمان به چیزهای عجیب و غریب معتقد شویم. معمولاً در گذر زمان آن فکرها از سرمان میافتد و زندگیمان به راههای تازهای کشیده میشود. ولی گاهی اوقات، این عقاید چنان تأثیرگذارند که حتی وقتی میفهمیم بیمبنا یا خطرناکند، باز هم نمیتوانیم به راحتی از آنها دست بکشیم. نژادپرستی گاهی چنین چیزی است. عقیدهای چنان ویرانگر که شاید حتی ساختار مغزی طرفدارانش را عوض کند.
موتزارت چطور میتوانسته موسیقی را بیکموکاست در ذهنش بپروراند؟ داوینچی چطور طرحهایی بهظاهر بیربط را به مفهومی یکپارچه و معنادار تبدیل میکرده است؟ آی.کیو؟ نمرههای مدرسه؟ کودکی درخشان؟ شاید، اما استیون هاوکینگ تا هشتسالگی نمیتوانسته بخواند و پیکاسو و بتهوون از پس عملیات سادۀ ریاضی برنمیآمدند. اگر دربارۀ معیارهای «استاندارد» ارزیابی نبوغ مبالغه شده، آیا میتوان نبوغ را در چیزهایی یافت که معمولاً بیرون از این معیارهای استاندارد قرار میگیرند؟ و آیا با یافتن پاسخ هنوز هم میخواهیم نابغه باشیم؟
وقتی همهگیری شروع شد، خیلیها دوباره یاد طاعون آلبر کامو یا کوری ژوزه ساراماگو افتادند، اما حالا که بیش از یک سال است در موجهای بیپایان سرایت و تشویش و مصیبت گیر افتادهایم، چهرۀ یخزدۀ کافکا بیشازهمه وضعیتمان را نشان میدهد. کافکا در تمام عمر به چیزهایی میاندیشید که این روزها دغدغۀ ما شدهاند: حس اسارت در زندانی که درهایش باز است؛ محکومیت بهخاطر گناهانی که انجام ندادهایم؛ و معماهایی که جواب آنها را پیدا نمیکنیم. کافکا نویسندۀ دوران قرنطینه است.
From the publisher's feed