
Sign up to save your podcasts
Or


ایشیگورو تلاش بسیاری کرده است تا، بعد از بردن جایزۀ نوبل، به چیزی که خودش «سندرم نوبل» مینامد مبتلا نشود، سندرمی که باعث میشود نوبلیستها دمبهدم حرف بزنند و نسخههای حکیمانه برای بشریت صادر کنند. در رماننویسی هم همین روش صبورانه و موشکافانه را پیش گرفته است. او در گفتوگو با گاردین دربارۀ رمان جدیدش میگوید رماننویسی مثل مبارزۀ ساموراییهاست؛ ساعتها دقت و تمرکز، و ناگهان چکاچاک شمشیرها در کسری از ثانیه. ضربهای دقیق و کشنده، و تمام.
حتماً شده است که کسی برایتان هدیهای بیاورد، ولی با سلیقهتان جور نباشد. نخواهید آن را استفاده کنید یا حتی دوست نداشته باشید توی خانهتان بماند. اولین راهحلی که به ذهنمان میرسد این است که آن را به کس دیگری بدهیم. کسی که ممکن است به آن نیاز داشته باشد یا به اندازۀ ما از آن بدش نیاید. اما چیز ناخوشایندی در این کار وجود دارد. چیزی زشت یا شاید غیراخلاقی که باعث میشود در این کار تردید کنیم. چرا؟
این روزها شاید شلوغترین روزهایی باشد که آدمها در تاریخ تجربه میکنند. همزمان باید اضافهکاری کنیم، درس و دانشگاهمان را پیش ببریم و به تربیت فرزندمان برسیم و برای همسر خود وقت بگذاریم. قبلترها، اینهمه نقش یکجا بر دوش آدمها گذاشته نمیشد، یا اینکه انتظار نمیرفت همزمان در همۀ آن نقشها نمرۀ بیست بگیریم. این پرمشغلگی باعث شده اغلبمان، آخر روزها، با دلهرۀ دَهها کارِ نکرده و عقبافتاده سر روی بالشت بگذاریم. کارها را فهرست میکنیم و هیچوقت موفق نمیشویم تعداد آنها را صفر کنیم. انگار همیشه باید یکسری مأموریت انجامنشده گوشۀ ذهنمان باقی بمانند.
فرقی نمیکند بیمحلی و طردشدن از طرف دوست و آشنا باشد یا یک غریبه. حتی خیلی فرقی نمیکند این رفتار دلیل جدی و مهمی دارد یا بهخاطر اتفاقی پیشپاافتاده باشد. تنها چیزی که واقعاً اهمیت دارد این است که وقتی کسی را نادیده میگیرند، حسابی «دردش» میگیرد. اما آیا تاحالا فکر کردهاید که این درد دقیقاً چطور دردی است؟ تحقیقات علمی سرنخهایی برای ما دارند: مغز انسان میان استخوان شکسته و قلب شکسته تفاوتی قائل نیست.
این روزها، پزشکان و روانشناسان مدام از تاثیرات منفی تنهایی بر سلامت میگویند ولی هیچ تشخیص پزشکی یا داروییای برای تنهایی وجود ندارد. اگر برای مشکلات دیگری مانند افسردگی و اضطراب درمانهای دارویی وجود دارد، چرا برای تنهایی وجود نداشته باشد؟ عجله نکنید، ماجرا کمتر از آنچه به نظر میرسد علمیتخیلی است. گروهی از پژوهشگران همین حالا سرگرم تحقیقاتی هستند که هدفشان تولید «قرص ضد تنهایی» است. آیا چنین قرصی به تنهایی پایان خواهد داد؟
اگر از شما بپرسند هفتۀ آینده درس میخوانید یا سریالهای آبکی تماشا میکنید، پاسخ میدهید معلوم است: درس! اگر بپرسند میوه و سبزیجات تازه میخورید یا فستفود و شیرینی، باز جوابتان روشن است. آینده محلِ وعدههای تلمبارشدۀ ما برای زندگی بهتر، سالمتر و مفیدتر است. پس چرا این وعدهها محقق نمیشوند؟ آیا راهی هست که بتوانیم از این وضع بیرون بیاییم؟
«ساکت شو! ساکت شو!». اکثر ما این جمله را بیشازهمه به ذهنِ خودمان گفتهایم. همۀ انسانها با خودشان حرف میزنند؛ توی سرشان به دو یا چند نفر تبدیل میشوند و دربارۀ مسائل بحث میکنند. یک صدا نقش موافق را به عهده میگیرد، و دیگری نقش مخالف را. یکی سرزنشگر میشود، و دیگری مستحق سرزنش. اما گاهی این وراجیهای درونی آنقدر زیاد میشود که زندگی را به کاممان تلخ میکند. روانشناسی که سالهاست دربارۀ صداهای درونی تحقیق میکند، در کتاب جدیدش، تکنیکهایی برای خاموشکردن این صدا طراحی کرده است.
در دنیای حیوانات، وقتی تعارض منافعی پیش میآید، دو راهحل بیشتر وجود ندارد: جنگ یا گریز. خیلی وقتها در رویاروییهای انسانی هم از همین قاعده پیروی میکنیم. مثلاً وقتی در محیط کار موضوعی پیش میآید که شدیداً با آن مخالفیم، یا باید بحثوجدلی پرحرارت را به جان بخریم که ممکن است باعث عصبانیت و کدورت شود، یا باید حرفمان را بخوریم و برای حفظ همکاری و روحیۀ تیمی سکوت کنیم. اما محققانی که مدتها دربارۀ جدلهای انسانی مطالعه کردهاند، معتقدند راههای دیگری هم وجود دارد.
وقتی دیگران حرفمان را نمیپذیرند یا اصلاً ما را قابل نمیدانند که به حرفمان توجه کنند، چطور میتوانیم آنها را متقاعد کنیم تا از مواضعشان کوتاه بیایند؟ آدام گرنت میگوید همیشه راهی هست: «حتی در مواجهه با آنهایی که بالاترین حد اعتمادبهنفس کاذب را دارند و همچنین کلّهشقترین، خودشیفتهترین و مخالفترین آدمها هم میتوان کاری کرد تا ذهنشان پذیرای ایدههای دیگران شود». او، راهکارهایی را معرفی میکند که با کمک آنها میتوانید به یک خودعقلِکلپندار بفهمانید که هنوز چیزهایی برای یادگرفتن وجود دارد، همکار کلّهشقتان را مجبور کنید تا از خر شیطان پایین بیاید، یک خودشیفته را به تواضع وادارید و کاری کنید تا رئیس همیشهمخالفتان با شما راه بیاید.
حدود ۱۰ سال پیش، مجلۀ وایرد، مقالهای جنجالبرانگیز چاپ کرد که میگفت با ظهور کلاندادهها، «نظریه» از صحنۀ علوم انسانی حذف خواهد شد. طی این ده سال، اهمیت کلاندادهها روز به روز بیشتر شده است، اما نظریهها هم مبارزهای جانانه علیهِ برنامهنویسانی به راه انداختهاند که تلاش داشتهاند تا علوم اجتماعی سنتی را از میدان بهدر کنند. افق آینده به کدام سمت خواهد رفت؟ آیا جامعهشناسی رایانشی مسائلی را که دو قرن است جامعهشناسان با آنها درگیرند حل خواهد کرد؟
From the publisher's feed