
Sign up to save your podcasts
Or


ما اغلب برای خواندهشدن خاطره نمینویسیم. حتی اگر کسی دزدکی سروقت خاطراتمان برود، ناراحت میشویم. حالا فرض کنید کسی دفترچۀ ما را بردارد و آن را در فروشگاهی اینترنتی به حراج بگذارد. دیوانه میشویم. سالی مکنامارا کسی است که تابهحال هشتهزار دفترچۀ خاطرات از فروشگاههای اینترنتی و سمساریها خریده و خوانده است. او میگوید «مردهها مثل ما غیرت خاصی روی خاطراتشان ندارند». خواندن خاطرات آدمهای غریبه چه چیزی دربارۀ زندگی افراد معمولی به مکنامارا آموخت؟
یکی از تفاوتهای آشکار بچهها با بزرگسالان در نحوۀ فیلمدیدنشان است. بچهها یک انیمیشن را صد بار هم که دیده باشند، باز میخواهند آن را ببینند. با اینکه صحنه به صحنهاش را حفظ شدهاند، همچنان با لذت تماشایش میکنند. اما انگار یکی از اصول دنیای بزرگسالی این است که هر فیلمی را فقط یکبار باید دید، یا هر کتابی را فقط یکبار باید خواند. این تفاوت ناشی از چیست؟ آیا بچهها هنوز درکی از کسالت ندارند، یا ما فراموش کردهایم که چطور باید از تجربههای تکراری لذت ببریم؟
در زندانهای آمریکا، نگهداشتن یک اسکناس ۵دلاری چنان خطرناک به شمار میرود که پر دل و جرئتترین زندانیها هم تمایلی به این کار ندارند. علاوه بر نبود پول، تحت شدیدترین محدودیتها، نه کاری وجود دارد که بتوانید با آن درآمد داشته باشید، نه محصولی که میخواهید بخرید در دسترس است. اما ریچارد دیویس، اقتصاددان بریتانیایی، فهمید که علیرغم همۀ اینها، حیات اقتصادی شگفتانگیزی در همۀ سطوح زندان در جریان است. از تنباکو و قهوه، تا مواد مخدر، آبنبات گردویی و هرچیز دیگری که فکرش را بکنید.
کلاس اقتصاد مقدماتی دانشگاه هاروارد، مشهور به «اقتصاد-۱۰»، یکی از مهمترین واحدهای درسی دنیاست. استادان این درس عمدتاً از اقتصاددانهای باسابقه و مشاوران روسایجمهور ایالات متحده بودهاند، ازجمله پرفسور گریگوری منکیو که کتاب مقدمهای بر علم اقتصادش همچنان مهمترین منبع درسیِ آموزش مقدماتی اقتصاد در سراسر جهان است. اما بهتازگی سروکلۀ استاد جوانی پیدا شده که ایدۀ متفاوتی برای آشناکردن دانشجویان با اقتصاد دارد. راج چتی، که دکتری اقتصادش را در ۲۳سالگی از هاروارد گرفت و در ۲۹سالگی استادِ آنجا شد، به تازگی، از طرح درسی رونمایی کرده که میتواند نگاهمان به علم اقتصاد را بهکلی زیرورو کند.
برای بعضیها محیطهای کاری تنفربرانگیزاند. بالاخره همکار ناسازگاری پیدا میشود که با حرفهایش عصبی و ناراحتتان کند، و همیشه چیزهایی هست که حواستان را پرت کند. شوخیهای بیمزه، بوی بدن آدمها، نور نامناسب، سرما و گرما و یک عالمه چیز دیگر. حالا یکی دو ماه است که خیلیها از دست این محیطهای آزاردهنده خلاص شدهاند و پشت میزهای آشپزخانه کار میکنند. با پیژامه، وسط شلوغکاریهای بچهها و صدای تلویزیون. اگر کارکردن در خانه هم آسان نیست، پس چطور باید این مشکل را حل کنیم؟
دست برداشتن از سودهای کلان کار آسانی نیست. همه میدانند که وقتی بازار سهام با سرعتی بیمحابا بالا میرود، ممکن است همهچیز ناگهان فروبپاشد، اما بااینحال، خیلیها ترجیح میدهند همچنان بختشان را محک بزنند. نمونهای بسیار شاخص، آیزاک نیوتون، بزرگترین ریاضیدان عصر خودش و مظهر عقلانیت و هوش بود که علیرغم هشدارها، تمام ثروتش را پای سودای سود بیشتر در بازار سهام به باد داد. طرفه آنکه این اتفاق سیصد سال است که بارها رخ داده و همچنان سرمایهگذاران را قربانی خود میکند.
فیزیک شاید ربطی به بازار سرمایه نداشته باشد. اما باب هندرسون از اولین دکتریخواندههای فیزیک بود که، بهخاطر مدلسازیهای ریاضیاتی، جذب والاستریت شد. سال ۲۰۰۸، ناگهان با سقوط بازار، معاملۀ فاجعهباری کرد که حتی بر قیمت جهانی نفت هم اثر گذاشت. در بدترین حالت، پیشبینی میکرد فقط سی میلیون دلار ضرر کند، اما این رقم تنها یکششم آن ضرر واقعیِ آینده بود. در همین زمان، هندرسون متوجه توهمی شد که افراد کارآزموده هم گرفتارش میشوند: هرچه قبلاً موفقتر و ماهرتر باشی، پس در آینده هم احتمال موفقیتت بیشتر است. او توضیح میدهد که چگونه دچار «توهم کنترل» شد و چگونه توانست، با رهایی از آن، همۀ ضررهای انباشته را جبران کند.
کرهایها بعد از جنگ جهانی دوم، تکنیک بسیار کارآمدی را برای شکنجه اختراع کردند که طی آن قربانی را مجبور میکردند تا کاری را که برایش اندکی ناخوشایند است، برای مدتی بسیار بسیار طولانی انجام دهد. مثلاً لبۀ صندلی بنشیند یا با زاویهای ناراحت به دیوار تکیه دهد. با طولانیشدن زمان، قربانی حاضر میشد به هر چیزی اعتراف کند تا از این عذاب خلاص شود. دیوید گریبر، انسانشناس آمریکایی، میگوید این شبیه تکنیکی است که اسرائیل روی کل یک ملت به کار بسته است.
مرگ سرزمینی است که تا به حال هیچیک از مسافرانش بازنگشتهاند تا چیزی از آنجا برایمان تعریف کنند. اما آدمهای زیادی هستند که از دیوارهای این سرزمین سرک کشیدهاند و آنچه دیدهاند را شرح دادهاند. بسیاری از آنها توصیف مشابهی از تجربهشان دارند: احساس کردهاند در تونلی هستند که انتهای آن روشن و نورانی است، در هوا معلقاند، از بدنشان جدا شدهاند و آرامش و لذتی عمیق وجودشان را پر کرده است. یک عصبشناس کوشیده است این تجربه را با زیستشناسی توضیح دهد.
وقتی بزرگ میشویم، یکی از اساسیترین چیزهایی که از دست میدهیم، لمسشدن است. نوزادان ساعتهای زیادی از شبانهروز را در بغل مادر یا نزدیکانشان سپری میکنند. بچهها مرتباً به آغوش کشیده و بوسیده میشوند. اما هر چه بزرگتر میشویم، تجربههای لمسی ما کمتر و سریعتر میشود. دستدادنهای رسمی، یا برخورد ناخواسته با غریبهای در پیادهرو. اما همهگیری و فاصلهگذاری اجتماعی نوعی قحطیِ بیسابقۀ لمس به وجود آورد که باعث شد بغلکردن عزیزانمان یا بوسیدن پدر و مادرمان به رؤیا تبدیل شود. چرا به لمس نیاز داریم؟
From the publisher's feed