
Sign up to save your podcasts
Or


آیا میتوانیم با دیگران اختلافنظر داشته باشیم، بدون آنکه با آنها خصومت بورزیم؟ معمولاً وقتی موضوع اختلاف چندان حیاتی نباشد، ایستادن در موضعِ «بیطرفی» آسان است، اما اگر بحث از بردهداری، تبعیض جنیستی یا نژادپرستی در میان باشد چطور؟ آنجا هم میتوانیم صرفاً بحث علمی کنیم و نظر مخالف را محترم بدانیم؟ اگنس کالارد، این چالش را در مواجهه با ارسطو پیدا کرد، فیلسوفی که نهتنها زنان را پست میشمرد، که مدافع بردهداری نیز بود. اما در نهایت، راهی پیدا کرد.
چشمانت خیره میشود، سرت دائماً بهنشانۀ تأیید تکان میخورد، کمکم خوابت میگیرد و انگار دیگر گوشهایت نمیشوند. این یکی از تکراریترین صحنههای هر روز ماست: یکی با ما حرف میزند، اما ذهن ما دوست ندارد حرفش را بشنود. بله، گوشدادن به صحبت دیگران یکی از سختترین کارهای دنیاست. کیت مورفی برای نوشتن کتابش بهسراغ کسانی رفته که میتوانند خوب به حرف دیگران گوش کنند: روانکاوها، آرایشگرها، رادیوبازها یا حتی جاسوسان. او میگوید گوشندادن نهتنها خود ما را منزوی میکند، بلکه عواقب هولناکی برای سیاست دارد.
زندگی همۀ ما پر است از تصمیمهای خوبی که گرفتهایم، اما ارادۀ کافی انجام آنها نداشتهایم. خواستهایم درسخوان و منظم و ورزشکار باشیم، یا سیگار و شکلات و رفتارهای بد را کنار بگذاریم، اما نتوانستهایم. و حالا، با این کارنامۀ پر از شکست، میدانیم که هر تصمیم دیگری هم بگیریم با سرنوشت مشابهی روبهرو خواهد شد. آیا راهی هست که از این دور باطل فرار کنیم؟ تحقیقات جدیدی که متخصصان روانشناسی اعتیاد انجام دادهاند، نور تازهای به این مسئله انداخته است.
کیت کلانچی، معلم یک مدرسۀ دولتی در انگلستان است. او سالهاست که در مدرسهشان یک انجمن شعر را اداره میکند. بچهها شعرهایشان را پیش او میآورند تا دربارهشان نظر بدهد یا بهترشان کند. اما در سالهای اخیر، طوفانِ بیسابقهای در این انجمن آرام به راه افتاده است. با ورود موج جدید پناهجویان به انگلستان، کودکانی با تجربۀ جنگ و فقر و مرگ وارد مدرسه شدهاند و از هر سطر از شعرهای این بچهها خون و درد میچکد. حالا او معلم سوگنامهها شده است.
چرا خیلی از نابغهها سرنوشت تلخی دارند؟ چرا خودشان را با الکل و مواد مخدر جوانمرگ میکنند؟ فکر میکنیم آنها چون نابغهاند، چون ذهنشان یا بدنشان قدرتی مهیب و مهارناپذیر دارد، درگیر مشکلاتی میشوند که ما آدم معمولیها درکش نمیکنیم. آنها به چیزهایی میاندیشند و از چیزهایی آسیب میبینند که برای ما ناشناخته است، پس راهی نداریم جز آنکه کنار رویم و ببینیم چطور زندگیشان را تباه میکنند. اما اگنس کالارد مخالف است. از نظر او، جامعه نابغهها را طرد میکند و همین نابودشان میکند.
اگر کمالطلب باشید، خودتان را میکشید تا کارها را به بهترین شکل انجام بدهید: کارهای نصفهنیمه اعصابتان را خرد میکند؛ هر چیزی، اگر عالی نباشد، آزارتان خواهد داد؛ احساس شرم و گناه هرگز دست از سرتان برنمیدارد و چون اغلب اوقات زورتان به واقعیت نمیچربد، نهایتاً پژمرده میشوید. مارگارت راثرفورد روانشناسی است که میگوید کمالطلبیِ ناسالم آنقدر پیش میرود که خیلی پنهان و بیسروصدا صاحبش را دچار افسردگی میکند. او به این اختلال میگوید «افسردگی نقابدار». راثرفورد که سالهاست دربارۀ کمالطلبیِ منفی تحقیق کرده راهنمایی عملی برای درمان آن پیشنهاد میکند.
باب راس بیتردید از مشهورترین نقاشان معاصر است، اما در دنیای هنر او را جدی نمیگرفتند. نقاشان حرفهای کارش را بیارزش میدانستند و حضور تلویزیونیاش را نشانۀ عامهپسند بودنش قلمداد میکردند. هر چه باشد، او نه تحصیلاتی در هنر داشت، نه در حلقۀ هنرمندان رفت و آمد میکرد. حتی با آنکه مشهور بود، تقریباً هیچکس از زندگی روزمرهاش چیزی نمیدانست. بااینحال، در حرکات دست او، در موهای فرفری عجیبش، و در مهربانی و آرامش بینظیرش چیزی سحرآمیز وجود داشت.
از استیون هاوکینگ نقل شده که «فلسفه مرده است». شاید راست میگفت، واقعاً فلسفۀ قرن بیستم جایی در جامعه نداشت؛ حرفهای فیلسوفان، برای مردم، مجموعاً مشتی اصطلاحات نفهمیدنی بود. اما امروزه چه؟ لای کتابهای خودیاری را باز کنید تا نقلقولهای هایدگر و سارتر خودنمایی کنند. افراد سرشناس مردم را به خواندن کتابهای فلسفی ترغیب میکنند. جک دورسی، بنیانگذار توییتر، خود را رواقی میداند و جابز هم حاضر بود همۀ فناوریهایش را در ازای فرصت ملاقات با سقراط ببخشد. اما اینهمه عامهپسندی برای فلسفه چه معنایی دارد؟
چه کسی دوران دبیرستان یادش میرود؟ دورانِ عشقهای هیجانی، ژستگرفتنهای مضحک، شیطنتهای خطرناک، و درگیریهای شبانهروزی با والدین. خاطره هرچه عاطفیتر باشد، ماندگاریاش در حافظه بیشتر میشود و شاید هیچ زمانی بهاندازۀ دوران دبیرستان در ذهن افراد حک نشود. ما حتی وقتی میخواهیم موفقیت خود را در زندگی بسنجیم، خود را با رفیقهای دبیرستانمان مقایسه میکنیم. واقعاً چرا این دوره معنادارتر و بهیادماندنیتر است؟ فرانک مکاندرو، روانشناس تکاملی، میگوید تجربۀ آن روزها عمیقتر است، چون مغز ما قدرت فهم صافوسادۀ آن اتفاقات پیچیده را ندارد.
شما معمولاً چقدر به دیگران اعتماد میکنید؟ شده تابهحال بستهای گرانقیمت را بدهید دست یک رانندۀ غریبه؟ یا مثلاً بدون اینکه همان زمان چیزی تحویل بگیرید، چند میلیون به حساب فروشنده واریز کنید؟ تا چند سال پیش، اینجور اعتمادکردنها اوجِ سادهلوحی بود. اما امروزه استارتاپها کاری کردهاند که ندیده و نشناخته به غریبهها اعتماد میکنیم. ریچل باتسمن، پژوهشگر دانشگاه آکسفورد، میگوید این جلب اعتماد اتفاقی نیست. او در کتاب جدیدش از سه مرحلهای میگوید که برای جلب اعتماد ضروری است.
From the publisher's feed