
Sign up to save your podcasts
Or


پس از آنکه پدر آرتور شوپنهاور خودکشی کرد، مادرش تصمیم به مهاجرت گرفت. چندی بعد که آرتور تصمیم گرفت هامبورگ را ترک کند، مادرش موافقت کرد، اما شرطی گذاشت: اینکه فکرِ آمدن به خانۀ او را از سرش بیرون کند و بیپرده به او گفت: «خیلی آزاردهندهای». او نچسب و بدقلق بود، چون زندگی را سیاه و رنجآلود میدید. در نظر او، «زندگیکردن کسبوکاری بود که دخلش به خرجش نمیارزید». اما آیا آموزههای شوپنهاور سراسر بدبینی است؟ دیوید باتروودز توضیح میدهد که چگونه میتوان سراغ «خوشبختیِ نیمهرضایتبخشی» را در اندیشههای او گرفت.
تا حالا سر کلاسی بودهاید که بقیه از شما چندین سال جوانتر باشند؟ اگر چنین تجربهای را داشته باشید، احتمالاً آن حس ناخوشایند شرم و نابجا بودن را چشیدهاید. اینکه دیگر دیر شده است و بهتر است صرفاً همان کارهایی را انجام دهید که بلدید. در واقع، عقیدۀ جاافتادهای وجود دارد که خیلی چیزها را فقط میشود در بچگی آموخت و اگر بزرگ شوید، دیگر فایدهای ندارد. ژیمناستیک، شطرنج، موسیقی، زبانهای خارجی و بسیاری دیگر. اما، این عقیده هم غلط است و هم زیانبار.
خوشبختی چیست؟ هر کسی پاسخ خاص خودش را دارد. بعضی آن را در ثروت و قدرت میجویند و برخی میگویند تنها از مسیر زندگی اخلاقی است که میتوان به آن رسید. در میان مکتبهای فلسفی باستانی، جنجالیترین پاسخ را اپیکور و پیروان او داشتند. پاسخی که در نگاه عموم مردم به لذتپرستی و خوشباشی معروف شده است، اما اگر سراغ متنهای اصلی این فیلسوف برویم، خواهیم دید که آموزههای او میتواند راهی برای نجاتیافتن از دنیای حریص و رقابتجوی امروزی به ما نشان دهد.
خوشبختی چیست؟ هر کسی پاسخ خاص خودش را دارد. بعضی آن را در ثروت و قدرت میجویند و برخی میگویند تنها از مسیر زندگی اخلاقی است که میتوان به آن رسید. در میان مکتبهای فلسفی باستانی، جنجالیترین پاسخ را اپیکور و پیروان او داشتند. پاسخی که در نگاه عموم مردم به لذتپرستی و خوشباشی معروف شده است، اما اگر سراغ متنهای اصلی این فیلسوف برویم، خواهیم دید که آموزههای او میتواند راهی برای نجاتیافتن از دنیای حریص و رقابتجوی امروزی به ما نشان دهد.
چرا بیماران لاعلاجی که چند روزی تا پایان عمرشان باقی نمانده، باید با دردِ بیامان شکنجه شوند؟ اخلاق حکم میکند که اگر میتوانیم این دردِ بیهوده را تسکین دهیم، در این کار تردید نکنیم. با همین استدلال بود که از دهۀ ۱۹۸۰ تجویز داروهای مخدر ضددرد رایج شد. اما انسانها در سراسر زندگی درد میکشند: درد دندان، شکستگی استخوان یا التهاب مفاصل هم میتواند به همان اندازه مهلک باشد. و ماجرا شروع شد. چرا بیماران -و حتی پزشکان- باید درد را تحمل کنند، وقتی مخدرهای دارویی در دسترس است؟
خیلی از کشورهای درحالتوسعه به فرایند پیشرفت ژاپن غبطه میخورند و خود را ملامت میکنند. از آن سو، آمریکاییها به خود میبالند که «این ماییم که ژاپن را ژاپن کردهایم». ماجرا آنجا پیچیده میشود که ژاپنیها بههیچوجه خود را غربی نمیدانند. جان دیویدَن میگوید وقتی پدران معنوی ژاپن با فرهنگ و صنعت آمریکا مواجه شدند آگاهانه دست به گزینش زدند. یا برای مثال، هنگامی که مبلغان مسیحی به ژاپن آمدند، ژاپنیهای مسیحیشده آنها را بیرون کردند و مسیحیت را به عنصری ملیگرایانه تبدیل کردند. چگونه میتوان نگاه ژاپن به غرب را فهمید؟
تا دویست سال پیش، اگر احضار روح و اجنه در فرایند درمان به کار گرفته نمیشد، آن فرایند «درمان طبیعی» نام میگرفت. اما حالا هر درمانی خارج از پزشکی مدرن «طبیعی» به نظر میرسد. مهم نیست این روشها از چین و هند آمدهاند یا یونان و مکزیک؛ هرچه باشند، بهصرف مخالفت با پزشکی مدرن، طبیعی دانسته میشوند. همین امر باعث شده بازار مرشدهایی که با شربت یا سوزنشان همۀ امراض را شفا میدهند داغتر از همیشه باشد. آلن لوینوویتز توضیح میدهد که چه شد که این دکانها راه افتاد و پزشکی چگونه میتواند دوباره اعتمادها را به دست آورَد.
اولین کلمههایی که بچهها به زبان میآورند، برای پدر و مادر لذتی بهیادماندنی دارد. خیلی از والدین آنها را ثبت میکنند، تاریخ و نحوۀ استفادهشان توسط کودکشان را مینویسند یا صدا و تصویرش را با گوشیهایشان ضبط میکنند. برخلاف آخرین کلمات هر انسان که از دوران باستان اهمیت فراوانی داشتهاند، علاقه به اولین کلمهها گرایشی مدرن است. اندک اندک از خاندان سلطنتی فرانسه تا چارلز داروین، به ثبتِ اولین کلماتِ فرزندانشان توجه کردند، اما واقعاً این کلمهها اهمیتی دارند؟ کتابی جدید سرگذشت این کلمات را بررسی کرده است.
در عصر شبکههای اجتماعی که بسیاری از مردم غذایی که برای صبحانه خوردهاند یا تعداد قدمهایی که پیادهروی کردهاند را هم به طور عمومی اعلام میکنند، فکر کردن دربارۀ رازداری سختتر از همیشه شده است. چرا که خیلی از ما احساس میکنیم دانستن چیزی که نمیتوانیم آن را با بقیه در میان بگذاریم، بیمعنی و ناخوشایند است. بااینحال، ماهیتِ پنهان و خصوصی رازها نیرویی خارقالعاده به آنها میدهد. نیرویی که گاهی سازنده و شادیآور است و گاهی دردناک و مخرب.
فضانوردان غالباً آدمهاییاند مهندسی یا پزشکی خوانده، اهل عمل، و ورزیده و نترس. کسی از آنها انتظار ندارد حرفهای الهامبخش بزنند یا فلسفه ببافند، اما خیلی از فضانوردان، بعد از آنکه از سفری فضایی بازمیگردند، از تجربۀ عجیبی حرف میزنند که با دیدنِ زمین از آن بالا به آنها دست داده است: نوعی حس ابهت و عظمت، درکِ ناچیزبودن حیات انسان، و احساس خضوع و فروتنی. آنها زمینی را میبینند عاری از مرزکشی، و البته آسیبپذیر و شکننده. چطور باید این احساس را توضیح داد؟
From the publisher's feed