
Sign up to save your podcasts
Or


مینل متانی فرزند خانوادهای مهاجر در کاناداست. مادرش ایرانی و پدرش از هندوهای آفریقای جنوبی است. او بهرغم رنگ پوست و زبانِ لهجهدارش موفق میشود در کانادا تحصیل کند و مجری برنامهای رادیویی شود. ولی موفقیت او در رادیو با ابتلای مادرش به سرطانِ زبان مصادف میشود. به تدریج، گفتوگوهای او با مهمانانِ برنامهها و بیصدایی مادرش در تختِ بیمارستان او را درگیر مسائلی میکند که قبلاً به آنها فکر نکرده: هویت فردی، فشارهای پنهان بر رنگینپوستها و حرفهای نگفته و آهنگ صدای مادرش.
نوجوانی مفهومی است ساختۀ قرن بیستم. پیش از این قرن، برای مردم ناشناخته بود و گویا برای زندگی امروز نیز فایدۀ چندانی ندارد. نوجوانی، در نگاه مصلحان و نظریهپردازانی که آن را صورتبندی کردند، همچون دورهای میانی بین کودکی و بزرگسالی بود که طی آن، نوجوانْ تحت نظارت نهادهایی مثل دبیرستان، پا به بزرگسالی میگذاشت، اما در دنیای اینترنت، نظارت مدرسه بیمعنا شده است و اقتصاد جهانی جایی برای فارغالتحصیلان دبیرستان ندارد.
کافکا چند ماه پیش از مرگش یکی از درخشانترین داستانهایش را نوشت. در داستان نقب موجودی تنها، شبیه موش کور، برای محافظت از خود، عمرش را صرفِ ساختن خانهای زیرزمینی و تودرتو کرده است. او در آغاز داستان میگوید «من نقب را تمام کردهام و ظاهراً موفق شدهام». ولی اطمینان او فوراً رو به تزلزل میگذارد: از کجا بداند استحکاماتش او را محافظت میکند؟ به نظر میرسد که داستان نقب شرح و تفسیری بازاندیشانه دربارۀ زندگی خودِ کافکا باشد. با این تفاوت که آنچه او از آن میترسید، بیماری بود.
تحقیقی تازه نشان میدهد والدین، در سال اول تولد فرزندشان، با ۱۷۵۰ تصمیم دشوار روبهرو هستند، ازجمله اینکه نام کودک را چه بگذارند، از شیر مادر تغذیه کند یا نه، با چه روشی او را بخوابانند، کودک را پیش کدام پزشک ببرند و اینکه عکسهای او را در شبکههای اجتماعی بگذارند یا خیر. و این تازه سال اول است. والدین چطور باید در این موارد و هزاران مورد دیگر، که بهمرور پیش میآید، تصمیم بگیرند؟
گاهی والدین برای پرورش عزت نفس فرزندشان سعی میکنند روی همۀ شکستهایش سرپوش بگذارند و کوچکترین موفقیتهایش را مانند یک پیروزی بزرگ جشن بگیرند. این نوع برخورد با موفقیتها و شکستها میتواند نتیجهای خلاف انتظار به بار آورد: بچههایی که به جای عزت نفس احساس بیعرضگی میکنند. در مقابل یک بچه با عزت نفس طبیعی بچهای است که بهتجربه یاد گرفته میتواند از پس موانع و ناامیدیهای زندگی بربیاید، مجال و فرصت این را داشته که شکست بخورد و فهمیده که شکستخوردن باعث نمیشود دوستش نداشته باشند.
حتماً تابهحال شده که تلویزیونْ تصویر آدمهایی قحطیزده را نشان دهد و ما هم بیهوا چشممان به آن بیفتد و ضعف سراسر وجودمان را فرابگیرد. ما جرئت نداریم حتی در فیلمها نگاهشان کنیم، چه برسد به اینکه واقعی باشند. چرا؟ چون نمیشود آنها را در قابِ تصویر ببینیم و ننشینیم زارزار گریه کنیم، وگرنه آدم سنگدلی خواهیم بود و خب چنین آدمی لایق اسم «انسان» نیست. اما نگاهشان نمیکنیم، چون میخواهیم از زیر بار «همدلی» شانه خالی کنیم، از زیر بار «انسانبودن».
الگوی کار انسانی، چه هنگام کشاورزی و شکار و چه در فعالیتهای اجتماعی، معمولاً چنین بوده است: دورۀ کوتاهی از کار سخت و توانفرسا و دورهای طولانی از استراحت و بیکاری. اما اختراع ساعت و تبدیلشدنِ زمان به سرمایۀ ارزشمندی که نباید یک لحظهاش را هم از دست داد، این روند را سراپا تغییر داد. حالا برایمان عادی است که یکسوم روزمان را به کارفرمایان بفروشیم، در حالی که پانصدسال پیش، چنین کاری با بردگی فرقی نداشت.
وقتی در دنیای ادبیات نویسندهای بزرگ ظهور میکند، اتفاقِ اجتنابناپذیر دیگری هم میافتد که معمولاً اهالی ادبیات را سرخورده میکند: صدها نویسندۀ جوان میکوشند تا از سبکِ غول ادبی جدید تقلید کنند و حاصل کارشان ناموفق و کلیشهای از آب درمیآید. اما در اتمسفرِ ادبی تازهای که به راه افتاده، کسی تمایلی ندارد که آثار آن نویسندۀ اصلی و مقلدانش را نقد کند، چراکه ممکن است برچسبِ واپسگرایی بخورد و متهم شود. ماریا آلبانو معتقد است ویرجینیا وولف چنین موقعیتی پیدا کرده است.
عاشقان کتاب و مطالعه، از گذشتههای دور، از چشم مردم معمولی آدمهای عجیب و غریبی جلوه میکردند. چطور ممکن بود کسی درخشش روز و لذت تعامل با آدمهای زنده را کنار بگذارد و عمر خود را صرفِ جستوجو در کاغذهایی کند که نویسندگانش قرنهاست مردهاند؟ از قضا جویندگان حکمت هم بر تفاوت خودشان با بقیه آگاه بودند و بر آن تأکید میکردند. کتابِ جدیدی به نام دستهای جوهرآلود به دنیای شگفتانگیز کتابدوستان در اوایل دوران مدرن پرداخته است.
رواقیگری در سالهای اخیر بهطرز چشمگیری احیا شده و به فلسفۀ زندگی محبوبی تبدیل شده است. شاید حتی بتوان آن را واکنشِ غربیها به بودیسم به شمار آورد که از قضا شباهتهای زیادی هم به آن دارد. بااینحال رواقیگری موضوعِ انتقادات مختلفی نیز بوده است که بعضی موجه هستند و بعضی چندان موجه نیستند. مهمتر از همه منتقدان مدرن رواقیگری ادعا میکنند که این فلسفه گوشهگیرانه است و از مایۀ کافی برای مشارکت سیاسی معنادار برخوردار نیست. اما آیا واقعاً اینچنین است؟
From the publisher's feed