
Sign up to save your podcasts
Or


در جنگل چند نفر معدنچی دور آتش نشسته بودند، کوچکترین کسی که در بین آنها بود پسربچه ای بود به نام فدیا. مدتی بود که آتش داشت خاموش می شد و وقت آن بود که همه بروند بخوابند. عمو یفیم از همان دوران جوانی دائم در زمین کندوکاو می کرد و خرده ریزهای طلا را جمع می کرد و بقول معروف برای روز مبادا...
نویسنده: پاول پطروویچ باژوف
مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور
پیدا کردن سنگ های قیمتی کاری نبود که زیاد از آن خوشش بیاید، اما بهرحال این کار را انجام می داد. او به دنبال سنگها می گشت و بعضی از آن ها را که برق می زد برمی داشت و روی سنگهای توی سبد می انداخت و بعد آنها را به آدم واردی نشان می داد تا ببیند قیمتی هستند یا نه...
نویسنده: پاول پطروویچ باژوف
مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور
کسی نمی دانست مختار چرا
میدانست. میدانست کی این تصمیم را گرفته است .جیران را همیشه در روستا میدید ،اما از همان روزی که گوسفند مادر جیران زاییده بود و او رفته بود تا بزغاله را به مادر جیران بدهد، جیران را هم دیده بود .دیده بود که روسری اش را دور موهای بافته اش بسته و با عروسکش بازی می کرد...
از وقتی مختار
سر در آورده بودند...
همه فهمیده بودند او برای چه کاری به دنبال روز تولدش میگردد.دیگر همه میدانستند که دوران عاشق جیران است و جیران هم بوی عشق را مثل بوی همه گلبرگ ها ی دنیا با دماغش حس کرده بود...
گوینده: فرنگیس آریان پور
زن خانه دار نان را بريد.
نه آن زن خانه دار و نه كلبه بخاطرم نمانده است، تنها چيزي كه به يادم است دستهاي او و تكههاي دراز هلال مانند نان برشته است. و كوزه كوچكي كه روي آن كلهاي سبز نقاشي شده بود با خامه غليظ و شيري رنگ...
نویسنده: دانيئل آلكساندرويچ گرانين
مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور
هر چه جاهاي دست نخورده بيشتري در طبيعت باقي بماند، به همان اندازه وجدان ما پاك تر خواهد بود «بلوف»
حس طبيعت، غني ترين حس است. خيلي بد است كه خيلي از آدمها فاقد اين حس هستند. اين حس مثل تنگ بلوري ارتباط ما با زمين و خورشيد، با دشت و آسمان پر ستاره، با چاه دوست داشتني و خانه پدري را در خود محفوظ نگه مي دارد…
نویسنده: دانيئل آلكساندرويچ گرانين
مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور
روز كار در آزمايشگاه شماره 2 به آرامي آغاز شد. اما آمدن ناگهاني
نویسنده: دانيئل آلكساندرويچ گرانين
مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور
مه از پس مه
ماه از پى
و او شيفته ى
بهار بى خزان ترانه خوانش بود.
نویسنده: ولاديمير ولاديميرويچ نابوكوف
گوینده: فرنگیس آریان پور
يكي از اتفاقهايي را كه برايم افتاد برايتان تعريف مي كنم: شب به زحمت داشت خودش را به پاي كوه مي كشاند كه من هنوز پشت ميز كارم نشسته بودم؛ هنوز نيمه هاي اول شب بود. ر لحظه اي كه شب به قله رسيد و يك ذره مانده بود تا به آنطرف سر بخورد و بيافتد توي مه سبك صبحگاهي، تكاني خوردم و از حالت خواب آلودگي بيرون آمدم…
نویسنده: ولاديمير ولاديميرويچ نابوكوف
مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور
در آن گوشه، زير، چادر زيرفون شكوفان، بوي خوشي به مشام مي رسيد. مه غليظي كه تا به آسمان بلند شده بود، شب را در خود پيچانده بود، وقتي آخرين ستاره از ديد پنهان شد، باد كور و گنگ كه صورتش را با دستهايش پوشانده بود، پايين آمد. باد در ميان خيابان مي گشت...
نویسنده: ولاديمير ولاديميرويچ نابوكوف
مترجم و گوینده: فرنگیس آریان پور
From the publisher's feed