
Sign up to save your podcasts
Or


با دیدن ناگهانی خون در بدنم، شوکه شدم. وقتی دیدم که از من خون میآید، چشمانم از ترس گشاد شده بود، گونههایم سرخ شده بود و بدنم از ترس میلرزید. در دلم غوغایی از دلهره برپا بود. با خود میگفتم: «مرا چی شده است؟ این چیست؟ خدایا، خدایا، مرا چی شده است؟» از مادرم شرم میکردم که بگویم در آن قسمت خصوصی بدنم خون دیدهام. در حالیکه مادرم زن مهربان و بادرکی بود، اما در وجودم احساس شرم میکردم.
انفجار در شفاخانه معتادان رخ داده است. تعداد قربانیان را ۴۰۰ تن اعلام کردهاند. با دیدن تصاویر و آگاه شدن از هویت قربانیان، آه بزرگی میکشیم. مادرم، در حالی که اشک در چشمانش حلقه میبندد، میگوید: «امان از دل مادرانشان در این شب و روزهای عید…»
رضوانه رحیمی، روانشناس و زنی است که سالها همدرد، همراز و مشاور زنان بوده است؛ زنانی که برای بهبود زندهگی و ارتقای سلامت روانشان به او مراجعه کردهاند. در این گفتوگو از مسیر روانشناس شدن او میشنویم، از موضوعاتی که بیشتر زنان در اتاق درمان درباره آن صحبت میکنند، و از تجربههای او در مواجهه با دخترانی که در شرایط دشوار فعلی زندهگی میکنند. او از دخترانی میگوید که گاهی هیچ راه و چارهای پیش روی خود نمیبینند، اما همچنان به دنبال نور امید هستند و نمیخواهند در سایه افسردهگی باقی بمانند.
آن، دختری که رویای نویسنده شدن را در سر داشت، دیگر نمیتوانست آزادانه در خیابانهای شهر قدم بزند، نمیتوانست در صنف درس بنشیند، نمیتوانست دوستانش را ببیند. چرا؟ تنها به جرم اینکه یهودی بود. یهودیانی که محکوم بودند تا ستاره زرد بر لباسشان بدوزند، نه به نشانه افتخار، بلکه به نشانه تحقیر، جدایی و سرنوشت تلخی که در انتظارشان بود. آنهایی که این علامت را داشتند، دیگر حق نداشتند در پارکها بنشینند، به سینما بروند یا حتا از دوچرخه استفاده کنند. مغازهها، مکاتب و شفاخانهها یکی پس از دیگری درهایشان را به رویشان بستند. بعد از مدتی، آنها را از خانههایشان بیرون کشیدند، مانند اشیایی بیارزش در واگنهای آهنی تنگ و بدون هوا چپاندند، به مقصدی که نامش را با دروغهای فریبنده پوشانده بودند، اما حقیقت آن چیزی جز مرگ نبود.
روایت ثریا، یکی از دانشجویان دانشگاه کابل، روایت تلاش و زحمت دهها دانشجویی است که پس از راهیابی به دانشگاه، بیثمر باقی مانده است؛ روایت او، روایت پنج سال انتظار و حسرت است.
مریم میترا، شاعر، پژوهشگری است که همواره کوشیده قلماش امتداد زیستجهان شخصی و پژواک صدای بخشی از جامعه باشد. در این گفتوگو، از کودکیاش و نخستین شعرهایی که سروده، سخن میگوید. همچنین، از امکان ترجمه شعر و معنای آن در زندهگیاش و نیز از تجربه تعلیق و زیستن در تبعید روایت میکند.
این دو روایت بخشی از واقعیت تلخ محرومیت ساختاری میلیونها دختر در افغانستان است.
پس از ناپدید شدن شوهر، فشارها بر او چند برابر شد. بهعنوان یک زن تنها، بارها مورد بازجویی و آزار قرار گرفته و از او خواستهاند شوهرش را حاضر کند. در فضای مردسالار و بسته کنونی، او ناچار است بهتنهایی از خود و فرزندانش در برابر تهدیدها محافظت کند. دوستان شوهرش—که از او طلبکارند—بارها او و فرزندانش را تهدید کردهاند و حتا خطر ربودن آنها را مطرح کردهاند.
شکردخت جعفری، دانشمند برجسته، مخترع و نخستین زن فیزیکدان طبی افغانستان است؛ زنی که نامش با نوآوری و پیشگامی در عرصه دانش گره خورده است. تاکنون چندین اختراع از او به ثبت رسیده و جوایز معتبر جهانی به پاس خدمات و دستاوردهایش به وی اهدا شده است. در این گفتوگو، جعفری از تجربههای زیستهی خود سخن میگوید: از مسیر دشوار و پرچالش تحصیلی که پیموده، از بیگانهانگاشتهشدن در وطن خویش، و از تبعیضهایی که در محیطهای اکادمیک تجربه کرده است.
روایت او بازتاب مبارزه زنان افغانستان برای حضور در عرصههای علمی و شکستن مرزهای سنتی و از پیش تعیینشده است. دستاوردهای علمی و قصهی زندگی شکردخت جعفری، در زمانهای که زنان و دختران افغانستان با محدودیتهای سنگین روبهرو هستند، نهتنها الهامبخش، بلکه چراغی برای امید و مقاومت است.
هر صبح که برادرانم به کار یا درس میروند، من از پشت پنجره نگاه میکنم؛ نه از روی حسادت، بلکه از روی حس حذف شدن. حس اینکه من در نقشه این جامعه جایی ندارم.
From the publisher's feed