
Sign up to save your podcasts
Or


چایمان را در گیلاس ریخت و گفت: «دخترم، این بار نوبت توست… انشاءالله به زودی، تو هم مثل سما جان عروس میشوی!» مادرش چند دقیقه نشست و بعد رفت. من و او تنها ماندیم. آن روز برایم همهچیز را گفت؛ اینکه چگونه پدرش او را در قمار به یک مرد باخت. مردی که دستکم پانزده سال از او بزرگتر بود. گفت هیچ علاقهای به او ندارد. گفت: «او هم مثل پدرم است. آغاز زندهگیام را پدرم به لجن کشید، ادامهاش را او میکشد.»
میدانستم نگران است. با آنکه خودش هم راضی نبود، اما هیچوقت مانع رفتنم نشد. پدرم همیشه تکیهگاهم بوده است. حتا مادرم از شدت نگرانی میگفت نرو؛ چون میترسید روزی به خانه برنگردم. پدرم میدانست اگر او هم مانع رفتنم شود، یعنی شکستن من؛ یعنی بریدن و از دست دادن آخرین امیدم.
من در افغانستان هستم؛ جایی شبیه یک چاه عمیق و تاریک. آرزو دارم نهتنها مریم، بلکه همه دختران از این سیاهچاله بیرون بیایند. در این چهار سال، اگر نهادهای آموزشی بیرون از افغانستان بر دختران افغانستان معیارهای سختگیرانه نمیگذاشتند، بسیاری از دختران میتوانستند به تحصیل خود ادامه دهند. اگر هر سال حتا یک دختر به این مراکز راه پیدا کند، میتوان از نسلکشی رویاهایمان و نابودی زندهگی دختران جلوگیری کرد. این راهحل منطقیای است که به ذهنم میرسد. بیایید دستبهدست هم بدهیم تا دختران را از این شرایط خفهکننده نجات دهیم.
با مممنوعیت تحصیل زنان، هزاران دختر از دستیابی به آموزش محروم شدند و ناچار بودند برنامهها و آرزوهای آیندهی خود را نیمهکاره رها کنند. در این میان زنانی بودند که دغدغه اصلیشان حفظ جان و سلامت همنوعانشان بود؛ زنانی که با وجود دهها چالش و محدودیت، راه خود را در رشتههای طبی ادامه دادند. اما با یک فرمان از ادامهی آن راه بازداشته شدند. رابعه الکوزی یکی از این زنان است. او در این گفتوگو از علاقهاش به رشتهی قابلگی، اهمیت تحصیل زنان در این رشته و تجربیاتاش سخن میگوید.
ما دخترانی هستیم با رویای درس خواندن و آیندهای که در آن شرافتمندانه و آزاد زندهگی کنیم. سرنوشت ما جدا از سرنوشت انسان در این جهان نیست. نگذارید رویاهای ما زیر خاک بپوسد. اگر صدای ما شنیده نشود، اگر امید به پیروزی اندک هم باشد، باز هم به مبارزه ادامه خواهیم داد.
در همین هیاهو، زنی میانسال با دستان ترکخورده و چشمان خسته کنار کراچی کوچکش لم داده است. وسایل اندکش را یکییکی از کیسه پارهاش بیرون میآورد: چند بسته دستمال کاغذی، چند عدد آفتابه پلاستیکی و چند جوره دستکش. هر بار که جنسی را روی کراچی میگذارد، گویی تکهای از امید را در دلش زنده میکند؛ امید برای اینکه روز تازه، نانی تازه برایش بیاورد.
شیرین عبادی، حقوقدان، فعال حقوق بشر، نویسنده و نخستین قاضی زن در ایران است که به مقام ریاست دادگاه رسید. او نخستین ایرانی برندهٔ جایزهٔ صلح نوبل است. خانم عبادی سالها در حوزهٔ حقوق بشر فعالیت کرده و آثار متعددی از او منتشر شده است. در این گفتوگو، او از تجربههای زیستهٔ خود، نوشتن در بستر یک نظام سرکوبگر، دین و مسألهی زنان در جوامعی چون افغانستان و موضوعات دیگر سخن میگوید.
حرفهایی که چند روز قبل شنیدم: «کسی بیسواد نمیماند. فقط تو مکتب رفته نمیتوانی، دیگران زندهگی خوبی دارند.» عجیب است که در یک کشور میلیونها دختر از آموزش محروم باشند و به هر یک بگویند فقط تو. فقط ما؟ پس نسل بعد از ما چه؟ دخترانی که امسال صنف ششم هستند؟ آنهایی که دو ماه قبل به جمع ما پیوستند؟ فقط من؟ پس دخترک سیاهپوش مقابلم چه؟
«دقیقاً در دهم ثور سال ۱۴۰۱ بود که بههمراه خانوادهام راهی کشور ایران شدیم. آن لحظههای تاریک خداحافظی از بلخ، در پیش چشمانم همیشه روشن میماند؛ زیرا برای نخستین بار بود که آن حجم از ترکگفتن و خداحافظی را تجربه میکردم. ترک میکردم و بر زبانم بیت اول از شعر قهار عاصی را که در صنف هشتم خوانده بودم، پشت سر هم تکرار میکردم:
گفتوگو با منیژه رامزی
منیژه رامزی، نویسنده، پژوهشگر و یکی از زنانی است که دغدغهی عدالت، آزادی و برابری دارد و در این زمینه کارهای فراوانی انجام داده است. او در این گفتوگو مسیر زیسته و تجربیاتاش را روایت میکند. همچنین، از کتاب اخیرش «تا امر ثانی؛ حقایق ناگفته از مقاومت زنان افغانستان برای آزادی» سخن میگوید.
From the publisher's feed