
Sign up to save your podcasts
Or


من میاندیشم، پس هستم
آیا تا به حال به عمق این جمله فکر کردهاید؟ آیا به این اندیشیدهاید که اندیشیدن تنها یک فرآیند ذهنی است یا راهی برای تعریف وجود، هویت، و حتا مسوولیت ما در این جهان؟ یا به عبارت دیگر، اندیشیدن چیست؟ امروز در این برنامه، قصد داریم با هم به این پرسشها نزدیک شویم و ببینیم که اندیشیدن چگونه میتواند در زندهگی ما معنا بیافریند.
نامهای از اسیران به آزادهگان
کلمه خشونت، برای هر کدام ما خیلی آشناست؛ اما امروز در سرزمین کوهستانی به نام افغانستان رنگ دیگری به خود گرفته که تحملش برای هر کدام از دختران چه من باشم در دنیای خموشی و تاریکی و چه تو باشی در دنیای آزاد و آزادی، خیلی نفسگیر است. در این دنیای بزرگ و پر از آزادی دلم برای زندهگی آزاد پر میزند، محدودیتها دورم را حلقه زده و هر روز بیشتر و بیشتر میشود. احساس میکنم هر روز نفسهایم کوتاهتر و کوتاهتر میشود.
آیا تا به حالا یا گاهی احساس مقصر بودن کردهایم؟
به راستی، ژرفنا و گسترگی مفهوم تقصیر در دایرهی فهم و برداشتهای ما چه ابعادی دارد؟ این مساله از نظر شما چگونه است ؟
امروز، به کتابی از کارل یاسپرس سر زدهایم که به این پرسشها پاسخ دادهاست و پیرامون مساله تقصیر، بحثها و تأملات جالب توجهی انجام یافتهاست. پس از شما شنوندگان گرامی میخواهیم تا پایان این بحث با تمنا عارف، همراه شوید.
اجبار به گدایی و بار سنگین فقر بر دوش زنان
«در این سرمای استخوانسوز، در این گوشه تاریک خیابان، صدایم را بشنوید. صدای زنی که سالهاست در سکوت، رنج میکشد؛ صدایی که از میان ترکهای دستهای یخزدهام، از قلبی که با امید و ناامیدی میتپد، برمیخیزد.
من، زنی هستم که هر روز، برای لقمه نانی، در این خیابان بیرحم، میجنگم. هر روز، سرمای زمستان و گرمای تابستان را تحمل میکنم. هر روز، نگاههای ترحمآمیز و بیتفاوتی را میبینم. هر روز، در برابر نگاههای سنگین مردم، شرمساری را حس میکنم، اما شرمساریام در برابر گرسنهگی فرزندانم، کوچک است.
روایت دختر سرباز؛ «هم پدر را از دست دادیم و هم یتیم وطن شدیم»
چرا زخمهای کهنه ناسور شدند؟ روزی که کابل سقوط کرد و طالب شادمانه وارد کابل شد، دقیق همان روز برای بار دوم پدرم پیش چشمم کشته شد، آخر آن همه قربانی برای دوباره آوردن طالب بود؟ پدران ما در راه مادروطن سر سپردند و در پایان روز ما هم پدر را از دست دادیم و هم یتیم وطن شدیم،
سفر به واخان؛ «دریای آمو دختران ما را میبلعد»
«پدرم میگفت که خبررسان آمده و میگه ماهبیگم مرده! مادر که از وجودم در کنارش خبر نداشت با جیغ بلندم تکان خورد و بغلم کرد. دیر فهمیدم چرا و چهگونه ماهبیگم مرد… وقتی داخل خانه ماهبیگم شدم، جمع بزرگی از زنان و مردان همسایه نشسته و به یاد او گریه میکردند. مادرش با ناله میگفت که آه دخترم چه کار کردی؟ دلت به جوانیات نسوخت؟ فکر نکردی بعد این کار مردم ما را لعنت میکنند؟ مادرش بلند گریه میکرد، زجه میزد، روی میدرید و گیسو میکَند.»
۱۶ روز نارنجی با زنان؛ آخرین روز مکتب
حسنیه، دختر همراهم است. او امروز آخرین روز مکتبش است و حتا فکر میکند که احتمال آمدن در روز نمرهخوانی هم برایش نزدیک به صفر است. وقتی با همصنفیهایش خداحافظی میکند، با چشمهای سرخ و گونههای نمناک سمت من میآید. بیکش را به شانه میاندازد و میگوید: «کاش دو ماهی غیرحاضری میکردم، محروم میشدم و سال بعد دوباره به مکتب میآمدم.» او را در آغوش میگیرم و برایش امید روزی را میدهم که خود من نیز در این وضع، به آمدنش شک دارم. او اما گریه میکند و میگوید: «باورم نمیشود که دیگر قرار نیست مکتب بیایم. من به امید چه سه ماه زمستان را بگذرانم؟ باورم نمیشود. چهطور زندهگی کنم؟»
فقر، بیوطنی و داغ غربت؛ چه بر ما گذشت؟
ما را در وانتها جابهجا کردند. در یک وانت کوچک با تعداد ۲۴ نفر از هموطنان به طرف ایرانشهر حرکت کردیم. آن شب هر دقیقهاش شاید برای ما به مثابه یک ساعت بود که میگذشت. قید بودن جای، خستهگی یک هفته آوارهگی در دشت و بیابان و از همه بدتر سردی این شب، به حالت تیره و تلخ ما دوچند زهرش را میچشاند. شبی که هشت تا ده ساعت را میان مرگ و زندهگی راه افتاده بودیم. سفر وحشتناکی بود. کوههای سر به فلک و خطرناک این منطقه، و راههای پرپیچ و خمی که قاچاقبران انسان برای ماشینهای خود کشیده بودند، بازی با جان هزاران انسان بود.
بازماندهگان قربانیان ارتش؛ «با زور اسلحه دخترم را نکاح کردند»
«گریهها و فریادهای دخترم را نمیتوانم فراموش کنم. التماس میکرد اجازه ندهم او را با خودشان ببرند. بسیار سعی کردم قانعشان بسازم و مانع بردن دخترم شوم، اما در مقابل آنها هیچ کاری از دستم ساخته نبود. پس از آن روز هیچ خبری از دخترم ندارم و به هر جا رفتم، دست خالی بازگشتم. کی گفته بدترین داغ برای یک مادر داغ مرگ فرزندش است؟ اینکه ندانی زنده است یا نه، دردش بیشتر است. من حتا مزاری را سراغ ندارم که بروم و بر سرش اشک بریزم. نه احوال زنده بودنش را دارم و نه آدرسی که به آن سر بزنم. مدتهاست در فراق فرزندم اشک میریزم و جز اشک ریختن و دعا کردن هیچ پناهی ندارم.»
«با لباس عروس از این خانه برو و تنها با کفن میتوانی برگردی»
با آرامی و دقت، گویی از روی پلی لرزان که بر رودخانه عمیق و خروشان کشیده شده بود، خاطراتش را به یاد میآورد و قطرات اشک از گونههای برجستهاش میلغزید. ادامه داد: «عروسیام آغاز بدبختی من بود. چه خشونتهایی که بر من روا نداشتند. جز خشونت، رنج و ظلم چیزی نمیدیدم. وضعم روزبهروز بدتر میشد. در خانه پدر حداقل میفهمیدیم علت بدبختیها و وضعیت سخت، فقر است. این جا همه چیز فراوان بود، ولی وحشت و رنجٍٍی غیرقابل توصیفی در این خانه موج میزد. آنقدر لت و کوبم میکردند که از حال میرفتم. حتا مادرشوهرم مانند بر جانم افتاده بود. یک روز آنقدر همه اعضای خانواده مرا لت و کوب کردند که دیگر نتوانستم تحمل کنم و با وضع آشفتهای از آن خانه فرار کردم. زمانی که به خانه پدرم رسیدم، اعلام کردم که تصمیم دارم طلاق بگیرم.
یک امید کوچک در دلم جوانه زده بود. میخواستم هر نوع سختی را بپذیرم، اما دیگر پا به خانه شوهر نگذارم. اما بهدلیل رسمورواجهایی که داریم، خانوادهام اجازه نمیدادند طلاق بگیرم. پدرم گفت: وقتی با لباس عروس از خانه پدر میروی، تنها با کفن میتوانی بازگردی و همان بود که مرا دوباره به خانه شوهر فرستادند...»
From the publisher's feed