Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #434
    برنامه شماره ۴۳۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۲۷۴۰بازم صنما چه می‌فریبی
    بازم به دغا چه می‌فریبی
    هر لحظه بخوانیم که ای دوست
    ای دوست مرا چه می‌فریبی
    عمری تو و عمر را وفا نیست
    بازم به وفا چه می‌فریبی
    دل سیر نمی‌شود به جیحون
    او را به سقا چه می‌فریبی
    تاریک شده‌ست چشم بی‌تو
    ما را به عصا چه می‌فریبی
    ای دوست دعا وظیفه ماست
    ما را به دعا چه می‌فریبی
    آن را که مثال امن دادی
    با خوف و رجا چه می‌فریبی
    گفتی به قضای حق رضا ده
    ما را به قضا چه می‌فریبی
    چون نیست دواپذیر این درد
    ما را به دوا چه می‌فریبی
    تنها خوردن چو پیشه کردی
    ما را به صلا چه می‌فریبی
    چون چنگ نشاط ما شکستی
    ما را به سه تا چه می‌فریبی
    ما را بی‌ما چو می‌نوازی
    ما را با ما چه می‌فریبی
    ای بسته کمر به پیش تو جان
    ما را به قبا چه می‌فریبی
    خاموش که غیر تو نخواهیم
    ما را به عطا چه می‌فریبمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت شماره ۳۰۶۵هفت نوبت صبر کرد و بانگ کرد
    تاکه عاجز گشت از تیباش مرد
    پاسخش این بود می‌نگذاردم
    تا برون آیم هنوز ای محترم
    گفت آخر مسجد اندر کس نماند
    کیت وا می‌دارد آنجا کت نشاند
    گفت آنک بسته‌استت از برون
    بسته است او هم مرا در اندرون
    آنک نگذارد ترا کایی درون
    می‌بنگذارد مرا کایم برون
    آنک نگذارد کزین سو پا نهی
    او بدین سو بست پای این رهیفردوسی، شاهنامهتر و خشک یکسان همی بدرود
    وگر لابه سازی سخن نشنود
    دروگر زمانست و ما چون گیا
    همانش نبیره همانش نیا
    به پیر و جوان یک به یک ننگرد
    شکاری که پیش آیدش بشکرد
    جهان را چنینست ساز و نهاد
    که جز مرگ را کس ز مادر نزادمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت شماره ۶۹۲هم دعا از تو اجابت هم ز تو
    ایمنی از تو مهابت هم ز تومولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت شماره ۵۱۷
    این ثنا گفتن ز من ترک ثناست
    کین دلیل هستی و هستی خطاست
    پیش هست او بباید نیست بود
    چیست هستی پیش او کور و کبود
    گر نبودی کور زو بگداختی
    گرمی خورشید را بشناختی
    ور نبودی او کبود از تعزیت
    کی فسردی همچو یخ این ناحیتمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت شماره ۷۷۳از خدا غیر خدا را خواستن
    ظن افزونیست و کلی کاستنمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت شماره ۱۸۷۸بشنو اکنون قصهٔ آن ره‌روان
    که ندارند اعتراضی در جهان
    ز اولیا اهل دعا خود دیگرند
    که همی‌دوزند و گاهی می‌درند
    قوم دیگر می‌شناسم ز اولیا
    که دهانشان بسته باشد از دعا
    از رضا که هست رام آن کرام
    جستن دفع قضاشان شد حرام
    در قضا ذوقی همی‌بینند خاص
    کفرشان آید طلب کردن خلاص
    حسن ظنی بر دل ایشان گشود
    که نپوشند از غمی جامهٔ کبود
    2 hr 28 min
  • Ganj e Hozour Program #433
    برنامه شماره ۴۳۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۲۰۵چند گریزی ز ما چند روی جا به جا
    جان تو در دست ماست همچو گلوی عصا
    چند بکردی طواف گرد جهان از گزاف
    زین رمه پر ز لاف هیچ تو دیدی وفا
    روز دو سه‌ای زحیر گرد جهان گشته گیر
    همچو سگان مرده گیر گرسنه و بی‌نوا
    مرده دل و مرده جو چون پسر مرده شو
    از کفن مرده ایست در تن تو آن قبا
    زنده ندیدی که تا مرده نماید تو را
    چند کشی در کنار صورت گرمابه را
    دامن تو پرسفال پیش تو آن زر و مال
    باورم آنگه کنی که اجل آرد فنا
    گویی که زر کهن من چه کنم بخش کن
    من به سما می‌روم نیست زر آن جا روا
    جغد نه‌ای بلبلی از چه در این منزلی
    باغ و چمن را چه شد سبزه و سرو و صبامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت شماره ۴۵۱۰ذوق آزادی ندیده جان او
    هست صندوق صور میدان او
    دایما محبوس عقلش در صور
    از قفس اندر قفس دارد گذر
    منفذش نه از قفس سوی عُلا
    در قفس‌ها می‌رود از جا به جا
    در نُبی انْ اسْتَطَعْتُمْ فَانْفُذُوا
    این سخن با جن و انس آمد ز هو
    گفت منفذ نیست از گردونتان
    جز به سلطان و به وحی آسمان
    گر ز صندوقی به صندوقی رود
    او سمایی نیست صندوقی بود
    فُرجه صندوق نَو نَو مُسْکِرست
    در نیابد کو به صندوق اندرستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۱۷۵۰
    تلخی نکند شیرین ذقنم
    خالی نکند از می دهنم
    عریان کندم هر صبحدمی
    گوید که بیا من جامه کنم
    در خانه جهد مهلت ندهد
    او بس نکند پس من چه کنم
    از ساغر او گیج است سرم
    از دیدن او جان است تنم
    تنگ است بر او هر هفت فلک
    چون می رود او در پیرهنم
    از شیره او من شیردلم
    در عربده‌اش شیرین سخنم
    می گفت که تو در چنگ منی
    من ساختمت چونت نزنم
    من چنگ توام بر هر رگ من
    تو زخمه زنی من تن تننم
    حاصل تو ز من دل برنکنی
    دل نیست مرا من خود چه کنممولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت شماره  ۲۵۵۱
    گفت پیغمبر مر آن بیمار را
    این بگو کِای سهل‌ْکُن دشوار را
    آتِنا فی دار دُنیانا حَسَن
    آتِنا فی دار عُقْبانا حَسَن
    راه را بر ما چو بستان کن لطیف
    منزل ما خود تو باشی ای شریف
    مؤمنان در حشر گویند ای ملک
    نَی که دوزخ بود راه مَشْتَرَک؟
    مؤمن و کافر برو یابد گذار
    ما ندیدیم اندرین ره دود و نار
    نک بهشت و بارگاه ايمنی
    پس کجا بود آن گذرگاه دَنی؟
    پس مَلَک گوید که آن رَوْضهٔ خُضَر
    که فلان جا دیده‌اید اندر گذَر
    دوزخ آن بود و سیاستگاه سخت
    بر شما شد باغ و بستان و درخت
    چون شما این نفس دوزخ‌خوی را
    آتشی گبر فتنه‌جوی را
    جهدها کردید و او شد پر صفا
    نار را کشتید از بهر خدا
    آتش شهوت که شعله می‌زدی
    سبزهٔ تقوی شد و نور هدی
    آتش خشم از شما هم حلم شد
    ظلمت جهل از شما هم علم شد
    آتش حرص از شما ایثار شد
    و آن حسد چون خار بد گلزار شد
    چون شما این جمله آتشهای خویش
    بهر حق کشتید جمله پیش پیش
    نفس ناری را چو باغی ساختید
    اندرو تخم وفا انداختید
    بلبلان ذکر و تسبیح اندرو
    خوش سرایان در چمن بر طرف جو
    داعی حق را اجابت کرده‌اید
    در جحیم نفس آب آورده‌اید
    دوزخ ما نیز در حق شما
    سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا
    3 hr 8 min
  • Ganj e Hozour Program #432
    برنامه شماره ۴۳۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۸۵۸وقتی خوشست ما را لابد نبید باید
    وقتی چنین به جانی جامی خرید باید
    ما را نبید و باده از خم غیب آید
    ما را مقام و مجلس عرش مجید باید
    هر جا فقیر بینی با وی نشست باید
    هر جا زحیر بینی از وی برید باید
    بگریز از آن فقیری کو بند لوت باشد
    ما را فقیر معنی چون بایزید باید
    از نور پاک چون زاد او باز پاک خواهد
    و آنک از حدث بزاید او را پلید باید
    اما چو قلب و نیکو ماننده‌اند با هم
    پیش چراغ یزدان آن را گزید باید
    بر دل نهاد قفلی یزدان و ختم کردش
    از بهر فتح این در در غم طپید باید
    سگ چون به کوی خسبد از قفل در چه باکش
    اصحاب خانه‌ها را فتح کلید باید
    سالی دو عید کردن کار عوام باشد
    ما صوفیان جان را هر دم دو عید باید
    جان گفت من مریدم زاینده جدیدم
    زایندگان نو را رزق جدید باید
    ما را از آن مفازه عیشیست تازه تازه
    آن را که تازه نبود او را قدید باید
    ای آمده چو سردان اندر سماع مردان
    زنده ز شخص مرده آخر بدید باید
    گر زانک چوب خشکی جز ز آتشی نخنبی
    ور زانک شاخ سبزی آخر خمید باید
    آن ذوق را گرفتم پستان مادر آمد
    بنهاد در دهانت آخر مکید باید
    خامش که در فصاحت عمر عزیز بردی
    در روضه خموشان چندی چرید باید
    ای شمس حق تبریز در گفتنم کشیدی
    روزی دو در خموشی دم درکشید بایدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۸۰۱ملکانید و ملک زاده ز آغاز و سرشت
    گر چه امروز گدایانه چنین می‌زارید
    ساقیان باده به کف گوش شما می‌پیچند
    گرد خمخانه برآیید اگر خمارید
    همه صیاد هنر گشته پی بی‌عیبی
    همه عیبید چو در مجلس جان هشیاریدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۴۰۹تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش‌ترست
    آدمی دزد ز زردزد کنون بیشترست
    گربزانند که از عقل و خبر می‌دزدند
    خود چه دارند کسی را که ز خود بی‌خبرست
    خود خود را تو چنین کاسد و بی‌خصم مدان
    که جهان طالب زر و خود تو کان زرست
    3 hr 21 min
  • Ganj e Hozour Program #431
    برنامه شماره ۴۳۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۶۲۴هر ذره که بر بالا می‌ نوشد و پا کوبد
    خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد
    آن را که بخنداند خوش دست برافشاند
    وان را که بترساند دندان به دعا کوبد
    مستست از آن باده، با قامت خم داده
    این چرخ برین بالا، ناقوس صلا کوبد
    این عشق که مست آمد، در باغ الست آمد
    کانگور وجودم را در جهد و عَنا کوبد
    گر عشق نی مستستی یا باده پرستستی
    در باغ چرا آید؟ انگور چرا کوبد؟
    تو پای همی‌کوبی، و انگور نمی‌بینی
    کاین صوفی جان تو در معصره‌ها کوبد
    گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدم
    چون باغ تو را باشد انگور که را کوبد
    همخرقه ایوبی، زان پای همی‌کوبی
    هر کو شنود «اُرکَضْ» او پای وفا کوبد
    از زمزمه یوسف یعقوب به رقص آمد
    وان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد
    ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جویید
    باشد که سعادت پا در پای شما کوبد
    این عشق چو بارانست ما برگ و گیا ای جان
    باشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبد
    پا کوفت خلیل الله در آتش نمرودی
    تا حلق ذبیح الله بر تیغ بلا کوبد
    پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابی
    با طایر معراجی تا فوق هوا کوبد
    خاموش کن و بی‌لب خوش طالَ بقا می‌زن
    می‌ترس که چشم بد بر طالَ بقا کوبدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، سطر شماره ۱۴۴۵آن یکی می‌دید خواب اندر چله
    در رهی ماده سگی بد حامله
    ناگهان آواز سگ‌بچگان شنید
    سگ‌بچه اندر شکم بد ناپدید
    بس عجب آمد ورا آن بانگها
    سگ‌بچه اندر شکم چون زد ندا
    سگ‌بچه اندر شکم ناله کنان
    هیچ‌کس دیدست این اندر جهان
    چون بجست از واقعه آمد به خویش
    حیرت او دم به دم می‌گشت بیش
    در چله کس نی که گردد عقده حل
    جز که درگاه خدا عز و جل
    گفت یا رب زین شکال و گفت و گو
    در چله وا مانده‌ام از ذکر تو
    پر من بگشای تا پران شوم
    در حدیقهٔ ذکر و سیبستان شوم
    آمدش آواز هاتف در زمان
    که آن مثالی دان ز لاف جاهلان
    کز حجاب و پرده بیرون نامده
    چشم بسته بیهده گویان شده
    بانگ سگ اندر شکم باشد زیان
    نه شکارانگیز و نه شب پاسبان
    گرگ نادیده که منع او بود
    دزد نادیده که دفع او شود
    از حریصی وز هوای سروری
    در نظر کند و بلافیدن جری
    از هوای مشتری و گرم‌دار
    بی بصیرت پا نهاده در فشار
    ماه نادیده نشانها می‌دهد
    روستایی را بدان کژ می‌نهد
    از برای مشتری در وصف ماه
    صد نشان نادیده گوید بهر جاه
    مشتری کو سود دارد خود یکیست
    لیک ایشان را درو ریب و شکیست
    از هوای مشتری بی‌شکوه
    مشتری را باد دادند این گروه
    مشتری ماست الله اشتری
    از غم هر مشتری هین برتر آ
    مشتریی جو که جویان توست
    عالم آغاز و پایان توست
    هین مکش هر مشتری را تو به دست
    عشق‌بازی با دو معشوقه بدست
    زو نیابی سود و مایه گر خرد
    نبودش خود قیمت عقل و خرد
    نیست او را خود بهای نیم نعل
    تو برو عرضه کنی یاقوت و لعل
    حرص کورت کرد و محرومت کند
    دیو هم‌چون خویش مرجومت کند
    هم‌چنانک اصحاب فیل و قوم لوط
    کردشان مرجوم چون خود آن سخوط
    مشتری را صابران در یافتند
    چون سوی هر مشتری نشتافتند
    آنک گردانید رو زان مشتری
    بخت و اقبال و بقا شد زو بری
    ماند حسرت بر حریصان تا ابد
    هم‌چو حال اهل ضروان در حسد
    3 hr 35 min
  • Ganj e Hozour Program #430
    برنامه شماره ۴۳۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۹۱۴ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
    تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود؟
    شنوده‌ام که بسی خلق جان بداد و بمرد
    ز ذوق و لذت آواز و نغمه داود
    شها نوای تو برعکس بانگ داودست
    کز آن بمرد و از این زنده می‌شود موجود
    ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباست
    هزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود
    دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردی؟
    که از پگاه تو امروز مولَعی بسرود
    سرود و بانگ تو زان رو گشاد می‌آرد
    که آن ز روح معلّاست نی ز جسم فرود
    چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدی
    که هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود
    یقین که بوی گل فقر از گلستانیست
    مرود هیچ کسی دید بی‌درخت مرود؟
    خنک کسی که چو بو برد بوی او را برد
    خنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود
    خنک کسی که از این بوی کرته یوسف
    دلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود
    ز ناسپاسی ما بسته است روزن دل
    خدای گفت که انسان لرَبّه لَکَنُود
    تو سود می طلبی، سود می‌رسد از یار
    ولی چو پی نبری کز کجاست سود، چه سود
    ستاره ایست خدا را که در زمین گردد
    که در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود
    بسا سحر که درآید به صومعه مؤمن
    که من ستاره سعدم، ز من بجو مقصود
    ستاره‌ام که من اندر زمینم و بر چرخ
    به صد مقامم یابند چون خیال خدود
    زمینیان را شمعم، سماییان را نور
    فرشتگان را روحم، ستارگان را بود
    اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم
    اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود
    اگر چه قبله حاجات آسمان بوده‌ست
    به آسمان منگر، سوی من نگر، بین جود
    ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از او
    بلیس وار، که خود بس بود خدا مسجود
    جواب گویدش آدم که این سجود او راست
    تو احولی و دو می‌بینی از ضلال و جحود
    ز گرد چون و چرا پرده‌ای فرود آورد
    میان اختر دولت، میان چشم حسود
    ستاره گوید: « رو، پرده تو افزون باد
    ز من نماندی تنها، ز حضرتی مردود »
    بسا سؤال و جوابی که اندر این پرده‌ست
    بدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود
    چه پرده است حسد ای خدا میان دو یار
    که دی چو جان بده‌اند، این زمان چو گرگ عنود
    چه پرده بود که ابلیس پیش از این پرده
    به سجده بام سموات و ارض می‌پیمود
    به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیاز
    به گونه گونه مناجات مهر می‌افزود
    ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخ
    که آن همه پر و بالش بدین حدث آلود
    ز مسجد فلکش راند رو حدث کردی
    حدیث می‌نشنود و حدث همی‌پالود
    چرا روم؟ به چه حجت؟ چه کرده‌ام؟ چه سبب؟
    بیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود
    اگر بَدست تو کردی که جمله کرده تست
    ضلالت وثنی و مسیحیان و یهود
    مرا چو گمره کردی مراد تو این بود
    چنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود
    بگفت: اگر بگذارم برآ به کوه بلند
    وگر نه قعر فرو رو چو لنگر مشدود
    تو را چه بحث رسد با من؟ ای غُراب غروب
    اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود
    خری که مات تو گردد، ببرد از در ما
    نخواهمش که بود عابد چو ما معبود
    ولی کسی که به دستش چراغ عقل بود
    کجا گذارد نور و کجا رود سوی دود؟
    بگفت: « من به دمی آن چراغ را بکشم »
    بگفت: « باد نتاند چراغ صدق ربود »
    هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتم
    بسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود
    هزار شکر خدا را که عقل کلی باز
    ز بعد فرقت آمد به طالع مسعود
    همه سپند بسوزیم بهر آمدنش
    سپند چه که بسوزیم خویش را چون عود
    چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریم
    به کوه طور چه آریم کاه دودآلود؟
    چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمت
    درون خاک مقیمان عالم محدود
    چو موش جز پی دزدی برون نه‌ایم از خاک
    چه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود؟
    چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنی
    چو گربه طامع خوانش شود جمله اسود
    خدای گربه بدان آفرید تا موشان
    نهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود
    دم مسیح غلام دمت که پیش از تو
    بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود
    همه کسان کس آنند کش کسی کرد او
    همه جهانش ببخشید چون بر او بخشود
    خموش باش که گفتار بی‌زبان داری
    که تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود
    چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزی
    هزار کافر و مؤمن نهاد سر به سجودناصر خسرو، دیوان اشعار، قصیده شماره  ۱۰۹این ناکس را من آزمودم
    فعلش همه مکر دیدم و زور
    جادوست به فعل زشت زنهار
    غره نشوی به صورت حور
    گیتی به مثل سرای کار است
    تا روز قیام و نفخت صورمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر شماره ۳۱۴۵صبر کردن جان تسبیحات تست
    صبر کن کانست تسبیح درست
    هیچ تسبیحی ندارد آن درج
    صبر کن الصبر مفتاح الفرج
    صبر چون پول صراط آن سو بهشت
    هست با هر خوب یک لالای زشت
    تا ز لالا می‌گریزی وصل نیست
    زانک لالا را ز شاهد فصل نیست« برای دریافت ادامه اشعار به فایل PDF مراجعه نمایید.»
    3 hr 26 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners