Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #429
    برنامه شماره ۴۲۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۶۳۳شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
    وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
    مستی سرم آمد نور نظرم آمد
    چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
    آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد
    وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
    امروز به از دینه ای مونس دیرینه
    دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد
    آن کس که همی‌جستم دی من به چراغ او را
    امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
    دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر
    زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
    آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین
    وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد
    از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد
    وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
    امروز سلیمانم کانگشتریم دادی
    وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
    از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم
    یا رب چه سعادت‌ها که زین سفرم آمد
    وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم
    وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد
    وقتست که درتابم چون صبح در این عالم
    وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد
    بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا
    جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمدمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، سطر شماره ۹مادح خورشید مداح خودست
    که دو چشمم روشن و نامرمدست
    ذم خورشید جهان ذم خودست
    که دو چشمم کور و تاریک بدستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۲۹۶۴
    گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را
    زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی
    تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد
    تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
    گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی
    در شک و در قیاسی زین‌ها که می‌نمایی
    گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری
    فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی
    چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده
    شد شرق و غرب زنده زان لطف و آشناییمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر شماره ۲۶۲۶قبله را چون کرد دست حق عیان
    پس تحری بعد ازین مردود دان
    هین بگردان از تحری رو و سر
    که پدید آمد مَعاد و مُستقر
    یک زمان زین قبله گر ذاهل شوی
    سخرهٔ هر قبلهٔ باطل شوی
    چون شوی تمییزده را ناسپاس
    بجهد از تو خَطْرَت قبله‌شناس
    گر ازین انبار خواهی بِرّ و بُرّ
    نیم‌ساعت هم ز همدردان مبر
    که در آن دم که ببری زین معین
    مبتلی گردی تو با بئس القرین
    3 hr 27 min
  • Ganj e Hozour Program #428
    برنامه شماره ۴۲۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۲۷آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا
    با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا
    جباروار و زفت او دامن کشان می‌رفت او
    تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
    بس مرغ پران بر هوا از دام‌ها فرد و جدا
    می‌آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا
    ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی
    مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا
    بر آسمان‌ها برده سر وز سرنبشت او بی‌خبر
    همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا
    از بوسه‌ها بر دست او وز سجده‌ها بر پای او
    وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا
    باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی
    از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا
    بدهد درم‌ها در کرم او نافریدست آن درم
    از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا
    فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده
    موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها
    عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی
    کو اژدها را می‌خورد چون افکند موسی عصا
    بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین
    تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا
    در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران
    خرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا
    رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده
    خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا
    فرعون و نمرودی بده انی انا الله می‌زده
    اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا
    او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او
    جز غمزه غمازه‌ای شکرلبی شیرین لقا
    تیرش عجبتر یا کمان؟ چشمش بهیتر یا دهان؟
    او بی‌وفاتر یا جهان؟ او محتجبتر یا هما؟
    اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان
    از قفل و زنجیر نهان هین گوش‌ها را برگشا
    کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را
    مخلص نباشد هوش را جز یَفْعَلُ الله ما یَشا
    این خواجه باخرخشه شد پرشکسته چون پشه
    نالان ز عشق عایشه کابْیَضّ عَیْنی مِنْ بُکا
    انّا هَلَکْنا بَعْدَکُم یا وَیْلَنا مِنْ بُعْدِکُم
    مَقْتُ الْحَیوة فَقْدُکُم عُودُوا الَیْنا بِالرضا
    اَلْعَقْلُ فیکُمْ مُرْتَهَن هَلْ مِنْ صَدا یَشْفی الْحَزَنْ؟
    َو الْقَلْبُ مِنْکُم مُمْتَحَن فِی وَسْطِ نیران النَّوی
    ای خواجه با دست و پا پایت شکستست از قضا
    دل‌ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا
    این از عنایت‌ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر
    عشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها
    غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می‌دهد
    تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
    عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود
    آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
    عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال‌ها
    شد آخر آن عشق خدا می‌کرد بر یوسف قفا
    بگریخت او یوسف پیش زد دست در پیراهنش
    بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا
    گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من
    گفتا بسی زین‌ها کند تقلیب عشق کبریا
    مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند
    ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا
    باریک شد این جا سخن دم می‌نگنجد در دهن
    من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا
    او می‌زند من کیستم من صورتم خاکیستم
    رمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا
    این را رها کن خواجه را بنگر که می‌گوید مرا
    عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا
    ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدم
    تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا
    آخر چه گوید غره‌ای جز ز آفتابی ذره‌ای
    از بحر قلزم قطره‌ای زین بی‌نهایت ماجرا
    چون قطره‌ای بنمایدت باقیش معلوم آیدت
    ز انبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا
    کفی چو دیدی باقیش نادیده خود می‌دانیش
    دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا
    هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن
    بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا
    هست آن جهان چون آسیا هست این جهان چون خرمنی
    آن جا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا
    رو ترک این گو ای مصر آن خواجه را بین منتظر
    کو نیم کاره می‌کند تعجیل می‌گوید صلا
    ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو
    در خاک و خون افتاده‌ای بیچاره وار و مبتلا
    گفت الغیاث ای مسلمین دل‌ها نگهدارید هین
    شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما
    من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش
    با سینه پرغل و غش بسیار گفتم ناسزا
    وَیْلٌ لِکُلْ هُمَزَةٍ بهر زبان بد بود
    هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا
    کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است
    کهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا
    در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن
    مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفامولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر شماره ۳۴۳۵جنگ خلقان همچو جنگ کودکان
    جمله بی‌معنی و بی‌مغز و مُهان
    جمله با شمشیر چوبین جنگشان
    جمله در لا یَنفَعی آهنگشان
    جمله شان گشته سواره بر نیی
    کین بُراقِ ماست یا دُلدُل‌ پیی
    3 hr 17 min
  • Ganj e Hozour Program #427
    برنامه شماره ۴۲۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۵۰۳بر شکرت جمع مگس‌ها چراست
    نکته لاحول مگسران کجاست
    هر نظری بر رخ او راست نیست
    جز نظری کو ز ازل بود راست
    اسب خسان را به رخی پی بزن
    عشوه ده ای شاه که این روی ماست
    عشوه و عیاری و جور و دغل
    تو نکنی ور کنی از تو رواست
    از تو اگر سنگ رسد گوهرست
    گر تو کنی جور به از صد وفاست
    تیره نظر چونک ببیند دو نقش
    جامه درد نعره زند کاین صفاست
    چونک هر اندیشه خیالی گزید
    مجلس عشاق خیالش جداست
    کعبه چو از سنگ پرستان پرست
    روی به ما آر که قبله خداست
    آنک از این قبله گدایی کند
    در نظرش سنجر و سلطان گداست
    جز که به تبریز بر شمس دین
    روح نیاسود و نخفت و نخاستحافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره  ۴۵۸نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
    ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
    تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
    ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
    ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
    چند و چند از غم ایام جگرخون باشیمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۸۴۵
    مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد
    بشکست دام‌ها را بر لامکان برآمد
    جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل
    آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد
    زان ماه هر که ماند وین نقش را نخواند
    در نقش دین بماند والله که کافر آمد
    ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم
    زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد
    الله اکبر تو خوش نیست با سر تو
    این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد
    هر جان باملالت دورست از این جلالت
    چون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر شماره ۱۵۱۰علم را دو پر گمان را یک پرست
    ناقص آمد ظن به پرواز ابترست
    مرغ یک‌پر زود افتد سرنگون
    باز بر پرد دو گامی یا فزون
    افت خیزان می‌رود مرغ گمان
    با یکی پر بر امید آشیان
    چون ز ظن وا رست علمش رو نمود
    شد دو پر آن مرغ یک‌پر پر گشود
    بعد از آن یَمْشی سَویّاً مُستقیم
    نَه عَلی وَجْهِه مُکِبّاً اوْ سَقیم
    با دو پر بر می‌پرد چون جبرئیل
    بی گمان و بی مگر بی قال و قیل
    گر همه عالم بگویندش توی
    بر ره یزدان و دین مستوی
    او نگردد گرم‌تر از گفتشان
    جان طاق او نگردد جفتشان
    ور همه گویند او را گم‌رهی
    کوه پنداری و تو برگ کهی
    او نیفتد در گمان از طعنشان
    او نگردد دردمند از ظعنشان
    بلک گر دریا و کوه آید بگفت
    گویدش با گم‌رهی گشتی تو جفت
    هیچ یک ذره نیفتد در خیال
    یا به طعن طاعنان رنجورحال
    3 hr
  • Ganj e Hozour Program #426
    برنامه شماره ۴۲۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۱۳۵۳چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
    خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال
    در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی
    چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال
    چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز
    چو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال
    چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی
    در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال
    چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی
    کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال
    بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش
    که از قفس برهیدی و باز شد پر و بال
    ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات
    رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال
    برو برو تو که ما نیز می‌رسیم ای جان
    از این جهان جدایی بدان جهان وصال
    چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک
    کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال
    ز خاک دست بداریم و بر سما پریم
    ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال
    مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد
    جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال
    به دست راست بگیر از هوا تو این نامه
    نه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال
    بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار
    بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال
    ندا رسید روان را روان شو اندر غیب
    منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال
    تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی
    تو راست لطف جواب و تو راست علم سؤالمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۱۶۷۴قل تعالوا آیتیست از جذب حق
    ما به جذبه حق تعالی می رویممولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۲۲۷۹از لذت بوهای او وز حسن و از خوهای او
    وز قل تعالوهای او جان‌ها به درگاه آمدهمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر شماره ۳۴۴۱همچو طفلان جمله‌تان دامن‌سوار
    گوشهٔ دامن گرفته اسب واراز حق انَّ الظَّنَّ لا یُغنی رسید
    مرکب ظن بر فلکها کی دوید
    آنگهی بینید مرکبهای خویش
    مرکبی سازیده‌ایت از پای خویش
    وهم و فکر و حس و ادراک شما
    همچو نی دان مرکب کودک هلامولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر شماره ۱۰۸۲آن مگس بر برگ کاه و بول خر
    همچو کشتیبان همی افراشت سرگفت من دریا و کشتی خوانده‌اممدتی در فکر آن می‌مانده‌اماینک این دریا و این کشتی و منمرد کشتیبان و اهل و رای‌زنبر سر دریا همی راند او عمدمی‌نمودش آن قدر بیرون ز حدبود بی‌حد آن چمین نسبت بدوآن نظر که بیند آن را راست کوعالمش چندان بود کش بینشستچشم چندین بحر همچندینشستصاحب تاویل باطل چون مگسوهم او بول خر و تصویر خسگر مگس تاویل بگذارد به رایآن مگس را بخت گرداند همایآن مگس نبود کش این عبرت بودروح او نه در خور صورت بودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر شماره ۵۰۳روستایی گاو در آخر ببست
    شیر گاوش خورد و بر جایش نشست
    روستایی شد در آخر سوی گاو
    گاو را می‌جست شب آن کنج‌کاو
    دست می‌مالید بر اعضای شیر
    پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر
    گفت شیر از روشنی افزون شدی
    زهره‌اش بدریدی و دل خون شدی
    این چنین گستاخ زان می‌خاردم
    کو درین شب گاو می‌پنداردم
    حق همی‌گوید که ای مغرور کور
    نه ز نامم پاره پاره گشت طور
    از من ار کوه احد واقف بدی
    چشمه چشمه از جبل خون آمدی
    از پدر وز مادر این بشنیده‌ای
    لاجرم غافل درین پیچیده‌ایگر تو بی‌تقلید ازین واقف شوی
    بی نشان از لطف چون هاتف شوی
    3 hr 8 min
  • Ganj e Hozour Program #425
    برنامه شماره ۴۲۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۲۲۷۸این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده
    سرمست و نعلین در بغل در خانه ما آمده
    خانه در او حیران شده اندیشه سرگردان شده
    صد عقل و جان اندر پیش بی‌دست و بی‌پا آمده
    آمد به مکر آن لعل لب کفچه به کف آتش طلب
    تا خود که را سوزد عجب آن یار تنها آمده
    ای معدن آتش بیا آتش چه می‌جویی ز ما
    والله که مکر است و دغا ای ناگه این جا آمده
    روپوش چون پوشد تو را ای روی تو شمس الضحی
    ای کنج و خانه از رخت چون دشت و صحرا آمده
    ای یوسف از بالای چه بر آب چه زد عکس تو
    آن آب چه از عشق تو جوشیده بالا آمده
    شاد آمدی شاد آمدی جادو و استاد آمدی
    چون هدهد پیغامبری از پیش عنقا آمده
    ای آب حیوان در جگر هر جور تو صد من شکر
    هر لحظه‌ای شکلی دگر از رب اعلا آمده
    ای دلنواز و دلبری کاندرنگنجی در بری
    ای چشم ما از گوهرت افزون ز دریا آمده
    چرخ و زمین آیینه‌ای وز عکس ماه روی تو
    آن آینه زنده شده و اندر تماشا آمده
    خاموش کن خاموش کن از راه دیگر جوش کن
    ای دود آتش‌های تو سودای سرها آمده
    2 hr 51 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners