Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #419
    برنامه شماره ۴۱۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۳۱۰۷میان تیرگی خواب و نور بیداری
    چنان نمود مرا دوش در شب تاری
    که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس
    که جمله محض خرد بود و نور هشیاری
    تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم
    چو عقل و جان گهردار، وز غرض عاری
    مرا ستایش بسیار کرد و گفت: ای آن
    که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری
    شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست
    تو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری
    سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنون
    ز دست طبع، گرفتار چار دیواری
    کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب
    که آفریده تو زین‌سان نه بهر این کاری
    بدی مکن که درین کشت زار زود زوال
    به داس دهر همان بدروی که می‌کاری
    پی مراد چه پویی به عالمی که درو
    چو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری
    حقیقت این شکم از آز پر نخواهد شد
    اگر به ملک همه عالمش بینباری
    گرفتمت که رسیدی بدانچ می‌طلبی
    ولی چه سود ازان، چون بجاش بگذاری
    شب جوانیت ای دوست چون سپیده دمید
    تو مست، خفته و آگه نه‌ای ز بیداریحافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره  ۴۰۷مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
    یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
    گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
    گفت با این همه از سابقه نومید مشو
    گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
    از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتوحافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره  ۳۴۸
    خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست
    عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنمفردوسی، شاهنامهتر و خشک یکسان همی بدرود
    وگر لابه سازی سخن نشنود
    دروگر زمانست و ما چون گیا
    همانش نبیره همانش نیا
    به پیر و جوان یک به یک ننگرد
    شکاری که پیش آیدش بشکرد
    جهان را چنینست ساز و نهاد
    که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
    3 hr 43 min
  • Ganj e Hozour Program #418
    برنامه شماره ۴۱۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۵۰۰قبله امروز جز شهنشه نیست
    هر که آید به در بگو ره نیست
    عذر گو وز بهانه آگه باش
    همه خفتند و یک کس آگه نیست
    نگذارد نه کوته و نه دراز
    آتشی کو دراز و کوته نیست
    در چه طبع تو خیالاتست
    یوسفی بی‌خیال در چه نیست
    چون که گندم رسید مغز آکند
    همره ماست و همره که نیست
    پاره پاره کند یکایک را
    عشق آن یک که پاره ده نیست
    گه گهی می‌کشند گوش تو را
    سوی آن عالمی که گه گه نیست
    شمس تبریز شاه ترکانست
    رو به صحرا که شه به خرگه نیست
    2 hr 29 min
  • Ganj e Hozour Program #417
    برنامه شماره ۴۱۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۱ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها
    ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها
    امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
    بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
    خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
    مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
    در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته
    هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا
    ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل
    باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا
    ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده
    گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا
    این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
    کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا
    تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی
    و اندر میان جنگ افکنی فِی اصِطناعٍ لا یُریْ
    می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان
    جان رَبِّ خَلِصْنی زنان والله که لاغست ای کیا
    خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم
    کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلامولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۱۸۴۵عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
    میان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر شماره  ۲۹۰۹احتما کن احتما ز اندیشه‌ها
    فکر شیر و گور و دلها بیشه‌ها 
    احتماها بر دواها سرورست
    زانک خاریدن فزونی گرست 
    احتما اصل دوا آمد یقین
    احتما کن قوت جانت ببین مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر شماره  ۲۵۷۰اهل نار و خلد را بین همدکان
    در میانشان برزخ لایبغیانمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر شماره  ۲۹۷بحر تلخ و بحر شیرین در جهان
    در میانشان برزخ لا یبغیانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۱۹۴۰کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده را
    واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیانمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، سطر شماره  ۳۶۱۱که تو آن هوشی و باقی هوش‌پوش
    خویشتن را گم مکن یاوه مکوشمولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر شماره  ۴۱۱صبح نزدیکست خامش کم خروش
    من همی‌کوشم پی تو تو مکوش
    3 hr 6 min
  • Ganj e Hozour Program #416
    برنامه شماره ۴۱۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۲۲۹۷چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه
    میان بگشاد اسرار و میان بربست اندیشه
    به پیش جان درآمد دل که اندر خود مکن منزل
    گران جان دید مر جان را سبک برجست اندیشه
    رسید از عشق جاسوسش که بسم الله زمین بوسش
    در این اندیشه بیخود شد به حق پیوست اندیشه
    خرابات بتان درشد حریف رطل و ساغر شد
    همه غیبش مصور شد زهی سرمست اندیشه
    برست او از خوداندیشی چنان آمد ز بی‌خویشی
    که از هر کس همی‌پرسد عجب خود هست اندیشه
    فلک از خوف دل کم زد دو دست خویش بر هم زد
    که از من کس نرست آخر چگونه رست اندیشه
    چنین اندیشه را هر کس نهد دامی به پیش و پس
    گمان دارد که درگنجد به دام و شست اندیشه
    چو هر نقشی که می‌جوید ز اندیشه همی‌روید
    تو مر هر نقش را مپرست و خود بپرست اندیشه
    جواهر جمله ساکن بد همه همچون اماکن بد
    شکافید این جواهر را و بیرون جست اندیشه
    جهان کهنه را بنگر گهی فربه گهی لاغر
    که درد کهنه زان دارد که نوزاد است اندیشه
    که درد زه ازان دارد که تا شه زاده‌ای زاید
    نتیجه سربلند آمد چو شد سربست اندیشه
    چو دل از غم رسول آمد بر دل جبرئیل آمد
    چو مریم از دو صد عیسی شده‌ست آبست اندیشه
    چو شهد شمس تبریزی فزاید در مزاجم خون
    از آن چون زخم فصادی رگ دل خست اندیشه
    2 hr 59 min
  • Ganj e Hozour Program #415
    برنامه شماره ۴۱۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۷۶۰خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد
    گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد
    مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شد
    به کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد
    چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش
    نظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد
    به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شد
    به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد
    دل تو کرد چرایی به برون ز آخر قالب
    وگر آن نیست به هر شب به چراگاه چرا شد
    خنک آنگه که کند حق گنهت طاعت مطلق
    خنک آن دم که جنایات عنایات خدا شد
    سفر مشکل و دورش بشد و ماند حضورش
    ز درون قوت نورش مدد نور سما شد مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر شماره  ۳۰۷۷کو خلیلی کو برون آمد ز غار
    گفت هذا رب هان کو کردگار
    من نخواهم در دو عالم بنگریست
    تا نبینم این دو مجلس آن کیست
    بی تماشای صفتهای خدا
    گر خورم نان در گلو ماند مرا
    چون گوارد لقمه بی دیدار او
    بی تماشای گل و گلزار او
    جز بر اومید خدا زین آب خور
    کی خورد یک لحظه الا گاو و خر
    آنک کالانعام بد بل هم اضل
    گرچه پر مکرست آن گنده‌بغل
    مکر او سرزیر و او سرزیر شد
    روزگارک برد و روزش دیر شد
    فکرگاهش کند شد عقلش خرف
    عمر شد چیزی ندارد چون الف
    آنچ می‌گوید درین اندیشه‌ام
    آن هم از دستان آن نفسست هم
    وآنچ می‌گوید غفورست و رحیم
    نیست آن جز حیلهٔ نفس لئیم
    ای ز غم مرده که دست از نان تهیست
    چون غفورست و رحیم این ترس چیست مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر شماره  ۳۰۸۸گفت پیری مر طبیبی را که من
    در زحیرم از دماغ خویشتن
    گفت از پیریست آن ضعف دماغ
    گفت بر چشمم ز ظلمت هست داغ
    گفت از پیریست ای شیخ قدیم
    گفت پشتم درد می‌آید عظیم
    گفت از پیریست ای شیخ نزار
    گفت هر چه می‌خورم نبود گوار
    گفت ضعف معده هم از پیریست
    گفت وقت دم مرا دمگیریست
    گفت آری انقطاع دم بود
    چون رسد پیری دو صد علت شود
    گفت ای احمق برین بر دوختی
    از طبیبی تو همین آموختی
    ای مدمغ عقلت این دانش نداد
    که خدا هر رنج را درمان نهاد
    تو خر احمق ز اندک‌مایگی
    بر زمین ماندی ز کوته‌پایگی
    پس طبیبش گفت ای عمر تو شصت
    این غضب وین خشم هم از پیریست
    چون همه اوصاف و اجزا شد نحیف
    خویشتن‌داری و صبرت شد ضعیف
    بر نتابد دو سخن زو هی کند
    تاب یک جرعه ندارد قی کند
    جز مگر پیری که از حقست مست
    در درون او حیات طیبه‌ست
    از برون پیرست و در باطن صبی
    خود چه چیزست آن ولی و آن نبی
    گر نه پیدااند پیش نیک و بد
    چیست با ایشان خسان را این حسد؟
    ور نمی‌دانند شان عِلمُ الْیَقین
    چیست این بغض و حیل‌سازی و کین؟
    ور بدانندی جزای رستخیز
    چون زنندی خویش بر شمشیر تیز
    بر تو می‌خندد مبین او را چنان
    صد قیامت در درونستش نهان
    دوزخ و جنت همه اجزای اوست
    هرچه اندیشی تو او بالای اوست
    هرچه اندیشی پذیرای فناست
    آنک در اندیشه ناید آن خداست
    بر در این خانه گستاخی ز چیست
    گر همی‌دانند کاندر خانه کیست
    ابلهان تعظیم مسجد می‌کنند
    در خرابی اهل دل جد می‌کنند
    آن مجازست این حقیقت ای خران
    نیست مسجد جز درون سروران
    مسجدی کان اندرون اولیاست
    سجده‌گاه جمله است آنجا خداست
    تا دل اهل دلی نامد به درد
    هیچ قرنی را خدا رسوا نکرد
    قصد جنگ انبیا می‌داشتند
    جسم دیدند آدمی پنداشتند
    در تو هست اخلاق آن پیشینیان
    چون نمی‌ترسی که تو باشی همان
    آن نشانیها همه چون در تو هست
    چون تو زیشانی کجا خواهی برست
    3 hr 4 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners