Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #362
    برنامه شماره ۳۶۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی(PDF) تمامی اشعار این برنامه مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۲۸آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند
    چون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین کند
    اول نماید مار کر آخر بود گنج گهر
    شیرین شهی کاین تلخ را در دم نکوآیین کند
    دیوی بود حورش کند ماتم بود سورش کند
    وان کور مادرزاد را دانا و عالم بین کند
    تاریک را روشن کند وان خار را گلشن کند
    خار از کفت بیرون کشد وز گل تو را بالین کند
    بهر خلیل خویشتن آتش دهد افروختن
    وان آتش نمرود را اشکوفه و نسرین کند
    روشن کن استارگان چاره گر بیچارگان
    بر بنده او احسان کند هم بنده را تحسین کند
    جمله گناه مجرمان چون برگ دی ریزان کند
    در گوش بدگویان خود عذر گنه تلقین کند
    گوید بگو یا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا
    چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند
    آمین او آنست کو اندر دعا ذوقش دهد
    او را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کند
    ذوقست کاندر نیک و بد در دست و پا قوت دهد
    کاین ذوق زور رستمان جفت تن مسکین کند
    با ذوق مسکین رستمی بی‌ذوق رستم پرغمی
    گر ذوق نبود یار جان جان را چه باتمکین کند
    دل را فرستادم به گه کو تیز داند رفت ره
    تا سوی تبریز وفا اوصاف شمس الدین کندمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۷۶۱در همه عالم اگر مرد و زنند
    دم به دم در نزع و اندر مردنند
    آن سخنشان را وصیتها شمر
    که پدر گوید در آن دم با پسر
    تا بروید عبرت و رحمت بدین
    تا ببرد بیخ بغض و رشک و کین
    تو بدان نیت نگر در اقربا
    تا ز نزع او بسوزد دل ترا
    کل آت آت آن را نقد دان
    دوست را در نزع و اندر فقد دان
    وز غرضها زین نظر گردد حجاب
    این غرضها را برون افکن ز جیب
    ور نیاری خشک بر عجزی مه‌ایست
    دانک با عاجز گزیده معجزیست
    عجز زنجیریست زنجیرت نهاد
    چشم در زنجیرنه باید گشاد
    پس تضرع کن کای هادی زیست
    باز بودم بسته گشتم این ز چیست
    سخت‌تر افشرده‌ام در شر قدم
    که لفی خسرم ز قهرت دم به دم
    از نصیحتهای تو کر بوده‌ام
    بت‌شکن دعوی و بت‌گر بوده‌ام
    یاد صنعت فرض‌تر یا یاد مرگ
    مرگ مانند خزان تو اصل برگ
    سالها این مرگ طبلک می‌زند
    گوش تو بیگاه جنبش می‌کند
    گوید اندر نزع از جان آه مرگ
    این زمان کردت ز خود آگاه مرگ
    این گلوی مرگ از نعره گرفت
    طبل او بشکافت از ضرب شگفت
    در دقایق خویش را در بافتی
    رمز مردن این زمان در یافتی
    2 hr 33 min
  • Ganj e Hozour Program #252
    PDF ،تمامی اشعار این برنامه۲۰۷۹ مولوی، دیوان شمس، غزل شماره
    مقام ناز نداری برو تو ناز مکن
    چو میوه پخته نگشت از درخت بازمکن
    به پیش قبله حق همچو بت میا منشین
    نماز خود را از خویش بینماز مکن
    گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش
    ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن
    چو هیچ خصم نماند برو به بزم نشین
    سلاح رزم بینداز و ترک تاز مکن
    چو صاف صاف برآمد ز کوره نقده تو
    مده به کوره هر کوردل گداز مکن
    جمال خود ز اسیران عشق هیچ مپوش
    چو باغ لطف خدایی تو در فراز مکن
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر۳۹۲
    آن سبا ز اهل صبا بودند و خام
    کارشان کفران نعمت با کرام
    باشد آن کفران نعمت در مثال
    که کنی با محسن خود تو جدال
    که نمیباید مرا این نیکوی
    من برنجم زین چه رنجم میشوی
    لطف کن این نیکوی را دور کن
    من نخواهم چشم زودم کور کن
    پس سبا گفتند باعد بیننا
    شیننا خیر لنا خذ زیننا
    ما نمیخواهیم این ایوان و باغ
    نه زنان خوب و نه امن و فراغ
    شهرها نزدیک همدیگر بدست
    آن بیابانست خوش کانجا ددست
    یطلب الانسان فی الصیف الشتا
    فاذا جاء الشتا انکر ذا
    فهو لا یرضی بحال ابدا
    لا بضیق لا بعیش رغدا
    قتل الانسان ما اکفره
    کلما نال هدی انکره
    نفس زین سانست زان شد کشتنی
    اقتلوا انفسکم گفت آن سنی
    خار سه سویست هر چون کش نهی
    در خلد وز زخم او تو کی جهی
    آتش ترک هوا در خار زن
    دست اندر یار نیکوکار زن
    چون ز حد بردند اصحاب سبا
    که بپیش ما وبا به از صبا
    ناصحانشان در نصیحت آمدند
    از فسوق و کفر مانع میشدند
    قصد خون ناصحان میداشتند
    تخم فسق و کافری میکاشتند
    چون قضا آید شود تنگ این جهان
    از قضا حلوا شود رنج دهان
    گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا
    تحجب الابصار اذ جاء القضا
    چشم بسته میشود وقت قضا
    تا نبیند چشم کحل چشم را
    مکر آن فارس چو انگیزید گرد
    آن غبارت ز استغاثت دور کرد
    سوی فارس رو مرو سوی غبار
    ورنه بر تو کوبد آن مکر سوار
    گفت حق آن را که این گرگش بخورد
    دید گرد گرگ چون زاری نکرد
    او نمیدانست گرد گرگ را
    با چنین دانش چرا کرد او چرا
    گوسفندان بوی گرگ با گزند
    میبدانند و بهر سو میخزند
    مغز حیوانات بوی شیر را
    میبداند ترک میگوید چرا
    بوی شیر خشم دیدی باز گرد
    با مناجات و حذر انباز گرد
    وا نگشتند آن گروه از گرد گرگ
    گرگ محنت بعد گرد آمد سترگ
    بر درید آن گوسفندان را بخشم
    که ز چوپان خرد بستند چشم
    چند چوپانشان بخواند و نامدند
    خاک غم در چشم چوپان میزدند
    که برو ما از تو خود چوپانتریم
    چون تبع گردیم هر یک سروریم
    طعمه ی گرگیم و آن یار نه
    هیزم ناریم و آن عار نه
    حمیتی بد جاهلیت در دماغ
    بانگ شومی بر دمنشان کرد زاغ
    بهر مظلومان همیکندند چاه
    در چه افتادند و میگفتند آه
    پوستین یوسفان بکشافتند
    آنچ میکردند یک یک یافتند
    کیست آن یوسف دل حقجوی تو
    چون اسیری بسته اندر کوی تو
    جبرئیلی را بر استن بستهای
    پر و بالش را به صد جا خستهای
    پیش او گوساله بریان آوری
    گه کشی او را به کهدان آوری
    که بخور اینست ما را لوت و پوت
    نیست او را جز لقاء الله قوت
    زین شکنجه و امتحان آن مبتلا
    میکند از تو شکایت با خدا
    کای خدا افغان ازین گرگ کهن
    گویدش نک وقت آمد صبر کن
    داد تو وا خواهم از هر بیخبر
    داد کی دهد جز خدای دادگر
    او همیگوید که صبرم شد فنا
    در فراق روی تو یا ربنا
    احمدم در مانده در دست یهود
    صالحم افتاده در حبس ثمود
    ای سعادتبخش جان انبیا
    یا بکش یا باز خوانم یا بیا
    با فراقت کافران را نیست تاب
    میگود یا لیتنی کنت تراب
    حال او اینست کو خود زان سوست
    چون بود بی تو کسی کان توست
    حق همیگوید که آری ای نزه
    لیک بشنو صبر آر و صبر به
    صبح نزدیکست خامش کم خروش
    من همیکوشم پی تو تو مکوش
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #240
    برنامه شماره ۲۴۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۹۱
    این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید
    چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
    آن مراد همه عالم چه فرستاد رسول
    که بیا جانب ما چون نپرد جان مرید
    بپرد جانب بالا چو چنان بال بیافت
    بدرد جامه تن را چو چنان نامه رسید
    چه کمندست که پر می‌کشد این جان‌ها را
    چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید
    رحمتش نامه فرستاد که این جا بازآ
    که در آن تنگ قفس جان تو بسیار طپید
    لیک در خانه بی‌در تو چو مرغی بی‌پر
    این کند مرغ هوا چونک به چستی افتید
    بی قراریش گشاید در رحمت آخر
    بر در و سقف همی‌کوب پر اینست کلید
    تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن
    که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید
    هر چه بالا رود ار کهنه بود نو گردد
    هر نوی کید این جا شود از دهر قدید
    هین خرامان رو در غیب سوی پس منگر
    فی امان الله کان جا همه سودست و مزید
    هله خاموش برو جانب ساقی وجود
    که می پاک ویت داد در این جام پلید
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #241
    برنامه شماره ۲۴۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۳۴
    امروز در این شهر نفیر است و فغانی
    از جادوی چشم یکی شعبده خوانی
    در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی است
    از عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی
    بی‌زخم نیابی تو در این شهر یکی دل
    از تیر نظرهای چنین سخته کمانی
    ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است
    ای شهر مکان تو شد از لطف زمانی
    چه جای مکان است و چه سودای زمان است
    ای هر دو شده از دم تو نادره لانی
    شهری است که او تختگه عشق خدایی است
    بغداد نهان است وز او دل همدانی
    امروز در این مصر از این یوسف خوبی
    بی‌زجر و سیاست شده هر گرگ شبانی
    صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دم
    مانند زلیخا شده در عشق جوانی
    او حاکم دل‌ها و روان‌هاست در این شهر
    ماننده تقدیر خدا حکم روانی
    صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش
    کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی
    صد چون من و تو محو چنان بی‌من و مایی
    چون ظلمت شب محو رخ ماه جهانی
    جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری
    جز سایه خورشید رخش نیست امانی
    از حیله او یک دو سخن دارم بشنو
    چون زهره ندارم که بگویم که فلانی
    گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم
    زین باده شکافیده شود شیشه جانی
    هین دست ملرزان و فروکش قدح عشق
    پازهر چو داری نکند زهر زیانی
    هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابی
    دکان محیط است و جز این نیست دکانی
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #229
    برنامه شماره ۲۲۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۷۷
    یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده
    و آن آفتاب از سقف دل بر جانشان تابان شده
    هر نجم ناهیدی شده هر ذره خورشیدی شده
    خورشید و اختر پیششان چون ذره سرگردان شده
    آن عقل و دل گم کردگان جان سوی کیوان بردگان
    بی‌چتر و سنجق هر یکی کیخسرو و سلطان شده
    بسیار مرکب کشته‌ای گرد جهان برگشته‌ای
    در جان سفر کن درنگر قومی سراسر جان شده
    با این عطای ایزدی با این جمال و شاهدی
    فرمان پرستان را نگر مستغرق فرمان شده
    چون آینه آن سینه شان آن سینه بی‌کینه شان
    دلشان چو میدان فلک سلطان سوی میدان شده
    از هیهی و هیهایشان وز لعل شکرخایشان
    نقل و شراب و آن دگر در شهر ما ارزان شده
    چون دوش اگر بی‌خویشمی از فتنه من نندیشمی
    باقی این را بودمی بی‌خویشتن گویان شده
    این دم فروبندم دهن زیرا به خویشم مرتهن
    تا آن زمانی که دلم باشد از او سکران شده
    سلطان سلطانان جان شمس الحق تبریزیان
    هر جان از او دریا شده هر جسم از او مرجان شده
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۴۰۶
    آن یکی را یار پیش خود نشاند
    نامه بیرون کرد و پیش یار خواند
    بیتها در نامه و مدح و ثنا
    زاری و مسکینی و بس لابه‌ها
    گفت معشوق این اگر بهر منست
    گاه وصل این عمر ضایع کردنست
    من به پیشت حاضر و تو نامه خوان
    نیست این باری نشان عاشقان
    گفت اینجا حاضری اما ولیک
    من نمی‌یایم نصیب خویش نیک
    آنچ می‌دیدم ز تو پارینه سال
    نیست این دم گرچه می‌بینم وصال
    من ازین چشمه زلالی خورده‌ام
    دیده و دل ز آب تازه کرده‌ام
    چشمه می‌بینم ولیکن آب نی
    راه آبم را مگر زد ره‌زنی
    گفت پس من نیستم معشوق تو
    من به بلغار و مرادت در قتو
    عاشقی تو بر من و بر حالتی
    حالت اندر دست نبود یا فتی
    پس نیم کلی مطلوب تو من
    جزو مقصودم ترا اندرز من
    خانهٔ معشوقه‌ام معشوق نی
    عشق بر نقدست بر صندوق نی
    هست معشوق آنک او یکتو بود
    مبتدا و منتهاات او بود
    چون بیابی‌اش نمانی منتظر
    هم هویدا او بود هم نیز سر
    میر احوالست نه موقوف حال
    بندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
    چون بگوید حال را فرمان کند
    چون بخواهد جسمها را جان کند
    منتها نبود که موقوفست او
    منتظر بنشسته باشد حال‌جو
    کیمیای حال باشد دست او
    دست جنباند شود مس مست او
    گر بخواهد مرگ هم شیرین شود
    خار و نشتر نرگس و نسرین شود
    آنک او موقوف حالست آدمیست
    کو بحال افزون و گاهی در کمیست
    صوفی ابن الوقت باشد در منال
    لیک صافی فارغست از وقت و حال
    حالها موقوف عزم و رای او
    زنده از نفخ مسیح‌آسای او
    عاشق حالی نه عاشق بر منی
    بر امید حال بر من می‌تنی
    آنک یک دم کم دمی کامل بود
    نیست معبود خلیل آفل بود
    وانک آفل باشد و گه آن و این
    نیست دلبر لا احب افلین
    آنک او گاهی خوش و گه ناخوشست
    یک زمانی آب و یک دم آتشست
    برج مه باشد ولیکن ماه نه
    نقش بت باشد ولی آگاه نه
    هست صوفی صفاجو ابن وقت
    وقت را همچون پدر بگرفته سخت
    هست صافی غرق عشق ذوالجلال
    ابن کس نه فارغ از اوقات و حال
    غرقهٔ نوری که او لم یولدست
    لم یلد لم یولد آن ایزدست
    رو چنین عشقی بجو گر زنده‌ای
    ورنه وقت مختلف را بنده‌ای
    منگر اندر نقش زشت و خوب خویش
    بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش
    منگر آنک تو حقیری یا ضعیف
    بنگر اندر همت خود ای شریف
    تو به هر حالی که باشی می‌طلب
    آب می‌جو دایما ای خشک‌لب
    کان لب خشکت گواهی می‌دهد
    کو بخر بر سر منبع رسد
    خشکی لب هست پیغامی ز آب
    که بمات آرد یقین این اضطراب
    کین طلب‌کاری مبارک جنبشیست
    این طلب در راه حق مانع کشیست
    این طلب مفتاح مطلوبات تست
    این سپاه و نصرت رایات تست
    این طلب همچون خروسی در صیاح
    می‌زند نعره که می‌آید صباح
    گرچه آلت نیستت تو می‌طلب
    نیست آلت حاجت اندر راه رب
    هر که را بینی طلب‌کار ای پسر
    یار او شو پیش او انداز سر
    کز جوار طالبان طالب شوی
    وز ظلال غالبان غالب شوی
    گر یکی موری سلیمانی بجست
    منگر اندر جستن او سست سست
    هرچه داری تو ز مال و پیشه‌ای
    نه طلب بود اول و اندیشه‌ای
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #226
    برنامه شماره ۲۲۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۶۹
    خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
    پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
    بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان
    دامان زر دهند و خرند از بلیس درد
    گل‌های رنگ رنگ که پیش تو نقل‌هاست
    تو می خوری از آن و رخت می‌کنند زرد
    ای مرده را کنار گرفته که جان من
    آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد
    خود با خدای کن که از این نقش‌های دیو
    خواهی شدن به وقت اجل بی‌مراد فرد
    پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک
    کاین بستریست عاریه می‌ترس از نورد
    مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار
    پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
    منگر به گرد تن بنگر در سوار روح
    می‌جو سوار را به نظر در میان گرد
    رخسارها چون گل لابد ز گلشنیست
    گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد
    سیب زنخ چو دیدی می‌دان درخت سیب
    بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد
    همت بلند دار که با همت خسیس
    چاوش پادشاه براند تو را که برد
    خاموش کن ز حرف و سخن بی‌حروف گوی
    چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #227
    برنامه شماره ۲۲۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۷۲
    مرغ اندیشه که اندر همه دل‌ها بپری
    به خدا کز دل و از دلبر ما بی‌اثری
    آفتابی که به هر روزنه‌ای درتابی
    از سر روزن آن اصل بصر بی‌بصری
    باد شبگیر که چون پیک خبرها آری
    ز آنچ دریای خبرهاست چرا بی‌خبری
    دیدبانا که تو را عقل و خرد می‌گویند
    ساکن سقف دماغی و چراغ نظری
    بر سر بام شدستی مه نو می‌جویی
    مه نو کو و تو مسکین به کجا می‌نگری
    دل ترسنده که از عشق گریزان شده‌ای
    ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری
    رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی
    وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری
    ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان
    که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری
    به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم
    می‌گریزی همه شب گر چه شه باحشری
    می‌گریزی تو ولی جان نبری از کف عشق
    تیرت آید سه پری گر چه همه تن سپری
    گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری
    ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری
    مردم چشم که مردم به تو مردم بیند
    نظرت نیست به دل گر چه که صاحب نظری
    در درون ظلمات سیهی چشمان
    همچو آب حیوان ساکنی و مستتری
    خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد
    آنک از چشمه او جوش کند دیده وری
    گر شکر را خبری بودی از لذت عشق
    آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری
    چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد
    ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری
    شیر گردون که همه شیردلان از تو برند
    جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری
    جگر باجگران آب ظفر از تو خورند
    به کمینگاه دل اهل دلان بی‌جگری
    شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکده‌ای است
    جان پروانه بود بر شرر شمع جری
    پر پروانه بسوزد جز پروانه دل
    که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری
    شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل می‌رو
    تا تو را علم دهد واهب انسان و پری
    رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل
    تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری
    گر توانی عوض سر سر دیگر دادن
    سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری
    سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری
    ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری
    شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند
    قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری
    مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم
    که نبود و نبود سیمبری سیم بری
    مشتری بود زلیخا مه کنعانی را
    سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
    زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل
    بتری غره مشو چنگ کنندت بتری
    چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست
    وای بر مادر تو گر نکند دل پدری
    ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم
    زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری
    گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی
    ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری
    سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می‌رو
    که اثرهاست نهان در عدم و بی‌صوری
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #232
    برنامه شماره ۲۳۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۰۵
    آن دل که گم شده‌ست هم از جان خویش جوی
    آرام جان خویش ز جانان خویش جوی
    اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب
    آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی
    دو چشم را تو ناظر هر بی‌نظر مکن
    در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی
    نقلست از رسول که مردم معادنند
    پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی
    از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین
    از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی
    برقی که بر دلت زد و دل بی‌قرار شد
    آن برق را در اشک چو باران خویش جوی
    انبان بوهریره وجود توست و بس
    هر چه مراد توست در انبان خویش جوی
    ای بی‌نشان محض نشان از کی جویمت
    هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۴۶۶۰ 
    کوه را گفتار کی باشد ز خود
    عکس غیرست آن صدا ای معتمد
    گفت تو زان سان که عکس دیگریست
    جمله احوالت به جز هم عکس نیست
    خشم و ذوقت هر دو عکس دیگران
    شادی قواده و خشم عوان
    آن عوان را آن ضعیف آخر چه کرد
    که دهد او را به کینه زجر و درد
    تا بکی عکس خیال لامعه
    جهد کن تا گرددت این واقعه
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۲۶۰۴
    در خبر آمد که خال مؤمنان
    خفته بد در قصر بر بستر ستان
    قصر را از اندرون در بسته بود
    کز زیارتهای مردم خسته بود
    ناگهان مردی ورا بیدار کرد
    چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد
    گفت اندر قصر کس را ره نبود
    کیست کین گستاخی و جرات نمود
    گرد برگشت و طلب کرد آن زمان
    تا بیاید زان نهان گشته نشان
    او پس در مدبری را دید کو
    در پس پرده نهان می‌کرد رو
    گفت هی تو کیستی نام تو چیست
    گفت نامم فاش ابلیس شقیست
    گفت بیدارم چرا کردی بجد
    راست گو با من مگو بر عکس و ضد
    گفت هنگام نماز آخر رسید
    سوی مسجد زود می‌باید دوید
    عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت
    مصطفی چون در معنی می‌بسفت
    گفت نی نی این غرض نبود ترا
    که بخیری ره‌نما باشی مرا
    دزد آید از نهان در مسکنم
    گویدم که پاسبانی می‌کنم
    من کجا باور کنم آن دزد را
    دزد کی داند ثواب و مزد را
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #233
    برنامه شماره ۲۳۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۶۱
    ای قاعده مستان در همدگر افتادن
    استیزه گری کردن در شور و شر افتادن
    عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست است
    گویم که چه باشد عشق در کان زر افتادن
    زر خود چه بود عاشق سلطان سلاطین است
    ایمن شدن از مردن وز تاج سر افتادن
    درویش به دلق اندر و اندر بغلش گوهر
    او ننگ چرا دارد از در به در افتادن
    مست آمد دوش آن مه افکنده کمر در ره
    آگه نبد از مستی او از کمر افتادن
    گفتم که دلا برجه می بر کف جان برنه
    کافتاد چنین وقتی وقت است درافتادن
    با بلبل بستانی همدست شدن دستی
    با طوطی روحانی اندر شکر افتادن
    من بی‌دل و دل داده در راه تو افتاده
    والله که نمی‌دانم جای دگر افتادن
    گر جام تو بشکستم مستم صنما مستم
    مستم مهل از دستم و اندر خطر افتادن
    این قاعده نوزاد است وین رسم نو افتاده‌ست
    شیشه شکنی کردن در شیشه گر افتادن
    حافظ، دیوان غزلیات، شماره ۳۸۱
    گر چه ما بندگان پادشهیم
    پادشاهان ملک صبحگهیم
    گنج در آستین و کیسه تهی
    جام گیتی نما و خاک رهیم
    هوشیار حضور و مست غرور
    بحر توحید و غرقه گنهیم
    شاهد بخت چون کرشمه کند
    ماش آیینه رخ چو مهیم
    شاه بیدار بخت را هر شب
    ما نگهبان افسر و کلهیم
    گو غنیمت شمار صحبت ما
    که تو در خواب و ما به دیده گهیم
    شاه منصور واقف است که ما
    روی همت به هر کجا که نهیم
    دشمنان را ز خون کفن سازیم
    دوستان را قبای فتح دهیم
    رنگ تزویر پیش ما نبود
    شیر سرخیم و افعی سیهیم
    وام حافظ بگو که بازدهند
    کرده‌ای اعتراف و ما گوهیم
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۲۶۰۴
    گفت ما اول فرشته بوده‌ایم
    راه طاعت را بجان پیموده‌ایم
    سالکان راه را محرم بدیم
    ساکنان عرش را همدم بدیم
    پیشهٔ اول کجا از دل رود
    مهر اول کی ز دل بیرون شود
    در سفر گر روم بینی یا ختن
    از دل تو کی رود حب الوطن
    ما هم از مستان این می بوده‌ایم
    عاشقان درگه وی بوده‌ایم
    ناف ما بر مهر او ببریده‌اند
    عشق او در جان ما کاریده‌اند
    روز نیکو دیده‌ایم از روزگار
    آب رحمت خورده‌ایم اندر بهار
    نی که ما را دست فضلش کاشتست
    از عدم ما را نه او بر داشتست
    ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم
    در گلستان رضا گردیده‌ایم
    بر سر ما دست رحمت می‌نهاد
    چشمه‌های لطف از ما می‌گشاد
    وقت طفلی‌ام که بودم شیرجو
    گاهوارم را کی جنبانید او
    از کی خوردم شیر غیر شیر او
    کی مرا پرورد جز تدبیر او
    خوی کان با شیر رفت اندر وجود
    کی توان آن را ز مردم واگشود
    گر عتابی کرد دریای کرم
    بسته کی گردند درهای کرم
    اصل نقدش داد و لطف و بخششست
    قهر بر وی چون غباری از غشست
    از برای لطف عالم را بساخت
    ذره‌ها را آفتاب او نواخت
    فرقت از قهرش اگر آبستنست
    بهر قدر وصل او دانستنست
    تا دهد جان را فراقش گوشمال
    جان بداند قدر ایام وصال
    گفت پیغامبر که حق فرموده است
    قصد من از خلق احسان بوده است
    آفریدم تا ز من سودی کنند
    تا ز شهدم دست‌آلودی کنند
    نه برای آنک تا سودی کنم
    وز برهنه من قبایی بر کنم
    چند روزی که ز پیشم رانده‌ست
    چشم من در روی خوبش مانده‌ست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #235
    برنامه شماره ۲۳۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۳۹دامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ایمن همچو دامن می‌دوم اندر پی خون خواره‌اییک لحظه هستم می‌کند یک لحظه پستم می‌کندیک لحظه مستم می‌کند خودکامه‌ای خماره‌ایچون مهره‌ام در دست او چون ماهیم در شست اوبر چاه بابل می‌تنم از غمزه سحاره‌ایلاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من اومرجان و یاقوت من او بر رغم هر بدکاره‌ایدر صورت آب خوشی ماهی چو برج آتشیدر سینه دلبر دلی چون مرمری چون خاره‌ایاسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهانتو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره‌ایروزی ز عکس روی او بردم سبوی تا جوی اودیدم ز عکس نور او در آب جو استاره‌ایگفتم که آنچ از آسمان جستم بدیدم در زمینناگاه فضل ایزدی شد چاره بیچاره‌ایشکر است در اول صفم شمشیر هندی در کفمدر باغ نصرت بشکفم از فر گل رخساره‌ایآن رفت کز رنج و غمان خم داده بودم چون کمانبود این تنم چون استخوان در دست هر سگساره‌ایخورشید دیدم نیم شب زهره درآمد در طربدر شهر خویش آمد عجب سرگشته‌ای آواره‌ایاندر خم طغرای کن نو گشت این چرخ کهنعیسی درآمد در سخن بربسته در گهواره‌ایدر دل نیفتد آتشی در پیش ناید ناخوشیسر برنیارد سرکشی نفسی نماند اماره‌ایخوش شد جهان عاشقان آمد قران عاشقانوارست جان عاشقان از مکر هر مکاره‌ایجان لطیف بانمک بر عرش گردد چون ملکنبود دگر زیر فلک مانند هر سیاره‌ایمانند موران عقل و جان گشتند در طاس جهانآن رخنه جویان را نهان وا شد در و درساره‌ایبی‌خار گردد شاخ گل زیرا که ایمن شد ز ذلزیرا نماندش دشمنی گل چین و گل افشاره‌ایخاموش خاموش ای زبان همچون زبان سوسنانمانند نرگس چشم شو در باغ کن نظاره‌ای
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners