Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #270
    برنامه شماره ۲۷۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۸۹
    شکایت‌ها همی‌کردی که بهمن برگ ریز آمد
    کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد
    ز رعد آسمان بشنو تو آواز دهل یعنی
    عروسی دارد این عالم که بستان پرجهیز آمد
    بیا و بزم سلطان بین ز جرعه خاک خندان بین
    که یاغی رفت و از نصرت نسیم مشک بیز آمد
    بیا ای پاک مغز من ببو گلزار نغز من
    به رغم هر خری کاهل که مشک او کمیز آمد
    زمین بشکافت و بیرون شد از آن رو خنجرش خواندم
    به یک دم از عدم لشکر به اقلیم حجیز آمد
    سپاه گلشن و ریحان بحمدالله مظفر شد
    که تیغ و خنجر سوسن در این پیکار تیز آمد
    چو حلواهای بی‌آتش رسید از دیگ چوبین خوش
    سر هر شاخ پرحلوا به سان کفچلیز آمد
    به گوش غنچه نیلوفر همی‌گوید که یا عبهر
    باستیز عدو می خور که هنگام ستیز آمد
    مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
    مکن با او تو همراهی که او بس سست و حیز آمد
    خمش باش و بجو عصمت سفر کن جانب حضرت
    که نبود خواب را لذت چو بانگ خیز خیز آمد
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #237
    برنامه شماره ۲۳۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۰۹
    طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآید
    نقش گرمابه یک یک در سجود اندرآید
    نقش‌های فسرده بی‌خبروار مرده
    ز انعکاسات چشمش چشمشان عبهر آید
    گوش‌هاشان ز گوشش اهل افسانه گردد
    چشم‌هاشان ز چشمش قابل منظر آید
    نقش گرمابه بینی هر یکی مست و رقصان
    چون معاشر که گه گه در می احمر آید
    پر شده بانگ و نعره صحن گرمابه ز ایشان
    کز هیاهوی و غلغل غره محشر آید
    نقش‌ها یک دگر را جانب خویش خوانند
    نقش از آن گوشه خندان سوی این دیگر آید
    لیک گرمابه بان را صورتی درنیابد
    گر چه صورت ز جستن در کر و در فر آید
    جمله گشته پریشان او پس و پیش ایشان
    ناشناسا شه جان بر سر لشکر آید
    گلشن هر ضمیری از رخش پرگل آید
    دامن هر فقیری از کفش پرزر آید
    دار زنبیل پیشش تا کند پر ز خویشش
    تا که زنبیل فقرت حسرت سنجر آید
    برهد از بیش وز کم قاضی و مدعی هم
    چونک آن ماه یک دم مست در محضر آید
    باده خمخانه گردد مرده مستانه گردد
    چوب حنانه گردد چونک بر منبر آید
    کم کند از لقاشان بفسرد نقش‌هاشان
    گم شود چشم‌هاشان گوش‌هاشان کر آید
    باز چون رو نماید چشم‌ها برگشاید
    باغ پرمرغ گردد بوستان اخضر آید
    رو به گلزار و بستان دوستان بین و دستان
    در پی این عبارت جان بدان معبر آید
    آنچ شد آشکارا کی توان گفت یارا
    کلک آن کی نویسد گر چه در محبر آید
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #238
    برنامه شماره ۲۳۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۰۱
    آن خواجه خوش لقا چه دارد
    بازار مرا بها چه دارد
    او عشوه دهد از او تو مشنو
    رختش بطلب که تا چه دارد
    نقدش برکش ببین که چندست
    در نقد دگر دغا چه دارد
    گر دست و ترازوی نداری
    تا برکشی کز صفا چه دارد
    اندر سخنش کشان و بو گیر
    کز بوی می بقا چه دارد
    شاد آن که بجست جان خود را
    کز حالت مرتضا چه دارد
    در خویش ز اولیا چه بیند
    وز لذت انبیا چه دارد
    گفتم به قلندری که بنگر
    کان چرخ که شد دوتا چه دارد
    گفتا که فراغتیست ما را
    کو خود چه کس است یا چه دارد
    مستم ز خدا و سخت مستم
    سبحان الله خدا چه دارد
    از رحمت شمس دین تبریز
    هر سینه جدا جدا چه دارد
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #245
    برنامه شماره ۲۴۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، مثنوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۶۴از این تنگین قفس جانا پریدیوزین زندان طراران رهیدیز روی آینه گل دور کردیدر آیینه بدیدی آنچ دیدیخبرها می‌شنیدی زیر و بالابر آن بالا ببین آنچ شنیدیچو آب و گل به آب و گل سپردیقماش روح بر گردون کشیدیز گردش‌های جسمانی بجستیبه گردش‌های روحانی رسیدیبجستی ز اشکم مادر که دنیاستسوی بابای عقلانی دویدیبخور هر دم می شیرینتر از جانبه هر تلخی که بهر ما چشیدیگزین کن هر چه می‌خواهی و بستانچو ما را بر همه عالم گزیدیاز این دیگ جهان رفتی چو حلوابه خوان آن جهان زیرا پزیدیاگر چه بیضه خالی شد ز مرغتبرون بیضه عالم پریدیدر این عالم نگنجی زین سپس توهمان سو پر که هر دم در مزیدیخمش کن رو که قفل تو گشادنداجل بنمود قفلت را کلیدی 
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #246
    برنامه شماره ۲۴۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۹۸بانگ زدم من که دل مست کجا می‌رودگفت شهنشه خموش جانب ما می‌رودگفتم تو با منی دم ز درون می‌زنیپس دل من از برون خیره چرا می‌رودگفت که دل آن ماست رستم دستان ماستسوی خیال خطا بهر غزا می‌رودهر طرفی کو رود بخت از آن سو رودهیچ مگو هر طرف خواهد تا می‌رودگه مثل آفتاب گنج زمین می‌شودگه چو دعا رسول سوی سما می‌رودگاه ز پستان ابر شیر کرم می‌دهدگه به گلستان جان همچو صبا می‌رودبر اثر دل برو تا تو ببینی درونسبزه و گل می‌دمد جوی وفا می‌رودصورت بخش جهان ساده و بی‌صورتستآن سر و پای همه بی‌سر و پا می‌رودهست صواب صواب گر چه خطایی کندهست وفای وفا گر به جفا می‌روددل مثل روزنست خانه بدو روشنستتن به فنا می‌رود دل به بقا می‌رودفتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دلبا همه آمیخت دل گر چه جدا می‌رودسحر خدا آفرید در دل هر کس پدیدکیسه جوزا برید همچو سها می‌رودبا تو دلا ابلهیست کیسه نگه داشتنکیسه شد و جان پی کیسه ربا می‌رودگفتم جادو کسی سست بخندید و گفتسحر اثر کی کند ذکر خدا می‌رودگفتم آری ولیک سحر تو سر خداستسحر خوشت هم تک حکم قضا می‌روددایم دلدار را با دل و جان ماجراستپوست بر او نیست اینک پیش شما می‌روداسب سقاست این بانگ دراست اینبانگ کنان کز برون اسب سقا می‌رود
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #247
    برنامه شماره ۲۴۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهحافظ، غزل شماره ۷۹
    کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت
    من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
    گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
    که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
    چمن حکایت اردیبهشت میگوید
    نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
    به می عمارت دل کن که این جهان خراب
    بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
    وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
    چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت
    مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
    که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
    قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
    که گر چه غرق گناه است میرود به بهشت
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۳۶
    ای برادر بود اندر ما مضی
    شهریی با روستایی آشنا
    روستایی چون سوی شهر آمدی
    خرگه اندر کوی آن شهری زدی
    دو مه و سه ماه مهمانش بدی
    بر دکان او و بر خوانش بدی
    هر حوایج را که بودش آن زمان
    راست کردی مرد شهری رایگان
    رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو
    هیچ می‌نایی سوی ده فرجه‌جو
    الله الله جمله فرزندان بیار
    کین زمان گلشنست و نوبهار
    یا بتابستان بیا وقت ثمر
    تا ببندم خدمتت را من کمر
    خیل و فرزندان و قومت را بیار
    در ده ما باش سه ماه و چهار
    که بهاران خطهٔ ده خوش بود
    کشت‌زار و لالهٔ دلکش بود
    وعده دادی شهری او را دفع حال
    تا بر آمد بعد وعده هشت سال
    او بهر سالی همی‌گفتی که کی
    عزم خواهی کرد کامد ماه دی
    او بهانه ساختی کامسال‌مان
    از فلان خطه بیامد میهمان
    سال دیگر گر توانم وا رهید
    از مهمات آن طرف خواهم دوید
    گفت هستند آن عیالم منتظر
    بهر فرزندان تو ای اهل بر
    باز هر سالی چو لکلک آمدی
    تا مقیم قبهٔ شهری شدی
    خواجه هر سالی ز زر و مال خویش
    خرج او کردی گشادی بال خویش
    آخرین کرت سه ماه آن پهلوان
    خوان نهادش بامدادان و شبان
    از خجالت باز گفت او خواجه را
    چند وعده چند بفریبی مرا
    گفت خواجه جسم و جانم وصل‌جوست
    لیک هر تحویل اندر حکم هوست
    آدمی چون کشتی است و بادبان
    تا کی آرد باد را آن بادران
    باز سوگندان بدادش کای کریم
    گیر فرزندان بیا بنگر نعیم
    دست او بگرفت سه کرت بعهد
    کالله الله زو بیا بنمای جهد
    بعد ده سال و بهر سالی چنین
    لابه‌ها و وعده‌های شکرین
    کودکان خواجه گفتند ای پدر
    ماه و ابر و سایه هم دارد سفر
    حقها بر وی تو ثابت کرده‌ای
    رنجها در کار او بس برده‌ای
    او همی‌خواهد که بعضی حق آن
    وا گزارد چون شوی تو میهمان
    بس وصیت کرد ما را او نهان
    که کشیدش سوی ده لابه‌کنان
    گفت حقست این ولی ای سیبویه
    اتق من شر من احسنت الیه
    دوستی تخم دم آخر بود
    ترسم از وحشت که آن فاسد شود
    صحبتی باشد چو شمشیر قطوع
    همچو دی در بوستان و در زروع
    صحبتی باشد چو فصل نوبهار
    زو عمارتها و دخل بی‌شمار
    حزم آن باشد که ظن بد بری
    تا گریزی و شوی از بد بری
    حزم سؤ الظن گفتست آن رسول
    هر قدم را دام می‌دان ای فضول
    روی صحرا هست هموار و فراخ
    هر قدم دامیست کم ران اوستاخ
    آن بز کوهی دود که دام کو
    چون بتازد دامش افتد در گلو
    آنک می‌گفتی که کو اینک ببین
    دشت می‌دیدی نمی‌دیدی کمین
    بی کمین و دام و صیاد ای عیار
    دنبه کی باشد میان کشت‌زار
    آنک گستاخ آمدند اندر زمین
    استخوان و کله‌هاشان را ببین
    چون به گورستان روی ای مرتضا
    استخوانشان را بپرس از ما مضی
    تا بظاهر بینی آن مستان کور
    چون فرو رفتند در چاه غرور
    چشم اگر داری تو کورانه میا
    ور نداری چشم دست آور عصا
    آن عصای حزم و استدلال را
    چون نداری دید می‌کن پیشوا
    ور عصای حزم و استدلال نیست
    بی عصاکش بر سر هر ره مه‌ایست
    گام زان سان نه که نابینا نهد
    تا که پا از چاه و از سگ وا رهد
    لرز لرزان و بترس و احتیاط
    می‌نهد پا تا نیفتد در خباط
    ای ز دودی جسته در ناری شده
    لقمه جسته لقمهٔ ماری شده
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #248
    برنامه شماره ۲۴۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF ،تمامی اشعار این برنامه
    ۲۹۵۶ مولوی ، دیوان شمس، غزل شماره
    دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
    تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی
    ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی
    ناموس و پادشاهی در عشق هست خامی
    عاشق چو قند باید بیچون و چند باید
    جانی بلند باید کان حضرتی است سامی
    هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن
    زنار روم گم کن در عشق زلف شامی
    در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است
    نادان علم اهل است دانای علم عامی
    از کوی بینشانش زان سوی جهل و دانش
    وز جان جان جانش عشق آمدت سلامی
    بر بام عشق بیتن دیدم چو ماه روشن
    بر در بماندهام من زان شیوههای بامی
    گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من
    از شیوه ویم من مست شراب جامی
    آن چهره چو آتش در زیر زلف دلکش
    گردن ببسته جان خوش در حلقههای دامی
    گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی
    کای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی
    ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی
    دادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی
    ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی
    دل دادی و خریدی آن را که تش غلامی
    گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی
    ای شمس هر طواشی تبریز را نظامی
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۸۲
    تو نخواندی قصهٔ اهل سبا
    یا بخواندی و ندیدی جز صدا
    از صدا آن کوه خود آگاه نیست
    سوی معنی هوش که را راه نیست
    او همی بانگی کند بی گوش و هوش
    چون خمش کردی تو او هم شد خموش
    داد حق اهل سبا را بس فراغ
    صد هزاران قصر و ایوانها و باغ
    شکر آن نگزاردند آن بد رگان
    در وفا بودند کمتر از سگان
    مر سگی را لقمهٔ نانی ز در
    چون رسد بر در همی‌بندد کمر
    پاسبان و حارس در می‌شود
    گرچه بر وی جور و سختی می‌رود
    هم بر آن در باشدش باش و قرار
    کفر دارد کرد غیری اختیار
    ور سگی آید غریبی روز و شب
    آن سگانش می‌کنند آن دم ادب
    که برو آنجا که اول منزلست
    حق آن نعمت گروگان دلست
    می‌گزندش که برو بر جای خویش
    حق آن نعمت فرو مگذار بیش
    از در دل و اهل دل آب حیات
    چند نوشیدی و وا شد چشمهات
    بس غذای سکر و وجد و بی‌خودی
    از در اهل دلان بر جان زدی
    باز این در را رها کردی ز حرص
    گرد هر دکان همی‌گردی ز حرص
    بر در آن منعمان چرب‌دیگ
    می‌دوی بهر ثرید مردریگ
    چربش اینجا دان که جان فربه شود
    کار نااومید اینجا به شود
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #249
    برنامه شماره ۲۴۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    ۹۱۲ مولوی ، دیوان شمس، غزل شماره
    نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند
    که سخت دست درازند بسته پات کنند
    نگفتمت که بدان سوی دام در دامست
    چو درفتادی در دام کی رهات کنند
    نگفتمت به خرابات طرفه مستانند
    که عقل را هدف تیر ترهات کنند
    چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند
    به هر پیاده شهی را به طرح مات کنند
    بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند
    کهت کنند و دو صد بار کهربات کنند
    تو مرد دل تنکی پیش آن جگرخواران
    اگر روی چو جگربند شوربات کنند
    تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش
    که کوه قاف شوی زود در هوات کنند
    هزار مرغ عجب از گل تو برسازند
    چو ز آب و گل گذری تا دگر چه‌هات کنند
    برون کشندت از این تن چنان که پنبه ز پوست
    مثال شخص خیالیت بی‌جهات کنند
    چو در کشاکش احکام راضیت یابند
    ز رنج‌ها برهانند و مرتضات کنند
    خموش باش که این کودنان پست سخن
    حشیشی‌اند و همین لحظه ژاژخات کنند
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #250
    برنامه شماره ۲۵۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۹۸صومعهٔ عیسیست خوان اهل دل
    هان و هان ای مبتلا این در مهل
    جمع گشتندی ز هر اطراف خلق
    از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق
    بر در آن صومعهٔ عیسی صباح
    تا بدم اوشان رهاند از جناح
    او چو فارغ گشتی از اوراد خویش
    چاشتگه بیرون شدی آن خوب‌کیش
    جوق جوقی مبتلا دیدی نزار
    شسته بر در در امید و انتظار
    گفتی ای اصحاب آفت از خدا
    حاجت این جملگانتان شد روا
    هین روان گردید بی رنج و عنا
    سوی غفاری و اکرام خدا
    جملگان چون اشتران بسته‌پای
    که گشایی زانوی ایشان برای
    خوش دوان و شادمانه سوی خان
    از دعای او شدندی پا دوان
    آزمودی تو بسی آفات خویش
    یافتی صحت ازین شاهان کیش
    چند آن لنگی تو رهوار شد
    چند جانت بی غم و آزار شد
    ای مغفل رشته‌ای بر پای بند
    تا ز خود هم گم نگردی ای لوند
    ناسپاسی و فراموشی تو
    یاد ناورد آن عسل‌نوشی تو
    لاجرم آن راه بر تو بسته شد
    چون دل اهل دل از تو خسته شد
    زودشان در یاب و استغفار کن
    همچو ابری گریه‌های زار کن
    تا گلستانشان سوی تو بشکفد
    میوه‌های پخته بر خود وا کفد
    هم بر آن در گرد کم از سگ مباش
    با سگ کهف ار شدستی خواجه‌تاش
    چون سگان هم مر سگان را ناصح‌اند
    که دل اندر خانهٔ اول ببند
    آن در اول که خوردی استخوان
    سخت گیر و حق گزار آن را ممان
    می‌گزندش تا ز ادب آنجا رود
    وز مقام اولین مفلح شود
    می‌گزندش کای سگ طاغی برو
    با ولی نعمتت یاغی مشو
    بر همان در همچو حلقه بسته باش
    پاسبان و چابک و برجسته باش
    صورت نقض وفای ما مباش
    بی‌وفایی را مکن بیهوده فاش
    مر سگان را چون وفا آمد شعار
    رو سگان را ننگ و بدنامی میار
    بی‌وفایی چون سگان را عار بود
    بی‌وفایی چون روا داری نمود
    حق تعالی فخر آورد از وفا
    گفت من اوفی بعهد غیرنا
    بی‌وفایی دان وفا با رد حق
    بر حقوق حق ندارد کس سبق
    حق مادر بعد از آن شد کان کریم
    کرد او را از جنین تو غریم
    صورتی کردت درون جسم او
    داد در حملش ورا آرام و خو
    همچو جزو متصل دید او ترا
    متصل را کرد تدبیرش جدا
    حق هزاران صنعت و فن ساختست
    تا که مادر بر تو مهر انداختست
    پس حق حق سابق از مادر بود
    هر که آن حق را نداند خر بود
    آنک مادر آفرید و ضرع و شیر
    با پدر کردش قرین آن خود مگیر
    ای خداوند ای قدیم احسان تو
    آنک دانم وانک نه هم آن تو
    تو بفرمودی که حق را یاد کن
    زانک حق من نمی‌گردد کهن
    یاد کن لطفی که کردم آن صبوح
    با شما از حفظ در کشتی نوح
    پیله بابایانتان را آن زمان
    دادم از طوفان و از موجش امان
    آب آتش خو زمین بگرفته بود
    موج او مر اوج که را می‌ربود
    حفظ کردم من نکردم ردتان
    در وجود جد جد جدتان
    چون شدی سر پشت پایت چون زنم
    کارگاه خویش ضایع چون کنم
    چون فدای بی‌وفایان می‌شوی
    از گمان بد بدان سو می‌روی
    من ز سهو و بی‌وفاییها بری
    سوی من آیی گمان بد بری
    این گمان بد بر آنجا بر که تو
    می‌شوی در پیش همچون خود دوتو
    بس گرفتی یار و همراهان زفت
    گر ترا پرسم که کو گویی که زفت
    یار نیکت رفت بر چرخ برین
    یار فسقت رفت در قعر زمین
    تو بماندی در میانه آنچنان
    بی‌مدد چون آتشی از کاروان
    دامن او گیر ای یار دلیر
    کو منزه باشد از بالا و زیر
    نه چو عیسی سوی گردون بر شود
    نه چو قارون در زمین اندر رود
    با تو باشد در مکان و بی‌مکان
    چون بمانی از سرا و از دکان
    او بر آرد از کدورتها صفا
    مر جفاهای ترا گیرد وفا
    چون جفا آری فرستد گوشمال
    تا ز نقصان وا روی سوی کمال
    چون تو وردی ترک کردی در روش
    بر تو قبضی آید از رنج و تبش
    آن ادب کردن بود یعنی مکن
    هیچ تحویلی از آن عهد کهن
    پیش از آن کین قبض زنجیری شود
    این که دلگیریست پاگیری شود
    رنج معقولت شود محسوس و فاش
    تا نگیری این اشارت را بلاش
    در معاصی قبضها دلگیر شد
    قبضها بعد از اجل زنجیر شد
    نعط من اعرض هنا عن ذکرنا
    عیشة ضنک و نجزی بالعمی
    دزد چون مال کسان را می‌برد
    قبض و دلتنگی دلش را می‌خلد
    او همی‌گوید عجب این قبض چیست
    قبض آن مظلوم کز شرت گریست
    چون بدین قبض التفاتی کم کند
    باد اصرار آتشش را دم کند
    قبض دل قبض عوان شد لاجرم
    گشت محسوس آن معانی زد علم
    غصه‌ها زندان شدست و چارمیخ
    غصه بیخست و بروید شاخ بیخ
    بیخ پنهان بود هم شد آشکار
    قبض و بسط اندرون بیخی شمار
    چونک بیخ بد بود زودش بزن
    تا نروید زشت‌خاری در چمن
    قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن
    زانک سرها جمله می‌روید ز بن
    بسط دیدی بسط خود را آب ده
    چون بر آید میوه با اصحاب ده
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #255
    برنامه شماره ۲۵۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۶۲
    پرده بگردان و بزن ساز نو
    هین که رسید از فلک آواز نو
    تازه و خندان نشود گوش و هوش
    تا ز خرد درنرسد راز نو
    این بکند زهره که چون ماه دید
    او بزند چنگ طرب ساز نو
    خیز سبک رطل گران را بیار
    تا ببرم شرم ز هنباز نو
    برجه ساقی طرب آغاز کن
    وز می کهنه بنه آغاز نو
    در عوض آنک گزیدی رخم
    بوسه بده بر سر این گاز نو
    از تو رخ همچو زرم گاز یافت
    می‌رسدم گر بکنم ناز نو
    چون نکنم ناز که پنهان و فاش
    می‌رسدم خلعت و اعزاز نو
    خلعت نو بین که به هر گوشه‌اش
    تازه طرازی است ز طراز نو
    پر همایی بگشا در وفا
    بر سر عشاق به پرواز نو
    مرد قناعت که کرم‌های تو
    حرص دهد هر نفس و آز نو
    می به سبو ده که به تو تشنه شد
    این قنق خابیه پرداز نو
    رنگ رخ و اشک روانم بس است
    سر مرا هر یک غماز نو
    گرم درآ گرم که آن گرمدار
    صنعت نو دارد و انگاز نو
    بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق
    جامه کهنه‌ست ز بزاز نومولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۴۱۲
    شد ز حد هین باز گرد ای یار گرد
    روستایی خواجه را بین خانه برد
    قصهٔ اهل سبا یک گوشه نه
    آن بگو کان خواجه چون آمد به ده
    روستایی در تملق شیوه کرد
    تا که حزم خواجه را کالیوه کرد
    از پیام اندر پیام او خیره شد
    تا زلال حزم خواجه تیره شد
    هم ازینجا کودکانش در پسند
    نرتع و نلعب بشادی می‌زدند
    همچو یوسف کش ز تقدیر عجب
    نرتع و نلعب ببرد از ظل آب
    آن نه بازی بلک جانبازیست آن
    حیله و مکر و دغاسازیست آن
    هرچه از یارت جدا اندازد آن
    مشنو آن را کان زیان دارد زیان
    گر بود آن سود صد در صد مگیر
    بهر زر مگسل ز گنجور ای فقیر
    این شنو که چند یزدان زجر کرد
    گفت اصحاب نبی را گرم و سرد
    زانک بر بانگ دهل در سال تنگ
    جمعه را کردند باطل بی درنگ
    تا نباید دیگران ارزان خرند
    زان جلب صرفه ز ما ایشان برند
    ماند پیغامبر بخلوت در نماز
    با دو سه درویش ثابت پر نیاز
    گفت طبل و لهو و بازرگانیی
    چونتان ببرید از ربانیی
    قد فضضتم نحو قمح هائما
    ثم خلیتم نبیا قائما
    بهر گندم تخم باطل کاشتید
    و آن رسول حق را بگذاشتید
    صحبت او خیر من لهوست و مال
    بین کرا بگذاشتی چشمی بمال
    خود نشد حرص شما را این یقین
    که منم رزاق و خیر الرازقین
    آنک گندم را ز خود روزی دهد
    کی توکلهات را ضایع نهد
    از پی گندم جدا گشتی از آن
    که فرستادست گندم ز آسمان
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners