Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #256
    برنامه شماره ۲۵۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۸۸
    خدمت بی‌دوستی را قدر و قیمت هست نیست
    خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست
    دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است
    هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست
    ور تو مستی می‌نمایی در محبت چون نه‌ای
    عشق گوید دوغ خورد و دوغ خورد او مست نیست
    پست و بالا چند یازد از تکلف در هوا
    چند خود را پست دارد آن کسی کو پست نیست
    همچو ماهی مانده در دام جهان زان بحر دور
    وانگهان پنداشته خود را که اندر شست نیستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، سطر ۳۰۳۰
    جوهر صدقت خفی شد در دروغ
    هم‌چو طعم روغن اندر طعم دوغ
    آن دروغت این تن فانی بود
    راستت آن جان ربانی بود
    سالها این دوغ تن پیدا و فاش
    روغن جان اندرو فانی و لاش
    تا فرستد حق رسولی بنده‌ای
    دوغ را در خمره جنباننده‌ای
    تا بجنباند به هنجار و به فن
    تا بدانم من که پنهان بود من
    یا کلام بنده‌ای کان جزو اوست
    در رود در گوش او کو وحی جوست
    اذن مؤمن وحی ما را واعیست
    آنچنان گوشی قرین داعیست
    هم‌چنانک گوش طفل از گفت مام
    پر شود ناطق شود او درکلام
    ور نباشد طفل را گوش رشد
    گفت مادر نشنود گنگی شود
    دایما هر کر اصلی گنگ بود
    ناطق آنکس شد که از مادر شنود
    دانک گوش کر و گنگ از آفتیست
    که پذیرای دم و تعلیم نیست
    آنک بی‌تعلیم بد ناطق خداست
    که صفات او ز علتها جداست
    یا چو آدم کرده تلقینش خدا
    بی‌حجاب مادر و دایه و ازا
    یا مسیحی که به تعلیم ودود
    در ولادت ناطق آمد در وجود
    از برای دفع تهمت در ولاد
    که نزادست از زنا و از فساد
    جنبشی بایست اندر اجتهاد
    تا که دوغ آن روغن از دل باز داد
    روغن اندر دوغ باشد چون عدم
    دوغ در هستی برآورده علم
    آنک هستت می‌نماید هست پوست
    وآنک فانی می‌نماید اصل اوست
    دوغ روغن ناگرفتست و کهن
    تا بنگزینی بنه خرجش مکن
    هین بگردانش به دانش دست دست
    تا نماید آنچ پنهان کرده است
    زآنک این فانی دلیل باقیست
    لابهٔ مستان دلیل ساقیست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #258
    برنامه شماره ۲۵۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۱۵۵
    در غم یار یار بایستی
    یا غمم را کنار بایستی
    به یکی غم چو جان نخواهم داد
    یک چه باشد هزار بایستی
    دشمن شادکام بسیارند
    دوستی غمگسار بایستی
    در فراقند زین سفر یاران
    این سفر را قرار بایستی
    تا بدانستیی ز دشمن و دوست
    زندگانی دوبار بایستی
    شیر بیشه میان زنجیرست
    شیر در مرغزار بایستی
    ماهیان می‌طپند اندر ریگ
    چشمه یا جویبار بایستی
    بلبل مست سخت مخمورست
    گلشن و سبزه زار بایستی
    دیده را عبرت نیست زین پرده
    دیده اعتبار بایستی
    همه گل خواره‌اند این طفلان
    مشفقی دایه وار بایستی
    ره بر آب حیات می‌نبرند
    خضری آبخوار بایستی
    دل پشیمان شده‌ست
    دل امسال پار بایستی
    اندر این شهر قحط خورشیدست
    سایه شهریار بایستی
    شهر سرگین پرست پر گشته‌ست
    مشک نافه تتار بایستی
    مشک از پشک کس نمی‌داند
    مشک را انتشار بایستی
    دولت کودکانه می‌جویند
    دولتی بی‌عثار بایستی
    چون بمیری بمیرد این هنرت
    زین هنرهات عار بایستی
    طالب کار و بار بسیارند
    طالب کردگار بایستی
    مرگ تا در پی‌است روز شبست
    شب ما را نهار بایستی
    دم معدود اندکی ماندست
    نفسی بی‌شمار بایستی
    نفس ایزدی ز سوی یمن
    بر خلایق نثار بایستی
    ملک‌ها ماند و مالکان مردند
    ملکت پایدار بایستی
    عقل بسته شد و هوا مختار
    عقل را اختیار بایستی
    هوش‌ها چون مگس در آن دوغست
    هوش‌ها هوشیار بایستی
    زین چنین دوغ زشت گندیده
    پوز دل را حذار بایستی
    معده پردوغ و گوش پر ز دروغ
    همت الفرار بایستی
    گوش‌ها بسته است لب بربند
    از خرد گوشوار بایستی
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #259
    برنامه شماره ۲۵۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۴۶
    حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
    می چون ارغوان هشتن ز بانگ ارغنون رفتن
    برون زرق است یا استم هزاران بار دیدستم
    از این پس ابلهی باشد برای آزمون رفتن
    مرو زین خانه ای مجنون که خون گریی ز هجران خون
    چو دستی را فروبری عجایب نیست خون رفتن
    ز شمع آموز ای خواجه میان گریه خندیدن
    ز چشم آموز ای زیرک به هنگام سکون رفتن
    اگر باشد تو را روزی ز استادان بیاموزی
    چو مرغ جان معصومان به چرخ نیلگون رفتن
    بیا ای جان که وقتت خوش چو استن بار ما می کش
    که تا صبرت بیاموزد به سقف بی‌ستون رفتن
    فسون عیسی مریم نکرد از درد عاشق کم
    وظیفه درد دل نبود به دارو و فسون رفتن
    چو طاسی سرنگون گردد رود آنچ در او باشد
    ولی سودا نمی‌تاند ز کاسه سر نگون رفتن
    اگر پاکی و ناپاکی مرو زین خانه‌ای زاکی
    گناهی نیست در عالم تو را ای بنده چون رفتن
    تویی شیر اندر این درگه عدو راه تو روبه
    بود بر شیر بدنامی از این چالش زبون رفتن
    چو نازی می کشی باری بیا ناز چنین شه کش
    که بس بداختری باشد به زیر چرخ دون رفتن
    ز دانش‌ها بشویم دل ز خود خود را کنم غافل
    که سوی دلبر مقبل نشاید ذوفنون رفتن
    شناسد جان مجنونان که این جان است قشر جان
    بباید بهر این دانش ز دانش در جنون رفتن
    کسی کو دم زند بی‌دم مباح او راست غواصی
    کسی کو کم زند در کم رسد او را فزون رفتن
    رها کن تا بگوید او خموشی گیر و توبه جو
    که آن دلدار خو دارد به سوی تایبون رفتن
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #261
    برنامه شماره ۲۶۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۳۳
    من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
    چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم
    مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشم
    چو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم
    دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهد
    دوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشم
    مرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جان
    ولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم
    چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسف
    خنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشم
    چو دست او رسن باشد که دست چاهیان گیرد
    چه دستک‌ها زنم آن دم که پابست رسن باشم
    مرا گوید چه می نالی ز عشقی تا که راهت زد
    خنک آن کاروان کش من در این ره راه زن باشم
    چو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت ساز من
    غنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم
    چو یار ذوفنون من زند پرده جنون من
    خدا داند دگر کس نی که آن دم در چه فن باشم
    ز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبم
    چه تلخی آیدم چون من بر شیرین ذقن باشم
    چو بیش از صد جهان دارم چرا در یک جهان باشم
    چو پخته شد کباب من چرا در بابزن باشم
    کبوترباز عشقش را کبوتر بود جان من
    چو برج خویش را دیدم چرا اندر بدن باشم
    گهی با خویش در جنگم گهی بی‌خویشم و دنگم
    چو آمد یار گلرنگم چرا با این سه فن باشم
    چو در گرمابه عشقش حجابی نیست جان‌ها را
    نیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم
    خمش کن ای دل گویا که من آواره خواهم شد
    وطن آتش گرفت از تو چگونه در وطن باشم
    اگر من در وطن باشم وگر بیرون ز تن باشم
    ز تاب شمس تبریزی سهیل اندر یمن باشم
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #271
    برنامه شماره ۲۷۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۱۰۳
    گر چه اندر فغان و نالیدن
    اندکی هست خویشتن دیدن
    آن نباشد مرا چو در عشقت
    خوگرم من به خویش دزدیدن
    به خدا و به پاکی ذاتش
    پاکم از خویشتن پسندیدن
    دیده کی از رخ تو برگردد
    به که آید به وقت گردیدن
    در چنین دولت و چنین میدان
    ننگ باشد ز مرگ لنگیدن
    عاشقان تو را مسلم شد
    بر همه مرگ‌ها بخندیدن
    فرع‌های درخت لرزانند
    اصل را نیست خوف لرزیدن
    باغبانان عشق را باشد
    از دل خویش میوه برچیدن
    جان عاشق نواله‌ها می‌پیچ
    در مکافات رنج پیچیدن
    زهد و دانش بورز ای خواجه
    نتوان عشق را بورزیدن
    پیش از این گفت شمس تبریزی
    لیک کو گوش بهر بشنیدن
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #272
    برنامه شماره ۲۷۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDF
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۲۵
    مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
    بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
    به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل
    بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
    مرا گوید نمی‌گویی که تا چند از گدارویی
    چو هر عوری و ادباری گدایی می‌کنی هر در
    بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی
    اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر
    از این‌ها کز تو می‌زاید شهان را ننگ می‌آید
    ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر
    که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او
    ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر
    مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی
    هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر
    از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل
    که ویران می‌شود سینه از آن جولان و کر و فر
    اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم
    وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر
    چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو
    مرا پرسید چونی تو بگفتم بی‌تو بس مضطر
    اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا
    دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #273
    برنامه شماره ۲۷۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۷۲۷
    به غم فرونروم باز سوی یار روم
    در آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم
    ز برگ ریز خزان فراق سیر شدم
    به گلشن ابد و سرو پایدار روم
    من از شمار بشر نیستم وداع وداع
    به نقل و مجلس و سغراق بی‌شمار روم
    نمی‌شکیبد ماهی ز آب من چه کنم
    چو آب سجده کنان سوی جویبار روم
    به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد
    همان به‌ست که اکنون به اختیار روم
    ز داد عشق بود کار و بار سلطانان
    به عشق درنروم در کدام کار روم
    شنیده‌ام که امیر بتان به صید شده‌ست
    اگر چه لاغرم سوی مرغزار روم
    چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکار
    به عشق دل به دهان سگ شکار روم
    چو بر براق سعادت کنون سوار شدم
    به سوی سنجق سلطان کامیار روم
    جهان عشق به زیر لوای سلطانی است
    چو از رعیت عشقم بدان دیار روم
    منم که در نظرم خوار گشت جان و جهان
    بدان جهان و بدان جان بی‌غبار روم
    غبار تن نبود ماه جان بود آن جا
    سزد سزد که بر آن چرخ برق وار روم
    اگر کلیم حلیمم بدان درخت شوم
    وگر خلیل جلیلم در آن شرار روم
    خموش کی هلدم تشنگی این یاران
    مگر که از بر یاران به یار غار روم
    جوار مفخر آفاق شمس تبریزی
    بهشت عدن بود هم در آن جوار روم
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #264
    برنامه شماره ۲۶۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۳۰
    سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
    میان به شکر چو بستیم بند ما بگشاد
    به جان رسید فلک از دعا و ناله من
    فلک دهان خود اندر ره دعا بگشاد
    ز بس که سینه ما سوخت در وفا جستن
    ز شرم ما عرق از صورت وفا بگشاد
    ادیم روی سهیلیم هر کجا بنمود
    غلام چشمه عشقیم هر کجا بگشاد
    پس دریچه دل صد در نهانی بود
    که بسته بود خدا بنده خدا بگشاد
    در این سرا که دو قندیل ماه و خورشیدست
    خدا ز جانب دل روزن سرا بگشاد
    الست گفت حق و جان‌ها بلی گفتند
    برای صدق بلی حق ره بلا بگشاد
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۳۵۰۰
    آنک در چه زاد و در آب سیاه
    او چه داند لطف دشت و رنج چاه
    چون رها کردی هوا از بیم حق
    در رسد سغراق از تسنیم حق
    لا تطرق فی هواک سل سبیل
    من جناب الله نحو السلسبیل
    لا تکن طوع الهوی مثل الحشیش
    ان ظل العرش اولی من عریش
    گفت سلطان اسپ را وا پس برید
    زودتر زین مظلمه بازم خرید
    با دل خود شه نفرمود این قدر
    شیر را مفریب زین راس البقر
    پای گاو اندر میان آری ز داو
    رو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو
    بس مناسب صنعتست این شهره زاو
    کی نهد بر جسم اسپ او عضو گاو
    زاو ابدان را مناسب ساخته
    قصرهای منتقل پرداخته
    در میان قصرها تخریج‌ها
    از سوی این سوی آن صهریج‌ها
    وز درونشان عالمی بی‌منتها
    در میان خرگهی چندین فضا
    گه چو کابوسی نماید ماه را
    گه نماید روضه قعر چاه را
    قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال
    دم به دم چون می‌کند سحر حلال
    زین سبب درخواست از حق مصطفی
    زشت را هم زشت و حق را حق‌نما
    تا به آخر چون بگردانی ورق
    از پشیمانی نه افتم در قلق
    مکر که کرد آن عماد الملک فرد
    مالک الملکش بدان ارشاد کرد
    مکر حق سرچشمهٔ این مکرهاست
    قلب بین اصبعین کبریاست
    آنک سازد در دلت مکر و قیاس
    آتشی داند زدن اندر پلاس
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، سطر ۲۳۱۱
    آه کردم چون رسن شد آه من
    گشت آویزان رسن در چاه من
    آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
    شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
    در بن چاهی همی‌بودم زبون
    در همه عالم نمی‌گنجم کنون
    آفرینها بر تو بادا ای خدا
    ناگهان کردی مرا از غم جدا
    گر سر هر موی من یابد زبان
    شکرهای تو نیاید در بیان
    می‌زنم نعره درین روضه و عیون
    خلق را یا لیت قومی یعلمون
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #265
    برنامه شماره ۲۶۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    حافظ، دیوان اشعار، غزل شماره ۴۸۸
    سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
    گفت بازآی که دیرینه این درگاهی
    همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان
    پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
    بر در میکده رندان قلندر باشند
    که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
    خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
    دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
    سر ما و در میخانه که طرف بامش
    به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی
    قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن
    ظلمات است بترس از خطر گمراهی
    اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
    کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
    تو دم فقر ندانی زدن از دست مده
    مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی
    حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار
    عملت چیست که فردوس برین می‌خواهی
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۳۰ 
    ای ضیاء الحق حسام الدین بیار
    این سوم دفتر که سنت شد سه بار
    بر گشا گنجینهٔ اسرار را
    در سوم دفتر بهل اعذار را
    قوتت از قوت حق می‌زهد
    نه از عروقی کز حرارت می‌جهد
    این چراغ شمس کو روشن بود
    نه از فتیل و پنبه و روغن بود
    سقف گردون کو چنین دایم بود
    نه از طناب و استنی قایم بود
    قوت جبریل از مطبخ نبود
    بود از دیدار خلاق وجود
    همچنان این قوت ابدال حق
    هم ز حق دان نه از طعام و از طبق
    جسمشان را هم ز نور اسرشته‌اند
    تا ز روح و از ملک بگذشته‌اند
    چونک موصوفی باوصاف جلیل
    ز آتش امراض بگذر چون خلیل
    گردد آتش بر تو هم برد و سلام
    ای عناصر مر مزاجت را غلام
    هر مزاجی را عناصر مایه‌است
    وین مزاجت برتر از هر پایه است
    این مزاجت از جهان منبسط
    وصف وحدت را کنون شد ملتقط
    ای دریغا عرصهٔ افهام خلق
    سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق
    ای ضیاء الحق بحذق رای تو
    حلق بخشد سنگ را حلوای تو
    کوه طور اندر تجلی حلق یافت
    تا که می نوشید و می را بر نتافت
    صار دکا منه وانشق الجبل
    هل رایتم من جبل رقص الجمل
    لقمه‌بخشی آید از هر کس به کس
    حلق‌بخشی کار یزدانست و بس
    حلق بخشد جسم را و روح را
    حلق بخشد بهر هر عضوت جدا
    این گهی بخشد که اجلالی شوی
    وز دغا و از دغل خالی شوی
    تا نگویی سر سلطان را به کس
    تا نریزی قند را پیش مگس
    گوش آنکس نوشد اسرار جلال
    کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال
    حلق بخشد خاک را لطف خدا
    تا خورد آب و بروید صد گیا
    باز خاکی را ببخشد حلق و لب
    تا گیاهش را خورد اندر طلب
    چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت
    گشت حیوان لقمهٔ انسان و رفت
    باز خاک آمد شد اکال بشر
    چون جدا شد از بشر روح و بصر
    ذره‌ها دیدم دهانشان جمله باز
    گر بگویم خوردشان گردد دراز
    برگها را برگ از انعام او
    دایگان را دایه لطف عام او
    رزقها را رزقها او می‌دهد
    زانک گندم بی غذایی چون زهد
    نیست شرح این سخن را منتهی
    پاره‌ای گفتم بدانی پاره‌ها
    جمله عالم آکل و ماکول دان
    باقیان را مقبل و مقبول دان
    این جهان و ساکنانش منتشر
    وان جهان و سالکانش مستمر
    این جهان و عاشقانش منقطع
    اهل آن عالم مخلد مجتمع
    پس کریم آنست کو خود را دهد
    آب حیوانی که ماند تا ابد
    باقیات الصالحات آمد کریم
    رسته از صد آفت و اخطار و بیم
    گر هزارانند یک کس بیش نیست
    چون خیالاتی عدد اندیش نیست
    آکل و ماکول را حلقست و نای
    غالب و مغلوب را عقلست و رای
    حلق بخشید او عصای عدل را
    خورد آن چندان عصا و حبل را
    واندرو افزون نشد زان جمله اکل
    زانک حیوانی نبودش اکل و شکل
    مر یقین را چون عصا هم حلق داد
    تا بخورد او هر خیالی را که زاد
    پس معانی را چو اعیان حلقهاست
    رازق حلق معانی هم خداست
    پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست
    که بجذب مایه او را حلق نیست
    حلق جان از فکر تن خالی شود
    آنگهان روزیش اجلالی شود
    شرط تبدیل مزاج آمد بدان
    کز مزاج بد بود مرگ بدان
    چون مزاج آدمی گل‌خوار شد
    زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد
    چون مزاج زشت او تبدیل یافت
    رفت زشتی از رخش چون شمع تافت
    دایه‌ای کو طفل شیرآموز را
    تا بنعمت خوش کند پدفوز را
    گر ببندد راه آن پستان برو
    برگشاید راه صد بستان برو
    زانک پستان شد حجاب آن ضعیف
    از هزاران نعمت و خوان و رغیف
    پس حیات ماست موقوف فطام
    اندک اندک جهد کن تم الکلام
    چون جنین بد آدمی بد خون غذا
    از نجس پاکی برد مؤمن کذا
    از فطام خون غذااش شیر شد
    وز فطام شیر لقمه‌گیر شد
    وز فطام لقمه لقمانی شود
    طالب اشکار پنهانی شود
    گر جنین را کس بگفتی در رحم
    هست بیرون عالمی بس منتظم
    یک زمینی خرمی با عرض و طول
    اندرو صد نعمت و چندین اکول
    کوهها و بحرها و دشتها
    بوستانها باغها و کشتها
    آسمانی بس بلند و پر ضیا
    آفتاب و ماهتاب و صد سها
    از جنوب و از شمال و از دبور
    باغها دارد عروسیها و سور
    در صفت ناید عجایبهای آن
    تو درین ظلمت چه‌ای در امتحان
    خون خوری در چارمیخ تنگنا
    در میان حبس و انجاس و عنا
    او بحکم حال خود منکر بدی
    زین رسالت معرض و کافر شدی
    کین محالست و فریبست و غرور
    زانک تصویری ندارد وهم کور
    جنس چیزی چون ندید ادراک او
    نشنود ادراک منکرناک او
    همچنانک خلق عام اندر جهان
    زان جهان ابدال می‌گویندشان
    کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ
    هست بیرون عالمی بی بو و رنگ
    هیچ در گوش کسی زیشان نرفت
    کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت
    گوش را بندد طمع از استماع
    چشم را بندد غرض از اطلاع
    همچنانک آن جنین را طمع خون
    کان غذای اوست در اوطان دون
    از حدیث این جهان محجوب کرد
    غیر خون او می‌نداند چاشت خورد
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #266
    برنامه شماره ۲۶۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۵۰
    جانا بیار باده و بختم تمام کن
    عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن
    زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست
    دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن
    همچون مسیح مایده از آسمان بیار
    از نان و شوربا بشری را فطام کن
    مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان
    مشتی گدای را شه بااحتشام کن
    این روی پرگره را خندان و شاد کن
    این عمر منقطع را عمری مدام کن
    ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار
    وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن
    آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور
    ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن
    ما را وظیفه‌هاست ز لطف تو صد هزار
    درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن
    خاموش کن که دوست مجیب است بی‌سال
    نظاره کرم کن و ترک کلام کن
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۳۳۶۴
     
    آن یکی می‌گفت در عهد شعیب
    که خدا از من بسی دیدست عیب
    چند دید از من گناه و جرمها
    وز کرم یزدان نمی‌گیرد مرا
    حق تعالی گفت در گوش شعیب
    در جواب او فصیح از راه غیب
    که بگفتی چند کردم من گناه
    وز کرم نگرفت در جرمم اله
    عکس می‌گویی و مقلوب ای سفیه
    ای رها کرده ره و بگرفته تیه
    چند چندت گیرم و تو بی‌خبر
    در سلاسل مانده‌ای پا تا بسر
    زنگ تو بر توت ای دیگ سیاه
    کرد سیمای درونت را تباه
    بر دلت زنگار بر زنگارها
    جمع شد تا کور شد ز اسرارها
    گر زند آن دود بر دیگ نوی
    آن اثر بنماید ار باشد جوی
    زانک هر چیزی بضد پیدا شود
    بر سپیدی آن سیه رسوا شود
    چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود
    بعد ازین بر وی که بیند زود زود
    مرد آهنگر که او زنگی بود
    دود را با روش هم‌رنگی بود
    مرد رومی کو کند آهنگری
    رویش ابلق گردد از دودآوری
    پس بداند زود تاثیر گناه
    تا بنالد زود گوید ای اله
    چون کند اصرار و بد پیشه کند
    خاک اندر چشم اندیشه کند
    توبه نندیشد دگر شیرین شود
    بر دلش آن جرم تا بی‌دین شود
    آن پشیمانی و یا رب رفت ازو
    شست بر آیینه زنگ پنج تو
    آهنش را زنگها خوردن گرفت
    گوهرش را زنگ کم کردن گرفت
    چون نویسی کاغد اسپید بر
    آن نبشته خوانده آید در نظر
    چون نویسی بر سر بنوشته خط
    فهم ناید خواندنش گردد غلط
    کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد
    هر دو خط شد کور و معنیی نداد
    ور سیم باره نویسی بر سرش
    پس سیه کردی چو جان پر شرش
    پس چه چاره جز پناه چاره‌گر
    ناامیدی مس و اکسیرش نظر
    ناامیدیها بپیش او نهید
    تا ز درد بی‌دوا بیرون جهید
    چون شعیب این نکته‌ها با وی بگفت
    زان دم جان در دل او گل شکفت
    جان او بشنید وحی آسمان
    گفت اگر بگرفت ما را کو نشان
    گفت یا رب دفع من می‌گوید او
    آن گرفتن را نشان می‌جوید او
    گفت ستارم نگویم رازهاش
    جز یکی رمز از برای ابتلاش
    یک نشان آنک می‌گیرم ورا
    آنک طاعت دارد و صوم و دعا
    وز نماز و از زکات و غیر آن
    لیک یک ذره ندارد ذوق جان
    می‌کند طاعات و افعال سنی
    لیک یک ذره ندارد چاشنی
    طاعتش نغزست و معنی نغز نی
    جوزها بسیار و در وی مغز نی
    ذوق باید تا دهد طاعات بر
    مغز باید تا دهد دانه شجر
    دانهٔ بی‌مغز کی گردد نهال
    صورت بی‌جان نباشد جز خیال
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners