Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #269
    برنامه شماره ۲۶۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۲۹
    هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود
    هر چه کشت افزاست آتش چون بود
    نقش‌هایی که نگارد آن نگار
    عقل آن را جز که مفرش چون بود
    شربتی را کو به مست خود دهد
    جز لطیف و پاک و دلکش چون بود
    کشتی شش گوشه‌ست این شش جهت
    بحر بی‌پایان در این شش چون بود
    نرگس چشمی کز این بحر آب یافت
    در شناس بحر اعمش چون بود
    چون گشادی یافت چشمی در رضا
    از سخط هر لحظه اخفش چون بود
    هین خموش و از خمول حق بترس
    مؤمن اقبال مرعش چون بود
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #278
    برنامه شماره ٢٧٨ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۹۵۶زاد مردی چاشتگاهی در رسید
    در سرا عدل سلیمان در دوید
    رویش از غم زرد و هر دو لب کبود
    پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود
    گفت عزرائیل در من این چنین
    یک نظر انداخت پر از خشم و کین
    گفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه
    گفت فرما باد را ای جان پناه
    تا مرا زینجا به هندستان برد
    بوک بنده کان طرف شد جان برد
    نک ز درویشی گریزانند خلق
    لقمهٔ حرص و امل زانند خلق
    ترس درویشی مثال آن هراس
    حرص و کوشش را تو هندستان شناس
    باد را فرمود تا او را شتاب
    برد سوی قعر هندستان بر آب
    روز دیگر وقت دیوان و لقا
    پس سلیمان گفت عزرائیل را
    کان مسلمان را بخشم از بهر آن
    بنگریدی تا شد آواره ز خان
    گفت من از خشم کی کردم نظر
    از تعجب دیدمش در ره‌گذر
    که مرا فرمود حق کامروز هان
    جان او را تو بهندستان ستان
    از عجب گفتم گر او را صد پرست
    او به هندستان شدن دور اندرست
    تو همه کار جهان را همچنین
    کن قیاس و چشم بگشا و ببین
    از کی بگریزیم از خود ای محال
    از کی برباییم از حق ای وبال
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #279
    برنامه شماره ۲۷۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهغزل شماره ۴۰۵، مولوی
    به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت
    که سر و پا و سلامت نبود روز قیامت
    حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد
    هله ای یار قلندر بشنو طبل ملامت
    دل و جان فانی لا کن تن خود همچو قبا کن
    نه اثر گو نه خبر گو نه نشانی نه علامت
    چو من از خویش برستم ره اندیشه ببستم
    هله ای سرده مستم برهانم به تمامت
    هله برجه هله برجه قدمی بر سر خود نه
    هله برپر هله برپر چو من از شکر و غرامت
    ببر ای عشق چو موسی سر فرعون تکبر
    هله فرعون به پیش آ که گرفتم در و بامت
    چو من از غیب رسیدم سپه غیب کشیدم
    برو ای ظالم سرکش که فتادی ز زعامت
    هله پالیز تو باقی سر خر عالم فانی
    همه دیدار کریمست در این عشق کرامت
    نکند رحمت مطلق به بلا جان تو ویران
    نکند والده ما را ز پی کینه حجامت
    نبود جان و دلم را ز تو سیری و ملولی
    نبود هیچ کسی را ز دل و دیده سمت
    بجز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتم
    بنه ارزید خوشی‌هاش به تلخی ندامت
    هله تا یاوه نگردی چو در این حوض رسیدی
    که تکش آب حیاتست و لبش جای اقامت
    چو در این حوض درافتی همه خویش بدو ده
    به مزن دستک و پایک تو به چستی و شهامت
    همه تسلیم و خمش کن نه امامی تو ز جمعی
    نرسد هیچ کسی را بجز این عشق امامت
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #174
    PDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۳۰۲۲گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده‌ای
    گفتم نی گفت نک رنگ ترش کرده‌ای
    دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد
    عکس برون می‌زند گر چه تو در پرده‌ای
    خاک تو گر آب خوش یابد چون روضه‌ایست
    ور خورد او آب شور شوره برآورده‌ای
    سبز شوند از بهار زرد شوند از خزان
    گر نه خزان دیده‌ای پس ز چه روزرده‌ای
    گفتمش ای غیب دان از تو چه دارم نهان
    پرورش جان تویی جان چو تو پرورده‌ای
    کیست که زنده کند آنک تواش کشته‌ای
    کیست که گرمش کند چون تواش افسرده‌ای
    شربت صحت فرست هم ز شرابات خاص
    زانک تو جوشیده‌ای زانک تو افشرده‌ای
    داد شراب خطیر گفت هلا این بگیر
    شاد شو ار پرغمی زنده شو ار مرده‌ای
    چشمه بجوشد ز تو چون ارس از خاره‌ای
    نور بتابد ز تو گر چه سیه چرده‌ای
    خضر بقایی شوی گر عرض فانیی
    شادی دل‌ها شوی گر چه دل آزرده‌ای
    کی بشود این وجود پاک ز بیگانگان
    تا نرسد خلعتی دولت صدمرده‌ای
    گفت درختی به باد چند وزی باد گفت
    باد بهاری کند گر چه تو پژمرده‌ایمولوی، دیوان شمس، شماره ۳۱۷۵کار به پیری و جوانیستی
    پیر بمردی و جوان زیستی
    بانگ خر نفست اگر کم شدی
    دعوت عقل تو مسیحیستی
    گر نبدی خندهٔ صبح کذوب
    هیچ دلی زار بنگریستی
    گر بت جان روی نمودی به ما
    جملهٔ ذرات چو ما نیستی
    گر توی تو نفسی کاستی
    همچو تو اندر دو جهان کیستی؟!
    گر نبدی غیرت آن آفتاب
    ذره به ذره همه ساقیستی
    دانه من از کاه جدا کردمی
    گر کفه را هیچ تناهیستی
    مار اگر آب وفا یافتی
    در دل آن بحر چو ماهیستی
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #022
    برنامه شماره ۲۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۳۷۰آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیمگرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیمامروز چون زنبورها پران شویم از گل به گلتا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیمآمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزنما طبل خانه عشق را از نعره‌ها ویران کنیمبشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگانجانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیمزنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریمآهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیمچون کوره آهنگران در آتش دل می دمیمکآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیمآتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیموین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیمکوبیم ما بی‌پا و سر گه پای میدان گاه سرما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیمنی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شدهتا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیمخامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیستاین عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #025
    برنامه شماره ۲۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهحافظ، دیوان غزلیات، شماره ۲۳۲بر سر آنم که گر ز دست برآیددست به کاری زنم که غصه سر آیدخلوت دل نیست جای صحبت اضداددیو چو بیرون رود فرشته درآیدصحبت حکام ظلمت شب یلداستنور ز خورشید جوی بو که برآیدبر در ارباب بی‌مروت دنیاچند نشینی که خواجه کی به درآیدترک گدایی مکن که گنج بیابیاز نظر ره روی که در گذر آیدصالح و طالح متاع خویش نمودندتا که قبول افتد و که در نظر آیدبلبل عاشق تو عمر خواه که آخرباغ شود سبز و شاخ گل به بر آیدغفلت حافظ در این سراچه عجب نیستهر که به میخانه رفت بی‌خبر آید
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #052
    برنامه شماره ۵۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۶۶چمنی که تا قیامت گل او به بار باداصنمی که بر جمالش دو جهان نثار باداز بگاه میر خوبان به شکار می‌خرامدکه به تیر غمزه او دل ما شکار بادابه دو چشم من ز چشمش چه پیام‌هاست هر دمکه دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادادر زاهدی شکستم به دعا نمود نفرینکه برو که روزگارت همه بی‌قرار بادانه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاریکه به خون ماست تشنه که خداش یار باداتن ما به ماه ماند که ز عشق می‌گدازددل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادابه گداز ماه منگر به گسستگی زهرهتو حلاوت غمش بین که یکش هزار باداچه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویشچو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادابه عذار جسم منگر که بپوسد و بریزدبه عذار جان نگر که خوش و خوش عذار باداتن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستانکه به رغم این دو ناخوش ابدا بهار باداکه قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمدکه قوام بندگانت بجز این چهار بادا 
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #026
    برنامه شماره ۲۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۵۹۷این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریمجمع مستان را بخوان تا باده‌ها با هم خوریمباده‌ای کابرار را دادند اندر یشربونبا جنید و بایزید و شبلی و ادهم خوریمابر نبود ماه ما را تا جفای شب کشیممرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریمنفس ماده کیست تا ما تیغ خود بر وی زنیمزخم بر رستم زنیم و زخم از رستم خوریمبود مردم خوار عالم خلق عالم را بخوردخالق آورده‌ست ما را تا که ما عالم خوریماین جهان افسونگرست و وعده فردا دهدما از آن زیرکتریم ای خوش پسر که دم خوریمگر پری زادیم شب جمعیت پریان بودور ز آدم زاده‌ایم آن باده با آدم خوریمگه از آن کف گوهر هستی و سرمستی بریمگه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریمماهییم و ساقی ما نیست جز دریای عشقهیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریمگه چو گردون از مه و خورشید اشکم پر کنیمگر چو خورشید آب‌ها را جمله بی‌اشکم خوریمشمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده توییملاجرم در دور تو باده به جام جم خوریم
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #184
    برنامه شماره ۱۸۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره  ۸۴۵مرغی که ناگهانی در دام ما درآمدبشکست دام‌ها را بر لامکان برآمداز باده گزافی شد صاف صاف صافیوز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمدجان را چو شست از گل معراج برشد آن دلآن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمددر عالم طراوت او یافت بس حلاوتوز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمدزان ماه هر که ماند وین نقش را نخوانددر نقش دین بماند والله که کافر آمدز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتمزیرا برهنگان را خورشید زیور آمدالله اکبر تو خوش نیست با سر تواین سر چو گشت قربان الله اکبر آمدهر جان باملالت دورست از این جلالتچون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمدای شمس حق تبریز دل پیش آفتابتدر کم زنی مطلق از ذره کمتر آمدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۳۱۱۶کودکی در پیش تابوت پدرزار می‌نالید و بر می‌کوفت سرکای پدر آخر کجاات می‌برندتا ترا در زیر خاکی آورندمی‌برندت خانه‌ای تنگ و زحیرنی درو قالی و نه در وی حصیرنی چراغی در شب و نه روز ناننه درو بوی طعام و نه نشاننی درش معمور نی بر بام راهنی یکی همسایه کو باشد پناهچشم تو که بوسه‌گاه خلق بودچون شود در خانهٔ کور و کبودخانهٔ بی‌زینهار و جای تنگکه درو نه روی می‌ماند نه رنگزین نسق اوصاف خانه می‌شمردوز دو دیده اشک خونین می‌فشردگفت جوحی با پدر ای ارجمندوالله این را خانهٔ ما می‌برندگفت جوحی را پدر ابله مشوگفت ای بابا نشانیها شنواین نشانیها که گفت او یک بیکخانهٔ ما راست بی تردید و شکنه حصیر و نه چراغ و نه طعامنه درش معمور و نه صحن و نه بامزین نمط دارند بر خود صد نشانلیک کی بینند آن را طاغیانخانهٔ آن دل که ماند بی ضیااز شعاع آفتاب کبریاتنگ و تاریکست چون جان جهودبی نوا از ذوق سلطان ودودنه در آن دل تافت نور آفتابنه گشاد عرصه و نه فتح بابگور خوشتر از چنین دل مر تراآخر از گور دل خود برتر آزنده‌ای و زنده‌زاد ای شوخ و شنگدم نمی‌گیرد ترا زین گور تنگیوسف وقتی و خورشید سمازین چه و زندان بر آ و رو نمایونست در بطن ماهی پخته شدمخلصش را نیست از تسبیح بدگر نبودی او مسبح بطن نونحبس و زندانش بدی تا یبعثوناو بتسبیح از تن ماهی بجستچیست تسبیح آیت روز الستگر فراموشت شد آن تسبیح جانبشنو این تسبیحهای ماهیانهر که دید الله را اللهیستهر که دید آن بحر را آن ماهیستاین جهان دریاست و تن ماهی و روحیونس محجوب از نور صبوحگر مسبح باشد از ماهی رهیدورنه در وی هضم گشت و ناپدیدماهیان جان درین دریا پرندتو نمی‌بینی که کوری ای نژندبر تو خود را می‌زنند آن ماهیانچشم بگشا تا ببینیشان عیانماهیان را گر نمی‌بینی پدیدگوش تو تسبیحشان آخر شنیدصبر کردن جان تسبیحات تستصبر کن کانست تسبیح درستهیچ تسبیحی ندارد آن درجصبر کن الصبر مفتاح الفرجصبر چون پول صراط آن سو بهشتهست با هر خوب یک لالای زشتتا ز لالا می‌گریزی وصل نیستزانک لالا را ز شاهد فصل نیستتو چه دانی ذوق صبر ای شیشه‌دلخاصه صبر از بهر آن نقش چگلمرد را ذوق از غزا و کر و فرمر مخنث را بود ذوق از ذکرجز ذکر نه دین او و ذکر اوسوی اسفل برد او را فکر اوگر برآید تا فلک از وی مترسکو به عشق سفل آموزید درساو به سوی سفل می‌راند فرسگرچه سوی علو جنباند جرساز علمهای گدایان ترس چیستکان علمها لقمهٔ نان را رهیست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #186
    برنامه شماره ۱۸۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره  ۱۲۷۰مستی امروز من نیست چو مستی دوشمی‌نکنی باورم کاسه بگیر و بنوشغرق شدم در شراب عقل مرا برد آبگفت خرد الوداع بازنیایم به هوشعقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برونچونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوشاین دل مجنون مست بند بدرید و جستبا سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموشصبحدم از نردبان گفت مرا پاسبانکز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروشگفت زحل زهره را زخمه آهسته زنوی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوشخون شده بین از نهیب شیر به پستان ثورشیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موشگرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگجلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوشچشم گشا شش جهت شعشعه نور بینگوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوشبشنو از جان سلام تا برهی از کلامبنگر در نقش گر تا برهی از نقوشگفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشوصافم و آزاد نو بنده دردی فروشترس و امید تو را هست حواله به عقلدانه و دام تو را هست شکاری وحوشدردی دردش مرا چون به حمایت گرفتبا من از این‌ها مگو کار توست آن بکوش مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۳۰۱۳شیر و گرگ و روبهی بهر شکاررفته بودند از طلب در کوهسارتا به پشت همدگر بر صیدهاسخت بر بندند بار قیدهاهر سه با هم اندر آن صحرای ژرفصیدها گیرند بسیار و شگرفگرچه زیشان شیر نر را ننگ بودلیک کرد اکرام و همراهی نموداین چنین شه را ز لشکر زحمتستلیک همره شد جماعت رحمتستاین چنین مه را ز اختر ننگهاستاو میان اختران بهر سخاستامر شاورهم پیمبر را رسیدگرچه رایی نیست رایش را ندیددر ترازو جو رفیق زر شدستنه از آن که جو چو زر جوهر شدستروح قالب را کنون همره شدستمدتی سگ حارس درگه شدستچونک رفتند این جماعت سوی کوهدر رکاب شیر با فر و شکوهگاو کوهی و بز و خرگوش زفتیافتند و کار ایشان پیش رفتهر که باشد در پی شیر حرابکم نیاید روز و شب او را کبابچون ز که در پیشه آوردندشانکشته و مجروح و اندر خون کشانگرگ و روبه را طمع بود اندر آنکه رود قسمت به عدل خسروانعکس طمع هر دوشان بر شیر زدشیر دانست آن طمعها را سندهر که باشد شیر اسرار و امیراو بداند هر چه اندیشد ضمیرهین نگه دار ای دل اندیشه‌خودل ز اندیشهٔ بدی در پیش اوداند و خر را همی‌راند خموشدر رخت خندد برای روی‌پوششیر چون دانست آن وسواسشانوا نگفت و داشت آن دم پاسشانلیک با خود گفت بنمایم سزامر شما را ای خسیسان گدامر شما را بس نیامد رای منظنتان اینست در اعطای منای عقول و رایتان از رای مناز عطاهای جهان‌آرای مننقش با نقاش چه سگالد دگرچون سگالش اوش بخشید و خبراین چنین ظن خسیسانه بمنمر شما را بود ننگان زمنظانین بالله ظن السؤ راگر نبرم سر بود عین خطاوا رهانم چرخ را از ننگتانتا بماند در جهان این داستانشیر با این فکر می‌زد خنده فاشبر تبسمهای شیر ایمن مباشمال دنیا شد تبسمهای حقکرد ما را مست و مغرور و خلقفقر و رنجوری بهستت ای سندکان تبسم دام خود را بر کند
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners