Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #005
    برنامه شماره ۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۱۳۳۵بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل
    گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل
    گفت که این خانه دل پر همه نقشست چرا
    گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل
    گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر
    گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل
    بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان
    مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل
    داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فن
    گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل
    تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن
    دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل
    گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان
    من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل
    هر کی درآید که منم بر سر شاخش بزنم
    کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل
    هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین
    چشم فرومال و ببین صورت دل صورت دل
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #007
    برنامه شماره ۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر شماره ۹۵۶زاد مردی چاشتگاهی در رسید
    در سرا عدل سلیمان در دوید
    رویش از غم زرد و هر دو لب کبود
    پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود
    گفت عزرائیل در من این چنین
    یک نظر انداخت پر از خشم و کین
    گفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه
    گفت فرما باد را ای جان پناه
    تا مرا زینجا به هندستان برد
    بوک بنده کان طرف شد جان برد
    نک ز درویشی گریزانند خلق
    لقمهٔ حرص و امل زانند خلق
    ترس درویشی مثال آن هراس
    حرص و کوشش را تو هندستان شناس
    باد را فرمود تا او را شتاب
    برد سوی قعر هندستان بر آب
    روز دیگر وقت دیوان و لقا
    پس سلیمان گفت عزرائیل را
    کان مسلمان را بخشم از بهر آن
    بنگریدی تا شد آواره ز خان
    گفت من از خشم کی کردم نظر
    از تعجب دیدمش در ره‌گذر
    که مرا فرمود حق کامروز هان
    جان او را تو بهندستان ستان
    از عجب گفتم گر او را صد پرست
    او به هندستان شدن دور اندرست
    تو همه کار جهان را همچنین
    کن قیاس و چشم بگشا و ببین
    از کی بگریزیم از خود ای محال
    از کی برباییم از حق ای وبال
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #008
    برنامه شماره ۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره  ۲۸۴۰منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
    مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی
    به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی
    بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی
    بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی
    چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی
    به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی
    در خیبر است برکن که علی مرتضایی
    بستان ز دیو خاتم که تویی به جان سلیمان
    بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی
    چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش
    چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی
    بسکل ز بی‌اصولان مشنو فریب غولان
    که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی
    تو به روح بی‌زوالی ز درونه باجمالی
    تو از آن ذوالجلالی تو ز پرتو خدایی
    تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی
    سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی
    تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی
    بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی
    چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد
    که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی
    تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین
    اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی
    تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا
    تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی
    چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید
    چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی
    مگریز ای برادر تو ز شعله‌های آذر
    ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی
    به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد
    که خلیل زاده‌ای تو ز قدیم آشنایی
    تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی
    تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی
    ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری
    ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی
    شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی
    بنواز نای دولت که عظیم خوش نواییمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر شماره ۳۴۶۷چینیان گفتند ما نقاش‌تر
    رومیان گفتند ما را کر و فر
    گفت سلطان امتحان خواهم درین
    کز شماها کیست در دعوی گزین
    اهل چین و روم چون حاضر شدند
    رومیان در علم واقف‌تر بدند
    چینیان گفتند یک خانه به ما
    خاص بسپارید و یک آن شما
    بود دو خانه مقابل در بدر
    زان یکی چینی ستد رومی دگر
    چینیان صد رنگ از شه خواستند
    پس خزینه باز کرد آن ارجمند
    هر صباحی از خزینه رنگها
    چینیان را راتبه بود از عطا
    رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ
    در خور آید کار را جز دفع زنگ
    در فرو بستند و صیقل می‌زدند
    همچو گردون ساده و صافی شدند
    از دو صد رنگی به بی‌رنگی رهیست
    رنگ چون ابرست و بی‌رنگی مهیست
    هرچه اندر ابر ضو بینی و تاب
    آن ز اختر دان و ماه و آفتاب
    چینیان چون از عمل فارغ شدند
    از پی شادی دهلها می‌زدند
    شه در آمد دید آنجا نقشها
    می‌ربود آن عقل را و فهم را
    بعد از آن آمد به سوی رومیان
    پرده را بالا کشیدند از میان
    عکس آن تصویر و آن کردارها
    زد برین صافی شده دیوارها
    هر چه آنجا دید اینجا به نمود
    دیده را از دیده‌خانه می‌ربود
    رومیان آن صوفیانند ای پدر
    بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
    لیک صیقل کرده‌اند آن سینه‌ها
    پاک از آز و حرص و بخل و کینه‌ها
    آن صفای آینه وصف دلست
    صورت بی منتها را قابلست
    صورت بی‌صورت بی حد غیب
    ز آینهٔ دل تافت بر موسی ز جیب
    گرچه آن صورت نگنجد در فلک
    نه بعرش و فرش و دریا و سمک
    زانک محدودست و معدودست آن
    آینهٔ دل را نباشد حد بدان
    عقل اینجا ساکت آمد یا مضل
    زانک دل یا اوست یا خود اوست دل
    عکس هر نقشی نتابد تا ابد
    جز ز دل هم با عدد هم بی عدد
    تا ابد هر نقش نو کاید برو
    می‌نماید بی حجابی اندرو
    اهل صیقل رسته‌اند از بوی و رنگ
    هر دمی بینند خوبی بی درنگ
    نقش و قشر علم را بگذاشتند
    رایت عین الیقین افراشتند
    رفت فکر و روشنایی یافتند
    نحر و بحر آشنایی یافتند
    مرگ کین جمله ازو در وحشتند
    می‌کنند این قوم بر وی ریش‌خند
    کس نیابد بر دل ایشان ظفر
    بر صدف آید ضرر نه بر گهر
    گرچه نحو و فقه را بگذاشتند
    لیک محو فقر را بر داشتند
    تا نقوش هشت جنت تافتست
    لوح دلشان را پذیرا یافتست
    برترند از عرش و کرسی و خلا
    ساکنان مقعد صدق خدا
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #181
    برنامه شماره ۱۸۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۲۶۶روحیست بی‌نشان و ما غرقه در نشانشروحیست بی‌مکان و سر تا قدم مکانشخواهی که تا بیابی یک لحظه‌ای مجویشخواهی که تا بدانی یک لحظه‌ای مدانشچون در نهانش جویی دوری ز آشکارشچون آشکار جویی محجوبی از نهانشچون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهانپاها دراز کن خوش می‌خسب در امانشچون تو ز ره بمانی جانی روانه گرددوانگه چه رحمت آید از جان و از روانشای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان رادرتاز درجهانش اما نه در جهانشبی‌حرص کوب پایی از کوری حسد رازیرا حسد نگوید از حرص ترجمانشآخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونانو آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش مولوی، دیوان شمس، شماره۹۰۰بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزدولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزدچه نقش‌ها که ببازد چه حیله‌ها که بسازدبه نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزدبر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابددر آب چونک درآیی بر آسمان بگریزدز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانتچو در مکانش بجویی به لامکان بگریزدنه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانستیقین بدان که یقین وار از گمان بگریزداز این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولیکه آن نگار لطیفم از این و آن بگریزدگریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی کهز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزدچنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیندکه گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزدچنان گریزد از تو که گر نویسی نقششز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۳۱۰۷هرچه اندیشی پذیرای فناستآنک در اندیشه ناید آن خداست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #182
    برنامه شماره ۱۸۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۹۷۱عشق تو مست و کف زنانم کردمستم و بیخودم چه دانم کردغوره بودم کنون شدم انگورخویشتن را ترش نتانم کردشکرینست یار حلواییمشت حلوا در این دهانم کردتا گشاد او دکان حلواییخانه‌ام برد و بی‌دکانم کردخلق گوید چنان نمی‌بایدمن نبودم چنین چنانم کرداولا خم شکست و سرکه بریختنوحه کردم که او زیانم کردصد خم می به جای آن یک خمدرخورم داد و شادمانم کرددر تنور بلا و فتنه خویشپخته و سرخ رو چو نانم کردچون زلیخا ز غم شدم من پیرکرد یوسف دعا جوانم کردمی‌پریدم ز دست او چون تیردست در من زد و کمانم کردپر کنم شکر آسمان و زمینچون زمین بودم آسمانم کرداز ره کهکشان گذشت دلمزان سوی کهکشان کشانم کردنردبان‌ها و بام‌ها دیدمفارغ از بام و نردبانم کردچون جهان پر شد از حکایت مندر جهان همچو جان نهانم کردچون مرا نرم یافت همچو زبانچون زبان زود ترجمانم کردچون زبان متصل به دل بودمراز دل یک به یک بیانم کردچون زبانم گرفت خون ریزیهمچو شمشیر در میانم کردبس کن ای دل که در بیان نایدآن چه آن یار مهربانم کردمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، سطر ۲۵۳۸آن یکی در خانه‌ای در می‌گریختزرد رو و لب کبود و رنگ ریختصاحب خانه بگفتش خیر هستکه همی لرزد ترا چون پیر دستواقعه چونست چون بگریختیرنگ رخساره چنین چون ریختیگفت بهر سخرهٔ شاه حرونخر همی‌گیرند امروز از برونگفت می‌گیرند کو خر جان عمچون نه‌ای خر رو ترا زین چیست غمگفت بس جدند و گرم اندر گرفتگر خرم گیرند هم نبود شگفتبهر خرگیری بر آوردند دستجدجد تمییز هم برخاستستچونک بی‌تمییزیان‌مان سرورندصاحب خر را به جای خر برندنیست شاه شهر ما بیهوده گیرهست تمییزش سمیعست و بصیرآدمی باش و ز خرگیران مترسخر نه‌ای ای عیسی دوران مترسچرخ چارم هم ز نور تو پرستحاش لله که مقامت آخرستتو ز چرخ و اختران هم برتریگرچه بهر مصلحت در آخریمیر آخر دیگر و خر دیگرستنه هر آنک اندر آخر شد خرستچه در افتادیم در دنبال خراز گلستان گوی و از گلهای تراز انار و از ترنج و شاخ سیبوز شراب و شاهدان بی‌حسابیا از آن دریا که موجش گوهرستگوهرش گوینده و بیناورستیا از آن مرغان که گل‌چین می‌کنندبیضه‌ها زرین و سیمین می‌کنندیا از آن بازان که کبکان پرورندهم نگون اشکم هم استان می‌پرندنردبانهاییست پنهان در جهانپایه پایه تا عنان آسمانهر گره را نردبانی دیگرستهر روش را آسمانی دیگرستهر یکی از حال دیگر بی‌خبرملک با پهنا و بی‌پایان و سراین در آن حیران که او از چیست خوشوآن درین خیره که حیرت چیستشصحن ارض الله واسع آمدههر درختی از زمینی سر زدهبر درختان شکر گویان برگ و شاخکه زهی ملک و زهی عرصهٔ فراخبلبلان گرد شکوفهٔ پر گرهکه از آنچ می‌خوری ما را بدهاین سخن پایان ندارد کن رجوعسوی آن روباه و شیر و سقم و جوع
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #183
    برنامه شماره ۱۸۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۲۱۲دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرسچشم من اندرنگر از می و ساغر مپرسجوشش خون را ببین از جگر مؤمنانوز ستم و ظلم آن طره کافر مپرسسکه شاهی ببین در رخ همچون زرمنقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرسعشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفتحال من از عشق پرس از من مضطر مپرسهست دل عاشقان همچو دل مرغ از اوجز سخن عاشقی نکته دیگر مپرسخاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پردگر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرسچون پدر و مادر عاشق هم عشق اوستبیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرسهست دل عاشقان همچو تنوری به تابچون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرسمرغ دل تو اگر عاشق این آتشستسوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرسگر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده ایتپای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرسدیده و گوش بشر دان که همه پرگلستاز بصر پروحل گوهر منظر مپرسچونک بشستی بصر از مدد خون دلمجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرسرو تو به تبریز زود از پی این شکر رابا لطف شمس حق از می و شکر مپرس 
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #195
    برنامه شماره ۱۹۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۹۲۶حبیب کعبه جانست اگر نمی‌دانیدبه هر طرف که بگردید رو بگردانیدکه جان ویست به عالم اگر شما جسمیدکه جان جمله جان‌هاست اگر شما جانیدندا برآمد امشب که جان کیست فدابجست جان من از جا که نقد بستانیدهزار نکته نبشتست عشق بر رویمز حال دل چو شما عاشقید برخوانیدچه ساغرست که هر دم به عاشقان آیدشما کشید چنین ساغری که مردانیدکه عشق باغ و تماشاست اگر ملول شویدهواش مرکب تازیست اگر فرومانیدچو آب و نان همه ماهیان ز بحر بودچو ماهیید چرا عاشق لب نانیدقرابه ایست پر از رنج و نام او جسمستبه سنگ بربزنید و تمام برهانیدچو مرغ در قفسم بهر شمس تبریزیز دشمنی قفسم بشکنید و بدرانیدمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۳۳۲۱همچو هاروت و چو ماروت شهیراز بطر خوردند زهرآلود تیراعتمادی بودشان بر قدس خویشچیست بر شیر اعتماد گاومیشگرچه او با شاخ صد چاره کندشاخ شاخش شیر نر پاره کندگر شود پر شاخ همچون خارپشتشیر خواهد گاو را ناچار کشتگرچه صرصر پس درختان می‌کندبا گیاه تر وی احسان می‌کندبر ضعیفی گیاه آن باد تندرحم کرد ای دل تو از قوت ملندتیشه را ز انبوهی شاخ درختکی هراس آید ببرد لخت لختلیک بر برگی نکوبد خویش راجز که بر نیشی نکوبد نیش راشعله را ز انبوهی هیزم چه غمکی رمد قصاب از خیل غنمپیش معنی چیست صورت بس زبونچرخ را معنیش می‌دارد نگونتو قیاس از چرخ دولابی بگیرگردشش از کیست از عقل مشیرگردش این قالب همچون سپرهست از روح مستر ای پسرگردش این باد از معنی اوستهمچو چرخی کان اسیر آب جوستجر و مد و دخل و خرج این نفساز کی باشد جز ز جان پر هوسگاه جیمش می‌کند گه حا و دالگاه صلحش می‌کند گاهی جدالگه یمینش می‌برد گاهی یسارکه گلستانش کند گاهیش خارهمچنین این باد را یزدان ماکرده بد بر عاد همچون اژدهاباز هم آن باد را بر مؤمنانکرده بد صلح و مراعات و امانگفت المعنی هوالله شیخ دینبحر معنیهای رب العالمینجمله اطباق زمین و آسمانهمچو خاشاکی در آن بحر روانحمله‌ها و رقص خاشاک اندر آبهم ز آب آمد به وقت اضطرابچونک ساکن خواهدش کرد از مراسوی ساحل افکند خاشاک راچون کشد از ساحلش در موج‌گاهآن کند با او که آتش با گیاهاین حدیث آخر ندارد باز رانجانب هاروت و ماروت ای جوان
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #196
    برنامه شماره ۱۹۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۴۷۳آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا توییبار تو ده شکسته را بارگه وفا توییبرج نشاط رخنه شد لشکر دل برهنه شدمیمنه را کله تویی میسره را قبا توییمی زده مییم ما کوفته دییم ماچشم نهاده‌ایم ما در تو که توتیا توییروی متاب از وفا خاک مریز بر صفاآب حیاتی و حیا پشت دل و بقا توییچرخ تو را ندا کند بهر تو جان فدا کندهر چه ز تو زیان کند آن همه را دوا توییخیز بیار باده‌ای مرکب هر پیاده‌ایبهر زکات جان خود ساقی جان ما توییاین خبر و مجادلی نیست نشان یک دلیگردن این خبر بزن شحنه کبریا توییگردن عربده بزن وسوسه را ز بن بکنباده خاص درفکن خاصبک خدا توییوقت لقای یوسفان مست بدند کف برانما نه کمیم از زنان یوسف خوش لقا توییاز رخ دوست باخبر وز کف خویش بی‌خبراین خبری است معتبر پیش تو کاوستا توییپر کن زان می نهان تا بخوریم بی‌دهانتا که بداند این جهان باز که کیمیا توییباده کهنه خدا روز الست ره نماگشته به دست انبیا وارث انبیا توییمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۱۸۷۸این همه گفتیم لیک اندر بسیچبی‌عنایات خدا هیچیم هیچبی عنایات حق و خاصان حقگر ملک باشد سیاهستش ورقای خدا ای فضل تو حاجت روابا تو یاد هیچ کس نبود روااین قدر ارشاد تو بخشیده‌ایتا بدین بس عیب ما پوشیده‌ایقطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیشمتصل گردان به دریاهای خویشقطرهٔ علمست اندر جان منوارهانش از هوا وز خاک تنمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۳۸۵۲سر موتوا قبل موت این بودکز پس مردن غنیمت‌ها رسدغیر مردن هیچ فرهنگی دگردر نگیرد با خدای ای حیله‌گریک عنایت به ز صد گون اجتهادجهد را خوفست از صد گون فسادوآن عنایت هست موقوف مماتتجربه کردند این ره را ثقاتبلک مرگش بی‌عنایت نیز نیستبی‌عنایت هان و هان جایی مه‌ایستآن زمرد باشد این افعی پیربی زمرد کی شود افعی ضریرمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، سطر ۲۴۳۷کو نشاط و فربهی و فر توچیست این لاغر تن مضطر توشرح روضه گر دروغ و زور نیستپس چرا چشمت ازو مخمور نیستاین گدا چشمی و این نادیدگیاز گدایی تست نه از بگلربگیچون ز چشمه آمدی چونی تو خشکور تو ناف آهویی کو بوی مشکزانک می‌گویی و شرحش می‌کنیچون نشانی در تو نامد ای سنی
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #197
    برنامه شماره ۱۹۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۴۶۲طوطی و طوطی بچه‌ای قند به صد ناز خوریاز شکرستان ازل آمده‌ای بازپریقند تو فرخنده بود خاصه که در خنده بودبزم ز آغاز نهم چون تو به آغاز دریای طربستان ابد ای شکرستان احدهم طرب اندر طربی هم شکر اندر شکرییوسف اندر تتقی یا اسدی بر افقییا قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمریساقی این میکده‌ای نوبت عشرت زده‌ایتا همه را مست کنی خرقه مستان ببریمست شدم مست ولی اندککی باخبرمزین خبرم بازرهان ای که ز من باخبریپیشتر آ پیش که آن شعشعه چهره تومی‌نهلد تا نگرم که ملکی یا بشریرقص کنان هر قدحی نعره زنان وافرحیشیشه گران شیشه شکن مانده از شیشه گریجام طرب عام شده عقل و سرانجام شدهاز کف حق جام بری به که سرانجام بریسر ز خرد تافته‌ام عقل دگر یافته‌امعقل جهان یک سری و عقل نهانی دوسریراهب آفاق شدم با همگان عاق شدماز همگان می‌ببرم تا که تو از من نبریبا غمت آموخته‌ام چشم ز خود دوخته‌امدر جز تو چون نگرد آنک تو در وی نگریداد ده ای عشق مرا وز در انصاف درآچون ابدا آن توام نی قنقم رهگذریمن به تو مانم فلکا ساکنم و زیر و زبرز آنک مقیمی به نظر روز و شب اندر سفریناظر آنی که تو را دارد منظور جهانحاضر آنی که از او در سفر و در حضریمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر۳۳۴۴چون گناه و فسق خلقان جهانمی‌شدی بر هر دو روشن آن زماندست خاییدن گرفتندی ز خشملیک عیب خود ندیدندی به چشمخویش در آیینه دید آن زشت مردرو بگردانید از آن و خشم کردخویش‌بین چون از کسی جرمی بدیدآتشی در وی ز دوزخ شد پدیدحمیت دین خواند او آن کبر راننگرد در خویش نفس گبر راحمیت دین را نشانی دیگرستکه از آن آتش جهانی اخضرستگفت حقشان گر شما روشن گریددر سیه‌کاران مغفل منگریدشکر گویید ای سپاه و چاکرانرسته‌اید از شهوت و از چاک‌رانگر از آن معنی نهم من بر شمامر شما را بیش نپذیرد سماعصمتی که مر شما را در تنستآن ز عکس عصمت و حفظ منستآن ز من بینید نه از خود هین و هینتا نچربد بر شما دیو لعینآنچنان که کاتب وحی رسولدید حکمت در خود و نور اصولخویش را هم صوت مرغان خدامی‌شمرد آن بد صفیری چون صدالحن مرغان را اگر واصف شویبر مراد مرغ کی واقف شویگر بیاموزی صفیر بلبلیتو چه دانی کو چه دارد با گلیور بدانی باشد آن هم از گمانچون ز لب‌جنبان گمانهای کران 
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #198
    برنامه شماره ۱۹۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۸۴۳در عشق زنده باید کز مرده هیچ نایددانی که کیست زنده آن کو ز عشق زایدگرمی شیر غران تیزی تیغ براننری جمله نران با عشق کند آیددر راه رهزنانند وین همرهان زنانندپای نگارکرده این راه را نشایدطبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمدکو رستم سرآمد تا دست برگشایدرعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالبچون برق بجهد از تن یک لحظه‌ای نپایدهرگز چنین سری را تیغ اجل نبردکاین سر ز سربلندی بر ساق عرش سایدهرگز چنین دلی را غصه فرونگیردغم‌های عالم او را شادی دل فزایددریا پیش ترش رو او ابر نوبهارستعالم بدوست شیرین قاصد ترش نمایدشیرش نخواهد آهو آهوی اوست یاهومنکر در این چراخور بسیار ژاژ خایددر عشق جوی ما را در ما بجوی او راگاهی منش ستایم گاه او مرا ستایدتا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانیدریای ما و من را چون قطره درربایدمولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۳۹۷۷مرغ جانش موش شد سوراخ‌جوچون شنید از گربگان او عرجوازان سبب جانش وطن دید و قراراندرین سوراخ دنیا موش‌وارهم درین سوراخ بنایی گرفتدرخور سوراخ دانایی گرفتپیشه‌هایی که مرورا در مزیدکاندرین سوراخ کار آید گزیدزانک دل بر کند از بیرون شدنبسته شد راه رهیدن از بدنعنکبوت ار طبع عنقا داشتیاز لعابی خیمه کی افراشتیگربه کرده چنگ خود اندر قفسنام چنگش درد و سرسام و مغصگربه مرگست و مرض چنگال اومی‌زند بر مرغ و پر و بال اوگوشه گوشه می‌جهد سوی دوامرگ چون قاضیست و رنجوری گواچون پیادهٔ قاضی آمد این گواهکه همی‌خواند ترا تا حکم گاهمهلتی می‌خواهی از وی در گریزگر پذیرد شد و گرنه گفت خیزجستن مهلت دوا و چاره‌هاکه زنی بر خرقهٔ تن پاره‌هاعاقبت آید صباحی خشم‌وارچند باشد مهلت آخر شرم دارعذر خود از شه بخواه ای پرحسدپیش از آنک آنچنان روزی رسدوانک در ظلمت براند بارگیبرکند زان نور دل یکبارگیمی‌گریزد از گوا و مقصدشکان گوا سوی قضا می‌خواندش
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners