Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #145
    برنامه شماره ۱۴۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۴۲۹عاشقی و بی‌وفایی کار ماستکار کار ماست چون او یار ماستقصد جان جمله خویشان کنیمهر چه خویش ما کنون اغیار ماستعقل اگر سلطان این اقلیم شدهمچو دزد آویخته بر دار ماستخویش و بی‌خویشی به یک جا کی بودهر گلی کز ما بروید خار ماستخودپرستی نامبارک حالتیستکاندر او ایمان ما انکار ماستآنک افلاطون و جالینوس توستاز منی پرعلت و بیمار ماستنوبهاری کو نوی خود بدیدجان گلزارست اما زار ماستاین منی خاکست زر در وی بجوکاندر او گنجور یار غار ماستخاک بی‌آتش بننماید گهرعشق و هجران ابر آتشبار ماستطالبا بشنو که بانگ آتشستتا نپنداری که این گفتار ماستطالبا بگذر از این اسرار خودسر طالب پرده اسرار ماستنور و نار توست ذوق و رنج تورو بدان جایی که نور و نار ماستگاه گویی شیرم و گه شیرگیرشیرگیر و شیر تو کفتار ماستطالب ره طالب شه کی بودگر چه دل دارد مگو دلدار ماستشهر از عاقل تهی خواهد شدناین چنین ساقی که این خمار ماستعاشق و مفلس کند این شهر رااین چنین چابک که این طرار ماستمدرسه عشق و مدرس ذوالجلالما چو طالب علم و این تکرار ماستشمس تبریزی که شاه دلبری‌ستبا همه شاهنشهی جاندار ماست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #156
    برنامه شماره ۱۵۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۴۳۷ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی‌همرهیمسکل ز یعقوب خرد تا درنیفتی در چهیآن سگ بود کو بیهده خسپد به پیش هر دریو آن خر بود کز ماندگی آید سوی هر خرگهیدر سینه این عشق و حسد بین کز چه جانب می‌رسددل را کی آگاهی دهد جز دلنوازی آگهیمانند مرغی باش هان بر بیضه همچو پاسبانکز بیضه دل زایدت مستی و وصل و قهقهیدامن ندارد غیر او جمله گدااند ای عمودرزن دو دست خویش را در دامن شاهنشهیمانند خورشید از غمش می‌رو در آتش تا به شبچون شب شود می‌گرد خوش بر بام او همچون مهیبر بام او این اختران تا صبحدم چوبک زنانوالله مبارک حضرتی والله همایون درگهیآن انبیا کاندر جهان کردند رو در آسمانرستند از دام زمین وز شرکت هر ابلهیبربوده گشتند آن طرف چون آهن از آهن ربازان سان که سوی کهربا بی‌پر و پا پرد کهیمی‌دانک بی‌انزال او نزلی نروید در زمینبی‌صحبت تصویر او یک مایه را نبود زهیارواح همچون اشتران ز آواز سیروا مستیانهمچون عرابی می‌کند آن اشتران را نهنهیبر لوح دل رمال جان رمل حقایق می‌زندتا از رقومش رمل شد زر لطیف ده دهیخوشتر روید ای همرهان کآمد طبیبی در جهانزنده کن هر مرده‌ای بیناکن هر اکمهیاین‌ها همه باشد ولی چون پرده بردارد رخشنی زهره ماند نی نوا نی نوحه گر را وه وهیخاموش کن گر بلبلی رو سوی گلشن بازپربلبل به خارستان رود اما به نادر گه گهی 
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #158
    برنامه شماره ۱۵۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۰۲۷
    ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
    وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان
    حیوان علف کشاند غیر علف نداند
    آن آدمی بود کو جوید عقیق و مرجان
    آن باغ‌ها بخفته وین باغ‌ها شکفته
    وین قسمتی است رفته در بارگاه سلطان
    جان‌هاست نارسیده در دام‌ها خزیده
    جان‌هاست برپریده ره برده تا به جانان
    جانی ز شرح افزون بالای چرخ گردون
    چست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان
    جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکش
    کوتاه عمر و ناخوش همچون خیال شیطان
    ای خواجه تو کدامی یا پخته یا که خامی
    سرمست نقل و جامی یا شهسوار میدان
    روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا
    اندر هوا به بالا می‌کرد رقص و جولان
    هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی
    سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران
    گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوری
    تو نور نور نوری یا آفتاب تابان
    گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد
    تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان
    گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرم
    بسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان
    گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کن
    شاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان
    گفتا که من فنایم اندر کنار نایم
    نقشی همی‌نمایم از بهر درد و درمان
    گفتم تو را نباید خود دفع کم نیاید
    پنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان
    گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی تو
    طفلی و درست ابجد برگیر لوح و می‌خوان
    گفتم همین سیاست می‌کن حلال بادت
    صد گونه دفع می‌ده می‌کش مرا به هجران
    زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر
    برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران
    بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم
    تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان
    داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل
    داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان
    فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی
    خامش در زبان‌ها آن می نیاید آسان 
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #147
    برنامه شماره ۱۴۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۷۲۸
    دشمن خویشیم و یار آنک ما را می‌کشد
    غرق دریاییم و ما را موج دریا می‌کشد
    زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می‌دهیم
    کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می‌کشد
    خویش فربه می‌نماییم از پی قربان عید
    کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می‌کشد
    آن بلیس بی‌تبش مهلت همی‌خواهد از او
    مهلتی دادش که او را بعد فردا می‌کشد
    همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه
    درمدزد از وی گلو گر می‌کشد تا می‌کشد
    نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
    عاشقان عشق را هم عشق و سودا می‌کشد
    کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون
    خفیه صد جان می‌دهد دلدار و پیدا می‌کشد
    از زمین کالبد برزن سری وانگه ببین
    کو تو را بر آسمان بر می‌کشد یا می‌کشد
    روح ریحی می‌ستاند راح روحی می‌دهد
    باز جان را می‌رهاند جغد غم را می‌کشد
    آن گمان ترسا برد مؤمن ندارد آن گمان
    کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می‌کشد
    هر یکی عاشق چو منصورند خود را می‌کشند
    غیر عاشق وانما که خویش عمدا می‌کشد
    صد تقاضا می‌کند هر روز مردم را اجل
    عاشق حق خویشتن را بی‌تقاضا می‌کشد
    بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان
    گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می‌کشد
    شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتاب
    شمع‌های اختران را بی‌محابا می‌کشد
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۳۸۶(قسمت دوم)
    این چنین ذالنون مصری را فتاد
    کاندرو شور و جنونی نو بزاد
    شور چندان شد که تا فوق فلک
    می‌رسید از وی جگرها را نمک
    هین منه تو شور خود ای شوره‌خاک
    پهلوی شور خداوندان پاک
    خلق را تاب جنون او نبود
    آتش او ریشهاشان می‌ربود
    چونک در ریش عوام آتش فتاد
    بند کردندش به زندانی نهاد
    نیست امکان واکشیدن این لگام
    گرچه زین ره تنگ می‌آیند عام
    دیده این شاهان ز عامه خوف جان
    کین گره کورند و شاهان بی‌نشان
    چونک حکم اندر کف رندان بود
    لاجرم ذالنون در زندان بود
    یکسواره می‌رود شاه عظیم
    در کف طفلان چنین در یتیم
    در چه دریا نهان در قطره‌ای
    آفتابی مخفی اندر ذره‌ای
    آفتابی خویش را ذره نمود
    واندک اندک روی خود را بر گشود
    جملهٔ ذرات در وی محو شد
    عالم از وی مست گشت و صحو شد
    چون قلم در دست غداری بود
    بی گمان منصور بر داری بود
    چون سفیهان‌راست این کار و کیا
    لازم آمد یقتلون الانبیا
    انبیا را گفته قومی راه گم
    از سفه انا تطیرنا بکم
    جهل ترسا بین امان انگیخته
    زان خداوندی که گشت آویخته
    چون بقول اوست مصلوب جهود
    پس مرورا امن کی تاند نمود
    چون دل آن شاه زیشان خون بود
    عصمت و انت فیهم چون بود
    زر خالص را و زرگر را خطر
    باشد از قلاب خاین بیشتر
    یوسفان از رشک زشتان مخفی‌اند
    کز عدو خوبان در آتش می‌زیند
    یوسفان از مکر اخوان در چهند
    کز حسد یوسف به گرگان می‌دهند
    از حسد بر یوسف مصری چه رفت
    این حسد اندر کمین گرگیست زفت
    لاجرم زین گرگ یعقوب حلیم
    داشت بر یوسف همیشه خوف و بیم
    گرگ ظاهر گرد یوسف خود نگشت
    این حسد در فعل از گرگان گذشت
    رحم کرد این گرگ وز عذر لبق
    آمده که انا ذهبنا نستبق
    صد هزاران گرگ را این مکر نیست
    عاقبت رسوا شود این گرگ بیست
    زانک حشر حاسدان روز گزند
    بی گمان بر صورت گرگان کنند
    حشر پر حرص خس مردارخوار
    صورت خوکی بود روز شمار
    زانیان را گند اندام نهان
    خمرخواران را بود گند دهان
    گند مخفی کان به دلها می‌رسید
    گشت اندر حشر محسوس و پدید
    بیشه‌ای آمد وجود آدمی
    بر حذر شو زین وجود ار زان دمی
    در وجود ما هزاران گرگ و خوک
    صالح و ناصالح و خوب و خشوک
    حکم آن خوراست کان غالبترست
    چونک زر بیش از مس آمد آن زرست
    سیرتی کان بر وجودت غالبست
    هم بر آن تصویر حشرت واجبست
    ساعتی گرگی در آید در بشر
    ساعتی یوسف‌رخی همچون قمر
    می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها
    از ره پنهان صلاح و کینه‌ها
    بلک خود از آدمی در گاو و خر
    می‌رود دانایی و علم و هنر
    اسپ سکسک می‌شود رهوار و رام
    خرس بازی می‌کند بز هم سلام
    رفت اندر سگ ز آدمیان هوس
    تا شبان شد یا شکاری یا حرس
    در سگ اصحاب خویی زان وفود
    رفت تا جویای الله گشته بود
    هر زمان در سینه نوعی سر کند
    گاه دیو و گه ملک گه دام و دد
    زان عجب بیشه که هر شیر آگهست
    تا به دام سینه‌ها پنهان رهست
    دزدیی کن از درون مرجان جان
    ای کم از سگ از درون عارفان
    چونک دزدی باری آن در لطیف
    چونک حامل می‌شوی باری شریف
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #148
    برنامه شماره ۱۴۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۶۸۸رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادمدر بیخودی مطلق با خود چه نیک شادمچشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینمتا چشم‌ها به ناگه در روی او گشادمبا من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجانگفتم طلاق بستان گفتا بده بدادممادر چو داغ عشقت می دید در رخ مننافم بر آن برید او آن دم که من بزادمگر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانمای تو صلاح جانم بی‌تو چه در فسادمای پرده برفکنده تا مرده گشته زندهوز نور رویت آمد عهد الست یادماز عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جاناز خویش و خلق پنهان گویی پری نژادمتبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشیتن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادممولوی، دیوان شمس، شماره ۱۶۸۵ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردماز هر گلی بریدم وز خار توبه کردمگه مست کار بودم گه در خمار بودمزان کار دست شستم زین کار توبه کردمدر جرم توبه کردن بودیم تا به گردناز توبه‌های کرده این بار توبه کردمای می فروش این ده ساغر به دست من دهمن ننگ را شکستم وز عار توبه کردممانند مست صرعم بیرون ز چار طبعماز گرم و سرد و خشکی هر چار توبه کردمای مطرب الله الله می بی‌رهم تو بر رهبردار چنگ می زن بر تار توبه کردمز اندیشه‌های چاره دل بود پاره پارهبیچارگی است چاره ناچار توبه کردمبنمای روی مه را خوش کن شب سیه راکز ذوق آن گنه را بسیار توبه کردمگفتم که وقت توبه‌ست شوریده‌ای مرا گفتمن تایب قدیمم من پار توبه کردمبهر صلاح دین را محروسه یقین رامنکر به عشق گوید ز انکار توبه کردممولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۳۸۶(قسمت سوم) این چنین ذالنون مصری را فتادکاندرو شور و جنونی نو بزادشور چندان شد که تا فوق فلکمی‌رسید از وی جگرها را نمکهین منه تو شور خود ای شوره‌خاکپهلوی شور خداوندان پاکخلق را تاب جنون او نبودآتش او ریشهاشان می‌ربودچونک در ریش عوام آتش فتادبند کردندش به زندانی نهادنیست امکان واکشیدن این لگامگرچه زین ره تنگ می‌آیند عامدیده این شاهان ز عامه خوف جانکین گره کورند و شاهان بی‌نشانچونک حکم اندر کف رندان بودلاجرم ذالنون در زندان بودیکسواره می‌رود شاه عظیمدر کف طفلان چنین در یتیمدر چه دریا نهان در قطره‌ایآفتابی مخفی اندر ذره‌ایآفتابی خویش را ذره نمودواندک اندک روی خود را بر گشودجملهٔ ذرات در وی محو شدعالم از وی مست گشت و صحو شدچون قلم در دست غداری بودبی گمان منصور بر داری بودچون سفیهان‌راست این کار و کیالازم آمد یقتلون الانبیاانبیا را گفته قومی راه گماز سفه انا تطیرنا بکمجهل ترسا بین امان انگیختهزان خداوندی که گشت آویختهچون بقول اوست مصلوب جهودپس مرورا امن کی تاند نمودچون دل آن شاه زیشان خون بودعصمت و انت فیهم چون بودزر خالص را و زرگر را خطرباشد از قلاب خاین بیشتریوسفان از رشک زشتان مخفی‌اندکز عدو خوبان در آتش می‌زیندیوسفان از مکر اخوان در چهندکز حسد یوسف به گرگان می‌دهنداز حسد بر یوسف مصری چه رفتاین حسد اندر کمین گرگیست زفتلاجرم زین گرگ یعقوب حلیمداشت بر یوسف همیشه خوف و بیمگرگ ظاهر گرد یوسف خود نگشتاین حسد در فعل از گرگان گذشترحم کرد این گرگ وز عذر لبقآمده که انا ذهبنا نستبقصد هزاران گرگ را این مکر نیستعاقبت رسوا شود این گرگ بیستزانک حشر حاسدان روز گزندبی گمان بر صورت گرگان کنندحشر پر حرص خس مردارخوارصورت خوکی بود روز شمارزانیان را گند اندام نهانخمرخواران را بود گند دهانگند مخفی کان به دلها می‌رسیدگشت اندر حشر محسوس و پدیدبیشه‌ای آمد وجود آدمیبر حذر شو زین وجود ار زان دمیدر وجود ما هزاران گرگ و خوکصالح و ناصالح و خوب و خشوکحکم آن خوراست کان غالبترستچونک زر بیش از مس آمد آن زرستسیرتی کان بر وجودت غالبستهم بر آن تصویر حشرت واجبستساعتی گرگی در آید در بشرساعتی یوسف‌رخی همچون قمرمی‌رود از سینه‌ها در سینه‌هااز ره پنهان صلاح و کینه‌هابلک خود از آدمی در گاو و خرمی‌رود دانایی و علم و هنراسپ سکسک می‌شود رهوار و رامخرس بازی می‌کند بز هم سلامرفت اندر سگ ز آدمیان هوستا شبان شد یا شکاری یا حرسدر سگ اصحاب خویی زان وفودرفت تا جویای الله گشته بودهر زمان در سینه نوعی سر کندگاه دیو و گه ملک گه دام و ددزان عجب بیشه که هر شیر آگهستتا به دام سینه‌ها پنهان رهستدزدیی کن از درون مرجان جانای کم از سگ از درون عارفانچونک دزدی باری آن در لطیفچونک حامل می‌شوی باری شریف
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #135
    برنامه شماره ۱۳۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، شماره ۲۵۴
    باده ده آن یار قدح باره را
    یار ترش روی شکرپاره را
    منگر آن سوی بدین سو گشا
    غمزه غمازه خون خواره را
    دست تو می‌مالد بیچاره وار
    نه به کفش چاره بیچاره را
    خیره و سرگشته و بی‌کار کن
    این خرد پیر همه کاره را
    ای کرمت شاه هزاران کرم
    چشمه فرستی جگر خاره را
    طفل دوروزه چو ز تو بو برد
    می‌کشد او سوی تو گهواره را
    ترک کند دایه و صد شیر را
    ای بدل روغن کنجاره را
    خوب کلیدی در بربسته را
    خوب کمندی دل آواره را
    کار تو این باشد ای آفتاب
    نور فرستی مه و استاره را
    منتظرش باش و چو مه نور گیر
    ترک کن این گنگل و نظاره را
    رحمت تو مهره دهد مار را
    خانه دهد عقرب جراره را
    یاد دهد کار فراموش را
    باد دهد خاطر سیاره را
    هر بت سنگین ز دمش زنده شد
    تا چه دمست آن بت سحاره را
    خامش کن گفت از این عالم است
    ترک کن این عالم غداره را
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۷۹
    چشم اگر داری تو کورانه میا
    ور نداری چشم دست آور عصا
    آن عصای حزم و استدلال را
    چون نداری دید می‌کن پیشوا
    ور عصای حزم و استدلال نیست
    بی عصاکش بر سر هر ره مه‌ایست
    گام زان سان نه که نابینا نهد
    تا که پا از چاه و از سگ وا رهد
    لرز لرزان و بترس و احتیاط
    می‌نهد پا تا نیفتد در خباط
    ای ز دودی جسته در ناری شده
    لقمه جسته لقمهٔ ماری شده
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۸۳۲
    مر شما را نیز در سوداگری
    دست کی جنبد چو نبود مشتری
    کی نظاره اهل بخریدن بود
    آن نظاره گول گردیدن بود
    پرس پرسان کین به چند و آن به چند
    از پی تعبیر وقت و ریش‌خند
    از ملولی کاله می‌خواهد ز تو
    نیست آن کس مشتری و کاله‌جو
    کاله را صد بار دید و باز داد
    جامه کی پیمود او پیمود باد
    کو قدوم و کر و فر مشتری
    کو مزاح گنگلی سرسری
    چونک در ملکش نباشد حبه‌ای
    جز پی گنگل چه جوید جبه‌ای
    در تجارت نیستش سرمایه‌ای
    پس چه شخص زشت او چه سایه‌ای
    مایه در بازار این دنیا زرست
    مایه آنجا عشق و دو چشم ترست
    هر که او بی‌مایهٔ بازار رفت
    عمر رفت و بازگشت او خام تفت
    هی کجا بودی برادر هیچ جا
    هی چه پختی بهر خوردن هیچ با
    مشتری شو تا بجنبد دست من
    لعل زاید معدن آبست من
    مشتری گرچه که سست و باردست
    دعوت دین کن که دعوت واردست
    باز پران کن حمام روح گیر
    در ره دعوت طریق نوح گیر
    خدمتی می‌کن برای کردگار
    با قبول و رد خلقانت چه کار
    این جهان منتظم محشر شود
    گر دو دیده مبدل و انور شود
    زان نماید این حقایق ناتمام
    که برین خامان بود فهمش حرام
    نعمت جنات خوش بر دوزخی
    شد محرم گرچه حق آمد سخی
    در دهانش تلخ آید شهد خلد
    چون نبود از وافیان در عهد خلد
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #136
    برنامه شماره ۱۳۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۹۳۸
    آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
    در دل چگونه آید از راه بی‌قیاسی
    گر گویی می‌شناسم لاف بزرگ و دعوی
    ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی
    بردانم و ندانم گردان شده‌ست خلقی
    گردان و چشم بسته چون استر خراسی
    می‌گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی
    گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
    یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری
    از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی
    تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده
    اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی
    ای نفس مطمئنه اندر صفات حق رو
    اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی
    گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم
    گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی
    از بانگ طاس ماه بگرفته می‌گشاید
    ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی
    آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد
    تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی
    مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۲۶۹۶
    گفت زن یک آفتابی تافتست
    عالمی زو روشنایی یافتست
    نایب رحمان خلیفهٔ کردگار
    شهر بغدادست از وی چون بهار
    گر بپیوندی بدان شه شه شوی
    سوی هر ادبیر تا کی می‌روی
    همنشینی با شهان چون کیمیاست
    چون نظرشان کیمیایی خود کجاست
    چشم احمد بر ابوبکری زده
    او ز یک تصدیق صدیق آمده
    گفت من شه را پذیرا چون شوم
    بی بهانه سوی او من چون روم
    نسبتی باید مرا یا حیلتی
    هیچ پیشه راست شد بی‌آلتی
    همچو مجنونی که بشنید از یکی
    که مرض آمد به لیلی اندکی
    گفت آوه بی بهانه چون روم
    ور بمانم از عیادت چون شوم
    لیتنی کنت طبیبا حاذقا
    کنت امشی نحو لیلی سابقا
    قل تعالوا گفت حق ما را بدان
    تا بود شرم‌اشکنی ما را نشان
    شب‌پران را گر نظر و آلت بدی
    روزشان جولان و خوش حالت بدی
    گفت چون شاه کرم میدان رود
    عین هر بی‌آلتی آلت شود
    زانک آلت دعوی است و هستی است
    کار در بی‌آلتی و پستی است
    گفت کی بی‌آلتی سودا کنم
    تا نه من بی‌آلتی پیدا کنم
    پس گواهی بایدم بر مفلسی
    تا مرا رحمی کند شاه غنی
    تو گواهی غیر گفت و گو و رنگ
    وا نما تا رحم آرد شاه شنگ
    کین گواهی که ز گفت و رنگ بد
    نزد آن قاضی القضاة آن جرح شد
    صدق می‌خواهد گواه حال او
    تا بتابد نور او بی قال او
    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، سطر ۱۵۲۹
    زانک استعداد تبدیل و نبرد
    بودش از پستی و آن را فوت کرد
    باز حیوان را چو استعداد نیست
    عذر او اندر بهیمی روشنیست
    زو چو استعداد شد کان رهبرست
    هر غذایی کو خورد مغز خرست
    گر بلادر خورد او افیون شود
    سکته و بی‌عقلیش افزون شود
    ماند یک قسم دگر اندر جهاد
    نیم حیوان نیم حی با رشاد
    روز و شب در جنگ و اندر کش‌مکش
    کرده چالیش آخرش با اولش
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #138
    برنامه شماره ۱۳۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۷۹۹
    در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من
    هم سوی پنهان خانه رو ای فکرت و ادراک من
    عالم چه دارد جز دهل از عیدگاه عقل کل
    گردون چه دارد جز که که از خرمن افلاک من
    من زخم کردم بر دلت مرهم منه بر زخم من
    من چاک کردم خرقه‌ات بخیه مزن بر چاک من
    در من از این خوشتر نگر کآب حیاتم سر به سر
    چندین گمان بد مبر ای خایف از اهلاک من
    دریا نباشد قطره‌ای با ساحل دریای جان
    شادی نیرزد حبه‌ای در همت غمناک من
    خرگوش و کبک و آهوان باشد شکار خسروان
    شیران نر بین سرنگون بربسته بر فتراک من
    دل‌های شیران خون شده صحرا ز خون گلگون شده
    مجنون کنان مجنون شده از شاهد لولاک من
    گر کاهلی باری بیا درکش یکی جام خدا
    کوه احد جنبان شود برپرد از محراک من
    جامی که تفش می زند بر آسمان بی‌سند
    دانی چه جوشش‌ها بود از جرعه‌اش بر خاک من
    آن باده بر مغزت زند چشم و دلت روشن کند
    وانگه ببینی گوهری در جسم چون خاشاک من
    عالم چو مرغی خفته‌ای بر بیضه پرچوژه‌ای
    زان بیضه یابد پرورش بال و پر املاک من
    روزی که مرغ از یک لگد از روی بیضه برجهد
    هفت آسمان فانی شود در نو بیضه پاک من
    خری که او را نیست بن می گوید ای خاک کهن
    دامن گشا گوهرستان کی دیده‌ای امساک من
    در وهم ناید ذات من اندیشه‌ها شد مات من
    جز احولی از احولی کی دم زند ز اشراک من
    خامش که اندر خامشی غرقه تری در بی‌هشی
    گر چه دهان خوش می شود زین حرف چون مسواک من
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۹۷۴
    پس سری که مغز آن افلاک بود
    اندر آخر خواجهٔ لولاک بود
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #139
    برنامه شماره ۱۳۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۵۰۹
    سفر کردم به هر شهری دویدم
    چو شهر عشق من شهری ندیدم
    ندانستم ز اول قدر آن شهر
    ز نادانی بسی غربت کشیدم
    رها کردم چنان شکرستانی
    چو حیوان هر گیاهی می چریدم
    پیاز و گندنا چون قوم موسی
    چرا بر من و سلوی برگزیدم
    به غیر عشق آواز دهل بود
    هر آوازی که در عالم شنیدم
    از آن بانگ دهل از عالم کل
    بدین دنیای فانی اوفتیدم
    میان جان‌ها جان مجرد
    چو دل بی‌پر و بی‌پا می پریدم
    از آن باده که لطف و خنده بخشد
    چو گل بی‌حلق و بی‌لب می چشیدم
    ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن
    که من محنت سرایی آفریدم
    بسی گفتم که من آن جا نخواهم
    بسی نالیدم و جامه دریدم
    چنانک اکنون ز رفتن می گریزم
    از آن جا آمدن هم می رمیدم
    بگفت ای جان برو هر جا که باشی
    که من نزدیک چون حبل الوریدم
    فسون کرد و مرا بس عشوه‌ها داد
    فسون و عشوه او را خریدم
    فسون او جهان را برجهاند
    کی باشم من که من خود ناپدیدم
    ز راهم برد وان گاهم به ره کرد
    گر از ره می نرفتم می رهیدم
    بگویم چون رسی آن جا ولیکن
    قلم بشکست چون این جا رسیدم
    مولوی، دیوان شمس، شماره ۵۸
    رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
    فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را
    چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان
    به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
    بدم بی‌عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی
    بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را
    گر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست
    چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را
    هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد
    سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را
    بجه از جا چه می‌پایی چرا بی‌دست و بی‌پایی
    نمی‌دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را
    بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت
    سلیمان خود همی‌داند زبان جمله مرغان را
    سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده
    ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را
    مولوی، دیوان شمس، شماره ۴۴
    در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
    ابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا
    چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر
    خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا
    من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او
    وز سخنان نرم او آب شوند سنگ‌ها
    زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر
    قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا
    آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل
    در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا
    سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد
    ای که تو خوار گشته‌ای زیر قدم چو بوریا
    خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را
    چونک تو رهن صورتی صورت توست ره نما
    از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند
    بر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا
    دل چو کبوتری اگر می‌بپرد ز بام تو
    هست خیال بام تو قبله جانش در هوا
    بام و هوا تویی و بس نیست روی بجز هوس
    آب حیات جان تویی صورت‌ها همه سقا
    دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تو
    نعره مزن که زیر لب می‌شنود ز تو دعا
    می‌شنود دعای تو می‌دهدت جواب او
    کای کر من کری بهل گوش تمام برگشا
    گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدی
    آه بزن که آه تو راه کند سوی خدا
    چرخ زنان بدان خوشم کآب به بوستان کشم
    میوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را
    باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جان
    شاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما
    شب برود بیا به گه تا شنوی حدیث شه
    شب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا
    مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۷۸
    از خدا جوییم توفیق ادب
    بی‌ادب محروم گشت از لطف رب
    بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد
    بلک آتش در همه آفاق زد
    مایده از آسمان در می‌رسید
    بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید
    درمیان قوم موسی چند کس
    بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس
    منقطع شد خوان و نان از آسمان
    ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان
    باز عیسی چون شفاعت کرد حق
    خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
    مائده از آسمان شد عائده
    چون که گفت انزل علینا مائده
    باز گستاخان ادب بگذاشتند
    چون گدایان زله‌ها برداشتند
    لابه کرده عیسی ایشان را که این
    دایمست و کم نگردد از زمین
    بدگمانی کردن و حرص‌آوری
    کفر باشد پیش خوان مهتری
    زان گدارویان نادیده ز آز
    آن در رحمت بریشان شد فراز
    ابر بر ناید پی منع زکات
    وز زنا افتد وبا اندر جهات
    هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
    آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم
    هر که بی‌باکی کند در راه دوست
    ره‌زن مردان شد و نامرد اوست
    از ادب پرنور گشته‌ست این فلک
    وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
    بد ز گستاخی کسوف آفتاب
    شد عزازیلی ز جرات رد باب
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners