Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #347
    برنامه شماره ۳۴۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۳۱۷۲، مولوی
    ای که ازین تنگ قفس می‌پری
    رخت به بالای فلک می‌بری
    زندگی تازه ببین بعد ازین
    چند ازین زندگی سرسری؟!
    در هوس مشتریت عمر رفت
    ماه ببین و بره از مشتری
    دلق شپشناک درانداختی
    جان برهنه شده خود خوشتری
    در عوض دلق تن چار میخ
    بافته‌اند از صفتت ششتری
    جامهٔ این جسم، غلامانه بود
    گیر کنون پیرهن مهتری
    مرگ حیاتست و حیاتست مرگ
    عکس نماید نظر کافری
    جملهٔ جانها که ازین تن شدند
    حی و نهانند کنون چون پری
    گشت سوار فرس غیب، جان
    باز رهید از خر و از خرخری
    سوخت درین آخر دنیا دلت
    بهر وجوه جو این لاغری
    پرده چو برخاست اگر این خرت
    گردد زرین، تو درو ننگری
    بر سر دریاست چو کشتی روان
    روح، که بود از تن خود لنگری
    گر چه جدا گشت ز دست و ز پا
    فضل حقش داد پر جعفری
    خانهٔ تن گر شکند، هین منال
    خواجه! یقین دان که به زندان دری
    چونک ز زندان و چه آیی برون
    یوسف مصری و شه و سروری
    چون برهی از چه و از آب شور
    ماهیی و معتکف کوثری
    باقی این را تو بگو، زانک خلق
    از تو کنند ای شه من، باوریمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۸۰۶
    مور بر دانه بدان لرزان شود
    که ز خرمنهای خوش اعمی بود
    می‌کشد آن دانه را با حرص و بیم
    که نمی‌بیند چنان چاش کریم
    صاحب خرمن همی‌گوید که هی
    ای ز کوری پیش تو معدوم شی
    تو ز خرمنهای ما آن دیده‌ای
    که در آن دانه به جان پیچیده‌ای
    ای به صورت ذره کیوان را ببین
    مور لنگی رو سلیمان را ببین
    تو نه‌ای این جسم تو آن دیده‌ای
    وا رهی از جسم گر جان دیده‌ای
    آدمی دیده‌ست باقی گوشت و پوست
    هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست
    کوه را غرقه کند یک خم ز نم
    منفذش چون باز باشد سوی یم
    چون به دریا راه شد از جان خم
    خم با جیحون برآرد اشتلم
    زان سبب قل گفتهٔ دریا بود
    هرچه نطق احمدی گویا بود
    گفتهٔ او جمله در بحر بود
    که دلش را بود در دریا نفوذ
    داد دریا چون ز خم ما بود
    چه عجب در ماهیی دریا بود
    چشم حس افسرد بر نقش ممر
    تش ممر می‌بینی و او مستقر
    این دوی اوصاف دید احولست
    ورنه اول آخر آخر اولست
    هی ز چه معلوم گردد این ز بعث
    بعث را جو کم کن اندر بعث بحث
    شرط روز بعث اول مردنست
    زانک بعث از مرده زنده کردنست
    جمله عالم زین غلط کردند راه
    کز عدم ترسند و آن آمد پناه
    از کجا جوییم علم از ترک علم
    از کجا جوییم سلم از ترک سلم
    از کجا جوییم هست از ترک هست
    از کجا جوییم سیب از ترک دست
    هم تو تانی کرد یا نعم المعین
    دیدهٔ معدوم‌بین را هست بین
    دیده‌ای کو از عدم آمد پدید
    ذات هستی را همه معدوم دید
    این جهان منتظم محشر شود
    گر دو دیده مبدل و انور شود
    زان نماید این حقایق ناتمام
    که برین خامان بود فهمش حرام
    نعمت جنات خوش بر دوزخی
    شد محرم گرچه حق آمد سخی
    در دهانش تلخ آید شهد خلد
    چون نبود از وافیان در عهد خلد
    مر شما را نیز در سوداگری
    دست کی جنبد چو نبود مشتری
    کی نظاره اهل بخریدن بود
    آن نظاره گول گردیدن بود
    پرس پرسان کین به چند و آن به چند
    از پی تعبیر وقت و ریش‌خند
    از ملولی کاله می‌خواهد ز تو
    نیست آن کس مشتری و کاله‌جو
    کاله را صد بار دید و باز داد
    جامه کی پیمود او پیمود باد
    کو قدوم و کر و فر مشتری
    کو مزاح گنگلی سرسری
    چونک در ملکش نباشد حبه‌ای
    جز پی گنگل چه جوید جبه‌ای
    در تجارت نیستش سرمایه‌ای
    پس چه شخص زشت او چه سایه‌ای
    مایه در بازار این دنیا زرست
    مایه آنجا عشق و دو چشم ترست
    هر که او بی‌مایهٔ بازار رفت
    عمر رفت و بازگشت او خام تفت
    هی کجا بودی برادر هیچ جا
    هی چه پختی بهر خوردن هیچ با
    مشتری شو تا بجنبد دست من
    لعل زاید معدن آبست من
    مشتری گرچه که سست و باردست
    دعوت دین کن که دعوت واردست
    باز پران کن حمام روح گیر
    در ره دعوت طریق نوح گیر
    خدمتی می‌کن برای کردگار
    با قبول و رد خلقانت چه کار
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #348
    برنامه شماره ۳۴۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۹۱۰، مولویبر آستانه اسرار آسمان نرسد
    به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد
    گمان عارف در معرفت چو سیر کند
    هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد
    کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب
    ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد
    هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص
    به دانک بسته شود جان او به کان نرسد
    علف مده حس خود را در این مکان ز بتان
    که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد
    که آهوی متأنس بماند از یاران
    به لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد
    به سوی عکه روی تا به مکه پیوندی
    برو محال مجو کت همین همان نرسد
    پیاز و سیر به بینی بری و می‌بویی
    از آن پیاز دم ناف آهوان نرسد
    خموش اگر سر گنجینه ضمیرستت
    که در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۶۷۰
    اندر آمد پیش پیغامبر ضریر
    کای نوابخش تنور هر خمیر
    ای تو میر آب و من مستسقیم
    مستغاث المستغاث ای ساقیم
    چون در آمد آن ضریر از در شتاب
    عایشه بگریخت بهر احتجاب
    زانک واقف بود آن خاتون پاک
    از غیوری رسول رشکناک
    هر که زیباتر بود رشکش فزون
    زانک رشک از ناز خیزد یا بنون
    ………..
    گفت پیغامبر برای امتحان
    او نمی‌بیند ترا کم شو نهان
    کرد اشارت عایشه با دستها
    او نبیند من همی‌بینم ورا
    غیرت عقل است بر خوبی روح
    پر ز تشبیهات و تمثیل این نصوح
    با چنین پنهانیی کین روح راست
    عقل بر وی این چنین رشکین چراست
    ………..
    چون چنین رشکیستت ای جان و دل
    پس دهان بر بند و گفتن را بهل
    ترسم ار خامش کنم آن آفتاب
    از سوی دیگر بدراند حجاب
    در خموشی گفت ما اظهر شود
    که ز منع آن میل افزون‌تر شود
    گر بغرد بحر غره‌ش کف شود
    جوش احببت بان اعرف شود
    حرف گفتن بستن آن روزنست
    عین اظهار سخن پوشیدنست
    ………..
    پیش این خورشید کو بس روشنیست
    در حقیقت هر دلیلی ره‌زنیست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #346
    برنامه شماره ۳۴۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شماره ۴۱۲، مولوی
    آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست
    و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست
    و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
    و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست
    و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او
    و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست
    جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب
    این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست
    غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست
    و آنک او در پس غمزه‌ست دلم خست کجاست
    پرده روشن دل بست و خیالات نمود
    و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست
    عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
    و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۸۰۶مور بر دانه بدان لرزان شودکه ز خرمنهای خوش اعمی بودمی‌کشد آن دانه را با حرص و بیمکه نمی‌بیند چنان چاش کریمصاحب خرمن همی‌گوید که هیای ز کوری پیش تو معدوم شیتو ز خرمنهای ما آن دیده‌ایکه در آن دانه به جان پیچیده‌ایای به صورت ذره کیوان را ببینمور لنگی رو سلیمان را ببینتو نه‌ای این جسم تو آن دیده‌ایوا رهی از جسم گر جان دیده‌ایآدمی دیده‌ست باقی گوشت و پوستهرچه چشمش دیده است آن چیز اوستکوه را غرقه کند یک خم ز نممنفذش چون باز باشد سوی یمچون به دریا راه شد از جان خمخم با جیحون برآرد اشتلمزان سبب قل گفتهٔ دریا بودهرچه نطق احمدی گویا بودگفتهٔ او جمله در بحر بودکه دلش را بود در دریا نفوذداد دریا چون ز خم ما بودچه عجب در ماهیی دریا بودچشم حس افسرد بر نقش ممرتش ممر می‌بینی و او مستقراین دوی اوصاف دید احولستورنه اول آخر آخر اولستهی ز چه معلوم گردد این ز بعثبعث را جو کم کن اندر بعث بحثشرط روز بعث اول مردنستزانک بعث از مرده زنده کردنستجمله عالم زین غلط کردند راهکز عدم ترسند و آن آمد پناهاز کجا جوییم علم از ترک علماز کجا جوییم سلم از ترک سلماز کجا جوییم هست از ترک هستاز کجا جوییم سیب از ترک دستهم تو تانی کرد یا نعم المعیندیدهٔ معدوم‌بین را هست بیندیده‌ای کو از عدم آمد پدیدذات هستی را همه معدوم دیداین جهان منتظم محشر شودگر دو دیده مبدل و انور شودزان نماید این حقایق ناتمامکه برین خامان بود فهمش حرامنعمت جنات خوش بر دوزخیشد محرم گرچه حق آمد سخیدر دهانش تلخ آید شهد خلدچون نبود از وافیان در عهد خلدمر شما را نیز در سوداگریدست کی جنبد چو نبود مشتریکی نظاره اهل بخریدن بودآن نظاره گول گردیدن بودپرس پرسان کین به چند و آن به چنداز پی تعبیر وقت و ریش‌خنداز ملولی کاله می‌خواهد ز تونیست آن کس مشتری و کاله‌جوکاله را صد بار دید و باز دادجامه کی پیمود او پیمود بادکو قدوم و کر و فر مشتریکو مزاح گنگلی سرسریچونک در ملکش نباشد حبه‌ایجز پی گنگل چه جوید جبه‌ایدر تجارت نیستش سرمایه‌ایپس چه شخص زشت او چه سایه‌ایمایه در بازار این دنیا زرستمایه آنجا عشق و دو چشم ترستهر که او بی‌مایهٔ بازار رفتعمر رفت و بازگشت او خام تفتهی کجا بودی برادر هیچ جاهی چه پختی بهر خوردن هیچ بامشتری شو تا بجنبد دست منلعل زاید معدن آبست منمشتری گرچه که سست و باردستدعوت دین کن که دعوت واردستباز پران کن حمام روح گیردر ره دعوت طریق نوح گیرخدمتی می‌کن برای کردگاربا قبول و رد خلقانت چه کار
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #329
    برنامه شماره ۳۲۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، شماره ۵۲۳ای بی‌وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
    قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد
    چون کرد بر عالم گذر سلطان ما زاغ البصر
    نقشی بدید آخر که او بر نقش‌ها عاشق نشد
    جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد
    آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد
    من بر در این شهر دی بشنیدم از جمع پری
    خانه ش بده بادا که او بر شهر ما عاشق نشد
    ای وای آن ماهی که او پیوسته بر خشکی فتد
    ای وای آن مسی که او بر کیمیا عاشق نشد
    بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل
    هم عیش را لایق نبد هم مرگ را عاشق نشدمولوی،مثنوی،دفتر دوم،سطر ۲۷۵۲زاغ ایشان گر بصورت زاغ بود
    باز همت آمد و مازاغ بود
    لکلک ایشان که لک‌لک می‌زند
    آتش توحید در شک می‌زندمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، سطر ۲۲۷۷گاو در بغداد آید ناگهان
    بگذرد او زین سران تا آن سران
    از همه عیش و خوشیها و مزه
    او نبیند جز که قشر خربزهمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۷۳۸بی‌حجابت باید آن ای ذو لباب
    مرگ را بگزین و بر دران حجاب
    نه چنان مرگی که در گوری روی
    مرگ تبدیلی که در نوری روی
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #330
    برنامه شماره ۳۳۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۲۴۱۴، مولوی
    ز لقمه‌ای که بشد دیده تو را پرده
    مخور تو بیش که ضایع کنی سراپرده
    حیات خویش در آن لقمه گر چه پنداری
    ضمیر را سبل است آن و دیده را پرده
    چرا مکن تو در این جا مگو چرا نکنم
    که چشم جان را گشته است این چرا پرده
    طلسم تن که ز هر زهر شهد بنموده‌ست
    عروس پرده نموده‌ست مر تو را پرده
    چو لقمه را ببریدی خیال پیش آید
    خیال‌هاست شده بر در صفا پرده
    خیال طبع به روی خیال روح آید
    ز عقل نعره برآید که جان فزا پرده
    دلا جدا شو از این پرده‌های گوناگون
    هلا که تا نکند مر تو را جدا پرده
    مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۴۰۷
    گفت لیلی را خلیفه کان توی
    کز تو مجنون شد پریشان و غوی
    از دگر خوبان تو افزون نیستی
    گفت خامش چون تو مجنون نیستی
    هر که بیدارست او در خواب‌تر
    هست بیداریش از خوابش بتر
    چون بحق بیدار نبود جان ما
    هست بیداری چو در بندان ما
    جان همه روز از لگدکوب خیال
    وز زیان و سود وز خوف زوال
    نی صفا می‌ماندش نی لطف و فر
    نی بسوی آسمان راه سفر
    خفته آن باشد که او از هر خیال
    دارد اومید و کند با او مقال
    دیو را چون حور بیند او به خواب
    پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
    چونک تخم نسل را در شوره ریخت
    او به خویش آمد خیال از وی گریخت
    ضعف سر بیند از آن و تن پلید
    آه از آن نقش پدید ناپدید
    مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش
    می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش
    ابلهی صیاد آن سایه شود
    می‌دود چندانک بی‌مایه شود
    بی‌خبر کان عکس آن مرغ هواست
    بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست
    تیر اندازد به سوی سایه او
    ترکشش خالی شود از جست و جو
    ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
    از دویدن در شکار سایه تفت
    سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش
    وا رهاند از خیال و سایه‌اش
    سایهٔ یزدان بود بندهٔ خدا
    مرده او زین عالم و زندهٔ خدا
    دامن او گیر زوتر بی‌گمان
    تا رهی در دامن آخر زمان
    کیف مد الظل نقش اولیاست
    کو دلیل نور خورشید خداست
    اندرین وادی مرو بی این دلیل
    لا احب افلین گو چون خلیل
    رو ز سایه آفتابی را بیاب
    دامن شه شمس تبریزی بتاب
    ره ندانی جانب این سور و عرس
    از ضیاء الحق حسام الدین بپرس
    ور حسد گیرد ترا در ره گلو
    در حسد ابلیس را باشد غلو
    کو ز آدم ننگ دارد از حسد
    با سعادت جنگ دارد از حسد
    عقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست
    ای خنک آنکش حسد همراه نیست
    این جسد خانهٔ حسد آمد بدان
    از حسد آلوده باشد خاندان
    گر جسد خانهٔ حسد باشد ولیک
    آن جسد را پاک کرد الله نیک
    طهرا بیتی بیان پاکیست
    گنج نورست ار طلسمش خاکیست
    چون کنی بر بی‌حسد مکر و حسد
    زان حسد دل را سیاهیها رسد
    خاک شو مردان حق را زیر پا
    خاک بر سر کن حسد را همچو ما
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #331
    برنامه شماره ۳۳۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۴۶۷، مولویآنک چنان می‌رود ای عجب او جان کیست
    سخت روان می‌رود سرو خرامان کیست
    حلقه آن جعد او سلسله پای کیست
    زلف چلیپا و شش آفت ایمان کیست
    در دل ما صورتیست ای عجب آن نقش کیست
    وین همه بوهای خوش از سوی بستان کیست
    دیدم آن شاه را آن شه آگاه را
    گفتم این شاه کیست خسرو و سلطان کیست
    چون سخن من شنید گفت به خاصان خویش
    کاین همه درد از کجاست حال پریشان کیست
    عقل روان سو به سو روح دوان کو به کو
    دل همه در جست و جو یا رب جویان کیست
    دل چه نهی بر جهان باش در او میهمان
    بنده آن شو که او داند مهمان کیست
    در دل من دار و گیر هست دو صد شاه و میر
    این دل پرغلغله مجلس و ایوان کیست
    عرصه دل بی‌کران گم شده در وی جهان
    ای دل دریاصفت سینه بیابان کیست
    غم چه کند با کسی داند غم از کجاست
    شاد ابد گشت آنک داند شادان کیست
    ای زده لاف کرم گفته که من محسنم
    مرگ تو گوید تو را کاین همه احسان کیست
    آن دم کاین دوستان با تو دگرگون شوند
    پس تو بدانی که این جمله طلسم آن کیست
    نقد سخن را بمان سکه سلطان بجو
    کای زر کامل عیار نقد تو از کان کیست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #335
    برنامه شماره ۳۳۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شماره ۴۹۲، مولوی
    ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
    به بام چند برآیی و خانه را چه شدست
    فسرده چند نشینی میان هستی خویش
    تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست
    بگرد آتش عشقش ز دور می‌گردی
    اگر تو نقره صافی میانه را چه شدست
    ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشوی
    جمال یار و شراب مغانه را چه شدست
    اگر چه سرد وجودیت گرم درپیچید
    به ره کنش به بهانه بهانه را چه شدست
    شکایت ار ز زمانه کند بگو تو برو
    زمانه بی‌تو خوشست و زمانه را چه شدست
    درخت وار چرا شاخ شاخ وسوسه‌ای
    یگانه باش چو بیخ و یگانه را چه شدست
    در آن ختن که در او شخص هست و صورت نیست
    مگو فلان چه کس است و فلانه را چه شدست
    نشان عشق شد این دل ز شمس تبریزی
    ببین ز دولت عشقش نشانه را چه شدست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #336
    برنامه شماره ۳۳۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، ‌PDFغزل شمارهٔ ۳۱۰۲، مولوی
    برست جان و دلم از خودی و از هستی
    شدست خاص شهنشاه روح در مستی
    زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه
    زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
    درست گشت مرا آنچ می‌ندانستم
    چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی
    چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد
    بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی
    طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا
    که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
    ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد
    نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
    ز شمس تبریز این جنس‌ها بخر بفروش
    ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۸۹
    آن یکی الله می‌گفتی شبی
    تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی
    گفت شیطان آخر ای بسیارگو
    این همه الله را لبیک کو
    می‌نیاید یک جواب از پیش تخت
    چند الله می‌زنی با روی سخت
    او شکسته‌دل شد و بنهاد سر
    دید در خواب او خضر را در خضر
    گفت هین از ذکر چون وا مانده‌ای
    چون پشیمانی از آن کش خوانده‌ای
    گفت لبیکم نمی‌آید جواب
    زان همی‌ترسم که باشم رد باب
    گفت آن الله تو لبیک ماست
    و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
    حیله‌ها و چاره‌جوییهای تو
    جذب ما بود و گشاد این پای تو
    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، سطر ۵۶۵
    گفت هان ای سخرگان گفت و گو
    وعظ و گفتار زبان و گوش جو
    پنبه اندر گوش حس دون کنید
    بند حس از چشم خود بیرون کنید
    پنبهٔ آن گوش سر گوش سرست
    تا نگردد این کر آن باطن کرست
    بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شوید
    تا خطاب ارجعی را بشنوید
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #337
    برنامه شماره ۳۳۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDغزل شمارهٔ ۳۹۶، حافظ
    صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
    دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
    زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
    ما را ز جام باده گلگون خراب کن
    خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
    گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
    روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
    زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
    ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
    با ما به جام باده صافی خطاب کن
    کار صواب باده پرستیست حافظا
    برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۵۵۲ 
    مدعی گاو نفس آمد فصیح
    صد هزاران حجت آرد ناصحیح
    شهر را بفریبد الا شاه را
    ره نتاند زد شه آگاه را
    نفس را تسبیح و مصحف در یمین
    خنجر و شمشیر اندر آستین
    مصحف و سالوس او باور مکن
    خویش با او هم‌سر و هم‌سر مکن
    سوی حوضت آورد بهر وضو
    واندر اندازد ترا در قعر او
    عقل نورانی و نیکو طالبست
    نفس ظلمانی برو چون غالبست
    زانک او در خانه عقل تو غریب
    بر در خود سگ بود شیر مهیب
    باش تا شیران سوی بیشه روند
    وین سگان کور آنجا بگروند
    مکر نفس و تن نداند عام شهر
    او نگردد جز بوحی القلب قهر
    هر که جنس اوست یار او شود
    جز مگر داود کان شیخت بود
    کو مبدل گشت و جنس تن نماند
    هر که را حق در مقام دل نشاند
    خلق جمله علتی‌اند از کمین
    یار علت می‌شود علت یقین
    هر خسی دعوی داودی کند
    هر که بی تمییز کف در وی زند
    از صیادی بشنود آواز طیر
    مرغ ابله می‌کند آن سوی سیر
    نقد را از نقل نشناسد غویست
    هین ازو بگریز اگر چه معنویست
    رسته و بر بسته پیش او یکیست
    گر یقین دعوی کند او در شکیست
    این چنین کس گر ذکی مطلقست
    چونش این تمییز نبود احمقست
    هین ازو بگریز چون آهو ز شیر
    سوی او مشتاق ای دانا دلیر
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۵۷۰ 
    عیسی مریم به کوهی می‌گریخت
    شیرگویی خون او می‌خواست ریخت
    آن یکی در پی دوید و گفت خیر
    در پیت کس نیست چه گریزی چو طیر
    با شتاب او آنچنان می‌تاخت جفت
    کز شتاب خود جواب او نگفت
    یک دو میدان در پی عیسی براند
    پس بجد جد عیسی را بخواند
    کز پی مرضات حق یک لحظه بیست
    که مرا اندر گریزت مشکلیست
    از کی این سو می‌گریزی ای کریم
    نه پیت شیر و نه خصم و خوف و بیم
    گفت از احمق گریزانم برو
    می‌رهانم خویش را بندم مشو
    گفت آخر آن مسیحا نه توی
    که شود کور و کر از تو مستوی
    گفت آری گفت آن شه نیستی
    که فسون غیب را ماویستی
    چون بخوانی آن فسون بر مرده‌ای
    برجهد چون شیر صید آورده‌ای
    گفت آری آن منم گفتا که تو
    نه ز گل مرغان کنی ای خوب‌رو
    گفت آری گفت پس ای روح پاک
    هرچه خواهی می‌کنی از کیست باک
    با چنین برهان که باشد در جهان
    که نباشد مر ترا از بندگان
    گفت عیسی که به ذات پاک حق
    مبدع تن خالق جان در سبق
    حرمت ذات و صفات پاک او
    که بود گردون گریبان‌چاک او
    کان فسون و اسم اعظم را که من
    بر کر و بر کور خواندم شد حسن
    بر که سنگین بخواندم شد شکاف
    خرقه را بدرید بر خود تا بناف
    برتن مرده بخواندم گشت حی
    بر سر لاشی بخواندم گشت شی
    خواندم آن را بر دل احمق بود
    صد هزاران بار و درمانی نشد
    سنگ خارا گشت و زان خو بر نگشت
    ریگ شد کز وی نروید هیچ کشت
    گفت حکمت چیست کآنجا اسم حق
    سود کرد اینجا نبود آن را سبق
    آن همان رنجست و این رنجی چرا
    او نشد این را و آن را شد دوا
    گفت رنج احمقی قهر خداست
    رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست
    ابتلا رنجیست کان رحم آورد
    احمقی رنجیست کان زخم آورد
    آنچ داغ اوست مهر او کرده است
    چاره‌ای بر وی نیارد برد دست
    ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت
    صحبت احمق بسی خونها که ریخت
    اندک اندک آب را دزدد هوا
    دین چنین دزدد هم احمق از شما
    گرمیت را دزدد و سردی دهد
    همچو آن کو زیر کون سنگی نهد
    آن گریز عیسی نه از بیم بود
    آمنست او آن پی تعلیم بود
    زمهریر ار پر کند آفاق را
    چه غم آن خورشید با اشراق را
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #338
    برنامه شماره ۳۳۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۳۰۶۷، مولوی
    تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
    چگونه رطل گران خوار را به دست آری
    به جان من به خرابات آی یک لحظه
    تو نیز آدمیی مردمی و جان داری
    بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست
    که پیش از آب و گلست از الست خماری
    فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار
    مجاز بود چنین نام‌ها تو پنداری
    سماع و شرب سقاهم نه کار درویش‌ست
    زیان و سود کم و بیش کار بازاری
    بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد
    ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
    سری که درد ندارد چراش می‌بندی
    چرا نهی تن بی‌رنج را به بیماری
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۶۰۰ 
    یادم آمد قصهٔ اهل سبا
    کز دم احمق صباشان شد وبا
    آن سبا ماند به شهر بس کلان
    در فسانه بشنوی از کودکان
    کودکان افسانه‌ها می‌آورند
    درج در افسانه‌شان بس سر و پند
    هزلها گویند در افسانه‌ها
    گنج می‌جو در همه ویرانه‌ها
    بود شهری بس عظیم و مه ولی
    قدر او قدر سکره بیش نی
    بس عظیم و بس فراخ و بس دراز
    سخت زفت زفت اندازهٔ پیاز
    مردم ده شهر مجموع اندرو
    لیک جمله سه تن ناشسته‌رو
    اندرو خلق و خلایق بی‌شمار
    لیک آن جمله سه خام پخته‌خوار
    جان ناکرده به جانان تاختن
    گر هزارانست باشد نیم تن
    آن یکی بس دور بین و دیده‌کور
    از سلیمان کور و دیده پای مور
    و آن دگر بس تیزگوش و سخت کر
    گنج و در وی نیست یک جو سنگ زر
    وآن دگر عور و برهنه لاشه‌باز
    لیک دامنهای جامهٔ او دراز
    گفت کور اینک سپاهی می‌رسند
    من همی‌بینم که چه قومند و چند
    گفت کر آری شنودم بانگشان
    که چه می‌گویند پیدا و نهان
    آن برهنه گفت ترسان زین منم
    که ببرند از درازی دامنم
    کور گفت اینک به نزدیک آمدند
    خیز بگریزیم پیش از زخم و بند
    کر همی‌گوید که آری مشغله
    می‌شود نزدیکتر یاران هله
    آن برهنه گفت آوه دامنم
    از طمع برند و من ناآمنم
    شهر را هشتند و بیرون آمدند
    در هزیمت در دهی اندر شدند
    اندر آن ده مرغ فربه یافتند
    لیک ذرهٔ گوشت بر وی نه نژند
    مرغ مردهٔ خشک وز زخم کلاغ
    استخوانها زار گشته چون پناغ
    زان همی‌خوردند چون از صید شیر
    هر یکی از خوردنش چون پیل سیر
    هر سه زان خوردند و بس فربه شدند
    چون سه پیل بس بزرگ و مه شدند
    آنچنان کز فربهی هر یک جوان
    در نگنجیدی ز زفتی در جهان
    با چنین گبزی و هفت اندام زفت
    از شکاف در برون جستند و رفت
    راه مرگ خلق ناپیدا رهیست
    در نظر ناید که آن بی‌جا رهیست
    نک پیاپی کاروانها مقتفی
    زین شکاف در که هست آن مختفی
    بر در ار جویی نیابی آن شکاف
    سخت ناپیدا و زو چندین زفاف
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners