Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #341
    برنامه شماره ۳۴۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۵۷۸، مولویمرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
    مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد 
    به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
    که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
    اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
    وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
    چه زهره دارد اندیشه که گرد شهر من گردد
    کی قصد ملک من دارد چو او خاقان من باشد
    نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش
    بمیرد پیش من رستم چو او دستان من باشد
    بدرم زهره زهره خراشم ماه را چهره
    برم از آسمان مهره چو او کیوان من باشد
    بدرم جبه مه را بریزم ساغر شه را
    وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد
    چراغ چرخ گردونم چو اجری خوار خورشیدم
    امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد
    منم مصر و شکرخانه چو یوسف در برم گیرم
    چه جویم ملک کنعان را چو او کنعان من باشد
    زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر
    زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد
    یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت
    بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
    سر ما هست و من مجنون مجنبانید زنجیرم
    مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد
    سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی
    تو خامش تا زبان‌ها خود چو دل جنبان من باشد
    مولوی،مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۶۲۸
    کر امل را دان که مرگ ما شنید
    مرگ خود نشنید و نقل خود ندید
    حرص نابیناست بیند مو بمو
    عیب خلقان و بگوید کو بکو
    عیب خود یک ذره چشم کور او
    می‌نبیند گرچه هست او عیب‌جو
    عور می‌ترسد که دامانش برند
    دامن مرد برهنه چون درند
    مرد دنیا مفلس است و ترسناک
    هیچ او را نیست از دزدانش باک
    او برهنه آمد و عریان رود
    وز غم دزدش جگر خون می‌شود
    وقت مرگش که بود صد نوحه بیش
    خنده آید جانش را زین ترس خویش
    آن زمان داند غنی کش نیست زر
    هم ذکی داند که او بد بی‌هنر
    چون کنار کودکی پر از سفال
    کو بر آن لرزان بود چون رب مال
    گر ستانی پاره‌ای گریان شود
    پاره گر بازش دهی خندان شود
    چون نباشد طفل را دانش دثار
    گریه و خنده‌ش ندارد اعتبار
    محتشم چون عاریت را ملک دید
    پس بر آن مال دروغین می‌طپید
    خواب می‌بیند که او را هست مال
    ترسد از دزدی که برباید جوال
    چون ز خوابش بر جهاند گوش‌کش
    پس ز ترس خویش تسخر آیدش
    همچنان لرزانی این عالمان
    که بودشان عقل و علم این جهان
    از پی این عاقلان ذو فنون
    گفت ایزد در نبی لا یعلمون
    هر یکی ترسان ز دزدی کسی
    خویشتن را علم پندارد بسی
    گوید او که روزگارم می‌برند
    خود ندارد روزگار سودمند
    گوید از کارم بر آوردند خلق
    غرق بی‌کاریست جانش تابه حلق
    عور ترسان که منم دامن کشان
    چون رهانم دامن از چنگالشان
    صد هزاران فضل داند از علوم
    جان خود را می‌نداند آن ظلوم
    داند او خاصیت هر جوهری
    در بیان جوهر خود چون خری
    که همی‌دانم یجوز و لایجوز
    خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
    این روا و آن ناروا دانی ولیک
    تو روا یا ناروایی بین تو نیک
    قیمت هر کاله می‌دانی که چیست
    قیمت خود را ندانی احمقیست
    سعدها و نحسها دانسته‌ای
    ننگری سعدی تو یا ناشسته‌ای
    جان جمله علمها اینست این
    که بدانی من کیم در یوم دین
    آن اصول دین بدانستی ولیک
    بنگر اندر اصل خود گر هست نیک
    از اصولینت اصول خویش به
    که بدانی اصل خود ای مرد مه
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #328
    برنامه شماره ۳۲۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۳۷۲، عطاربرکناری شو ز هر نقشی که آن آید پدید
    تا تو را نقاش مطلق زان میان آید پدید
    بگذر از نقش دو عالم خواه نیک و خواه بد
    تا ز بی نقشیت نقشی جاودان آید پدید
    تو ز چشم خویش پنهانی اگر پیدا شوی
    در میان جان تو گنجی نهان آید پدید
    تو طلسم گنج جانی گر طلسمت بشکنی
    ز اژدها هرگز نترسی گنج جان آید پدید
    ای دل از تن گر برفتی رفته باشی زآسمان
    در خیال آسمان کی آسمان آید پدید
    جز خیالی چشم تو هرگز نبیند از جهان
    از خیال جمله بگذر تا جهان آید پدید
    ناپدید از فرع شو، در هرچه پیوستی ببر
    تا پدید آرندهٔ اصل عیان آید پدید
    چون تفاوت نیست در پیشان معنی ذره‌ای
    کس نگشت آگاه تا چون این و آن آید پدید
    چون در اصل کار راه و رهبر و رهرو یکی است
    اختلاف از بهر چه در کاروان آید پدید
    خار و گل چون مختلف افتاد حیران مانده‌ام
    تا چرا خار و گل از یک گلستان آید پدید
    باز کن چشم و ببین کز بی نشانی چشم را
    نور با آب سیه در یک مکان آید پدید
    بود دریای دو عالم قطره نا افشانده‌ای
    چون چنین می‌خواست آمد تا چنان آید پدید
    گر تو نشنودی ز من بشنو که شاهی ای عجب
    میزبانی کرده عمری میهمان آید پدید
    ای عجب چون گاو گردون می‌کشد باری که هست
    دایم از گردون چرا بانگ و فغان آید پدید
    چون توانم کرد شرح این داستان را ذره‌ای
    زانکه اینجا هر نفس صد داستان آید پدید
    این زمان باری فروشد صد جهان جان بی‌نشان
    تا ازین پس از کدامین جان نشان آید پدید
    چون بزرگان را درین ره آنچه باید حل نشد
    حل این کی از فرید خرده‌دان آید پدیدمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۴۰۷گفت لیلی را خلیفه کان توی
    کز تو مجنون شد پریشان و غوی
    از دگر خوبان تو افزون نیستی
    گفت خامش چون تو مجنون نیستی
    هر که بیدارست او در خواب‌تر
    هست بیداریش از خوابش بتر
    چون بحق بیدار نبود جان ما
    هست بیداری چو در بندان ما
    جان همه روز از لگدکوب خیال
    وز زیان و سود وز خوف زوال
    نی صفا می‌ماندش نی لطف و فر
    نی بسوی آسمان راه سفر
    خفته آن باشد که او از هر خیال
    دارد اومید و کند با او مقال
    دیو را چون حور بیند او به خواب
    پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
    چونک تخم نسل را در شوره ریخت
    او به خویش آمد خیال از وی گریخت
    ضعف سر بیند از آن و تن پلید
    آه از آن نقش پدید ناپدید
    مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش
    می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش
    ابلهی صیاد آن سایه شود
    می‌دود چندانک بی‌مایه شود
    بی‌خبر کان عکس آن مرغ هواست
    بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست
    تیر اندازد به سوی سایه او
    ترکشش خالی شود از جست و جو
    ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
    از دویدن در شکار سایه تفت
    سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش
    وا رهاند از خیال و سایه‌اش
    سایهٔ یزدان بود بندهٔ خدا
    مرده او زین عالم و زندهٔ خدا
    دامن او گیر زوتر بی‌گمان
    تا رهی در دامن آخر زمان
    کیف مد الظل نقش اولیاست
    کو دلیل نور خورشید خداست
    اندرین وادی مرو بی این دلیل
    لا احب افلین گو چون خلیل
    رو ز سایه آفتابی را بیاب
    دامن شه شمس تبریزی بتاب
    ره ندانی جانب این سور و عرس
    از ضیاء الحق حسام الدین بپرس
    ور حسد گیرد ترا در ره گلو
    در حسد ابلیس را باشد غلو
    کو ز آدم ننگ دارد از حسد
    با سعادت جنگ دارد از حسد
    عقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست
    ای خنک آنکش حسد همراه نیست
    این جسد خانهٔ حسد آمد بدان
    از حسد آلوده باشد خاندان
    گر جسد خانهٔ حسد باشد ولیک
    آن جسد را پاک کرد الله نیک
    طهرا بیتی بیان پاکیست
    گنج نورست ار طلسمش خاکیست
    چون کنی بر بی‌حسد مکر و حسد
    زان حسد دل را سیاهیها رسد
    خاک شو مردان حق را زیر پا
    خاک بر سر کن حسد را همچو ما
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #280
    برنامه شماره ۲۸۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۲۵۱۸، مولوی
    اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
    درافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی
    الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده
    که امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی
    درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه
    کی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی
    چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه
    که مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی
    برو بی‌سر به میخانه بخور بی‌رطل و پیمانه
    کز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی
    غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستم
    غلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی
    چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدی
    اگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی
    منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهر
    هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی
    خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازی
    زهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی
    چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیران
    بدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی
    نمی‌دانی که سلطانی تو عزرائیل شیرانی
    تو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی
    عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیری
    عجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی
    خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقی
    زهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۴۰۶
    آن یکی را یار پیش خود نشاند
    نامه بیرون کرد و پیش یار خواند
    بیتها در نامه و مدح و ثنا
    زاری و مسکینی و بس لابه‌ها
    گفت معشوق این اگر بهر منست
    گاه وصل این عمر ضایع کردنست
    من به پیشت حاضر و تو نامه خوان
    نیست این باری نشان عاشقان
    گفت اینجا حاضری اما ولیک
    من نمی‌یایم نصیب خویش نیک
    آنچ می‌دیدم ز تو پارینه سال
    نیست این دم گرچه می‌بینم وصال
    من ازین چشمه زلالی خورده‌ام
    دیده و دل ز آب تازه کرده‌ام
    چشمه می‌بینم ولیکن آب نی
    راه آبم را مگر زد ره‌زنی
    گفت پس من نیستم معشوق تو
    من به بلغار و مرادت در قتو
    عاشقی تو بر من و بر حالتی
    حالت اندر دست نبود یا فتی
    پس نیم کلی مطلوب تو من
    جزو مقصودم ترا اندرز من
    خانهٔ معشوقه‌ام معشوق نی
    عشق بر نقدست بر صندوق نی
    هست معشوق آنک او یکتو بود
    مبتدا و منتهاات او بود
    چون بیابی‌اش نمانی منتظر
    هم هویدا او بود هم نیز سر
    میر احوالست نه موقوف حال
    بندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
    چون بگوید حال را فرمان کند
    چون بخواهد جسمها را جان کند
    منتها نبود که موقوفست او
    منتظر بنشسته باشد حال‌جو
    کیمیای حال باشد دست او
    دست جنباند شود مس مست او
    گر بخواهد مرگ هم شیرین شود
    خار و نشتر نرگس و نسرین شود
    آنک او موقوف حالست آدمیست
    کو بحال افزون و گاهی در کمیست
    صوفی ابن الوقت باشد در منال
    لیک صافی فارغست از وقت و حال
    حالها موقوف عزم و رای او
    زنده از نفخ مسیح‌آسای او
    عاشق حالی نه عاشق بر منی
    بر امید حال بر من می‌تنی
    آنک یک دم کم دمی کامل بود
    نیست معبود خلیل آفل بود
    وانک آفل باشد و گه آن و این
    نیست دلبر لا احب افلین
    آنک او گاهی خوش و گه ناخوشست
    یک زمانی آب و یک دم آتشست
    برج مه باشد ولیکن ماه نه
    نقش بت باشد ولی آگاه نه
    هست صوفی صفاجو ابن وقت
    وقت را همچون پدر بگرفته سخت
    هست صافی غرق عشق ذوالجلال
    ابن کس نه فارغ از اوقات و حال
    غرقهٔ نوری که او لم یولدست
    لم یلد لم یولد آن ایزدست
    رو چنین عشقی بجو گر زنده‌ای
    ورنه وقت مختلف را بنده‌ای
    منگر اندر نقش زشت و خوب خویش
    بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش
    منگر آنک تو حقیری یا ضعیف
    بنگر اندر همت خود ای شریف
    تو به هر حالی که باشی می‌طلب
    آب می‌جو دایما ای خشک‌لب
    کان لب خشکت گواهی می‌دهد
    کو بخر بر سر منبع رسد
    خشکی لب هست پیغامی ز آب
    که بمات آرد یقین این اضطراب
    کین طلب‌کاری مبارک جنبشیست
    این طلب در راه حق مانع کشیست
    این طلب مفتاح مطلوبات تست
    این سپاه و نصرت رایات تست
    این طلب همچون خروسی در صیاح
    می‌زند نعره که می‌آید صباح
    گرچه آلت نیستت تو می‌طلب
    نیست آلت حاجت اندر راه رب
    هر که را بینی طلب‌کار ای پسر
    یار او شو پیش او انداز سر
    کز جوار طالبان طالب شوی
    وز ظلال غالبان غالب شوی
    گر یکی موری سلیمانی بجست
    منگر اندر جستن او سست سست
    هرچه داری تو ز مال و پیشه‌ای
    نه طلب بود اول و اندیشه‌ای
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #281
    برنامه شماره ۲۸۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۴۱۹، مولویبگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
    برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم
    شکسته بسته می گفتم پریر از شرح دل چیزی
    تنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم
    چو تخته تخته بشکستند کشتی‌ها در این طوفان
    چه باشد زورق من خود که من بی‌پا و بی‌دستم
    شکست از موج این کشتی نه خوبی ماند و نه زشتی
    شدم بی‌خویش و خود را من سبک بر تخته‌ای بستم
    نه بالایم نه پست اما ولیک این حرف پست آمد
    که گه زین موج بر اوجم گهی زان اوج در پستم
    چه دانم نیستم هستم ولیک این مایه می دانم
    چو هستم نیستم ای جان ولی چون نیستم هستم
    چه شک ماند مرا در حشر چون صد ره در این محشر
    چو اندیشه بمردم زار و چون اندیشه برجستم
    جگر خون شد ز صیادی مرا باری در این وادی
    ز صیدم چون نبد شادی شدم من صید و وارستم
    بود اندیشه چون بیشه در او صد گرگ و یک میشه
    چه اندیشه کنم پیشه که من ز اندیشه ده مستم
    به هر چاهی که برکندم ز اول من درافتادم
    به هر دامی که بنهادم من اندر دام پیوستم
    خسی که مشتریش آمد خیال خام ریش آمد
    سبال از کبر می مالد که رو من کار کردستم
    چه کردی آخر ای کودن نشاندی گل در این گلخن
    نرست از گلشنت برگی ولیک از خار تو خستم
    مرا واجب کند که من برون آیم چو گل از تن
    که عمرم شد به شصت و من چو سین و شین در این شستم
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۴۰۶
    آن یکی را یار پیش خود نشاند
    نامه بیرون کرد و پیش یار خواند
    بیتها در نامه و مدح و ثنا
    زاری و مسکینی و بس لابه‌ها
    گفت معشوق این اگر بهر منست
    گاه وصل این عمر ضایع کردنست
    من به پیشت حاضر و تو نامه خوان
    نیست این باری نشان عاشقان
    گفت اینجا حاضری اما ولیک
    من نمی‌یایم نصیب خویش نیک
    آنچ می‌دیدم ز تو پارینه سال
    نیست این دم گرچه می‌بینم وصال
    من ازین چشمه زلالی خورده‌ام
    دیده و دل ز آب تازه کرده‌ام
    چشمه می‌بینم ولیکن آب نی
    راه آبم را مگر زد ره‌زنی
    گفت پس من نیستم معشوق تو
    من به بلغار و مرادت در قتو
    عاشقی تو بر من و بر حالتی
    حالت اندر دست نبود یا فتی
    پس نیم کلی مطلوب تو من
    جزو مقصودم ترا اندرز من
    خانهٔ معشوقه‌ام معشوق نی
    عشق بر نقدست بر صندوق نی
    هست معشوق آنک او یکتو بود
    مبتدا و منتهاات او بود
    چون بیابی‌اش نمانی منتظر
    هم هویدا او بود هم نیز سر
    میر احوالست نه موقوف حال
    بندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
    چون بگوید حال را فرمان کند
    چون بخواهد جسمها را جان کند
    منتها نبود که موقوفست او
    منتظر بنشسته باشد حال‌جو
    کیمیای حال باشد دست او
    دست جنباند شود مس مست او
    گر بخواهد مرگ هم شیرین شود
    خار و نشتر نرگس و نسرین شود
    آنک او موقوف حالست آدمیست
    کو بحال افزون و گاهی در کمیست
    صوفی ابن الوقت باشد در منال
    لیک صافی فارغست از وقت و حال
    حالها موقوف عزم و رای او
    زنده از نفخ مسیح‌آسای او
    عاشق حالی نه عاشق بر منی
    بر امید حال بر من می‌تنی
    آنک یک دم کم دمی کامل بود
    نیست معبود خلیل آفل بود
    وانک آفل باشد و گه آن و این
    نیست دلبر لا احب افلین
    آنک او گاهی خوش و گه ناخوشست
    یک زمانی آب و یک دم آتشست
    برج مه باشد ولیکن ماه نه
    نقش بت باشد ولی آگاه نه
    هست صوفی صفاجو ابن وقت
    وقت را همچون پدر بگرفته سخت
    هست صافی غرق عشق ذوالجلال
    ابن کس نه فارغ از اوقات و حال
    غرقهٔ نوری که او لم یولدست
    لم یلد لم یولد آن ایزدست
    رو چنین عشقی بجو گر زنده‌ای
    ورنه وقت مختلف را بنده‌ای
    منگر اندر نقش زشت و خوب خویش
    بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش
    منگر آنک تو حقیری یا ضعیف
    بنگر اندر همت خود ای شریف
    تو به هر حالی که باشی می‌طلب
    آب می‌جو دایما ای خشک‌لب
    کان لب خشکت گواهی می‌دهد
    کو بخر بر سر منبع رسد
    خشکی لب هست پیغامی ز آب
    که بمات آرد یقین این اضطراب
    کین طلب‌کاری مبارک جنبشیست
    این طلب در راه حق مانع کشیست
    این طلب مفتاح مطلوبات تست
    این سپاه و نصرت رایات تست
    این طلب همچون خروسی در صیاح
    می‌زند نعره که می‌آید صباح
    گرچه آلت نیستت تو می‌طلب
    نیست آلت حاجت اندر راه رب
    هر که را بینی طلب‌کار ای پسر
    یار او شو پیش او انداز سر
    کز جوار طالبان طالب شوی
    وز ظلال غالبان غالب شوی
    گر یکی موری سلیمانی بجست
    منگر اندر جستن او سست سست
    هرچه داری تو ز مال و پیشه‌ای
    نه طلب بود اول و اندیشه‌ای
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #282
    برنامه شماره ۲۸۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۸۵۶، مولویبرجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
    دل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد
    تا کی اشارت آید تو ناشنوده آری
    ترسم که عشق گوید کاین خواجه کودن آمد
    رفتند خوشه چینان وین خوشه چین نشسته
    کز ثقل و از گرانی چون تل خرمن آمد
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۴۰۶آن یکی را یار پیش خود نشاند
    نامه بیرون کرد و پیش یار خواند
    بیتها در نامه و مدح و ثنا
    زاری و مسکینی و بس لابه‌ها
    گفت معشوق این اگر بهر منست
    گاه وصل این عمر ضایع کردنست
    من به پیشت حاضر و تو نامه خوان
    نیست این باری نشان عاشقان
    گفت اینجا حاضری اما ولیک
    من نمی‌یایم نصیب خویش نیک
    آنچ می‌دیدم ز تو پارینه سال
    نیست این دم گرچه می‌بینم وصال
    من ازین چشمه زلالی خورده‌ام
    دیده و دل ز آب تازه کرده‌ام
    چشمه می‌بینم ولیکن آب نی
    راه آبم را مگر زد ره‌زنی
    گفت پس من نیستم معشوق تو
    من به بلغار و مرادت در قتو
    عاشقی تو بر من و بر حالتی
    حالت اندر دست نبود یا فتی
    پس نیم کلی مطلوب تو من
    جزو مقصودم ترا اندرز من
    خانهٔ معشوقه‌ام معشوق نی
    عشق بر نقدست بر صندوق نی
    هست معشوق آنک او یکتو بود
    مبتدا و منتهاات او بود
    چون بیابی‌اش نمانی منتظر
    هم هویدا او بود هم نیز سر
    میر احوالست نه موقوف حال
    بندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
    چون بگوید حال را فرمان کند
    چون بخواهد جسمها را جان کند
    منتها نبود که موقوفست او
    منتظر بنشسته باشد حال‌جو
    کیمیای حال باشد دست او
    دست جنباند شود مس مست او
    گر بخواهد مرگ هم شیرین شود
    خار و نشتر نرگس و نسرین شود
    آنک او موقوف حالست آدمیست
    کو بحال افزون و گاهی در کمیست
    صوفی ابن الوقت باشد در منال
    لیک صافی فارغست از وقت و حال
    حالها موقوف عزم و رای او
    زنده از نفخ مسیح‌آسای او
    عاشق حالی نه عاشق بر منی
    بر امید حال بر من می‌تنی
    آنک یک دم کم دمی کامل بود
    نیست معبود خلیل آفل بود
    وانک آفل باشد و گه آن و این
    نیست دلبر لا احب افلین
    آنک او گاهی خوش و گه ناخوشست
    یک زمانی آب و یک دم آتشست
    برج مه باشد ولیکن ماه نه
    نقش بت باشد ولی آگاه نه
    هست صوفی صفاجو ابن وقت
    وقت را همچون پدر بگرفته سخت
    هست صافی غرق عشق ذوالجلال
    ابن کس نه فارغ از اوقات و حال
    غرقهٔ نوری که او لم یولدست
    لم یلد لم یولد آن ایزدست
    رو چنین عشقی بجو گر زنده‌ای
    ورنه وقت مختلف را بنده‌ای
    منگر اندر نقش زشت و خوب خویش
    بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش
    منگر آنک تو حقیری یا ضعیف
    بنگر اندر همت خود ای شریف
    تو به هر حالی که باشی می‌طلب
    آب می‌جو دایما ای خشک‌لب
    کان لب خشکت گواهی می‌دهد
    کو بخر بر سر منبع رسد
    خشکی لب هست پیغامی ز آب
    که بمات آرد یقین این اضطراب
    کین طلب‌کاری مبارک جنبشیست
    این طلب در راه حق مانع کشیست
    این طلب مفتاح مطلوبات تست
    این سپاه و نصرت رایات تست
    این طلب همچون خروسی در صیاح
    می‌زند نعره که می‌آید صباح
    گرچه آلت نیستت تو می‌طلب
    نیست آلت حاجت اندر راه رب
    هر که را بینی طلب‌کار ای پسر
    یار او شو پیش او انداز سر
    کز جوار طالبان طالب شوی
    وز ظلال غالبان غالب شوی
    گر یکی موری سلیمانی بجست
    منگر اندر جستن او سست سست
    هرچه داری تو ز مال و پیشه‌ای
    نه طلب بود اول و اندیشه‌ای
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #283
    برنامه شماره ۲۸۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDFتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۷۳۴، مولویمطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و دادخاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد دادمطربا این ره زدن زان رهزنان آموختیزانک از شاگرد آید شیوه‌های اوستادمطربا رو بر عدم زن زانک هستی ره‌زنستزانک هستی خایفست و هیچ خایف نیست شادمی‌زن ای هستی ره هستان که جان انگاشتستکاندر این هستی نیامد وز عدم هرگز نزادما بیابان عدم گیریم هم در بادیهدر وجود این جمله بند و در عدم چندین گشاداین عدم دریا و ما ماهی و هستی همچو دامذوق دریا کی شناسد هر که در دام اوفتادهر که اندر دام شد از چار طبع او چارمیخدانک روزی می‌دوید از ابلهی سوی مرادآتش صبر تو سوزد آتش هستیت راآتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژادقدحه و الموریاتش نیست الا سوز صبرضبحه و العادیاتش نیست جز جان‌های رادبرد و ماندی هست آخر تا کی ماند کی بردور نه این شطرنج عالم چیست با جنگ و جهادگه ره شه را بگیرد بیدق کژرو به ظلمچیست فرزین گشته‌ام گر کژ روم باشد سدادمن پیاده رفته‌ام در راستی تا منتهاتا شدم فرزین و فرزین بندهاام دست دادرخ بدو گوید که منزل‌هات ما را منزلیستخط و تین ماست این جمله منازل تا معادتن به صد منزل رود دل می‌رود یک تک به حجره روی باشد چو جسم و ره روی همچون فؤادشاه گوید مر شما را از منست این یاد و بودگر نباشد سایه من بود جمله گشت باداسب را قیمت نماند پیل چون پشه شودخانه‌ها ویرانه‌ها گردد چو شهر قوم عاداندر این شطرنج برد و ماند یک سان شد مراتا بدیدم کاین هزاران لعب یک کس می‌نهاددر نجاتش مات هست و هست در ماتش نجاتزان نظر ماتیم ای شه آن نظر بر مات باد
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #284
    برنامه شماره ۲۸۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDFتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۷۳۴، مولویمطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
    خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
    مطربا این ره زدن زان رهزنان آموختی
    زانک از شاگرد آید شیوه‌های اوستاد
    مطربا رو بر عدم زن زانک هستی ره‌زنست
    زانک هستی خایفست و هیچ خایف نیست شاد
    می‌زن ای هستی ره هستان که جان انگاشتست
    کاندر این هستی نیامد وز عدم هرگز نزاد
    ما بیابان عدم گیریم هم در بادیه
    در وجود این جمله بند و در عدم چندین گشاد
    این عدم دریا و ما ماهی و هستی همچو دام
    ذوق دریا کی شناسد هر که در دام اوفتاد
    هر که اندر دام شد از چار طبع او چارمیخ
    دانک روزی می‌دوید از ابلهی سوی مراد
    آتش صبر تو سوزد آتش هستیت را
    آتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد
    قدحه و الموریاتش نیست الا سوز صبر
    ضبحه و العادیاتش نیست جز جان‌های راد
    برد و ماندی هست آخر تا کی ماند کی برد
    ور نه این شطرنج عالم چیست با جنگ و جهاد
    گه ره شه را بگیرد بیدق کژرو به ظلم
    چیست فرزین گشته‌ام گر کژ روم باشد سداد
    من پیاده رفته‌ام در راستی تا منتها
    تا شدم فرزین و فرزین بندهاام دست داد
    رخ بدو گوید که منزل‌هات ما را منزلیست
    خط و تین ماست این جمله منازل تا معاد
    تن به صد منزل رود دل می‌رود یک تک به حج
    ره روی باشد چو جسم و ره روی همچون فؤاد
    شاه گوید مر شما را از منست این یاد و بود
    گر نباشد سایه من بود جمله گشت باد
    اسب را قیمت نماند پیل چون پشه شود
    خانه‌ها ویرانه‌ها گردد چو شهر قوم عاد
    اندر این شطرنج برد و ماند یک سان شد مرا
    تا بدیدم کاین هزاران لعب یک کس می‌نهاد
    در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجات
    زان نظر ماتیم ای شه آن نظر بر مات باد
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۳۱۶۷
    یک عرابی بار کرده اشتری
    دو جوال زفت از دانه پری
    او نشسته بر سر هر دو جوال
    یک حدیث‌انداز کرد او را سال
    از وطن پرسید و آوردش بگفت
    واندر آن پرسش بسی درها بسفت
    بعد از آن گفتش که این هر دو جوال
    چیست آکنده بگو مصدوق حال
    گفت اندر یک جوالم گندمست
    در دگر ریگی نه قوت مردمست
    گفت تو چون بار کردی این رمال
    گفت تا تنها نماند آن جوال
    گفت نیم گندم آن تنگ را
    در دگر ریز از پی فرهنگ را
    تا سبک گردد جوال و هم شتر
    گفت شاباش ای حکیم اهل و حر
    این چنین فکر دقیق و رای خوب
    تو چنین عریان پیاده در لغوب
    رحمش آمد بر حکیم و عزم کرد
    کش بر اشتر بر نشاند نیک‌مرد
    باز گفتش ای حکیم خوش‌سخن
    شمه‌ای از حال خود هم شرح کن
    این چنین عقل و کفایت که تراست
    تو وزیری یا شهی بر گوی راست
    گفت این هر دو نیم از عامه‌ام
    بنگر اندر حال و اندر جامه‌ام
    گفت اشتر چند داری چند گاو
    گفت نه این و نه آن ما را مکاو
    گفت رختت چیست باری در دکان
    گفت ما را کودکان و کو مکان
    گفت پس از نقد پرسم نقد چند
    که توی تنهارو و محبوب‌پند
    کیمیای مس عالم با توست
    عقل و دانش را گوهر تو بر توست
    گفت والله نیست یا وجه العرب
    در همه ملکم وجوه قوت شب
    پا برهنه تن برهنه می‌دوم
    هر که نانی می‌دهد آنجا روم
    مر مرا زین حکمت و فضل و هنر
    نیست حاصل جز خیال و درد سر
    پس عرب گفتش که رو دور از برم
    تا نبارد شومی تو بر سرم
    دور بر آن حکمت شومت ز من
    نطق تو شومست بر اهل زمن
    یا تو آن سو رو من این سو می‌دوم
    ور ترا ره پیش من وا پس روم
    یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ
    به بود زین حیله‌های مردریگ
    احمقی‌ام پس مبارک احمقیست
    که دلم با برگ و جانم متقیست
    گر تو خواهی کت شقاوت کم شود
    جهد کن تا از تو حکمت کم شود
    حکمتی کز طبع زاید وز خیال
    حکمتی نی فیض نور ذوالجلال
    حکمت دنیا فزاید ظن و شک
    حکمت دینی برد فوق فلک
    زوبعان زیرک آخر زمان
    بر فزوده خویش بر پیشینیان
    حیله‌آموزان جگرها سوخته
    فعلها و مکرها آموخته
    صبر و ایثار و سخای نفس و جود
    باد داده کان بود اکسیر سود
    فکر آن باشد که بگشاید رهی
    راه آن باشد که پیش آید شهی
    شاه آن باشد که پیش شه رود
    نه بمخزنها و لشکر شه شود
    تا بماند شاهی او سرمدی
    همچو عز ملک دین احمدی
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #285
    برنامه شماره ۲۸۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۴۶۴، مولوینوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
    نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست
    درج عطا شد پدید غره دریا رسید
    صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست
    صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست
    این خرد پیر کیست این همه روپوش‌هاست
    چاره روپوش‌ها هست چنین جوش‌ها
    چشمه این نوش‌ها در سر و چشم شماست
    در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر
    این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست
    ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک
    تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست
    آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان
    دانک پس این جهان عالم بی‌منتهاست
    مشک ببند ای سقا می‌نبرد خنب ما
    کوزه ادراک‌ها تنگ از این تنگناست
    از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش
    نور تو هم متصل با همه و هم جداست
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۱۹۲
    بر لب جو بوده دیواری بلند
    بر سر دیوار تشنهٔ دردمند
    مانعش از آب آن دیوار بود
    از پی آب او چو ماهی زار بود
    ناگهان انداخت او خشتی در آب
    بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب
    چون خطاب یار شیرین لذیذ
    مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ
    از صفای بانگ آب آن ممتحن
    گشت خشت‌انداز از آنجا خشت‌کن
    آب می‌زد بانگ یعنی هی ترا
    فایده چه زین زدن خشتی مرا
    تشنه گفت آبا مرا دو فایده‌ست
    من ازین صنعت ندارم هیچ دست
    فایدهٔ اول سماع بانگ آب
    کو بود مر تشنگان را چون رباب
    بانگ او چون بانگ اسرافیل شد
    مرده را زین زندگی تحویل شد
    یا چو بانگ رعد ایام بهار
    باغ می‌یابد ازو چندین نگار
    یا چو بر درویش ایام زکات
    یا چو بر محبوس پیغام نجات
    چون دم رحمان بود کان از یمن
    می‌رسد سوی محمد بی دهن
    یا چو بوی احمد مرسل بود
    کان به عاصی در شفاعت می‌رسد
    یا چو بوی یوسف خوب لطیف
    می‌زند بر جان یعقوب نحیف
    فایدهٔ دیگر که هر خشتی کزین
    بر کنم آیم سوی ماء معین
    کز کمی خشت دیوار بلند
    پست‌تر گردد بهر دفعه که کند
    پستی دیوار قربی می‌شود
    فصل او درمان وصلی می‌بود
    سجده آمد کندن خشت لزب
    موجب قربی که واسجد واقترب
    تا که این دیوار عالی‌گردنست
    مانع این سر فرود آوردنست
    سجده نتوان کرد بر آب حیات
    تا نیابم زین تن خاکی نجات
    بر سر دیوار هر کو تشنه‌تر
    زودتر بر می‌کند خشت و مدر
    هر که عاشقتر بود بر بانگ آب
    او کلوخ زفت‌تر کند از حجاب
    او ز بانگ آب پر می تا عنق
    نشنود بیگانه جز بانگ بلق
    ای خنک آن را که او ایام پیش
    مغتنم دارد گزارد وام خویش
    اندر آن ایام کش قدرت بود
    صحت و زور دل و قوت بود
    وان جوانی همچو باغ سبز و تر
    می‌رساند بی دریغی بار و بر
    چشمه‌های قوت و شهوت روان
    سبز می‌گردد زمین تن بدان
    خانهٔ معمور و سقفش بس بلند
    معتدل ارکان و بی تخلیط و بند
    پیش از آن کایام پیری در رسد
    گردنت بندد به حبل من مسد
    خاک شوره گردد و ریزان و سست
    هرگز از شوره نبات خوش نرست
    آب زور و آب شهوت منقطع
    او ز خویش و دیگران نا منتفع
    ابروان چون پالدم زیر آمده
    چشم را نم آمده تاری شده
    از تشنج رو چو پشت سوسمار
    رفته نطق و طعم و دندانها ز کار
    روز بیگه لاشه لنگ و ره دراز
    کارگه ویران عمل رفته ز ساز
    بیخهای خوی بد محکم شده
    قوت بر کندن آن کم شده
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #286
    برنامه شماره ۲۸۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۸۲۵، مولویمن طربم طرب منم زهره زند نوای من
    عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
    عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود
    فاش کند چو بی‌دلان بر همگان هوای من
    ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد
    چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من
    من سر خود گرفته‌ام من ز وجود رفته‌ام
    ذره به ذره می زند دبدبه فنای من
    آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد
    دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من
    یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل
    تلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من
    تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند
    باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من
    باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل
    نای عراق با دهل شرح دهد ثنای من
    ساقی جان خوبرو باده دهد سبو سبو
    تا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من
    بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را
    بر کف پیر من بنه از جهت رضای من
    گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش
    بال و پری گشادمش از صفت صفای من
    پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد
    نیست در آن صفت که او گوید نکته‌های من
    ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشم
    راح بود عطای او روح بود سخای من
    باده تویی سبو منم آب تویی و جو منم
    مست میان کو منم ساقی من سقای من
    از کف خویش جسته‌ام در تک خم نشسته‌ام
    تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من
    شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد
    غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #301
    برنامه شماره ۳۰۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۲۴۵۰، مولویدر دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
    و آن لطف بی‌حد زان کند تا هیچ از حد نگذری
    با صوفیان صاف دین در وجد گردی همنشین
    گر پای در بیرون نهی زین خانقاه شش دری
    داری دری پنهان صفت شش در مجو و شش جهت
    پنهان دری که هر شبی زان در همی‌بیرون پری
    چون می‌پری بر پای تو رشته خیالی بسته‌اند
    تا واکشندت صبحدم تا برنپری یک سری
    بازآ به زندان رحم تا خلقتت کامل شدن
    هست این جهان همچون رحم این جمله خون زان می‌خوری
    جان را چو بررویید پر شد بیضه تن را شکست
    جان جعفر طیار شد تا می‌نماید جعفری
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۶۲۴
    آن یکی آمد به پیش زرگری
    که ترازو ده که بر سنجم زری
    گفت خواجه رو مرا غربال نیست
    گفت میزان ده برین تسخر مه‌ایست
    گفت جاروبی ندارم در دکان
    گفت بس بس این مضاحک رابمان
    من ترازویی که می‌خواهم بده
    خویشتن را کر مکن هر سو مجه
    گفت بشنیدم سخن کر نیستم
    تا نپنداری که بی معنیستم
    این شنیدم لیک پیری مرتعش
    دست لرزان جسم تو نا منتعش
    وان زر تو هم قراضهٔ خرد مرد
    دست لرزد پس بریزد زر خرد
    پس بگویی خواجه جاروبی بیار
    تا بجویم زر خود را در غبار
    چون بروبی خاک را جمع آوری
    گوییم غلبیر خواهم ای جری
    من ز اول دیدم آخر را تمام
    جای دیگر رو ازینجا والسلام
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۷۲۱
    ساحران را نه که فرعون لعین
    کرد تهدید سیاست بر زمین
    که ببرم دست و پاتان از خلاف
    پس در آویزم ندارمتان معاف
    او همی‌پنداشت کایشان در همان
    وهم و تخویفند و وسواس و گمان
    که بودشان لرزه و تخویف و ترس
    از توهمها و تهدیدات نفس
    او نمی‌دانست کایشان رسته‌اند
    بر دریچهٔ نور دل بنشسته‌اند
    این جهان خوابست اندر ظن مه‌ایست
    گر رود درخواب دستی باک نیست
    گر بخواب اندر سرت ببرید گاز
    هم سرت بر جاست و هم عمرت دراز
    گر ببینی خواب در خود را دو نیم
    تن‌درستی چون بخیزی نی سقیم
    حاصل اندر خواب نقصان بدن
    نیست باک و نه دوصد پاره شدن
    این جهان را که بصورت قایمست
    گفت پیغامبر که حلم نایمست
    از ره تقلید تو کردی قبول
    سالکان این دیده پیدا بی رسول
    روز در خوابی مگو کین خواب نیست
    سایه فرعست اصل جز مهتاب نیست
    خواب و بیداریت آن دان ای عضد
    که ببیند خفته کو در خواب شد
    او گمان برده که این دم خفته‌ام
    بی‌خبر زان کوست درخواب دوم
    هاون گردون اگر صد بارشان
    خرد کوبد اندرین گلزارشان
    اصل این ترکیب را چون دیده‌اند
    از فروع وهم کم ترسیده‌اند
    سایهٔ خود را ز خود دانسته‌اند
    چابک و چست و گش و بر جسته‌اند
    کوزه‌گر گر کوزه‌ای را بشکند
    چون بخواهد باز خود قایم کند
    کور را هر گام باشد ترس چاه
    با هزاران ترس می‌آید براه
    مرد بینا دید عرض راه را
    پس بداند او مغاک و چاه را
    پا و زانواش نلرزد هر دمی
    رو ترش کی دارد او از هر غمی
    خیز فرعونا که ما آن نیستیم
    که بهر بانگی و غولی بیستیم
    خرقهٔ ما را بدر دوزنده هست
    ورنه ما را خود برهنه‌تر به است
    بی لباس این خوب را اندر کنار
    خوش در آریم ای عدو نابکار
    خوشتر از تجرید از تن وز مزاج
    نیست ای فرعون بی الهام گیج
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners