Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #291
    برنامه شماره ۲۹۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۰۴۵، مولویبگردان ساقیا آن جام دیگر
    بده جان مرا آرام دیگر
    به جان تو که امروزم ببینی
    که صبرم نیست تا ایام دیگر
    اگر یک ذره رحمت هست بر من
    مکن تأخیر تا هنگام دیگر
    خلاصم ده خلاصم ده خلاصی
    که سخت افتاده‌ام در دام دیگر
    اگر امروز در بر من ببندی
    درافتم هر دمی از بام دیگر
    مرا در دست اندیشه بمسپار
    که اندیشه‌ست خون آشام دیگر
    می خام ار نگردانی تو ساقی
    مرا زحمت دهد صد خام دیگر
    بگیر این دلق اگر چه وام دارم
    گرو کن زود بستان وام دیگر
    بنه نامم غلام دردنوشان
    نمی‌خواهم خدایا نام دیگر
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #292
    برنامه شماره ۲۹۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۶۷۹، مولویمن اگر مستم اگر هشیارمبنده چشم خوش آن یارمبی‌خیال رخ آن جان و جهاناز خود و جان و جهان بیزارمبنده صورت آنم که از اوروز و شب در گل و در گلزارماین چنین آینه‌ای می بینمچشم از این آینه چون بردارمدم فروبسته‌ام و تن زده‌امدم مده تا علالا برنارمبت من گفت منم جان بتانگفتم این است بتا اقرارمگفت اگر در سر تو شور من استاز تو من یک سر مو نگذارممنم آن شمع که در آتش خودهر چه پروانه بود بسپارمگفتمش هر چه بسوزی تو ز مندود عشق تو بود آثارمراست کن لاف مرا با دیدهجز چنان راست نیاید کارممن ز پرگار شدم وین عجب استکاندر این دایره چون پرگارمساقی آمد که حریفانه بدهگفتم اینک به گرو دستارمغلطم سر بستان لیک دمیمددم ده قدری هشیارمآن جهان پنهان را بنماکاین جهان را به عدم انگارممولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر۱۲۲۷ترک شهوتها و لذتها سخاستهر که در شهوت فرو شد برنخاستاین سخا شاخیست از سرو بهشتوای او کز کف چنین شاخی بهشتعروة الوثقاست این ترک هوابرکشد این شاخ جان را بر سماتا برد شاخ سخا ای خوب‌کیشمر ترا بالاکشان تا اصل خویشیوسف حسنی و این عالم چو چاهوین رسن صبرست بر امر الهیوسفا آمد رسن در زن دو دستاز رسن غافل مشو بیگه شدستحمد لله کین رسن آویختندفضل و رحمت را بهم آمیختندتا ببینی عالم جان جدیدعالم بس آشکار ناپدیداین جهان نیست چون هستان شدهوان جهان هست بس پنهان شدهخاک بر بادست و بازی می‌کندکژنمایی پرده‌سازی می‌کنداینک بر کارست بی‌کارست و پوستوانک پنهانست مغز و اصل اوستخاک همچون آلتی در دست بادباد را دان عالی و عالی‌نژادچشم خاکی را به خاک افتد نظربادبین چشمی بود نوعی دگراسپ داند اسپ را کو هست یارهم سواری داند احوال سوارچشم حس اسپست و نور حق سواربی‌سواره اسپ خود ناید به کارپس ادب کن اسپ را از خوی بدورنه پیش شاه باشد اسپ ردچشم اسپ از چشم شه رهبر بودچشم او بی‌چشم شه مضطر بودچشم اسپان جز گیاه و جز چراهر کجا خوانی بگوید نی چرا
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #293
    برنامه شماره ۲۹۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهغزل شمارهٔ ۱۰۷۲، مولویگر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیرور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیرسردهم این دم توی می بی‌محابا می‌خورمگر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیرگر بگوید هوشیاری زرق را پرورده‌ایبا چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیرجان من طغرای باقی دارد اندر دست خویشصورتم امروز و فرداییست او را مرده گیراز خدا دریا همی‌خواهی و مار خشکییچون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیرغوره افشاری و گویی من ریاضت می‌کنمچونک میخواره نه‌ای رو شیره افشرده گیرصوفیان صاف را گویی که دردی خورده‌اندصوفیان را صاف می‌دارد تو بستان درده گیرهر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درختگر چه او تازه‌ست و خندان هم کنون پژمرده گیرشمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیستچونک بی‌تو شب بود استاره‌ها بشمرده گیر
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #289
    برنامه شماره ۲۸۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۸۳، حافظدوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندواندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادندبیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردندباده از جام تجلی صفاتم دادندچه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبیآن شب قدر که این تازه براتم دادندبعد از این روی من و آینه وصف جمالکه در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادندمن اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجبمستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادندهاتف آن روز به من مژده این دولت دادکه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادنداین همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزداجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادندهمت حافظ و انفاس سحرخیزان بودکه ز بند غم ایام نجاتم دادندمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر۱۲۲۷تا نسوزد او گلستان تراتا نسوزد عدل و احسان ترابعد از آن چیزی که کاری بر دهدلاله و نسرین و سیسنبر دهدباز پهنا می‌رویم از راه راستباز گرد ای خواجه راه ما کجاستاندر آن تقریر بودیم ای حسودکه خرت لنگست و منزل دور زودسال بیگه گشت وقت کشت نیجز سیه‌رویی و فعل زشت نیکرم در بیخ درخت تن فتادبایدش بر کند و در آتش نهادهین و هین ای راه‌رو بیگاه شدآفتاب عمر سوی چاه شداین دو روزک را که زورت هست زودپیر افشانی بکن از راه جوداین قدر تخمی که ماندستت ببازتا بروید زین دو دم عمر درازتا نمردست این چراغ با گهرهین فتیلش ساز و روغن زودترهین مگو فردا که فرداها گذشتتا بکلی نگذرد ایام کشتپند من بشنو که تن بند قویستکهنه بیرون کن گرت میل نویستلب ببند و کف پر زر بر گشابخل تن بگذار و پیش آور سخاترک شهوتها و لذتها سخاستهر که در شهوت فرو شد برنخاستاین سخا شاخیست از سرو بهشتوای او کز کف چنین شاخی بهشتعروة الوثقاست این ترک هوابرکشد این شاخ جان را بر سماتا برد شاخ سخا ای خوب‌کیشمر ترا بالاکشان تا اصل خویشیوسف حسنی و این عالم چو چاهوین رسن صبرست بر امر الهیوسفا آمد رسن در زن دو دستاز رسن غافل مشو بیگه شدستحمد لله کین رسن آویختندفضل و رحمت را بهم آمیختند
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #290
    برنامه شماره ۲۹۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۰۴۴، مولویبه ساقی درنگر در مست منگر
    به یوسف درنگر در دست منگر
    ایا ماهی جان در شست قالب
    ببین صیاد را در شست منگر
    بدان اصلی نگر کغاز بودی
    به فرعی کان کنون پیوست منگر
    بدان گلزار بی‌پایان نظر کن
    بدین خاری که پایت خست منگر
    همایی بین که سایه بر تو افکند
    به زاغی کز کف تو جست منگر
    چو سرو و سنبله بالاروش کن
    بنفشه وار سوی پست منگر
    چو در جویت روان شد آب حیوان
    به خم و کوزه گر اشکست منگر
    به هستی بخش و مستی بخش بگرو
    منال از نیست و اندر هست منگر
    قناعت بین که نرست و سبک رو
    به طمع ماده آبست منگر
    تو صافان بین که بر بالا دویدند
    به دردی کان به بن بنشست منگر
    جهان پر بین ز صورت‌های قدسی
    بدان صورت که راهت بست منگر
    به دام عشق مرغان شگرفند
    به بومی که ز دامش رست منگر
    به از تو ناطقی اندر کمین هست
    در آن کاین لحظه خاموشست منگر
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #298
    برنامه شماره ۲۹۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۶۵۵، مولویاز بهر خدا عشق دگر یار مدارید
    در مجلس جان فکر دگر کار مدارید
    یار دگر و کار دگر کفر و محالست
    در مجلس دین مذهب کفار مدارید
    در مجلس جان فکر چنانست که گفتار
    پنهان چو نمی‌ماند اضمار مدارید
    گر بانگ نیاید ز فسا بوی بیاید
    در دل نظر فاحشه آثار مدارید
    آن حارس دل مشرف جان سخت غیورست
    با غیرت او رو سوی اغیار مدارید
    هر وسوسه را بحث و تفکر بمخوانید
    هر گمشده را سرور و سالار مدارید
    یاقوت کرم قوت شما بازنگیرد
    خود را گرو نفس علف خوار مدارید
    العزه لله جمیعا چو شنیدیت
    خاطر به سوی سبلت و دستار مدارید
    چون اول خط نقطه بد و آخر نقطه
    خود را تبع گردش پرگار مدارید
    در مشهد اعظم به تشهد بنشینید
    هش را به سوی گنبد دوار مدارید
    انکار بسوزد چو شهادت بفروزد
    با شاهد حق نکرت انکار مدارید
    یک نیم جهان کرکس و نیمیش چو مردار
    هین چشم چو کرکس سوی مردار مدارید
    آن نفس فریبنده که غرست و غرورست
    هین عشق بر آن غره غرار مدارید
    گه زلف برافشاند و گه جیب گشاید
    گلگونه او را بجز از خار مدارید
    او یار وفا نبود و از یار ببرد
    آن ده دله را محرم اسرار مدارید
    او باده بریزد عوضش سرکه فروشد
    آن حامضه را ساقی و خمار مدارید
    ما حلقه مستان خوش ساقی خویشیم
    ما را سقط و بارد و هشیار مدارید
    گر ناف دهی پشک فروشد عوض مشک
    آن ناف ورا نافه تاتار مدارید
    چون روح برآمد به سر منبر تذکیر
    خود را سپس پرده گفتار مدارید
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #287
    برنامه شماره ۲۸۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۲۰۳۲، مولویمن از کی باک دارم خاصه که یار با من
    از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من
    کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
    کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
    تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
    در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
    از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشم
    وز سگ چرا هراسم میر شکار با من
    در بزم چون نیایم ساقیم می‌کشاند
    چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من
    در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
    این جا چه کار دارد رنج خمار با من
    با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
    عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من
    من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت
    اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
    ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
    خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر۱۲۲۷
    همچو آن شخص درشت خوش‌سخن
    در میان ره نشاند او خاربن
    ره گذریانش ملامت‌گر شدند
    پس بگفتندش بکن این را نکند
    هر دمی آن خاربن افزون شدی
    پای خلق از زخم آن پر خون شدی
    جامه‌های خلق بدریدی ز خار
    پای درویشان بخستی زار زار
    چون بجد حاکم بدو گفت این بکن
    گفت آری بر کنم روزیش من
    مدتی فردا و فردا وعده داد
    شد درخت خار او محکم نهاد
    گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
    پیش آ در کار ما واپس مغژ
    گفت الایام یا عم بیننا
    گفت عجل لا تماطل دیننا
    تو که می‌گویی که فردا این بدان
    که بهر روزی که می‌آید زمان
    آن درخت بد جوان‌تر می‌شود
    وین کننده پیر و مضطر می‌شود
    خاربن در قوت و برخاستن
    خارکن در پیری و در کاستن
    خاربن هر روز و هر دم سبز و تر
    خارکن هر روز زار و خشک تر
    او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر
    زود باش و روزگار خود مبر
    خاربن دان هر یکی خوی بدت
    بارها در پای خار آخر زدت
    بارها از خوی خود خسته شدی
    حس نداری سخت بی‌حس آمدی
    گر ز خسته گشتن دیگر کسان
    که ز خلق زشت تو هست آن رسان
    غافلی باری ز زخم خود نه‌ای
    تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای
    یا تبر بر گیر و مردانه بزن
    تو علی‌وار این در خیبر بکن
    یا به گلبن وصل کن این خار را
    وصل کن با نار نور یار را
    تا که نور او کشد نار ترا
    وصل او گلشن کند خار ترا
    تو مثال دوزخی او مؤمنست
    کشتن آتش به مؤمن ممکنست
    مصطفی فرمود از گفت جحیم
    کو بممن لابه‌گر گردد ز بیم
    گویدش بگذر ز من ای شاه زود
    هین که نورت سوز نارم را ربود
    پس هلاک نار نور مؤمنست
    زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست
    نار ضد نور باشد روز عدل
    کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
    گر همی خواهی تو دفع شر نار
    آب رحمت بر دل آتش گمار
    چشمهٔ آن آب رحمتمؤمنست
    آب حیوان روح پاک محسنست
    بس گریزانست نفس تو ازو
    زانک تو از آتشی او آب خو
    ز آب آتش زان گریزان می‌شود
    کآتشش از آب ویران می‌شود
    حس و فکر تو همه از آتشست
    حس شیخ و فکر او نور خوشست
    آب نور او چو بر آتش چکد
    چک چک از آتش بر آید برجهد
    چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و درد
    تا شود این دوزخ نفس تو سرد
    تا نسوزد او گلستان ترا
    تا نسوزد عدل و احسان ترا
    بعد از آن چیزی که کاری بر دهد
    لاله و نسرین و سیسنبر دهد
    باز پهنا می‌رویم از راه راست
    باز گرد ای خواجه راه ما کجاست
    اندر آن تقریر بودیم ای حسود
    که خرت لنگست و منزل دور زود
    سال بیگه گشت وقت کشت نی
    جز سیه‌رویی و فعل زشت نی
    کرم در بیخ درخت تن فتاد
    بایدش بر کند و در آتش نهاد
    هین و هین ای راه‌رو بیگاه شد
    آفتاب عمر سوی چاه شد
    این دو روزک را که زورت هست زود
    پیر افشانی بکن از راه جود
    این قدر تخمی که ماندستت بباز
    تا بروید زین دو دم عمر دراز
    تا نمردست این چراغ با گهر
    هین فتیلش ساز و روغن زودتر
    هین مگو فردا که فرداها گذشت
    تا بکلی نگذرد ایام کشت
    پند من بشنو که تن بند قویست
    کهنه بیرون کن گرت میل نویست
    لب ببند و کف پر زر بر گشا
    بخل تن بگذار و پیش آور سخا
    ترک شهوتها و لذتها سخاست
    هر که در شهوت فرو شد برنخاست
    این سخا شاخیست از سرو بهشت
    وای او کز کف چنین شاخی بهشت
    عروة الوثقاست این ترک هوا
    برکشد این شاخ جان را بر سما
    تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش
    مر ترا بالاکشان تا اصل خویش
    یوسف حسنی و این عالم چو چاه
    وین رسن صبرست بر امر اله
    یوسفا آمد رسن در زن دو دست
    از رسن غافل مشو بیگه شدست
    حمد لله کین رسن آویختند
    فضل و رحمت را بهم آمیختند
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #288
    برنامه شماره ۲۸۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۱۹۲، مولویبرخیز و صبوح را برانگیز
    جان بخش زمانه را و مستیز
    آمیخته باش با حریفان
    با آب شراب را میامیز
    یاد تو شراب و یاد ما آب
    ما چون سرخر تو همچو پالیز
    ای غم اجلت در این قنینه‌ست
    گر مردنت آرزوست مگریز
    مرگ نفس است در تجلی
    مرگ جعلست در عبربیز
    مجلس چمنیست و گل شکفته
    ای ساقی همچو سرو برخیز
    این جام مشعشع آنگهی شرم
    ساقی چو تویی خطاست پرهیز
    ما را چو رخ خوشت برافروز
    غم را چو عدوی خود درآویز
    هشتیم غزل که نوبت توست
    مردانه درآ و چست و سرتیزمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر۱۲۲۷
    همچو آن شخص درشت خوش‌سخن
    در میان ره نشاند او خاربن
    ره گذریانش ملامت‌گر شدند
    پس بگفتندش بکن این را نکند
    هر دمی آن خاربن افزون شدی
    پای خلق از زخم آن پر خون شدی
    جامه‌های خلق بدریدی ز خار
    پای درویشان بخستی زار زار
    چون بجد حاکم بدو گفت این بکن
    گفت آری بر کنم روزیش من
    مدتی فردا و فردا وعده داد
    شد درخت خار او محکم نهاد
    گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
    پیش آ در کار ما واپس مغژ
    گفت الایام یا عم بیننا
    گفت عجل لا تماطل دیننا
    تو که می‌گویی که فردا این بدان
    که بهر روزی که می‌آید زمان
    آن درخت بد جوان‌تر می‌شود
    وین کننده پیر و مضطر می‌شود
    خاربن در قوت و برخاستن
    خارکن در پیری و در کاستن
    خاربن هر روز و هر دم سبز و تر
    خارکن هر روز زار و خشک تر
    او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر
    زود باش و روزگار خود مبر
    خاربن دان هر یکی خوی بدت
    بارها در پای خار آخر زدت
    بارها از خوی خود خسته شدی
    حس نداری سخت بی‌حس آمدی
    گر ز خسته گشتن دیگر کسان
    که ز خلق زشت تو هست آن رسان
    غافلی باری ز زخم خود نه‌ای
    تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای
    یا تبر بر گیر و مردانه بزن
    تو علی‌وار این در خیبر بکن
    یا به گلبن وصل کن این خار را
    وصل کن با نار نور یار را
    تا که نور او کشد نار ترا
    وصل او گلشن کند خار ترا
    تو مثال دوزخی او مؤمنست
    کشتن آتش به مؤمن ممکنست
    مصطفی فرمود از گفت جحیم
    کو بممن لابه‌گر گردد ز بیم
    گویدش بگذر ز من ای شاه زود
    هین که نورت سوز نارم را ربود
    پس هلاک نار نور مؤمنست
    زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست
    نار ضد نور باشد روز عدل
    کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
    گر همی خواهی تو دفع شر نار
    آب رحمت بر دل آتش گمار
    چشمهٔ آن آب رحمتمؤمنست
    آب حیوان روح پاک محسنست
    بس گریزانست نفس تو ازو
    زانک تو از آتشی او آب خو
    ز آب آتش زان گریزان می‌شود
    کآتشش از آب ویران می‌شود
    حس و فکر تو همه از آتشست
    حس شیخ و فکر او نور خوشست
    آب نور او چو بر آتش چکد
    چک چک از آتش بر آید برجهد
    چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و درد
    تا شود این دوزخ نفس تو سرد
    تا نسوزد او گلستان ترا
    تا نسوزد عدل و احسان ترا
    بعد از آن چیزی که کاری بر دهد
    لاله و نسرین و سیسنبر دهد
    باز پهنا می‌رویم از راه راست
    باز گرد ای خواجه راه ما کجاست
    اندر آن تقریر بودیم ای حسود
    که خرت لنگست و منزل دور زود
    سال بیگه گشت وقت کشت نی
    جز سیه‌رویی و فعل زشت نی
    کرم در بیخ درخت تن فتاد
    بایدش بر کند و در آتش نهاد
    هین و هین ای راه‌رو بیگاه شد
    آفتاب عمر سوی چاه شد
    این دو روزک را که زورت هست زود
    پیر افشانی بکن از راه جود
    این قدر تخمی که ماندستت بباز
    تا بروید زین دو دم عمر دراز
    تا نمردست این چراغ با گهر
    هین فتیلش ساز و روغن زودتر
    هین مگو فردا که فرداها گذشت
    تا بکلی نگذرد ایام کشت
    پند من بشنو که تن بند قویست
    کهنه بیرون کن گرت میل نویست
    لب ببند و کف پر زر بر گشا
    بخل تن بگذار و پیش آور سخا
    ترک شهوتها و لذتها سخاست
    هر که در شهوت فرو شد برنخاست
    این سخا شاخیست از سرو بهشت
    وای او کز کف چنین شاخی بهشت
    عروة الوثقاست این ترک هوا
    برکشد این شاخ جان را بر سما
    تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش
    مر ترا بالاکشان تا اصل خویش
    یوسف حسنی و این عالم چو چاه
    وین رسن صبرست بر امر اله
    یوسفا آمد رسن در زن دو دست
    از رسن غافل مشو بیگه شدست
    حمد لله کین رسن آویختند
    فضل و رحمت را بهم آمیختند
    تا ببینی عالم جان جدید
    عالم بس آشکار ناپدید
    این جهان نیست چون هستان شده
    وان جهان هست بس پنهان شده
    خاک بر بادست و بازی می‌کند
    کژنمایی پرده‌سازی می‌کند
    اینک بر کارست بی‌کارست و پوست
    وانک پنهانست مغز و اصل اوست
    خاک همچون آلتی در دست باد
    باد را دان عالی و عالی‌نژاد
    چشم خاکی را به خاک افتد نظر
    بادبین چشمی بود نوعی دگر
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #294
    برنامه شماره ۲۹۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDF تمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۵۷، مولویمسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری راکه صد فردوس می‌سازد جمالش نیم خاری رامکان‌ها بی‌مکان گردد زمین‌ها جمله کان گرددچو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری راخداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوریکه آب زندگی سازد ز روی لطف ناری راچو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آردچه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری راجمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمدولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری راجمال گل گواه آمد که بخشش‌ها ز شاه آمداگر چه گل بنشناسد هوای سازواری رااگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودیازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری رابه دست آور نگاری تو کز این دستست کار توچرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری راز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزیکه عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری رامولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر۱۲۲۷نور حق بر نور حس راکب شودآنگهی جان سوی حق راغب شوداسپ بی راکب چه داند رسم راهشاه باید تا بداند شاه‌راهسوی حسی رو که نورش راکبستحس را آن نور نیکو صاحبستنور حس را نور حق تزیین بودمعنی نور علی نور این بودنور حسی می‌کشد سوی ثرینور حقش می‌برد سوی علیزانک محسوسات دونتر عالمیستنور حق دریا و حس چون شب‌نمیستلیک پیدا نیست آن راکب بروجز به آثار و به گفتار نکونور حسی کو غلیظست و گرانهست پنهان در سواد دیدگانچونک نور حس نمی‌بینی ز چشمچون ببینی نور آن دینی ز چشمنور حس با این غلیظی مختفیستچون خفی نبود ضیائی کان صفیستاین جهان چون خس به دست باد غیبعاجزی پیش گرفت و داد غیبگه بلندش می‌کند گاهیش پستگه درستش می‌کند گاهی شکستگه یمینش می‌برد گاهی یسارگه گلستانش کند گاهیش خاردست پنهان و قلم بین خط‌گزاراسپ در جولان و ناپیدا سوارتیر پران بین و ناپیدا کمانجانها پیدا و پنهان جان جانتیر را مشکن که این تیر شهیستنیست پرتاوی ز شصت آگهیستما رمیت اذ رمیت گفت حقکار حق بر کارها دارد سبقخشم خود بشکن تو مشکن تیر راچشم خشمت خون شمارد شیر رابوسه ده بر تیر و پیش شاه برتیر خون‌آلود از خون تو ترآنچ پیدا عاجز و بسته و زبونوآنچ ناپیدا چنان تند و حرونما شکاریم این چنین دامی کراستگوی چوگانیم چوگانی کجاست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #295
    برنامه شماره ۲۹۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهغزل شمارهٔ ۲۸۱۶، مولوی
    که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
    چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی
    نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی
    نه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی
    برود فکرت جادو نهدت دام به هر سو
    تو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی
    چه بود باطن کبکی که دل باز نداند
    چه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی
    کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی
    چه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی
    کله و تاج سرم را پی سیلی تو باید
    که مرا تاج تویی و جز تو جمله گرانی
    به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاند
    ز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی
    به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندت
    به کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی
    به ملاقات نشان ده ز خیالات امان ده
    مکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی
    هله ای جان گشاده قدم صدق نهاده
    همه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی
    شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالی
    نه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی
    چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزش
    به یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی
    هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جه
    برهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی
    چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا
    بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners