Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #342
    برنامه شماره ۳۴۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۹۳، مولوی
    میندیش میندیش که اندیشه گری‌ها
    چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری‌ها
    خرف باش خرف باش ز مستی و ز حیرت
    که تا جمله نیستان نماید شکری‌ها
    جنونست شجاعت میندیش و درانداز
    چو شیران و چو مردان گذر کن ز غری‌ها
    که اندیشه چو دامست بر ایثار حرامست
    چرا باید حیلت پی لقمه بری‌ها
    ره لقمه چو بستی ز هر حیله برستی
    وگر حرص بنالد بگیریم کری‌ها
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۶۲۸
    کر امل را دان که مرگ ما شنید
    مرگ خود نشنید و نقل خود ندید
    حرص نابیناست بیند مو بمو
    عیب خلقان و بگوید کو بکو
    عیب خود یک ذره چشم کور او
    می‌نبیند گرچه هست او عیب‌جو
    عور می‌ترسد که دامانش برند
    دامن مرد برهنه چون درند
    مرد دنیا مفلس است و ترسناک
    هیچ او را نیست از دزدانش باک
    او برهنه آمد و عریان رود
    وز غم دزدش جگر خون می‌شود
    وقت مرگش که بود صد نوحه بیش
    خنده آید جانش را زین ترس خویش
    آن زمان داند غنی کش نیست زر
    هم ذکی داند که او بد بی‌هنر
    چون کنار کودکی پر از سفال
    کو بر آن لرزان بود چون رب مال
    گر ستانی پاره‌ای گریان شود
    پاره گر بازش دهی خندان شود
    چون نباشد طفل را دانش دثار
    گریه و خنده‌ش ندارد اعتبار
    محتشم چون عاریت را ملک دید
    پس بر آن مال دروغین می‌طپید
    خواب می‌بیند که او را هست مال
    ترسد از دزدی که برباید جوال
    چون ز خوابش بر جهاند گوش‌کش
    پس ز ترس خویش تسخر آیدش
    همچنان لرزانی این عالمان
    که بودشان عقل و علم این جهان
    از پی این عاقلان ذو فنون
    گفت ایزد در نبی لا یعلمون
    هر یکی ترسان ز دزدی کسی
    خویشتن را علم پندارد بسی
    گوید او که روزگارم می‌برند
    خود ندارد روزگار سودمند
    گوید از کارم بر آوردند خلق
    غرق بی‌کاریست جانش تابه حلق
    عور ترسان که منم دامن کشان
    چون رهانم دامن از چنگالشان
    صد هزاران فضل داند از علوم
    جان خود را می‌نداند آن ظلوم
    داند او خاصیت هر جوهری
    در بیان جوهر خود چون خری
    که همی‌دانم یجوز و لایجوز
    خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
    این روا و آن ناروا دانی ولیک
    تو روا یا ناروایی بین تو نیک
    قیمت هر کاله می‌دانی که چیست
    قیمت خود را ندانی احمقیست
    سعدها و نحسها دانسته‌ای
    ننگری سعدی تو یا ناشسته‌ای
    جان جمله علمها اینست این
    که بدانی من کیم در یوم دین
    آن اصول دین بدانستی ولیک
    بنگر اندر اصل خود گر هست نیک
    از اصولینت اصول خویش به
    که بدانی اصل خود ای مرد مه
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #343
    برنامه شماره ۳۴۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۲۸۷۹، مولوی
    ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی
    تو به هر نیت خود مسخره ابلیسی
    از برای علف دیو تو قربان تنی
    بز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی
    سره مردا چه پشیمان شده‌ای گردن نه
    که در این خوردن سیلی سره ابلیسی
    شلغم پخته تو امید ببر زان تره زار
    ز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی
    نان ببینی تو و حیزانه درافتی در رو
    عاشق نطفه دیو و نره ابلیسی
    نیت روزه کنی توبره گوید کای خر
    سر فروکن خر باتوبره ابلیسی
    از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بود
    تو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی
    در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتی
    ناله برداشته چون حنجره ابلیسی
    کفر و ایمان چه می‌خور چو سگان قی می‌کن
    ز آنک تو مؤمنه و کافره ابلیسی
    تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بد
    ترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی
    گرد آن دایره گرده و خوان پر چو مگس
    تا قیامت تو که از دایره ابلیسیمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۱۱۹
    عقل سر تیزست لیکن پای سست
    زانک دل ویران شدست و تن درست
    عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ
    فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ
    صدرشان در وقت دعوی هم‌چو شرق
    صبرشان در وقت تقوی هم‌چو برق
    عالمی اندر هنرها خودنما
    هم‌چو عالم بی‌وفا وقت وفا
    وقت خودبینی نگنجد در جهان
    در گلو و معده گم گشته چو نان
    این همه اوصافشان نیکو شود
    بد نماند چونک نیکوجو شود
    گر منی گنده بود هم‌چون منی
    چون به جان پیوست یابد روشنی
    هر جمادی که کند رو در نبات
    از درخت بخت او روید حیات
    هر نباتی کان به جان رو آورد
    خضروار از چشمهٔ حیوان خورد
    باز جان چون رو سوی جانان نهد
    رخت را در عمر بی‌پایان نهد
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #344
    برنامه شماره ۳۴۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۶۶۵، مولویعاشقی بر من پریشانت کنم
    کم عمارت کن که ویرانت کنم
    گر دو صد خانه کنی زنبوروار
    چون مگس بی‌خان و بی‌مانت کنم
    تو بر آنک خلق را حیران کنی
    من بر آنک مست و حیرانت کنم
    گر که قافی تو را چون آسیا
    آرم اندر چرخ و گردانت کنم
    ور تو افلاطون و لقمانی به علم
    من به یک دیدار نادانت کنم
    تو به دست من چو مرغی مرده‌ای
    من صیادم دام مرغانت کنم
    بر سر گنجی چو ماری خفته‌ای
    من چو مار خسته پیچانت کنم
    خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو
    در دلالت عین برهانت کنم
    خواه گو لاحول خواهی خود مگو
    چون شهت لاحول شیطانت کنم
    چند می باشی اسیر این و آن
    گر برون آیی از این آنت کنم
    ای صدف چون آمدی در بحر ما
    چون صدف‌ها گوهرافشانت کنم
    بر گلویت تیغ‌ها را دست نیست
    گر چو اسماعیل قربانت کنم
    چون خلیلی هیچ از آتش مترس
    من ز آتش صد گلستانت کنم
    دامن ما گیر اگر تردامنی
    تا چو مه از نور دامانت کنم
    من همایم سایه کردم بر سرت
    تا که افریدون و سلطانت کنم
    هین قرائت کم کن و خاموش باش
    تا بخوانم عین قرآنت کنم
    مولوی، ديوان شمس، رباعی شماره ۹۲۱من مسخرهٔ تو نیسستم ای فاجر
    تا مسخرگی نمایمت بس نادر
    ویران کنمت چنانکه باید کردن
    عاجز شود از عمارتت هر عامرمولوی، ديوان شمس، رباعی شماره ۳۴۷سرگشته چو آسیای گردان کنمت
    بی‌سر گردان چو گوی گردان کنمت
    گفتی بروم با دگری درسازم
    با هرکه بسازی زود ویران کنمت
     مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۶۲۸کر امل را دان که مرگ ما شنید
    مرگ خود نشنید و نقل خود ندید
    حرص نابیناست بیند مو بمو
    عیب خلقان و بگوید کو بکو
    عیب خود یک ذره چشم کور او
    می‌نبیند گرچه هست او عیب‌جو
    عور می‌ترسد که دامانش برند
    دامن مرد برهنه چون درند
    مرد دنیا مفلس است و ترسناک
    هیچ او را نیست از دزدانش باک
    او برهنه آمد و عریان رود
    وز غم دزدش جگر خون می‌شود
    وقت مرگش که بود صد نوحه بیش
    خنده آید جانش را زین ترس خویش
    آن زمان داند غنی کش نیست زر
    هم ذکی داند که او بد بی‌هنر
    چون کنار کودکی پر از سفال
    کو بر آن لرزان بود چون رب مال
    گر ستانی پاره‌ای گریان شود
    پاره گر بازش دهی خندان شود
    چون نباشد طفل را دانش دثار
    گریه و خنده‌ش ندارد اعتبار
    محتشم چون عاریت را ملک دید
    پس بر آن مال دروغین می‌طپید
    خواب می‌بیند که او را هست مال
    ترسد از دزدی که برباید جوال
    چون ز خوابش بر جهاند گوش‌کش
    پس ز ترس خویش تسخر آیدش
    همچنان لرزانی این عالمان
    که بودشان عقل و علم این جهان
    از پی این عاقلان ذو فنون
    گفت ایزد در نبی لا یعلمون
    هر یکی ترسان ز دزدی کسی
    خویشتن را علم پندارد بسی
    گوید او که روزگارم می‌برند
    خود ندارد روزگار سودمند
    گوید از کارم بر آوردند خلق
    غرق بی‌کاریست جانش تابه حلق
    عور ترسان که منم دامن کشان
    چون رهانم دامن از چنگالشان
    صد هزاران فضل داند از علوم
    جان خود را می‌نداند آن ظلوم
    داند او خاصیت هر جوهری
    در بیان جوهر خود چون خری
    که همی‌دانم یجوز و لایجوز
    خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
    این روا و آن ناروا دانی ولیک
    تو روا یا ناروایی بین تو نیک
    قیمت هر کاله می‌دانی که چیست
    قیمت خود را ندانی احمقیست
    سعدها و نحسها دانسته‌ای
    ننگری سعدی تو یا ناشسته‌ای
    جان جمله علمها اینست این
    که بدانی من کیم در یوم دین
    آن اصول دین بدانستی ولیک
    بنگر اندر اصل خود گر هست نیک
    از اصولینت اصول خویش به
    که بدانی اصل خود ای مرد مه
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #345
    برنامه شماره ۳۴۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شماره ۲۹۷۷، مولوی هر روز بامداد درآید یکی پری
    بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
    گر عاشقی نیابی مانند من بتی
    ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
    ور عارفی حقیقت معروف جان منم
    ور کاهلی چنان شوی از من که برپری
    ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی
    ور مس کاسدی کنمت زر جعفری
    محتاج روی مایی گر پشت عالمی
    محتاج آفتابی گر صبح انوری
    از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو
    بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری
    ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد
    وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری
    چون اسب می‌گریزی و من بر توام سوار
    مگریز از او که بر تو بود کان بود خری
    صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی
    قربان عید خنجر الله اکبری
    خاموش اگر چه بحر دهد در بی ‌دریغ
    لیکن مباح نیست که من رام یشتریمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۲۷۰۳
    گفت زن صدق آن بود کز بود خویش
    پاک برخیزی تو از مجهود خویش
    آب بارانست ما را در سبو
    ملکت و سرمایه و اسباب تو
    این سبوی آب را بردار و رو
    هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو
    گو که ما را غیر این اسباب نیست
    در مفازه هیچ به زین آب نیست
    گر خزینه‌ش پر متاع فاخرست
    این چنین آبش نباشد نادرست
    چیست آن کوزه تن محصور ما
    اندرو آب حواس شور ما
    ای خداوند این خم و کوزهٔ مرا
    در پذیر از فضل الله اشتری
    کوزه‌ای با پنج لولهٔ پنج حس
    پاک دار این آب را از هر نجس
    تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر
    تا بگیرد کوزهٔ من خوی بحر
    تا چو هدیه پیش سلطانش بری
    پاک بیند باشدش شه مشتری
    بی‌نهایت گردد آبش بعد از آن
    پر شود از کوزهٔ من صد جهان
    لوله‌ها بر بند و پر دارش ز خم
    گفت غضوا عن هوا ابصارکم
    ریش او پر باد کین هدیه کراست
    لایق چون او شهی اینست راست
    زن نمی‌دانست کانجا برگذر
    هست جاری دجله‌ای همچون شکر
    در میان شهر چون دریا روان
    پر ز کشتیها و شست ماهیان
    رو بر سلطان و کار و بار بین
    حس تجری تحتها الانهار بین
    این چنین حسها و ادراکات ما
    قطره‌ای باشد در آن نهر صفامولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۸۲۱
    شرط روز بعث اول مردنست
    زانک بعث از مرده زنده کردنست
    جمله عالم زین غلط کردند راه
    کز عدم ترسند و آن آمد پناه
    از کجا جوییم علم از ترک علم
    از کجا جوییم سلم از ترک سلم
    از کجا جوییم هست از ترک هست
    از کجا جوییم سیب از ترک دست
    هم تو تانی کرد یا نعم المعین
    دیدهٔ معدوم‌بین را هست بین
    دیده‌ای کو از عدم آمد پدید
    ذات هستی را همه معدوم دید
    این جهان منتظم محشر شود
    گر دو دیده مبدل و انور شود
    زان نماید این حقایق ناتمام
    که برین خامان بود فهمش حرام
    نعمت جنات خوش بر دوزخی
    شد محرم گرچه حق آمد سخی
    در دهانش تلخ آید شهد خلد
    چون نبود از وافیان در عهد خلد
    مر شما را نیز در سوداگری
    دست کی جنبد چو نبود مشتری
    کی نظاره اهل بخریدن بود
    آن نظاره گول گردیدن بود
    پرس پرسان کین به چند و آن به چند
    از پی تعبیر وقت و ریش‌خند
    از ملولی کاله می‌خواهد ز تو
    نیست آن کس مشتری و کاله‌جو
    کاله را صد بار دید و باز داد
    جامه کی پیمود او پیمود باد
    کو قدوم و کر و فر مشتری
    کو مزاح گنگلی سرسری
    چونک در ملکش نباشد حبه‌ای
    جز پی گنگل چه جوید جبه‌ای
    در تجارت نیستش سرمایه‌ای
    پس چه شخص زشت او چه سایه‌ای
    مایه در بازار این دنیا زرست
    مایه آنجا عشق و دو چشم ترست
    هر که او بی‌مایهٔ بازار رفت
    عمر رفت و بازگشت او خام تفت
    هی کجا بودی برادر هیچ جا
    هی چه پختی بهر خوردن هیچ با
    مشتری شو تا بجنبد دست من
    لعل زاید معدن آبست من
    مشتری گرچه که سست و باردست
    دعوت دین کن که دعوت واردست
    باز پران کن حمام روح گیر
    در ره دعوت طریق نوح گیر
    خدمتی می‌کن برای کردگار
    با قبول و رد خلقانت چه کار
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #327
    برنامه شماره ۳۲۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۳۵۱، مولوی
    طبیب درد بی درمان کدام استرفیق راه بی‌پایان کدامست
    اگر عقلست پس دیوانگی چیست
    وگر جانست پس جانان کدامست
    چراغ عالم افروز مخلد
    که نی کفرست و نی ایمان کدامست
    پر از درست بحر لایزالی
    درونش گوهر انسان کدامست
    غلامانه است اشیاء را قباها
    میان بندگان سلطان کدامست
    یکی جزو جهان خود بی‌مرض نیست
    طبیب عشق را دکان کدامست
    خرد عاجز شد اندر فکر عاجز
    که سرکش کیست سرگردان کدامست
    بت موزون به بتخانه بسی جست
    که موزونات را میزان کدامست
    چه قبله کرده‌ای این گفت و گو را
    طلب کن درس خاموشان کدامست
    مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر۴۰۷
    گفت لیلی را خلیفه کان توی
    کز تو مجنون شد پریشان و غوی
    از دگر خوبان تو افزون نیستی
    گفت خامش چون تو مجنون نیستی
    هر که بیدارست او در خواب‌تر
    هست بیداریش از خوابش بتر
    چون بحق بیدار نبود جان ما
    هست بیداری چو در بندان ما
    جان همه روز از لگدکوب خیال
    وز زیان و سود وز خوف زوال
    نی صفا می‌ماندش نی لطف و فر
    نی بسوی آسمان راه سفر
    خفته آن باشد که او از هر خیال
    دارد اومید و کند با او مقال
    دیو را چون حور بیند او به خواب
    پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
    چونک تخم نسل را در شوره ریخت
    او به خویش آمد خیال از وی گریخت
    ضعف سر بیند از آن و تن پلید
    آه از آن نقش پدید ناپدید
    مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش
    می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش
    ابلهی صیاد آن سایه شود
    می‌دود چندانک بی‌مایه شود
    بی‌خبر کان عکس آن مرغ هواست
    بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست
    تیر اندازد به سوی سایه او
    ترکشش خالی شود از جست و جو
    ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
    از دویدن در شکار سایه تفت
    سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش
    وا رهاند از خیال و سایه‌اش
    سایهٔ یزدان بود بندهٔ خدا
    مرده او زین عالم و زندهٔ خدا
    دامن او گیر زوتر بی‌گمان
    تا رهی در دامن آخر زمان
    کیف مد الظل نقش اولیاست
    کو دلیل نور خورشید خداست
    اندرین وادی مرو بی این دلیل
    لا احب افلین گو چون خلیل
    رو ز سایه آفتابی را بیاب
    دامن شه شمس تبریزی بتاب
    ره ندانی جانب این سور و عرس
    از ضیاء الحق حسام الدین بپرس
    ور حسد گیرد ترا در ره گلو
    در حسد ابلیس را باشد غلو
    کو ز آدم ننگ دارد از حسد
    با سعادت جنگ دارد از حسد
    عقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست
    ای خنک آنکش حسد همراه نیست
    این جسد خانهٔ حسد آمد بدان
    از حسد آلوده باشد خاندان
    گر جسد خانهٔ حسد باشد ولیک
    آن جسد را پاک کرد الله نیک
    طهرا بیتی بیان پاکیست
    گنج نورست ار طلسمش خاکیست
    چون کنی بر بی‌حسد مکر و حسد
    زان حسد دل را سیاهیها رسد
    خاک شو مردان حق را زیر پا
    خاک بر سر کن حسد را همچو ما
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #332
    برنامه شماره ۳۳۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۲۰، مولویتا چند تو پس روی به پیش آ
    در کفر مرو به سوی کیش آ
    در نیش تو نوش بین به نیش آ
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    هر چند به صورت از زمینی
    پس رشته گوهر یقینی
    بر مخزن نور حق امینی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    خود را چو به بیخودی ببستی
    می‌دانک تو از خودی برستی
    وز بند هزار دام جستی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    از پشت خلیفه‌ای بزادی
    چشمی به جهان دون گشادی
    آوه که بدین قدر تو شادی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    هر چند طلسم این جهانی
    در باطن خویشتن تو کانی
    بگشای دو دیده نهانی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    چون زاده پرتو جلالی
    وز طالع سعد نیک فالی
    از هر عدمی تو چند نالی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    لعلی به میان سنگ خارا
    تا چند غلط دهی تو ما را
    در چشم تو ظاهرست یارا
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    چون از بر یار سرکش آیی
    سرمست و لطیف و دلکش آیی
    با چشم خوش و پرآتش آیی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    در پیش تو داشت جام باقی
    شمس تبریز شاه و ساقی
    سبحان الله زهی رواقی
    آخر تو به اصل اصل خویش آ
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #333
    برنامه شماره ۳۳۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۴۰۲، مولوینقش بند جان که جان‌ها جانب او مایلست
    عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست
    آنک باشد بر زبان‌ها لا احب الافلین
    باقیات الصالحات است آنک در دل حاصلست
    دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمین
    از زمین تا آسمان‌ها منزل بس مشکلست
    دل مثال ابر آمد سینه‌ها چون بام‌ها
    وین زبان چون ناودان باران از این جا نازلست
    آب از دل پاک آمد تا به بام سینه‌ها
    سینه چون آلوده باشد این سخن‌ها باطلست
    این خود آن کس را بود کز ابر او باران چکد
    بام کو از ابر گیرد ناودانش قایلست
    آنک برد از ناودان دیگران او سارقست
    آنک دزدد آب بام دیگران او ناقلست
    هر که روید نرگس گل ز آب چشمش عاشقست
    هر که نرگس‌ها بچیند دسته بند عاملست
    گر چه کف‌های ترازو شد برابر وقت وزن
    چون زبانه ش راست نبود آن ترازو مایلست
    هر کی پوشیده‌ست بر وی حال و رنگ جان او
    هر جوابی که بگوید او به معنی سائلست
    گر طبیبی حاذقی رنجور را تلخی دهد
    گر چه ظالم می‌نماید نیست ظالم عادلست
    پا شناسد کفش خویش ار چه که تاریکی بود
    دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزلست
    در دل و کشتی نوح افکن در این طوفان تو خویش
    دل مترسان ای برادر گر چه منزل‌هایلست
    هر که را خواهی شناسی همنشینش را نگر
    زانک مقبل در دو عالم همنشین مقبل‌ست
    هر چه بر تو ناخوش آید آن منه بر دیگران
    زانک این خو و طبیعت جملگان را شاملست
    پنبه‌ها در گوش کن تا نشنوی هر نکته‌ای
    زانک روح ساده تو زنگ‌ها را قابلست
    هر که روحش از هوای هفتمین بگذشت رست
    می خور از انفاس روح او که روحش بسملست
    این هوا اندر کمین باشد چو بیند بی‌رفیق
    مرد را تنها بگوید هین که مردک غافل‌ست
    وصل خواهی با کسان بنشین که ایشان واصلند
    وصل از آن کس خواه باری کو به معنی واصل‌ست
    گرد مستان گرد اگر می کم رسد بویی رسد
    خود مذاق می چه داند آنک مرد عاقلست
    نکته‌ها را یاد می‌گیری جواب هر سال
    تا به وقت امتحان گویند مرد فاضلست
    گر بنتوانی ز نقص خود شدن سوی کمال
    شمس تبریزی کنون اندر کمالت کاملست
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۳۰۷۷
    کو خلیلی کو برون آمد ز غار
    گفت هذا رب هان کو کردگار
    من نخواهم در دو عالم بنگریست
    تا نبینم این دو مجلس آن کیست
    بی تماشای صفتهای خدا
    گر خورم نان در گلو ماند مرا
    چون گوارد لقمه بی دیدار او
    بی تماشای گل و گلزار او
    جز بر اومید خدا زین آب و خور
    کی خورد یک لحظه غیر گاو و خر
    آنک کالانعام بد بل هم اضل
    گرچه پر مکرست آن گنده‌بغل
    مکر او سرزیر و او سرزیر شد
    روزگارک برد و روزش دیر شد
    فکرگاهش کند شد عقلش خرف
    عمر شد چیزی ندارد چون الف
    آنچ می‌گوید درین اندیشه‌ام
    آن هم از دستان آن نفسست هم
    وآنچ می‌گوید غفورست و رحیم
    نیست آن جز حیلهٔ نفس لیم
    ای ز غم مرده که دست از نان تهیست
    چون غفورست و رحیم این ترس چیست
    مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۳۰۴۲
    گفت شیر ای گرگ این را بخش کن
    معدلت را نو کن ای گرگ کهن
    نایب من باش در قسمت‌گری
    تا پدید آید که تو چه گوهری
    گفت ای شه گاو وحشی بخش تست
    آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
    بز مرا که بز میانه‌ست و وسط
    روبها خرگوش بستان بی غلط
    شیر گفت ای گرگ چون گفتی بگو
    چونک من باشم تو گویی ما و تو
    گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید
    پیش چون من شیر بی مثل و ندید
    گفت پیش آ ای خری کو خود خرید
    پیشش آمد پنجه زد او را درید
    چون ندیدش مغز و تدبیر رشید
    در سیاست پوستش از سر کشید
    گفت چون دید منت ز خود نبرد
    این چنین جان را بباید زار مرد
    چون نبودی فانی اندر پیش من
    فضل آمد مر ترا گردن زدن
    کل شیء هالک جز وجه او
    چون نه‌ای در وجه او هستی مجو
    هر که اندر وجه ما باشد فنا
    کل شیء هالک نبود جزا
    زانک در الاست او از لا گذشت
    هر که در الاست او فانی نگشت
    هر که بر در او من و ما می‌زند
    رد بابست او و بر لا می‌تند
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #334
    برنامه شماره ۳۳۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شماره ۴۰۲، مولوی
    نقش بند جان که جان‌ها جانب او مایلست
    عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست
    آنک باشد بر زبان‌ها لا احب الافلین
    باقیات الصالحات است آنک در دل حاصلست
    دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمین
    از زمین تا آسمان‌ها منزل بس مشکلست
    دل مثال ابر آمد سینه‌ها چون بام‌ها
    وین زبان چون ناودان باران از این جا نازلست
    آب از دل پاک آمد تا به بام سینه‌ها
    سینه چون آلوده باشد این سخن‌ها باطلست
    این خود آن کس را بود کز ابر او باران چکد
    بام کو از ابر گیرد ناودانش قایلست
    آنک برد از ناودان دیگران او سارقست
    آنک دزدد آب بام دیگران او ناقلست
    هر که روید نرگس گل ز آب چشمش عاشقست
    هر که نرگس‌ها بچیند دسته بند عاملست
    گر چه کف‌های ترازو شد برابر وقت وزن
    چون زبانه ش راست نبود آن ترازو مایلست
    هر کی پوشیده‌ست بر وی حال و رنگ جان او
    هر جوابی که بگوید او به معنی سائلست
    گر طبیبی حاذقی رنجور را تلخی دهد
    گر چه ظالم می‌نماید نیست ظالم عادلست
    پا شناسد کفش خویش ار چه که تاریکی بود
    دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزلست
    در دل و کشتی نوح افکن در این طوفان تو خویش
    دل مترسان ای برادر گر چه منزل‌هایلست
    هر که را خواهی شناسی همنشینش را نگر
    زانک مقبل در دو عالم همنشین مقبل‌ست
    هر چه بر تو ناخوش آید آن منه بر دیگران
    زانک این خو و طبیعت جملگان را شاملست
    پنبه‌ها در گوش کن تا نشنوی هر نکته‌ای
    زانک روح ساده تو زنگ‌ها را قابلست
    هر که روحش از هوای هفتمین بگذشت رست
    می خور از انفاس روح او که روحش بسملست
    این هوا اندر کمین باشد چو بیند بی‌رفیق
    مرد را تنها بگوید هین که مردک غافل‌ست
    وصل خواهی با کسان بنشین که ایشان واصلند
    وصل از آن کس خواه باری کو به معنی واصل‌ست
    گرد مستان گرد اگر می کم رسد بویی رسد
    خود مذاق می چه داند آنک مرد عاقلست
    نکته‌ها را یاد می‌گیری جواب هر سال
    تا به وقت امتحان گویند مرد فاضلست
    گر بنتوانی ز نقص خود شدن سوی کمال
    شمس تبریزی کنون اندر کمالت کاملست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #339
    برنامه شماره ۳۳۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شماره ۲۲۴۳، مولوی
    آینه جان شده چهره تابان تو
    هر دو یکی بوده‌ایم جان من و جان تو
    ماه تمام درست خانه دل آن توست
    عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو
    روح ز روز الست بود ز روی تو مست
    چند که از آب و گل بود پریشان تو
    گل چو به پستی نشست آب کنون روشن است
    رفت کنون از میان آن من و آن تو
    قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست
    تا به ابد چیره باد دولت خندان تو
    ای رخ تو همچو ماه ناله کنم گاه گاه
    ز آنک مرا شد حجاب عشق سخندان تو
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۶۰۰ 
    یادم آمد قصهٔ اهل سبا
    کز دم احمق صباشان شد وبا
    آن سبا ماند به شهر بس کلان
    در فسانه بشنوی از کودکان
    کودکان افسانه‌ها می‌آورند
    درج در افسانه‌شان بس سر و پند
    هزلها گویند در افسانه‌ها
    گنج می‌جو در همه ویرانه‌ها
    بود شهری بس عظیم و مه ولی
    قدر او قدر سکره بیش نی
    بس عظیم و بس فراخ و بس دراز
    سخت زفت زفت اندازهٔ پیاز
    مردم ده شهر مجموع اندرو
    لیک جمله سه تن ناشسته‌رو
    اندرو خلق و خلایق بی‌شمار
    لیک آن جمله سه خام پخته‌خوار
    جان ناکرده به جانان تاختن
    گر هزارانست باشد نیم تن
    آن یکی بس دور بین و دیده‌کور
    از سلیمان کور و دیده پای مور
    و آن دگر بس تیزگوش و سخت کر
    گنج و در وی نیست یک جو سنگ زر
    وآن دگر عور و برهنه لاشه‌باز
    لیک دامنهای جامهٔ او دراز
    گفت کور اینک سپاهی می‌رسند
    من همی‌بینم که چه قومند و چند
    گفت کر آری شنودم بانگشان
    که چه می‌گویند پیدا و نهان
    آن برهنه گفت ترسان زین منم
    که ببرند از درازی دامنم
    کور گفت اینک به نزدیک آمدند
    خیز بگریزیم پیش از زخم و بند
    کر همی‌گوید که آری مشغله
    می‌شود نزدیکتر یاران هله
    آن برهنه گفت آوه دامنم
    از طمع برند و من ناآمنم
    شهر را هشتند و بیرون آمدند
    در هزیمت در دهی اندر شدند
    اندر آن ده مرغ فربه یافتند
    لیک ذرهٔ گوشت بر وی نه نژند
    مرغ مردهٔ خشک وز زخم کلاغ
    استخوانها زار گشته چون پناغ
    زان همی‌خوردند چون از صید شیر
    هر یکی از خوردنش چون پیل سیر
    هر سه زان خوردند و بس فربه شدند
    چون سه پیل بس بزرگ و مه شدند
    آنچنان کز فربهی هر یک جوان
    در نگنجیدی ز زفتی در جهان
    با چنین گبزی و هفت اندام زفت
    از شکاف در برون جستند و رفت
    راه مرگ خلق ناپیدا رهیست
    در نظر ناید که آن بی‌جا رهیست
    نک پیاپی کاروانها مقتفی
    زین شکاف در که هست آن مختفی
    بر در ار جویی نیابی آن شکاف
    سخت ناپیدا و زو چندین زفاف
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #340
    برنامه شماره ۳۴۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۲۲۴۴، مولوی
    سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
    ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو
    هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش
    جان منی چون یکی است جان من و جان تو
    تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آب
    دور بگردان که من بنده دوران تو
    پیش کشی می‌کنی پیش خودم کش تمام
    تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو
    گر چه دو دستم بخست دست من آن تو است
    دست چه کار آیدم بی‌دم و دستان تو
    عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیا
    تا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو
    گفتم ای ذوالقدم حلقه این در شدم
    تا که نرنجد ز من خاطر دربان تو
    گفت که هم بر دری واقف و هم در بری
    خارج و داخل توی هر دو وطن آن تو
    خامش و دیگر مخوان بس بود این نزل و خوان
    تا به ابد روم و ترک برخورد از خوان تو
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۶۲۸ 
    کر امل را دان که مرگ ما شنید
    مرگ خود نشنید و نقل خود ندید
    حرص نابیناست بیند مو بمو
    عیب خلقان و بگوید کو بکو
    عیب خود یک ذره چشم کور او
    می‌نبیند گرچه هست او عیب‌جو
    عور می‌ترسد که دامانش برند
    دامن مرد برهنه چون درند
    مرد دنیا مفلس است و ترسناک
    هیچ او را نیست از دزدانش باک
    او برهنه آمد و عریان رود
    وز غم دزدش جگر خون می‌شود
    وقت مرگش که بود صد نوحه بیش
    خنده آید جانش را زین ترس خویش
    آن زمان داند غنی کش نیست زر
    هم ذکی داند که او بد بی‌هنر
    چون کنار کودکی پر از سفال
    کو بر آن لرزان بود چون رب مال
    گر ستانی پاره‌ای گریان شود
    پاره گر بازش دهی خندان شود
    چون نباشد طفل را دانش دثار
    گریه و خنده‌ش ندارد اعتبار
    محتشم چون عاریت را ملک دید
    پس بر آن مال دروغین می‌طپید
    خواب می‌بیند که او را هست مال
    ترسد از دزدی که برباید جوال
    چون ز خوابش بر جهاند گوش‌کش
    پس ز ترس خویش تسخر آیدش
    همچنان لرزانی این عالمان
    که بودشان عقل و علم این جهان
    از پی این عاقلان ذو فنون
    گفت ایزد در نبی لا یعلمون
    هر یکی ترسان ز دزدی کسی
    خویشتن را علم پندارد بسی
    گوید او که روزگارم می‌برند
    خود ندارد روزگار سودمند
    گوید از کارم بر آوردند خلق
    غرق بی‌کاریست جانش تابه حلق
    عور ترسان که منم دامن کشان
    چون رهانم دامن از چنگالشان
    صد هزاران فضل داند از علوم
    جان خود را می‌نداند آن ظلوم
    داند او خاصیت هر جوهری
    در بیان جوهر خود چون خری
    که همی‌دانم یجوز و لایجوز
    خود ندانی تو یجوزی یا عجوز
    این روا و آن ناروا دانی ولیک
    تو روا یا ناروایی بین تو نیک
    قیمت هر کاله می‌دانی که چیست
    قیمت خود را ندانی احمقیست
    سعدها و نحسها دانسته‌ای
    ننگری سعدی تو یا ناشسته‌ای
    جان جمله علمها اینست این
    که بدانی من کیم در یوم دین
    آن اصول دین بدانستی ولیک
    بنگر اندر اصل خود گر هست نیک
    از اصولینت اصول خویش به
    که بدانی اصل خود ای مرد مه
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners