Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #296
    برنامه شماره ۲۹۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهغزل شمارهٔ ۲۶۵۰، مولویتو آن ماهی که در گردون نگنجی
    تو آن آبی که در جیحون نگنجی
    تو آن دری که از دریا فزونی
    تو آن کوهی که در هامون نگنجی
    چه خوانم من فسون ای شاه پریان
    که تو در شیشه و افسون نگنجی
    تو لیلیی ولیک از رشک مولی
    به کنج خاطر مجنون نگنجی
    تو خورشیدی قبایت نور سینه است
    تو اندر اطلس و اکسون نگنجی
    تویی شاگرد جان افزا طبیبی
    در استدلال افلاطون نگنجی
    تو معجونی که نبود در ذخیره
    ذخیره چیست در قانون نگنجی
    بگوید خصم تا خود چون بود این
    تو از بی‌چونی و در چون نگنجی
    چنین بودی در اشکمگاه دنیا
    بگنجیدی ولی اکنون نگنجی
    مخوان در گوش‌ها این را خمش کن
    تو اندر گوش هر مفتون نگنجی
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #297
    برنامه شماره ۲۹۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهغزل شماره ۵۹، مولویتو از خواری همی‌نالی نمی‌بینی عنایت‌هامخواه از حق عنایت‌ها و یا کم کن شکایت‌هاتو را عزت همی‌باید که آن فرعون را شایدبده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایت‌هاخنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سرپی اومید آن بختی که هست اندر نهایت‌هادهان پرپست می‌خواهی مزن سرنای دولت رانتاند خواندن مقری دهان پرپست آیت‌هاازان دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شدبه باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایت‌هادلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانیبه اول بنگر و آخر که جمع آیند غایت‌هااگر خوکی فتد در مشک و آدم زاد در سرگینرود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایت‌هاسگ گرگین این در به ز شیران همه عالمکه لاف عشق حق دارد و او داند وقایت‌هاتو بدنامی عاشق را منه با خواری دونانکه هست اندر قفای او ز شاه عشق رایت‌هاچو دیگ از زر بود او را سیه رویی چه غم آردکه از جانش همی‌تابد به هر زخمی حکایت‌هاتو شادی کن ز شمس الدین تبریزی و از عشقشکه از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایت‌هامولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر۱۲۲۷می‌درد می‌دوزد این خیاط کومی‌دمد می‌سوزد این نفاط کوساعتی کافر کند صدیق راساعتی زاهد کند زندیق رازانک مخلص در خطر باشد ز دامتا ز خود خالص نگردد او تمامزانک در راهست و ره‌زن بی‌حدستآن رهد کو در امان ایزدستآینه خالص نگشت او مخلص استمرغ را نگرفته است او مقنص استچونک مخلص گشت مخلص باز رستدر مقام امن رفت و برد دستهیچ آیینه دگر آهن نشدهیچ نانی گندم خرمن نشدهیچ انگوری دگر غوره نشدهیچ میوهٔ پخته با کوره نشدپخته گرد و از تغیر دور شورو چو برهان محقق نور شوچون ز خود رستی همه برهان شدیچونک بنده نیست شد سلطان شدیور عیان خواهی صلاح الدین نموددیده‌ها را کرد بینا و گشودفقر را از چشم و از سیمای اودید هر چشمی که دارد نور هوشیخ فعالست بی‌آلت چو حقبا مریدان داده بی گفتی سبقدل به دست او چو موم نرم راممهر او گه ننگ سازد گاه ناممهر مومش حاکی انگشتریستباز آن نقش نگین حاکی کیستحاکی اندیشهٔ آن زرگرستسلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرستاین صدا در کوه دلها بانگ کیستگه پرست از بانگ این که گه تهیستهر کجا هست او حکیمست اوستادبانگ او زین کوه دل خالی مبادهست که کوا مثنا می‌کندهست که کآواز صدتا می‌کندمی‌زهاند کوه از آن آواز و قالصد هزاران چشمهٔ آب زلالچون ز که آن لطف بیرون می‌شودآبها در چشمه‌ها خون می‌شودزان شهنشاه همایون‌نعل بودکه سراسر طور سینا لعل بودجان پذیرفت و خرد اجزای کوهما کم از سنگیم آخر ای گروهنه ز جان یک چشمه جوشان می‌شودنه بدن از سبزپوشان می‌شودنی صدای بانگ مشتاقی درونی صفای جرعهٔ ساقی دروکو حمیت تا ز تیشه وز کلنداین چنین که را بکلی بر کنند
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #299
    برنامه شماره ۲۹۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۷۸، حافظهر که شد محرم دل در حرم یار بماند
    وان که این کار ندانست در انکار بماند
    اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
    شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
    صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
    دلق ما بود که در خانه خمار بماند
    محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
    قصه ماست که در هر سر بازار بماند
    هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
    آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
    جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
    جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
    گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
    شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
    از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
    یادگاری که در این گنبد دوار بماند
    داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید
    خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
    بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
    که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
    به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
    شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر۱۲۲۷
    همچو آن شخص درشت خوش‌سخن
    در میان ره نشاند او خاربن
    ره گذریانش ملامت‌گر شدند
    پس بگفتندش بکن این را نکند
    هر دمی آن خاربن افزون شدی
    پای خلق از زخم آن پر خون شدی
    جامه‌های خلق بدریدی ز خار
    پای درویشان بخستی زار زار
    چون بجد حاکم بدو گفت این بکن
    گفت آری بر کنم روزیش من
    مدتی فردا و فردا وعده داد
    شد درخت خار او محکم نهاد
    گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
    پیش آ در کار ما واپس مغژ
    گفت الایام یا عم بیننا
    گفت عجل لا تماطل دیننا
    تو که می‌گویی که فردا این بدان
    که بهر روزی که می‌آید زمان
    آن درخت بد جوان‌تر می‌شود
    وین کننده پیر و مضطر می‌شود
    خاربن در قوت و برخاستن
    خارکن در پیری و در کاستن
    خاربن هر روز و هر دم سبز و تر
    خارکن هر روز زار و خشک تر
    او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر
    زود باش و روزگار خود مبر
    خاربن دان هر یکی خوی بدت
    بارها در پای خار آخر زدت
    بارها از خوی خود خسته شدی
    حس نداری سخت بی‌حس آمدی
    گر ز خسته گشتن دیگر کسان
    که ز خلق زشت تو هست آن رسان
    غافلی باری ز زخم خود نه‌ای
    تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای
    یا تبر بر گیر و مردانه بزن
    تو علی‌وار این در خیبر بکن
    یا به گلبن وصل کن این خار را
    وصل کن با نار نور یار را
    تا که نور او کشد نار ترا
    وصل او گلشن کند خار ترا
    تو مثال دوزخی او مؤمنست
    کشتن آتش به مؤمن ممکنست
    مصطفی فرمود از گفت جحیم
    کو بممن لابه‌گر گردد ز بیم
    گویدش بگذر ز من ای شاه زود
    هین که نورت سوز نارم را ربود
    پس هلاک نار نور مؤمنست
    زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست
    نار ضد نور باشد روز عدل
    کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
    گر همی خواهی تو دفع شر نار
    آب رحمت بر دل آتش گمار
    چشمهٔ آن آب رحمت مؤمنست
    آب حیوان روح پاک محسنست
    بس گریزانست نفس تو ازو
    زانک تو از آتشی او آب خو
    ز آب آتش زان گریزان می‌شود
    کآتشش از آب ویران می‌شود
    حس و فکر تو همه از آتشست
    حس شیخ و فکر او نور خوشست
    آب نور او چو بر آتش چکد
    چک چک از آتش بر آید برجهد
    چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و درد
    تا شود این دوزخ نفس تو سرد
    تا نسوزد او گلستان ترا
    تا نسوزد عدل و احسان ترا
    بعد از آن چیزی که کاری بر دهد
    لاله و نسرین و سیسنبر دهد
    باز پهنا می‌رویم از راه راست
    باز گرد ای خواجه راه ما کجاست
    اندر آن تقریر بودیم ای حسود
    که خرت لنگست و منزل دور زود
    سال بیگه گشت وقت کشت نی
    جز سیه‌رویی و فعل زشت نی
    کرم در بیخ درخت تن فتاد
    بایدش بر کند و در آتش نهاد
    هین و هین ای راه‌رو بیگاه شد
    آفتاب عمر سوی چاه شد
    این دو روزک را که زورت هست زود
    پیر افشانی بکن از راه جود
    این قدر تخمی که ماندستت بباز
    تا بروید زین دو دم عمر دراز
    تا نمردست این چراغ با گهر
    هین فتیلش ساز و روغن زودتر
    هین مگو فردا که فرداها گذشت
    تا بکلی نگذرد ایام کشت
    پند من بشنو که تن بند قویست
    کهنه بیرون کن گرت میل نویست
    لب ببند و کف پر زر بر گشا
    بخل تن بگذار و پیش آور سخا
    ترک شهوتها و لذتها سخاست
    هر که در شهوت فرو شد برنخاست
    این سخا شاخیست از سرو بهشت
    وای او کز کف چنین شاخی بهشت
    عروة الوثقاست این ترک هوا
    برکشد این شاخ جان را بر سما
    تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش
    مر ترا بالاکشان تا اصل خویش
    یوسف حسنی و این عالم چو چاه
    وین رسن صبرست بر امر اله
    یوسفا آمد رسن در زن دو دست
    از رسن غافل مشو بیگه شدست
    حمد لله کین رسن آویختند
    فضل و رحمت را بهم آمیختند
    تا ببینی عالم جان جدید
    عالم بس آشکار ناپدید
    این جهان نیست چون هستان شده
    وان جهان هست بس پنهان شده
    خاک بر بادست و بازی می‌کند
    کژنمایی پرده‌سازی می‌کند
    اینک بر کارست بی‌کارست و پوست
    وانک پنهانست مغز و اصل اوست
    خاک همچون آلتی در دست باد
    باد را دان عالی و عالی‌نژاد
    چشم خاکی را به خاک افتد نظر
    بادبین چشمی بود نوعی دگر
    اسپ داند اسپ را کو هست یار
    هم سواری داند احوال سوار
    چشم حس اسپست و نور حق سوار
    بی‌سواره اسپ خود ناید به کار
    پس ادب کن اسپ را از خوی بد
    ورنه پیش شاه باشد اسپ رد
    چشم اسپ از چشم شه رهبر بود
    چشم او بی‌چشم شه مضطر بود
    چشم اسپان جز گیاه و جز چرا
    هر کجا خوانی بگوید نی چرا
    نور حق بر نور حس راکب شود
    آنگهی جان سوی حق راغب شود
    اسپ بی راکب چه داند رسم راه
    شاه باید تا بداند شاه‌راه
    سوی حسی رو که نورش راکبست
    حس را آن نور نیکو صاحبست
    نور حس را نور حق تزیین بود
    معنی نور علی نور این بود
    نور حسی می‌کشد سوی ثری
    نور حقش می‌برد سوی علی
    زانک محسوسات دونتر عالمیست
    نور حق دریا و حس چون شب‌نمیست
    لیک پیدا نیست آن راکب برو
    جز به آثار و به گفتار نکو
    نور حسی کو غلیظست و گران
    هست پنهان در سواد دیدگان
    چونک نور حس نمی‌بینی ز چشم
    چون ببینی نور آن دینی ز چشم
    نور حس با این غلیظی مختفیست
    چون خفی نبود ضیائی کان صفیست
    این جهان چون خس به دست باد غیب
    عاجزی پیش گرفت و داد غیب
    گه بلندش می‌کند گاهیش پست
    گه درستش می‌کند گاهی شکست
    گه یمینش می‌برد گاهی یسار
    گه گلستانش کند گاهیش خار
    دست پنهان و قلم بین خط‌گزار
    اسپ در جولان و ناپیدا سوار
    تیر پران بین و ناپیدا کمان
    جانها پیدا و پنهان جان جان
    تیر را مشکن که این تیر شهیست
    نیست پرتاوی ز شصت آگهیست
    ما رمیت اذ رمیت گفت حق
    کار حق بر کارها دارد سبق
    خشم خود بشکن تو مشکن تیر را
    چشم خشمت خون شمارد شیر را
    بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر
    تیر خون‌آلود از خون تو تر
    آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون
    وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون
    ما شکاریم این چنین دامی کراست
    گوی چوگانیم چوگانی کجاست
    می‌درد می‌دوزد این خیاط کو
    می‌دمد می‌سوزد این نفاط کو
    ساعتی کافر کند صدیق را
    ساعتی زاهد کند زندیق را
    زانک مخلص در خطر باشد ز دام
    تا ز خود خالص نگردد او تمام
    زانک در راهست و ره‌زن بی‌حدست
    آن رهد کو در امان ایزدست
    آینه خالص نگشت او مخلص است
    مرغ را نگرفته است او مقنص است
    چونک مخلص گشت مخلص باز رست
    در مقام امن رفت و برد دست
    هیچ آیینه دگر آهن نشد
    هیچ نانی گندم خرمن نشد
    هیچ انگوری دگر غوره نشد
    هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد
    پخته گرد و از تغیر دور شو
    رو چو برهان محقق نور شو
    چون ز خود رستی همه برهان شدی
    چونک بنده نیست شد سلطان شدی
    ور عیان خواهی صلاح الدین نمود
    دیده‌ها را کرد بینا و گشود
    فقر را از چشم و از سیمای او
    دید هر چشمی که دارد نور هو
    شیخ فعالست بی‌آلت چو حق
    با مریدان داده بی گفتی سبق
    دل به دست او چو موم نرم رام
    مهر او گه ننگ سازد گاه نام
    مهر مومش حاکی انگشتریست
    باز آن نقش نگین حاکی کیست
    حاکی اندیشهٔ آن زرگرست
    سلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست
    این صدا در کوه دلها بانگ کیست
    گه پرست از بانگ این که گه تهیست
    هر کجا هست او حکیمست اوستاد
    بانگ او زین کوه دل خالی مباد
    هست که کوا مثنا می‌کند
    هست که کآواز صدتا می‌کند
    می‌زهاند کوه از آن آواز و قال
    صد هزاران چشمهٔ آب زلال
    چون ز که آن لطف بیرون می‌شود
    آبها در چشمه‌ها خون می‌شود
    زان شهنشاه همایون‌نعل بود
    که سراسر طور سینا لعل بود
    جان پذیرفت و خرد اجزای کوه
    ما کم از سنگیم آخر ای گروه
    نه ز جان یک چشمه جوشان می‌شود
    نه بدن از سبزپوشان می‌شود
    نی صدای بانگ مشتاقی درو
    نی صفای جرعهٔ ساقی درو
    کو حمیت تا ز تیشه وز کلند
    این چنین که را بکلی بر کنند
    بوک بر اجزای او تابد مهی
    بوک در وی تاب مه یابد رهی
    چون قیامت کوهها را برکند
    بر سر ما سایه کی می‌افکند
    این قیامت زان قیامت کی کمست
    آن قیامت زخم و این چون مرهمست
    هر که دید این مرهم از زخم ایمنست
    هر بدی کین حسن دید او محسنست
    ای خنک زشتی که خوبش شد حریف
    وای گل‌رویی که جفتش شد خریف
    نان مرده چون حریف جان شود
    زنده گردد نان و عین آن شود
    هیزم تیره حریف نار شد
    تیرگی رفت و همه انوار شد
    در نمکلان چون خر مرده فتاد
    آن خری و مردگی یکسو نهاد
    صبغة الله هست خم رنگ هو
    پیسها یک رنگ گردد اندرو
    چون در آن خم افتد و گوییش قم
    از طرب گوید منم خم لا تلم
    آن منم خم خود انا الحق گفتنست
    رنگ آتش دارد الا آهنست
    رنگ آهن محو رنگ آتشست
    ز آتشی می‌لافد و خامش وشست
    چون بسرخی گشت همچون زر کان
    پس انا النارست لافش بی زبان
    شد ز رنگ و طبع آتش محتشم
    گوید او من آتشم من آتشم
    آتشم من گر ترا شکیست و ظن
    آزمون کن دست را بر من بزن
    آتشم من بر تو گر شد مشتبه
    روی خود بر روی من یک‌دم بنه
    آدمی چون نور گیرد از خدا
    هست مسجود ملایک ز اجتبا
    نیز مسجود کسی کو چون ملک
    رسته باشد جانش از طغیان و شک
    آتش چه آهن چه لب ببند
    ریش تشبیه مشبه را مخند
    پار در دریا منه کم‌گوی از آن
    بر لب دریا خمش کن لب گزان
    گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
    لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر
    جان و عقل من فدای بحر باد
    خونبهای عقل و جان این بحر داد
    تا که پایم می‌رود رانم درو
    چون نماند پا چو بطانم درو
    بی‌ادب حاضر ز غایب خوشترست
    حلقه گرچه کژ بود نی بر درست
    ای تن‌آلوده بگرد حوض گرد
    پاک کی گردد برون حوض مرد
    پاک کو از حوض مهجور اوفتاد
    او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد
    پاکی این حوض بی‌پایان بود
    پاکی اجسام کم میزان بود
    زانک دل حوضست لیکن در کمین
    سوی دریا راه پنهان دارد این
    پاکی محدود تو خواهد مدد
    ورنه اندر خرج کم گردد عدد
    آب گفت آلوده را در من شتاب
    گفت آلوده که دارم شرم از آب
    گفت آب این شرم بی من کی رود
    بی من این آلوده زایل کی شود
    ز آب هر آلوده کو پنهان شود
    الحیاء یمنع الایمان بود
    دل ز پایهٔ حوض تن گلناک شد
    تن ز آب حوض دلها پاک شد
    گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسر
    هان ز پایهٔ حوض تن می‌کن حذر
    بحر تن بر بحر دل بر هم زنان
    در میانشان برزخ لا یبغیان
    گر تو باشی راست ور باشی تو کژ
    پیشتر می‌غژ بدو واپس مغژ
    پیش شاهان گر خطر باشد بجان
    لیک نشکیبند ازو با همتان
    شاه چون شیرین‌تر از شکر بود
    جان به شیرینی رود خوشتر بود
    ای ملامت‌گر سلامت مر ترا
    ای سلامت‌جو رها کن تو مرا
    جان من کوره‌ست با آتش خوشست
    کوره را این بس که خانهٔ آتشست
    همچو کوره عشق را سوزیدنیست
    هر که او زین کور باشد کوره نیست
    برگ بی برگی ترا چون برگ شد
    جان باقی یافتی و مرگ شد
    چون ترا غم شادی افزودن گرفت
    روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت
    آنچ خوف دیگران آن امن تست
    بط قوی از بحر و مرغ خانه سست
    باز دیوانه شدم من ای طبیب
    باز سودایی شدم من ای حبیب
    حلقه‌های سلسلهٔ تو ذو فنون
    هر یکی حلقه دهد دیگر جنون
    داد هر حلقه فنونی دیگرست
    پس مرا هر دم جنونی دیگرست
    پس فنون باشد جنون این شد مثل
    خاصه در زنجیر این میر اجل
    آنچنان دیوانگی بگسست بند
    که همه دیوانگان پندم دهند
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #300
    برنامه شماره ۳۰۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۳۴۸، حافظدیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
    و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
    از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
    کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
    مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست
    می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
    بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
    تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
    خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست
    عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
    جرعه جام بر این تخت روان افشانم
    غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
    حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
    من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر۱۲۲۷
    همچو آن شخص درشت خوش‌سخن
    در میان ره نشاند او خاربن
    ره گذریانش ملامت‌گر شدند
    پس بگفتندش بکن این را نکند
    هر دمی آن خاربن افزون شدی
    پای خلق از زخم آن پر خون شدی
    جامه‌های خلق بدریدی ز خار
    پای درویشان بخستی زار زار
    چون بجد حاکم بدو گفت این بکن
    گفت آری بر کنم روزیش من
    مدتی فردا و فردا وعده داد
    شد درخت خار او محکم نهاد
    گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
    پیش آ در کار ما واپس مغژ
    گفت الایام یا عم بیننا
    گفت عجل لا تماطل دیننا
    تو که می‌گویی که فردا این بدان
    که بهر روزی که می‌آید زمان
    آن درخت بد جوان‌تر می‌شود
    وین کننده پیر و مضطر می‌شود
    خاربن در قوت و برخاستن
    خارکن در پیری و در کاستن
    خاربن هر روز و هر دم سبز و تر
    خارکن هر روز زار و خشک تر
    او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر
    زود باش و روزگار خود مبر
    خاربن دان هر یکی خوی بدت
    بارها در پای خار آخر زدت
    بارها از خوی خود خسته شدی
    حس نداری سخت بی‌حس آمدی
    گر ز خسته گشتن دیگر کسان
    که ز خلق زشت تو هست آن رسان
    غافلی باری ز زخم خود نه‌ای
    تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای
    یا تبر بر گیر و مردانه بزن
    تو علی‌وار این در خیبر بکن
    یا به گلبن وصل کن این خار را
    وصل کن با نار نور یار را
    تا که نور او کشد نار ترا
    وصل او گلشن کند خار ترا
    تو مثال دوزخی او مؤمنست
    کشتن آتش به مؤمن ممکنست
    مصطفی فرمود از گفت جحیم
    کو بممن لابه‌گر گردد ز بیم
    گویدش بگذر ز من ای شاه زود
    هین که نورت سوز نارم را ربود
    پس هلاک نار نور مؤمنست
    زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست
    نار ضد نور باشد روز عدل
    کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
    گر همی خواهی تو دفع شر نار
    آب رحمت بر دل آتش گمار
    چشمهٔ آن آب رحمتمؤمنست
    آب حیوان روح پاک محسنست
    بس گریزانست نفس تو ازو
    زانک تو از آتشی او آب خو
    ز آب آتش زان گریزان می‌شود
    کآتشش از آب ویران می‌شود
    حس و فکر تو همه از آتشست
    حس شیخ و فکر او نور خوشست
    آب نور او چو بر آتش چکد
    چک چک از آتش بر آید برجهد
    چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و درد
    تا شود این دوزخ نفس تو سرد
    تا نسوزد او گلستان ترا
    تا نسوزد عدل و احسان ترا
    بعد از آن چیزی که کاری بر دهد
    لاله و نسرین و سیسنبر دهد
    باز پهنا می‌رویم از راه راست
    باز گرد ای خواجه راه ما کجاست
    اندر آن تقریر بودیم ای حسود
    که خرت لنگست و منزل دور زود
    سال بیگه گشت وقت کشت نی
    جز سیه‌رویی و فعل زشت نی
    کرم در بیخ درخت تن فتاد
    بایدش بر کند و در آتش نهاد
    هین و هین ای راه‌رو بیگاه شد
    آفتاب عمر سوی چاه شد
    این دو روزک را که زورت هست زود
    پیر افشانی بکن از راه جود
    این قدر تخمی که ماندستت بباز
    تا بروید زین دو دم عمر دراز
    تا نمردست این چراغ با گهر
    هین فتیلش ساز و روغن زودتر
    هین مگو فردا که فرداها گذشت
    تا بکلی نگذرد ایام کشت
    پند من بشنو که تن بند قویست
    کهنه بیرون کن گرت میل نویست
    لب ببند و کف پر زر بر گشا
    بخل تن بگذار و پیش آور سخا
    ترک شهوتها و لذتها سخاست
    هر که در شهوت فرو شد برنخاست
    این سخا شاخیست از سرو بهشت
    وای او کز کف چنین شاخی بهشت
    عروة الوثقاست این ترک هوا
    برکشد این شاخ جان را بر سما
    تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش
    مر ترا بالاکشان تا اصل خویش
    یوسف حسنی و این عالم چو چاه
    وین رسن صبرست بر امر اله
    یوسفا آمد رسن در زن دو دست
    از رسن غافل مشو بیگه شدست
    حمد لله کین رسن آویختند
    فضل و رحمت را بهم آمیختند
    تا ببینی عالم جان جدید
    عالم بس آشکار ناپدید
    این جهان نیست چون هستان شده
    وان جهان هست بس پنهان شده
    خاک بر بادست و بازی می‌کند
    کژنمایی پرده‌سازی می‌کند
    اینک بر کارست بی‌کارست و پوست
    وانک پنهانست مغز و اصل اوست
    خاک همچون آلتی در دست باد
    باد را دان عالی و عالی‌نژاد
    چشم خاکی را به خاک افتد نظر
    بادبین چشمی بود نوعی دگر
    اسپ داند اسپ را کو هست یار
    هم سواری داند احوال سوار
    چشم حس اسپست و نور حق سوار
    بی‌سواره اسپ خود ناید به کار
    پس ادب کن اسپ را از خوی بد
    ورنه پیش شاه باشد اسپ رد
    چشم اسپ از چشم شه رهبر بود
    چشم او بی‌چشم شه مضطر بود
    چشم اسپان جز گیاه و جز چرا
    هر کجا خوانی بگوید نی چرا
    نور حق بر نور حس راکب شود
    آنگهی جان سوی حق راغب شود
    اسپ بی راکب چه داند رسم راه
    شاه باید تا بداند شاه‌راه
    سوی حسی رو که نورش راکبست
    حس را آن نور نیکو صاحبست
    نور حس را نور حق تزیین بود
    معنی نور علی نور این بود
    نور حسی می‌کشد سوی ثری
    نور حقش می‌برد سوی علی
    زانک محسوسات دونتر عالمیست
    نور حق دریا و حس چون شب‌نمیست
    لیک پیدا نیست آن راکب برو
    جز به آثار و به گفتار نکو
    نور حسی کو غلیظست و گران
    هست پنهان در سواد دیدگان
    چونک نور حس نمی‌بینی ز چشم
    چون ببینی نور آن دینی ز چشم
    نور حس با این غلیظی مختفیست
    چون خفی نبود ضیائی کان صفیست
    این جهان چون خس به دست باد غیب
    عاجزی پیش گرفت و داد غیب
    گه بلندش می‌کند گاهیش پست
    گه درستش می‌کند گاهی شکست
    گه یمینش می‌برد گاهی یسار
    گه گلستانش کند گاهیش خار
    دست پنهان و قلم بین خط‌گزار
    اسپ در جولان و ناپیدا سوار
    تیر پران بین و ناپیدا کمان
    جانها پیدا و پنهان جان جان
    تیر را مشکن که این تیر شهیست
    نیست پرتاوی ز شصت آگهیست
    ما رمیت اذ رمیت گفت حق
    کار حق بر کارها دارد سبق
    خشم خود بشکن تو مشکن تیر را
    چشم خشمت خون شمارد شیر را
    بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر
    تیر خون‌آلود از خون تو تر
    آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون
    وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون
    ما شکاریم این چنین دامی کراست
    گوی چوگانیم چوگانی کجاست
    می‌درد می‌دوزد این خیاط کو
    می‌دمد می‌سوزد این نفاط کو
    ساعتی کافر کند صدیق را
    ساعتی زاهد کند زندیق را
    زانک مخلص در خطر باشد ز دام
    تا ز خود خالص نگردد او تمام
    زانک در راهست و ره‌زن بی‌حدست
    آن رهد کو در امان ایزدست
    آینه خالص نگشت او مخلص است
    مرغ را نگرفته است او مقنص است
    چونک مخلص گشت مخلص باز رست
    در مقام امن رفت و برد دست
    هیچ آیینه دگر آهن نشد
    هیچ نانی گندم خرمن نشد
    هیچ انگوری دگر غوره نشد
    هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد
    پخته گرد و از تغیر دور شو
    رو چو برهان محقق نور شو
    چون ز خود رستی همه برهان شدی
    چونک بنده نیست شد سلطان شدی
    ور عیان خواهی صلاح الدین نمود
    دیده‌ها را کرد بینا و گشود
    فقر را از چشم و از سیمای او
    دید هر چشمی که دارد نور هو
    شیخ فعالست بی‌آلت چو حق
    با مریدان داده بی گفتی سبق
    دل به دست او چو موم نرم رام
    مهر او گه ننگ سازد گاه نام
    مهر مومش حاکی انگشتریست
    باز آن نقش نگین حاکی کیست
    حاکی اندیشهٔ آن زرگرست
    سلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست
    این صدا در کوه دلها بانگ کیست
    گه پرست از بانگ این که گه تهیست
    هر کجا هست او حکیمست اوستاد
    بانگ او زین کوه دل خالی مباد
    هست که کوا مثنا می‌کند
    هست که کآواز صدتا می‌کند
    می‌زهاند کوه از آن آواز و قال
    صد هزاران چشمهٔ آب زلال
    چون ز که آن لطف بیرون می‌شود
    آبها در چشمه‌ها خون می‌شود
    زان شهنشاه همایون‌نعل بود
    که سراسر طور سینا لعل بود
    جان پذیرفت و خرد اجزای کوه
    ما کم از سنگیم آخر ای گروه
    نه ز جان یک چشمه جوشان می‌شود
    نه بدن از سبزپوشان می‌شود
    نی صدای بانگ مشتاقی درو
    نی صفای جرعهٔ ساقی درو
    کو حمیت تا ز تیشه وز کلند
    این چنین که را بکلی بر کنند
    بوک بر اجزای او تابد مهی
    بوک در وی تاب مه یابد رهی
    چون قیامت کوهها را برکند
    بر سر ما سایه کی می‌افکند
    این قیامت زان قیامت کی کمست
    آن قیامت زخم و این چون مرهمست
    هر که دید این مرهم از زخم ایمنست
    هر بدی کین حسن دید او محسنست
    ای خنک زشتی که خوبش شد حریف
    وای گل‌رویی که جفتش شد خریف
    نان مرده چون حریف جان شود
    زنده گردد نان و عین آن شود
    هیزم تیره حریف نار شد
    تیرگی رفت و همه انوار شد
    در نمکلان چون خر مرده فتاد
    آن خری و مردگی یکسو نهاد
    صبغة الله هست خم رنگ هو
    پیسها یک رنگ گردد اندرو
    چون در آن خم افتد و گوییش قم
    از طرب گوید منم خم لا تلم
    آن منم خم خود انا الحق گفتنست
    رنگ آتش دارد الا آهنست
    رنگ آهن محو رنگ آتشست
    ز آتشی می‌لافد و خامش وشست
    چون بسرخی گشت همچون زر کان
    پس انا النارست لافش بی زبان
    شد ز رنگ و طبع آتش محتشم
    گوید او من آتشم من آتشم
    آتشم من گر ترا شکیست و ظن
    آزمون کن دست را بر من بزن
    آتشم من بر تو گر شد مشتبه
    روی خود بر روی من یک‌دم بنه
    آدمی چون نور گیرد از خدا
    هست مسجود ملایک ز اجتبا
    نیز مسجود کسی کو چون ملک
    رسته باشد جانش از طغیان و شک
    آتش چه آهن چه لب ببند
    ریش تشبیه مشبه را مخند
    پار در دریا منه کم‌گوی از آن
    بر لب دریا خمش کن لب گزان
    گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
    لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر
    جان و عقل من فدای بحر باد
    خونبهای عقل و جان این بحر داد
    تا که پایم می‌رود رانم درو
    چون نماند پا چو بطانم درو
    بی‌ادب حاضر ز غایب خوشترست
    حلقه گرچه کژ بود نی بر درست
    ای تن‌آلوده بگرد حوض گرد
    پاک کی گردد برون حوض مرد
    پاک کو از حوض مهجور اوفتاد
    او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد
    پاکی این حوض بی‌پایان بود
    پاکی اجسام کم میزان بود
    زانک دل حوضست لیکن در کمین
    سوی دریا راه پنهان دارد این
    پاکی محدود تو خواهد مدد
    ورنه اندر خرج کم گردد عدد
    آب گفت آلوده را در من شتاب
    گفت آلوده که دارم شرم از آب
    گفت آب این شرم بی من کی رود
    بی من این آلوده زایل کی شود
    ز آب هر آلوده کو پنهان شود
    الحیاء یمنع الایمان بود
    دل ز پایهٔ حوض تن گلناک شد
    تن ز آب حوض دلها پاک شد
    گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسر
    هان ز پایهٔ حوض تن می‌کن حذر
    بحر تن بر بحر دل بر هم زنان
    در میانشان برزخ لا یبغیان
    گر تو باشی راست ور باشی تو کژ
    پیشتر می‌غژ بدو واپس مغژ
    پیش شاهان گر خطر باشد بجان
    لیک نشکیبند ازو با همتان
    شاه چون شیرین‌تر از شکر بود
    جان به شیرینی رود خوشتر بود
    ای ملامت‌گر سلامت مر ترا
    ای سلامت‌جو رها کن تو مرا
    جان من کوره‌ست با آتش خوشست
    کوره را این بس که خانهٔ آتشست
    همچو کوره عشق را سوزیدنیست
    هر که او زین کور باشد کوره نیست
    برگ بی برگی ترا چون برگ شد
    جان باقی یافتی و مرگ شد
    چون ترا غم شادی افزودن گرفت
    روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت
    آنچ خوف دیگران آن امن تست
    بط قوی از بحر و مرغ خانه سست
    باز دیوانه شدم من ای طبیب
    باز سودایی شدم من ای حبیب
    حلقه‌های سلسلهٔ تو ذو فنون
    هر یکی حلقه دهد دیگر جنون
    داد هر حلقه فنونی دیگرست
    پس مرا هر دم جنونی دیگرست
    پس فنون باشد جنون این شد مثل
    خاصه در زنجیر این میر اجل
    آنچنان دیوانگی بگسست بند
    که همه دیوانگان پندم دهند
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #303
    برنامه شماره ۳۰۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهغزل شماره ۱۶۱، حافظکی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
    یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
    از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
    صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
    غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
    شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
    هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
    نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
    جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
    در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
    در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
    کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
    آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
    کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۲۲۷همچو آن شخص درشت خوش‌سخن
    در میان ره نشاند او خاربن
    ره گذریانش ملامت‌گر شدند
    پس بگفتندش بکن این را نکند
    هر دمی آن خاربن افزون شدی
    پای خلق از زخم آن پر خون شدی
    جامه‌های خلق بدریدی ز خار
    پای درویشان بخستی زار زار
    چون بجد حاکم بدو گفت این بکن
    گفت آری بر کنم روزیش من
    مدتی فردا و فردا وعده داد
    شد درخت خار او محکم نهاد
    گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
    پیش آ در کار ما واپس مغژ
    گفت الایام یا عم بیننا
    گفت عجل لا تماطل دیننا
    تو که می‌گویی که فردا این بدان
    که بهر روزی که می‌آید زمان
    آن درخت بد جوان‌تر می‌شود
    وین کننده پیر و مضطر می‌شود
    خاربن در قوت و برخاستن
    خارکن در پیری و در کاستن
    خاربن هر روز و هر دم سبز و تر
    خارکن هر روز زار و خشک تر
    او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر
    زود باش و روزگار خود مبر
    خاربن دان هر یکی خوی بدت
    بارها در پای خار آخر زدت
    بارها از خوی خود خسته شدی
    حس نداری سخت بی‌حس آمدی
    گر ز خسته گشتن دیگر کسان
    که ز خلق زشت تو هست آن رسان
    غافلی باری ز زخم خود نه‌ای
    تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای
    یا تبر بر گیر و مردانه بزن
    تو علی‌وار این در خیبر بکن
    یا به گلبن وصل کن این خار را
    وصل کن با نار نور یار را
    تا که نور او کشد نار ترا
    وصل او گلشن کند خار ترا
    تو مثال دوزخی او مؤمنست
    کشتن آتش به مؤمن ممکنست
    مصطفی فرمود از گفت جحیم
    کو بممن لابه‌گر گردد ز بیم
    گویدش بگذر ز من ای شاه زود
    هین که نورت سوز نارم را ربود
    پس هلاک نار نور مؤمنست
    زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست
    نار ضد نور باشد روز عدل
    کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
    گر همی خواهی تو دفع شر نار
    آب رحمت بر دل آتش گمار
    چشمهٔ آن آب رحمت مؤمنست
    آب حیوان روح پاک محسنست
    بس گریزانست نفس تو ازو
    زانک تو از آتشی او آب خو
    ز آب آتش زان گریزان می‌شود
    کآتشش از آب ویران می‌شود
    حس و فکر تو همه از آتشست
    حس شیخ و فکر او نور خوشست
    آب نور او چو بر آتش چکد
    چک چک از آتش بر آید برجهد
    چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و درد
    تا شود این دوزخ نفس تو سرد
    تا نسوزد او گلستان ترا
    تا نسوزد عدل و احسان ترا
    بعد از آن چیزی که کاری بر دهد
    لاله و نسرین و سیسنبر دهد
    باز پهنا می‌رویم از راه راست
    باز گرد ای خواجه راه ما کجاست
    اندر آن تقریر بودیم ای حسود
    که خرت لنگست و منزل دور زود
    سال بیگه گشت وقت کشت نی
    جز سیه‌رویی و فعل زشت نی
    کرم در بیخ درخت تن فتاد
    بایدش بر کند و در آتش نهاد
    هین و هین ای راه‌رو بیگاه شد
    آفتاب عمر سوی چاه شد
    این دو روزک را که زورت هست زود
    پیر افشانی بکن از راه جود
    این قدر تخمی که ماندستت بباز
    تا بروید زین دو دم عمر دراز
    تا نمردست این چراغ با گهر
    هین فتیلش ساز و روغن زودتر
    هین مگو فردا که فرداها گذشت
    تا بکلی نگذرد ایام کشت
    پند من بشنو که تن بند قویست
    کهنه بیرون کن گرت میل نویست
    لب ببند و کف پر زر بر گشا
    بخل تن بگذار و پیش آور سخا
    ترک شهوتها و لذتها سخاست
    هر که در شهوت فرو شد برنخاست
    این سخا شاخیست از سرو بهشت
    وای او کز کف چنین شاخی بهشت
    عروة الوثقاست این ترک هوا
    برکشد این شاخ جان را بر سما
    تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش
    مر ترا بالاکشان تا اصل خویش
    یوسف حسنی و این عالم چو چاه
    وین رسن صبرست بر امر اله
    یوسفا آمد رسن در زن دو دست
    از رسن غافل مشو بیگه شدست
    حمد لله کین رسن آویختند
    فضل و رحمت را بهم آمیختند
    تا ببینی عالم جان جدید
    عالم بس آشکار ناپدید
    این جهان نیست چون هستان شده
    وان جهان هست بس پنهان شده
    خاک بر بادست و بازی می‌کند
    کژنمایی پرده‌سازی می‌کند
    اینک بر کارست بی‌کارست و پوست
    وانک پنهانست مغز و اصل اوست
    خاک همچون آلتی در دست باد
    باد را دان عالی و عالی‌نژاد
    چشم خاکی را به خاک افتد نظر
    بادبین چشمی بود نوعی دگر
    اسپ داند اسپ را کو هست یار
    هم سواری داند احوال سوار
    چشم حس اسپست و نور حق سوار
    بی‌سواره اسپ خود ناید به کار
    پس ادب کن اسپ را از خوی بد
    ورنه پیش شاه باشد اسپ رد
    چشم اسپ از چشم شه رهبر بود
    چشم او بی‌چشم شه مضطر بود
    چشم اسپان جز گیاه و جز چرا
    هر کجا خوانی بگوید نی چرا
    نور حق بر نور حس راکب شود
    آنگهی جان سوی حق راغب شود
    اسپ بی راکب چه داند رسم راه
    شاه باید تا بداند شاه‌راه
    سوی حسی رو که نورش راکبست
    حس را آن نور نیکو صاحبست
    نور حس را نور حق تزیین بود
    معنی نور علی نور این بود
    نور حسی می‌کشد سوی ثری
    نور حقش می‌برد سوی علی
    زانک محسوسات دونتر عالمیست
    نور حق دریا و حس چون شب‌نمیست
    لیک پیدا نیست آن راکب برو
    جز به آثار و به گفتار نکو
    نور حسی کو غلیظست و گران
    هست پنهان در سواد دیدگان
    چونک نور حس نمی‌بینی ز چشم
    چون ببینی نور آن دینی ز چشم
    نور حس با این غلیظی مختفیست
    چون خفی نبود ضیائی کان صفیست
    این جهان چون خس به دست باد غیب
    عاجزی پیش گرفت و داد غیب
    گه بلندش می‌کند گاهیش پست
    گه درستش می‌کند گاهی شکست
    گه یمینش می‌برد گاهی یسار
    گه گلستانش کند گاهیش خار
    دست پنهان و قلم بین خط‌گزار
    اسپ در جولان و ناپیدا سوار
    تیر پران بین و ناپیدا کمان
    جانها پیدا و پنهان جان جان
    تیر را مشکن که این تیر شهیست
    نیست پرتاوی ز شصت آگهیست
    ما رمیت اذ رمیت گفت حق
    کار حق بر کارها دارد سبق
    خشم خود بشکن تو مشکن تیر را
    چشم خشمت خون شمارد شیر را
    بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر
    تیر خون‌آلود از خون تو تر
    آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون
    وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون
    ما شکاریم این چنین دامی کراست
    گوی چوگانیم چوگانی کجاست
    می‌درد می‌دوزد این خیاط کو
    می‌دمد می‌سوزد این نفاط کو
    ساعتی کافر کند صدیق را
    ساعتی زاهد کند زندیق را
    زانک مخلص در خطر باشد ز دام
    تا ز خود خالص نگردد او تمام
    زانک در راهست و ره‌زن بی‌حدست
    آن رهد کو در امان ایزدست
    آینه خالص نگشت او مخلص است
    مرغ را نگرفته است او مقنص است
    چونک مخلص گشت مخلص باز رست
    در مقام امن رفت و برد دست
    هیچ آیینه دگر آهن نشد
    هیچ نانی گندم خرمن نشد
    هیچ انگوری دگر غوره نشد
    هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد
    پخته گرد و از تغیر دور شو
    رو چو برهان محقق نور شو
    چون ز خود رستی همه برهان شدی
    چونک بنده نیست شد سلطان شدی
    ور عیان خواهی صلاح الدین نمود
    دیده‌ها را کرد بینا و گشود
    فقر را از چشم و از سیمای او
    دید هر چشمی که دارد نور هو
    شیخ فعالست بی‌آلت چو حق
    با مریدان داده بی گفتی سبق
    دل به دست او چو موم نرم رام
    مهر او گه ننگ سازد گاه نام
    مهر مومش حاکی انگشتریست
    باز آن نقش نگین حاکی کیست
    حاکی اندیشهٔ آن زرگرست
    سلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست
    این صدا در کوه دلها بانگ کیست
    گه پرست از بانگ این که گه تهیست
    هر کجا هست او حکیمست اوستاد
    بانگ او زین کوه دل خالی مباد
    هست که کوا مثنا می‌کند
    هست که کآواز صدتا می‌کند
    می‌زهاند کوه از آن آواز و قال
    صد هزاران چشمهٔ آب زلال
    چون ز که آن لطف بیرون می‌شود
    آبها در چشمه‌ها خون می‌شود
    زان شهنشاه همایون‌نعل بود
    که سراسر طور سینا لعل بود
    جان پذیرفت و خرد اجزای کوه
    ما کم از سنگیم آخر ای گروه
    نه ز جان یک چشمه جوشان می‌شود
    نه بدن از سبزپوشان می‌شود
    نی صدای بانگ مشتاقی درو
    نی صفای جرعهٔ ساقی درو
    کو حمیت تا ز تیشه وز کلند
    این چنین که را بکلی بر کنند
    بوک بر اجزای او تابد مهی
    بوک در وی تاب مه یابد رهی
    چون قیامت کوهها را برکند
    بر سر ما سایه کی می‌افکند
    این قیامت زان قیامت کی کمست
    آن قیامت زخم و این چون مرهمست
    هر که دید این مرهم از زخم ایمنست
    هر بدی کین حسن دید او محسنست
    ای خنک زشتی که خوبش شد حریف
    وای گل‌رویی که جفتش شد خریف
    نان مرده چون حریف جان شود
    زنده گردد نان و عین آن شود
    هیزم تیره حریف نار شد
    تیرگی رفت و همه انوار شد
    در نمکلان چون خر مرده فتاد
    آن خری و مردگی یکسو نهاد
    صبغة الله هست خم رنگ هو
    پیسها یک رنگ گردد اندرو
    چون در آن خم افتد و گوییش قم
    از طرب گوید منم خم لا تلم
    آن منم خم خود انا الحق گفتنست
    رنگ آتش دارد الا آهنست
    رنگ آهن محو رنگ آتشست
    ز آتشی می‌لافد و خامش وشست
    چون بسرخی گشت همچون زر کان
    پس انا النارست لافش بی زبان
    شد ز رنگ و طبع آتش محتشم
    گوید او من آتشم من آتشم
    آتشم من گر ترا شکیست و ظن
    آزمون کن دست را بر من بزن
    آتشم من بر تو گر شد مشتبه
    روی خود بر روی من یک‌دم بنه
    آدمی چون نور گیرد از خدا
    هست مسجود ملایک ز اجتبا
    نیز مسجود کسی کو چون ملک
    رسته باشد جانش از طغیان و شک
    آتش چه آهن چه لب ببند
    ریش تشبیه مشبه را مخند
    پار در دریا منه کم‌گوی از آن
    بر لب دریا خمش کن لب گزان
    گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
    لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر
    جان و عقل من فدای بحر باد
    خونبهای عقل و جان این بحر داد
    تا که پایم می‌رود رانم درو
    چون نماند پا چو بطانم درو
    بی‌ادب حاضر ز غایب خوشترست
    حلقه گرچه کژ بود نی بر درست
    ای تن‌آلوده بگرد حوض گرد
    پاک کی گردد برون حوض مرد
    پاک کو از حوض مهجور اوفتاد
    او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد
    پاکی این حوض بی‌پایان بود
    پاکی اجسام کم میزان بود
    زانک دل حوضست لیکن در کمین
    سوی دریا راه پنهان دارد این
    پاکی محدود تو خواهد مدد
    ورنه اندر خرج کم گردد عدد
    آب گفت آلوده را در من شتاب
    گفت آلوده که دارم شرم از آب
    گفت آب این شرم بی من کی رود
    بی من این آلوده زایل کی شود
    ز آب هر آلوده کو پنهان شود
    الحیاء یمنع الایمان بود
    دل ز پایهٔ حوض تن گلناک شد
    تن ز آب حوض دلها پاک شد
    گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسر
    هان ز پایهٔ حوض تن می‌کن حذر
    بحر تن بر بحر دل بر هم زنان
    در میانشان برزخ لا یبغیان
    گر تو باشی راست ور باشی تو کژ
    پیشتر می‌غژ بدو واپس مغژ
    پیش شاهان گر خطر باشد بجان
    لیک نشکیبند ازو با همتان
    شاه چون شیرین‌تر از شکر بود
    جان به شیرینی رود خوشتر بود
    ای ملامت‌گر سلامت مر ترا
    ای سلامت‌جو رها کن تو مرا
    جان من کوره‌ست با آتش خوشست
    کوره را این بس که خانهٔ آتشست
    همچو کوره عشق را سوزیدنیست
    هر که او زین کور باشد کوره نیست
    برگ بی برگی ترا چون برگ شد
    جان باقی یافتی و مرگ شد
    چون ترا غم شادی افزودن گرفت
    روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت
    آنچ خوف دیگران آن امن تست
    بط قوی از بحر و مرغ خانه سست
    باز دیوانه شدم من ای طبیب
    باز سودایی شدم من ای حبیب
    حلقه‌های سلسلهٔ تو ذو فنون
    هر یکی حلقه دهد دیگر جنون
    داد هر حلقه فنونی دیگرست
    پس مرا هر دم جنونی دیگرست
    پس فنون باشد جنون این شد مثل
    خاصه در زنجیر این میر اجل
    آنچنان دیوانگی بگسست بند
    که همه دیوانگان پندم دهند
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #304
    برنامه شماره ۳۰۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFمثنوی معنوی، مولوی، دفتر دوم، سطر ۱۲۲۷همچو آن شخص درشت خوش‌سخندر میان ره نشاند او خاربنره گذریانش ملامت‌گر شدندپس بگفتندش بکن این را نکندهر دمی آن خاربن افزون شدیپای خلق از زخم آن پر خون شدیجامه‌های خلق بدریدی ز خارپای درویشان بخستی زار زارچون بجد حاکم بدو گفت این بکنگفت آری بر کنم روزیش منمدتی فردا و فردا وعده دادشد درخت خار او محکم نهادگفت روزی حاکمش ای وعده کژپیش آ در کار ما واپس مغژگفت الایام یا عم بینناگفت عجل لا تماطل دینناتو که می‌گویی که فردا این بدانکه بهر روزی که می‌آید زمانآن درخت بد جوان‌تر می‌شودوین کننده پیر و مضطر می‌شودخاربن در قوت و برخاستنخارکن در پیری و در کاستنخاربن هر روز و هر دم سبز و ترخارکن هر روز زار و خشک تراو جوان‌تر می‌شود تو پیرترزود باش و روزگار خود مبرخاربن دان هر یکی خوی بدتبارها در پای خار آخر زدتبارها از خوی خود خسته شدیحس نداری سخت بی‌حس آمدیگر ز خسته گشتن دیگر کسانکه ز خلق زشت تو هست آن رسانغافلی باری ز زخم خود نه‌ایتو عذاب خویش و هر بیگانه‌اییا تبر بر گیر و مردانه بزنتو علی‌وار این در خیبر بکنیا به گلبن وصل کن این خار راوصل کن با نار نور یار راتا که نور او کشد نار تراوصل او گلشن کند خار تراتو مثال دوزخی او مؤمنستکشتن آتش به مؤمن ممکنستمصطفی فرمود از گفت جحیمکو بممن لابه‌گر گردد ز بیمگویدش بگذر ز من ای شاه زودهین که نورت سوز نارم را ربودپس هلاک نار نور مؤمنستزانک بی ضد دفع ضد لا یمکنستنار ضد نور باشد روز عدلکان ز قهر انگیخته شد این ز فضلگر همی خواهی تو دفع شر نارآب رحمت بر دل آتش گمارچشمهٔ آن آب رحمتمؤمنستآب حیوان روح پاک محسنستبس گریزانست نفس تو ازوزانک تو از آتشی او آب خوز آب آتش زان گریزان می‌شودکآتشش از آب ویران می‌شودحس و فکر تو همه از آتشستحس شیخ و فکر او نور خوشستآب نور او چو بر آتش چکدچک چک از آتش بر آید برجهدچون کند چک‌چک تو گویش مرگ و دردتا شود این دوزخ نفس تو سردتا نسوزد او گلستان تراتا نسوزد عدل و احسان ترابعد از آن چیزی که کاری بر دهدلاله و نسرین و سیسنبر دهدباز پهنا می‌رویم از راه راستباز گرد ای خواجه راه ما کجاستاندر آن تقریر بودیم ای حسودکه خرت لنگست و منزل دور زودسال بیگه گشت وقت کشت نیجز سیه‌رویی و فعل زشت نیکرم در بیخ درخت تن فتادبایدش بر کند و در آتش نهادهین و هین ای راه‌رو بیگاه شدآفتاب عمر سوی چاه شداین دو روزک را که زورت هست زودپیر افشانی بکن از راه جوداین قدر تخمی که ماندستت ببازتا بروید زین دو دم عمر درازتا نمردست این چراغ با گهرهین فتیلش ساز و روغن زودترهین مگو فردا که فرداها گذشتتا بکلی نگذرد ایام کشتپند من بشنو که تن بند قویستکهنه بیرون کن گرت میل نویستلب ببند و کف پر زر بر گشابخل تن بگذار و پیش آور سخاترک شهوتها و لذتها سخاستهر که در شهوت فرو شد برنخاستاین سخا شاخیست از سرو بهشتوای او کز کف چنین شاخی بهشتعروة الوثقاست این ترک هوابرکشد این شاخ جان را بر سماتا برد شاخ سخا ای خوب‌کیشمر ترا بالاکشان تا اصل خویشیوسف حسنی و این عالم چو چاهوین رسن صبرست بر امر الهیوسفا آمد رسن در زن دو دستاز رسن غافل مشو بیگه شدستحمد لله کین رسن آویختندفضل و رحمت را بهم آمیختندتا ببینی عالم جان جدیدعالم بس آشکار ناپدیداین جهان نیست چون هستان شدهوان جهان هست بس پنهان شدهخاک بر بادست و بازی می‌کندکژنمایی پرده‌سازی می‌کنداینک بر کارست بی‌کارست و پوستوانک پنهانست مغز و اصل اوستخاک همچون آلتی در دست بادباد را دان عالی و عالی‌نژادچشم خاکی را به خاک افتد نظربادبین چشمی بود نوعی دگراسپ داند اسپ را کو هست یارهم سواری داند احوال سوارچشم حس اسپست و نور حق سواربی‌سواره اسپ خود ناید به کارپس ادب کن اسپ را از خوی بدورنه پیش شاه باشد اسپ ردچشم اسپ از چشم شه رهبر بودچشم او بی‌چشم شه مضطر بودچشم اسپان جز گیاه و جز چراهر کجا خوانی بگوید نی چرانور حق بر نور حس راکب شودآنگهی جان سوی حق راغب شوداسپ بی راکب چه داند رسم راهشاه باید تا بداند شاه‌راهسوی حسی رو که نورش راکبستحس را آن نور نیکو صاحبستنور حس را نور حق تزیین بودمعنی نور علی نور این بودنور حسی می‌کشد سوی ثرینور حقش می‌برد سوی علیزانک محسوسات دونتر عالمیستنور حق دریا و حس چون شب‌نمیستلیک پیدا نیست آن راکب بروجز به آثار و به گفتار نکونور حسی کو غلیظست و گرانهست پنهان در سواد دیدگانچونک نور حس نمی‌بینی ز چشمچون ببینی نور آن دینی ز چشمنور حس با این غلیظی مختفیستچون خفی نبود ضیائی کان صفیستاین جهان چون خس به دست باد غیبعاجزی پیش گرفت و داد غیبگه بلندش می‌کند گاهیش پستگه درستش می‌کند گاهی شکستگه یمینش می‌برد گاهی یسارگه گلستانش کند گاهیش خاردست پنهان و قلم بین خط‌گزاراسپ در جولان و ناپیدا سوارتیر پران بین و ناپیدا کمانجانها پیدا و پنهان جان جانتیر را مشکن که این تیر شهیستنیست پرتاوی ز شصت آگهیستما رمیت اذ رمیت گفت حقکار حق بر کارها دارد سبقخشم خود بشکن تو مشکن تیر راچشم خشمت خون شمارد شیر رابوسه ده بر تیر و پیش شاه برتیر خون‌آلود از خون تو ترآنچ پیدا عاجز و بسته و زبونوآنچ ناپیدا چنان تند و حرونما شکاریم این چنین دامی کراستگوی چوگانیم چوگانی کجاستمی‌درد می‌دوزد این خیاط کومی‌دمد می‌سوزد این نفاط کوساعتی کافر کند صدیق راساعتی زاهد کند زندیق رازانک مخلص در خطر باشد ز دامتا ز خود خالص نگردد او تمامزانک در راهست و ره‌زن بی‌حدستآن رهد کو در امان ایزدستآینه خالص نگشت او مخلص استمرغ را نگرفته است او مقنص استچونک مخلص گشت مخلص باز رستدر مقام امن رفت و برد دستهیچ آیینه دگر آهن نشدهیچ نانی گندم خرمن نشدهیچ انگوری دگر غوره نشدهیچ میوهٔ پخته با کوره نشدپخته گرد و از تغیر دور شورو چو برهان محقق نور شوچون ز خود رستی همه برهان شدیچونک بنده نیست شد سلطان شدیور عیان خواهی صلاح الدین نموددیده‌ها را کرد بینا و گشودفقر را از چشم و از سیمای اودید هر چشمی که دارد نور هوشیخ فعالست بی‌آلت چو حقبا مریدان داده بی گفتی سبقدل به دست او چو موم نرم راممهر او گه ننگ سازد گاه ناممهر مومش حاکی انگشتریستباز آن نقش نگین حاکی کیستحاکی اندیشهٔ آن زرگرستسلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرستاین صدا در کوه دلها بانگ کیستگه پرست از بانگ این که گه تهیستهر کجا هست او حکیمست اوستادبانگ او زین کوه دل خالی مبادهست که کوا مثنا می‌کندهست که کآواز صدتا می‌کندمی‌زهاند کوه از آن آواز و قالصد هزاران چشمهٔ آب زلالچون ز که آن لطف بیرون می‌شودآبها در چشمه‌ها خون می‌شودزان شهنشاه همایون‌نعل بودکه سراسر طور سینا لعل بودجان پذیرفت و خرد اجزای کوهما کم از سنگیم آخر ای گروهنه ز جان یک چشمه جوشان می‌شودنه بدن از سبزپوشان می‌شودنی صدای بانگ مشتاقی درونی صفای جرعهٔ ساقی دروکو حمیت تا ز تیشه وز کلنداین چنین که را بکلی بر کنندبوک بر اجزای او تابد مهیبوک در وی تاب مه یابد رهیچون قیامت کوهها را برکندبر سر ما سایه کی می‌افکنداین قیامت زان قیامت کی کمستآن قیامت زخم و این چون مرهمستهر که دید این مرهم از زخم ایمنستهر بدی کین حسن دید او محسنستای خنک زشتی که خوبش شد حریفوای گل‌رویی که جفتش شد خریفنان مرده چون حریف جان شودزنده گردد نان و عین آن شودهیزم تیره حریف نار شدتیرگی رفت و همه انوار شددر نمکلان چون خر مرده فتادآن خری و مردگی یکسو نهادصبغة الله هست خم رنگ هوپیسها یک رنگ گردد اندروچون در آن خم افتد و گوییش قماز طرب گوید منم خم لا تلمآن منم خم خود انا الحق گفتنسترنگ آتش دارد الا آهنسترنگ آهن محو رنگ آتشستز آتشی می‌لافد و خامش وشستچون بسرخی گشت همچون زر کانپس انا النارست لافش بی زبانشد ز رنگ و طبع آتش محتشمگوید او من آتشم من آتشمآتشم من گر ترا شکیست و ظنآزمون کن دست را بر من بزنآتشم من بر تو گر شد مشتبهروی خود بر روی من یک‌دم بنهآدمی چون نور گیرد از خداهست مسجود ملایک ز اجتبانیز مسجود کسی کو چون ملکرسته باشد جانش از طغیان و شکآتش چه آهن چه لب ببندریش تشبیه مشبه را مخندپار در دریا منه کم‌گوی از آنبر لب دریا خمش کن لب گزانگرچه صد چون من ندارد تاب بحرلیک می‌نشکیبم از غرقاب بحرجان و عقل من فدای بحر بادخونبهای عقل و جان این بحر دادتا که پایم می‌رود رانم دروچون نماند پا چو بطانم دروبی‌ادب حاضر ز غایب خوشترستحلقه گرچه کژ بود نی بر درستای تن‌آلوده بگرد حوض گردپاک کی گردد برون حوض مردپاک کو از حوض مهجور اوفتاداو ز پاکی خویش هم دور اوفتادپاکی این حوض بی‌پایان بودپاکی اجسام کم میزان بودزانک دل حوضست لیکن در کمینسوی دریا راه پنهان دارد اینپاکی محدود تو خواهد مددورنه اندر خرج کم گردد عددآب گفت آلوده را در من شتابگفت آلوده که دارم شرم از آبگفت آب این شرم بی من کی رودبی من این آلوده زایل کی شودز آب هر آلوده کو پنهان شودالحیاء یمنع الایمان بوددل ز پایهٔ حوض تن گلناک شدتن ز آب حوض دلها پاک شدگرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسرهان ز پایهٔ حوض تن می‌کن حذربحر تن بر بحر دل بر هم زناندر میانشان برزخ لا یبغیانگر تو باشی راست ور باشی تو کژپیشتر می‌غژ بدو واپس مغژ
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #302
    برنامه شماره ۳۰۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۲۲۷همچو آن شخص درشت خوش‌سخندر میان ره نشاند او خاربنره گذریانش ملامت‌گر شدندپس بگفتندش بکن این را نکندهر دمی آن خاربن افزون شدیپای خلق از زخم آن پر خون شدیجامه‌های خلق بدریدی ز خارپای درویشان بخستی زار زارچون بجد حاکم بدو گفت این بکنگفت آری بر کنم روزیش منمدتی فردا و فردا وعده دادشد درخت خار او محکم نهادگفت روزی حاکمش ای وعده کژپیش آ در کار ما واپس مغژگفت الایام یا عم بینناگفت عجل لا تماطل دینناتو که می‌گویی که فردا این بدانکه بهر روزی که می‌آید زمانآن درخت بد جوان‌تر می‌شودوین کننده پیر و مضطر می‌شودخاربن در قوت و برخاستنخارکن در پیری و در کاستنخاربن هر روز و هر دم سبز و ترخارکن هر روز زار و خشک تراو جوان‌تر می‌شود تو پیرترزود باش و روزگار خود مبرخاربن دان هر یکی خوی بدتبارها در پای خار آخر زدتبارها از خوی خود خسته شدیحس نداری سخت بی‌حس آمدیگر ز خسته گشتن دیگر کسانکه ز خلق زشت تو هست آن رسانغافلی باری ز زخم خود نه‌ایتو عذاب خویش و هر بیگانه‌اییا تبر بر گیر و مردانه بزنتو علی‌وار این در خیبر بکنیا به گلبن وصل کن این خار راوصل کن با نار نور یار راتا که نور او کشد نار تراوصل او گلشن کند خار تراتو مثال دوزخی او مؤمنستکشتن آتش به مؤمن ممکنستمصطفی فرمود از گفت جحیمکو بممن لابه‌گر گردد ز بیمگویدش بگذر ز من ای شاه زودهین که نورت سوز نارم را ربودپس هلاک نار نور مؤمنستزانک بی ضد دفع ضد لا یمکنستنار ضد نور باشد روز عدلکان ز قهر انگیخته شد این ز فضلگر همی خواهی تو دفع شر نارآب رحمت بر دل آتش گمارچشمهٔ آن آب رحمتمؤمنستآب حیوان روح پاک محسنستبس گریزانست نفس تو ازوزانک تو از آتشی او آب خوز آب آتش زان گریزان می‌شودکآتشش از آب ویران می‌شودحس و فکر تو همه از آتشستحس شیخ و فکر او نور خوشستآب نور او چو بر آتش چکدچک چک از آتش بر آید برجهدچون کند چک‌چک تو گویش مرگ و دردتا شود این دوزخ نفس تو سردتا نسوزد او گلستان تراتا نسوزد عدل و احسان ترابعد از آن چیزی که کاری بر دهدلاله و نسرین و سیسنبر دهدباز پهنا می‌رویم از راه راستباز گرد ای خواجه راه ما کجاستاندر آن تقریر بودیم ای حسودکه خرت لنگست و منزل دور زودسال بیگه گشت وقت کشت نیجز سیه‌رویی و فعل زشت نیکرم در بیخ درخت تن فتادبایدش بر کند و در آتش نهادهین و هین ای راه‌رو بیگاه شدآفتاب عمر سوی چاه شداین دو روزک را که زورت هست زودپیر افشانی بکن از راه جوداین قدر تخمی که ماندستت ببازتا بروید زین دو دم عمر درازتا نمردست این چراغ با گهرهین فتیلش ساز و روغن زودترهین مگو فردا که فرداها گذشتتا بکلی نگذرد ایام کشتپند من بشنو که تن بند قویستکهنه بیرون کن گرت میل نویستلب ببند و کف پر زر بر گشابخل تن بگذار و پیش آور سخاترک شهوتها و لذتها سخاستهر که در شهوت فرو شد برنخاستاین سخا شاخیست از سرو بهشتوای او کز کف چنین شاخی بهشتعروة الوثقاست این ترک هوابرکشد این شاخ جان را بر سماتا برد شاخ سخا ای خوب‌کیشمر ترا بالاکشان تا اصل خویشیوسف حسنی و این عالم چو چاهوین رسن صبرست بر امر الهیوسفا آمد رسن در زن دو دستاز رسن غافل مشو بیگه شدستحمد لله کین رسن آویختندفضل و رحمت را بهم آمیختندتا ببینی عالم جان جدیدعالم بس آشکار ناپدیداین جهان نیست چون هستان شدهوان جهان هست بس پنهان شدهخاک بر بادست و بازی می‌کندکژنمایی پرده‌سازی می‌کنداینک بر کارست بی‌کارست و پوستوانک پنهانست مغز و اصل اوستخاک همچون آلتی در دست بادباد را دان عالی و عالی‌نژادچشم خاکی را به خاک افتد نظربادبین چشمی بود نوعی دگراسپ داند اسپ را کو هست یارهم سواری داند احوال سوارچشم حس اسپست و نور حق سواربی‌سواره اسپ خود ناید به کارپس ادب کن اسپ را از خوی بدورنه پیش شاه باشد اسپ ردچشم اسپ از چشم شه رهبر بودچشم او بی‌چشم شه مضطر بودچشم اسپان جز گیاه و جز چراهر کجا خوانی بگوید نی چرانور حق بر نور حس راکب شودآنگهی جان سوی حق راغب شوداسپ بی راکب چه داند رسم راهشاه باید تا بداند شاه‌راهسوی حسی رو که نورش راکبستحس را آن نور نیکو صاحبستنور حس را نور حق تزیین بودمعنی نور علی نور این بودنور حسی می‌کشد سوی ثرینور حقش می‌برد سوی علیزانک محسوسات دونتر عالمیستنور حق دریا و حس چون شب‌نمیستلیک پیدا نیست آن راکب بروجز به آثار و به گفتار نکونور حسی کو غلیظست و گرانهست پنهان در سواد دیدگانچونک نور حس نمی‌بینی ز چشمچون ببینی نور آن دینی ز چشمنور حس با این غلیظی مختفیستچون خفی نبود ضیائی کان صفیستاین جهان چون خس به دست باد غیبعاجزی پیش گرفت و داد غیبگه بلندش می‌کند گاهیش پستگه درستش می‌کند گاهی شکستگه یمینش می‌برد گاهی یسارگه گلستانش کند گاهیش خاردست پنهان و قلم بین خط‌گزاراسپ در جولان و ناپیدا سوارتیر پران بین و ناپیدا کمانجانها پیدا و پنهان جان جانتیر را مشکن که این تیر شهیستنیست پرتاوی ز شصت آگهیستما رمیت اذ رمیت گفت حقکار حق بر کارها دارد سبقخشم خود بشکن تو مشکن تیر راچشم خشمت خون شمارد شیر رابوسه ده بر تیر و پیش شاه برتیر خون‌آلود از خون تو ترآنچ پیدا عاجز و بسته و زبونوآنچ ناپیدا چنان تند و حرون
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #305
    برنامه شماره ۳۰۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی تمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۲۷۷۳، مولویبا یار بساز تا توانی
    تا بی‌کس و مبتلا نمانی
    بر آب حیات راه یابی
    گر سر موافقت بدانی
    با سایه یار رو یکی شو
    منمای ز خویشتن نشانی
    گر رطل گران دهند درکش
    ای جان بگذار این گرانی
    ای دل مپذیر بیش صورت
    می‌باش چو آب در روانی
    پذرفتن صورت از جمادی است
    مفسر اگر از رحیق جانی
    در مجلس دل درآ که آن جا
    عیش است و حریف آسمانی
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۲۵۹
    پیل اندر خانهٔ تاریک بود
    عرضه را آورده بودندش هنود
    از برای دیدنش مردم بسی
    اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی
    دیدنش با چشم چون ممکن نبود
    اندر آن تاریکیش کف می‌بسود
    آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
    گفت همچون ناودانست این نهاد
    آن یکی را دست بر گوشش رسید
    آن برو چون بادبیزن شد پدید
    آن یکی را کف چو بر پایش بسود
    گفت شکل پیل دیدم چون عمود
    آن یکی بر پشت او بنهاد دست
    گفت خود این پیل چون تختی بدست
    همچنین هر یک به جزوی که رسید
    فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید
    از نظرگه گفتشان شد مختلف
    آن یکی دالش لقب داد این الف
    در کف هر کس اگر شمعی بدی
    اختلاف از گفتشان بیرون شدی
    چشم حس همچون کف دستست و بس
    نیست کف را بر همهٔ او دست‌رس
    چشم دریا دیگرست و کف دگر
    کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر
    جنبش کفها ز دریا روز و شب
    کف همی‌بینی و دریا نه عجب
    ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیم
    تیره‌چشمیم و در آب روشنیم
    ای تو در کشتی تن رفته به خواب
    آب را دیدی نگر در آب آب
    آب را آبیست کو می‌راندش
    روح را روحیست کو می‌خواندش
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #306
    برنامه شماره ۳۰۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۳۶۵، مولویمی‌دان که زمانه نقش سوداست
    بیرون ز زمانه صورت ماست
    زیرا قفسی‌ست این زمانه
    بیرون همه کوه قاف و عنقاست
    جویی‌ست جهان و ما برونیم
    بر جوی فتاده سایه ماست
    این جا سر نکته‌ای‌ست مشکل
    این جا نبود ولیکن این جاست
    جز در رخ جان مخند ای دل
    بی او همه خنده گریه افزاست
    آن دل نبود که باشد او تنگ
    زان روی که دل فراخ پهناست
    دل غم نخورد غذاش غم نیست
    طوطی‌ست دل و عجب شکرخاست
    مانند درخت سر قدم ساز
    زیرا که ره تو زیر و بالاست
    شاخ ار چه نظر به بیخ دارد
    کان قوت مغز او هم از پاست
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۲۵۹
    پیل اندر خانهٔ تاریک بود
    عرضه را آورده بودندش هنود
    از برای دیدنش مردم بسی
    اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی
    دیدنش با چشم چون ممکن نبود
    اندر آن تاریکیش کف می‌بسود
    آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
    گفت همچون ناودانست این نهاد
    آن یکی را دست بر گوشش رسید
    آن برو چون بادبیزن شد پدید
    آن یکی را کف چو بر پایش بسود
    گفت شکل پیل دیدم چون عمود
    آن یکی بر پشت او بنهاد دست
    گفت خود این پیل چون تختی بدست
    همچنین هر یک به جزوی که رسید
    فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید
    از نظرگه گفتشان شد مختلف
    آن یکی دالش لقب داد این الف
    در کف هر کس اگر شمعی بدی
    اختلاف از گفتشان بیرون شدی
    چشم حس همچون کف دستست و بس
    نیست کف را بر همهٔ او دست‌رس
    چشم دریا دیگرست و کف دگر
    کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر
    جنبش کفها ز دریا روز و شب
    کف همی‌بینی و دریا نه عجب
    ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیم
    تیره‌چشمیم و در آب روشنیم
    ای تو در کشتی تن رفته به خواب
    آب را دیدی نگر در آب آب
    آب را آبیست کو می‌راندش
    روح را روحیست کو می‌خواندش
    موسی و عیسی کجا بد کفتاب
    کشت موجودات را می‌داد آب
    آدم و حوا کجا بد آن زمان
    که خدا افکند این زه در کمان
    این سخن هم ناقص است و ابترست
    آن سخن که نیست ناقص آن سرست
    گر بگوید زان بلغزد پای تو
    ور نگوید هیچ از آن ای وای تو
    ور بگوید در مثال صورتی
    بر همان صورت بچفسی ای فتی
    بسته‌پایی چون گیا اندر زمین
    سر بجنبانی ببادی بی‌یقین
    لیک پایت نیست تا نقلی کنی
    یا مگر پا را ازین گل بر کنی
    چون کنی پا را حیاتت زین گلست
    این حیاتت را روش بس مشکلست
    چون حیات از حق بگیری ای روی
    پس شوی مستغنی از گل می‌روی
    شیر خواره چون ز دایه بسکلد
    لوت‌خواره شد مرورا می‌هلد
    بستهٔ شیر زمینی چون حبوب
    جو فطام خویش از قوت القلوب
    حرف حکمت خور که شد نور ستیر
    ای تو نور بی‌حجب را ناپذیر
    تا پذیرا گردی ای جان نور را
    تا ببینی بی‌حجب مستور را
    چون ستاره سیر بر گردون کنی
    بلک بی گردون سفر بی‌چون کنی
    آنچنان کز نیست در هست آمدی
    هین بگو چون آمدی مست آمدی
    راههای آمدن یادت نماند
    لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند
    هوش را بگذار وانگه هوش‌دار
    گوش را بر بند وانگه گوش دار
    نه نگویم زانک خامی تو هنوز
    در بهاری تو ندیدستی تموز
    این جهان همچون درختست ای کرام
    ما برو چون میوه‌های نیم‌خام
    سخت گیرد خامها مر شاخ را
    زانک در خامی نشاید کاخ را
    چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان
    سست گیرد شاخها را بعد از آن
    چون از آن اقبال شیرین شد دهان
    سرد شد بر آدمی ملک جهان
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #307
    برنامه شماره ۳۰۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۲۴۶، مولویصد دهل می‌زنند در دل ما
    بانگ آن بشنویم ما فردا
    پنبه در گوش و موی در چشمست
    غم فردا و وسوسه سودا
    آتش عشق زن در این پنبه
    همچو حلاج و همچو اهل صفا
    آتش و پنبه را چه می‌داری
    این دو ضدند و ضد نکرد بقا
    چون ملاقات عشق نزدیکست
    خوش لقا شو برای روز لقا
    مرگ ما شادی و ملاقاتست
    گر تو را ماتمست رو زین جا
    چونک زندان ماست این دنیا
    عیش باشد خراب زندان‌ها
    آنک زندان او چنین خوش بود
    چون بود مجلس جهان آرا
    تو وفا را مجو در این زندان
    که در این جا وفا نکرد وفا
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۱
    سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو
    نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا
    گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او
    پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا
    سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب
    تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۲۸۹
    آنچنان کز نیست در هست آمدی
    هین بگو چون آمدی مست آمدی
    راههای آمدن یادت نماند
    لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند
    هوش را بگذار وانگه هوش‌دار
    گوش را بر بند وانگه گوش دار
    نه نگویم زانک خامی تو هنوز
    در بهاری تو ندیدستی تموز
    این جهان همچون درختست ای کرام
    ما برو چون میوه‌های نیم‌خام
    سخت گیرد خامها مر شاخ را
    زانک در خامی نشاید کاخ را
    چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان
    سست گیرد شاخها را بعد از آن
    چون از آن اقبال شیرین شد دهان
    سرد شد بر آدمی ملک جهان
    سخت‌گیری و تعصب خامی است
    تا جنینی کار خون‌آشامی است
    چیز دیگر ماند اما گفتنش
    با تو روح القدس گوید بی منش
    نه تو گویی هم بگوش خویشتن
    نه من ونه غیرمن ای هم تو من
    همچو آن وقتی که خواب اندر روی
    تو ز پیش خود به پیش خود شوی
    بشنوی از خویش و پنداری فلان
    با تو اندر خواب گفتست آن نهان
    تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
    بلک گردونی ودریای عمیق
    آن تو زفتت که آن نهصدتوست
    قلزمست وغرقه گاه صد توست
    خود چه جای حد بیداریست و خواب
    دم مزن والله اعلم بالصواب
    دم مزن تا بشنوی از دم ز نان
    آنچ نامد در زبان و در بیان
    دم مزن تا بشنوی زان آفتاب
    آنچ نامد درکتاب و در خطاب
    دم مزن تا دم زند بهر تو روح
    آشنا بگذار در کشتی نوح
    همچو کنعان کشنا می‌کرد او
    که نخواهم کشتی نوح عدو
    مولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۵۶۵
    گفت هان ای سخرگان گفت و گو
    وعظ و گفتار زبان و گوش جو
    پنبه اندر گوش حس دون کنید
    بند حس از چشم خود بیرون کنید
    پنبهٔ آن گوش سر گوش سرست
    تا نگردد این کر آن باطن کرست
    بی‌حس و بی‌گوش و بی‌فکرت شوید
    تا خطاب ارجعی را بشنوید
    تا به گفت و گوی بیداری دری
    تو زگفت خواب بویی کی بری
    سیر بیرونیست قول و فعل ما
    سیر باطن هست بالای سما
    حس خشکی دید کز خشکی بزاد
    عیسی جان پای بر دریا نهاد
    سیر جسم خشک بر خشکی فتاد
    سیر جان پا در دل دریا نهاد
    چونک عمر اندر ره خشکی گذشت
    گاه کوه و گاه دریا گاه دشت
    آب حیوان از کجا خواهی تو یافت
    موج دریا را کجا خواهی شکافت
    موج خاکی وهم و فهم و فکر ماست
    موج آبی محو و سکرست و فناست
    تا درین سکری از آن سکری تو دور
    تا ازین مستی از آن جامی نفور
    گفت و گوی ظاهر آمد چون غبار
    مدتی خاموش خو کن هوش‌دار
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners