Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #320
    برنامه شماره ۳۲۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۷۸۹، مولویای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
    در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان
    نک ساربان برخاسته قطارها آراسته
    از ما حلالی خواسته چه خفته‌اید ای کاروان
    این بانگ‌ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس
    هر لحظه‌ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان
    زین شمع‌های سرنگون زین پرده‌های نیلگون
    خلقی عجب آید برون تا غیب‌ها گردد عیان
    زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را
    فریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران
    ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو
    ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان
    هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله
    کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان
    تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی
    آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان
    اندر کشاکش‌های او نوش است ناخوش‌های او
    آب است آتش‌های او بر وی مکن رو را گران
    در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او
    از حیله بسیار او این ذره‌ها لرزان دلان
    ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده
    تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان
    تخم دغل می کاشتی افسوس‌ها می داشتی
    حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان
    ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری
    در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان
    در من کسی دیگر بود کاین خشم‌ها از وی جهد
    گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان
    در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من
    با کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان
    پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود
    این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان
    بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود
    این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #321
    برنامه شماره ۳۲۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۶۲۷، مولویعاشق به سوی عاشق زنجیر همی‌درد
    دیوانه همی‌گردد تدبیر همی‌درد
    تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشق
    کز آتش عشق او تقصیر همی‌درد
    تا حال جوان چه بود کان آتش بی‌علت
    دراعه تقوا را بر پیر همی‌درد
    صد پرده در پرده گر باشد در چشمی
    ابروی کمان شکلش از تیر همی‌درد
    مرغ دل هر عاشق کز بیضه برون آید
    از چنگل تعجیلش تأخیر همی‌درد
    این عالم چون قیرست پای همه بگرفته
    چون آتش عشق آید این قیر همی‌درد
    شمس الحق تبریزی هم خسرو و هم میرست
    پیراهن هر صبری زان میر همی‌درد
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۳۷۶
    آن یکی مرد دومو آمد شتاب
    پیش یک آیینه دار مستطاب
    گفت از ریشم سپیدی کن جدا
    که عروس نو گزیدم ای فتی
    ریش او ببرید و کل پیشش نهاد
    گفت تو بگزین مرا کاری فتاد
    این سؤال وآن جوابست آن گزین
    که سر اینها ندارد درد دین
    آن یکی زد سیلیی مر زید را
    حمله کرد او هم برای کید را
    گفت سیلی‌زن سالت می‌کنم
    پس جوابم گوی وانگه می‌زنم
    بر قفای تو زدم آمد طراق
    یک سؤالی دارم اینجا در وفاق
    این طراق از دست من بودست یا
    از قفاگاه تو ای فخر کیا
    گفت از درد این فراغت نیستم
    که درین فکر و تفکر بیستم
    تو که بی‌دردی همی اندیش این
    نیست صاحب‌درد را این فکر هین
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #322
    برنامه شماره ۳۲۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۱۳۳، مولوینه در وفات گذارد نه در جفا دلدار
    نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار
    به هر کجا که نهی دل به قهر برکندت
    به هیچ جای منه دل دلا و پا مفشار
    به شب قرار نهی روز آن بگرداند
    بگیر عبرت از این اختلاف لیل و نهار
    ز جهل توبه و سوگند می‌تند غافل
    چه حیله دارد مقهور در کف قهار
    برادرا سر و کار تو با کی افتادست
    کز اوست بی‌سر و پا گشته گنبد دوار
    برادرا تو کجا خفته‌ای نمی‌دانی
    که بر سر تو نشستست افعی بیدار
    چه خواب‌هاست که می‌بینی ای دل مغرور
    چه دیگ بهر تو پختست پیر خوان سلار
    هزار تاجر بر بوی سود شد به سفر
    ببرد دمدمه حکم حق ز جانش قرار
    چنانش کرد که در شهرها نمی‌گنجید
    ملول شد ز بیابان و رفت سوی بحار
    رود که گیرد مرجان ولیک بدهد جان
    که در کمین بنشستست بر رهش جرار
    دوید در پی آب و نیافت غیر سراب
    دوید در پی نور و نیافت الا نار
    قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا
    چنین کشند به سوی جوال گوش حمار
    بتر ز گاوی کاین چرخ را نمی‌بینی
    که گردن تو ببستست از برای دوار
    در این دوار طبیبان همه گرفتارند
    کز این دوار بود مست کله بیمار
    به بر و بحر و به دشت و به کوه می‌کشدش
    که تا کجاش دراند به پنجه شیر شکار
    ولیک عاشق حق را چو بردراند شیر
    هلا دریدن او را چو دیگران مشمار
    دل و جگر چو نیابد درونه تن او
    همان کسی که دریدش همو شود معمار
    چو در حیات خود او کشته گشت در کف عشق
    به امر موتوا من قبل ان تموتوا زار
    که بی‌دلست و جگرخون عاشقست یقین
    شکار را ندرانید هیچ شیر دو بار
    وگر درید به سهوش بدوزدش در حال
    در او دمد دم جان و بگیردش به کنار
    حرام کرد خدا شحم و لحم عاشق را
    که تا طمع نکند در فناش مردم خوار
    تو عشق نوش که تریاق خاک فاروقیست
    که زهر زهره ندارد که دم زند ز ضرار
    سخن رسید به عشق و همی‌جهد دل من
    کجا جهد ز چنین زخم بی‌محابا تار
    چو قطب می‌نجهد از میان دور فلک
    کجا جهد تو بگو نقطه از چنین پرگار
    خموش باش که این هم کشاکش قدرست
    تو را به شعر و به اطلس مرا سوی اشعار
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #323
    برنامه شماره ۳۲۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۳۰۱، مولویما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
    چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف
    از چپ و راست می‌رسد مست طمع هر اشتری
    چون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف
    غم مخورید هر شتر ره نبرد بدین اغل
    زانک به پستی‌اند و ما بر سر کوه بر شرف
    کس به درازگردنی بر سر کوه کی رسد
    ور چه کنند عف عفی غم نخوریم ما ز عف
    بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندرآ
    کشتی نوح کی بود سخره غرقه و تلف
    کان زمردیم ما آفت چشم اژدها
    آنک لدیغ غم بود حصه اوست وااسف
    جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم
    ما خوش و نوش و محترم مست طرب در این کنف
    مست شدند عارفان مطرب معرفت بیا
    زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف
    باد به بیشه درفکن در سر سرو و بید زن
    تا که شوند سرفشان بید و چنار صف به صف
    بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمر
    جنبش کی کند سرش از دم و باد لاتخف
    چاره خشک و بی‌مدد نفخه ایزدی بود
    کوست به فعل یک به یک نیست ضعیف و مستخف
    نخله خشک ز امر حق داد ثمر به مریمی
    یافت ز نفخ ایزدی مرده حیات مؤتنف
    ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن
    پیشه عشق برگزین هرزه شمر دگر حرف
    چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو
    وز تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #325
    برنامه شماره ۳۲۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۲۴۷۱، مولویسوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی
    صورت این طلسم را هیچ کسی بدید نی
    می‌کشدم به هر طرف قوت کهربای او
    ای عجبا بدید کس آنک مرا کشید نی
    هست سماع چنگ نی هست شراب رنگ نی
    صد قدح است بر قدح آنک قدح چشید نی
    عشق قرابه باز و من در کف او چو شیشه‌ای
    شیشه شکست زیر پا پای کسی خلید نی
    در قدم روندگان شیخ و مرید بی‌عدد
    در نفس یگانگی شیخ نه و مرید نی
    آنک میان مردمان شهره شد و حدیث شد
    سایه بایزید بد مایه بایزید نی
    مژده دهید عاشقان عید وصال می رسد
    ز آنک ندید هیچ کس خود رمضان و عید نیمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر۴۰۷گفت لیلی را خلیفه کان تویکز تو مجنون شد پریشان و غویاز دگر خوبان تو افزون نیستیگفت خامش چون تو مجنون نیستیهر که بیدارست او در خواب‌ترهست بیداریش از خوابش بترچون بحق بیدار نبود جان ماهست بیداری چو در بندان ماجان همه روز از لگدکوب خیالوز زیان و سود وز خوف زوالنی صفا می‌ماندش نی لطف و فرنی بسوی آسمان راه سفرخفته آن باشد که او از هر خیالدارد اومید و کند با او مقالدیو را چون حور بیند او به خوابپس ز شهوت ریزد او با دیو آبچونک تخم نسل را در شوره ریختاو به خویش آمد خیال از وی گریختضعف سر بیند از آن و تن پلیدآه از آن نقش پدید ناپدیدمرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اشمی‌دود بر خاک پران مرغ‌وشابلهی صیاد آن سایه شودمی‌دود چندانک بی‌مایه شودبی‌خبر کان عکس آن مرغ هواستبی‌خبر که اصل آن سایه کجاستتیر اندازد به سوی سایه اوترکشش خالی شود از جست و جوترکش عمرش تهی شد عمر رفتاز دویدن در شکار سایه تفتسایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اشوا رهاند از خیال و سایه‌اشسایهٔ یزدان بود بندهٔ خدامرده او زین عالم و زندهٔ خدادامن او گیر زوتر بی‌گمانتا رهی در دامن آخر زمانکیف مد الظل نقش اولیاستکو دلیل نور خورشید خداستاندرین وادی مرو بی این دلیللا احب افلین گو چون خلیلرو ز سایه آفتابی را بیابدامن شه شمس تبریزی بتابره ندانی جانب این سور و عرساز ضیاء الحق حسام الدین بپرسور حسد گیرد ترا در ره گلودر حسد ابلیس را باشد غلوکو ز آدم ننگ دارد از حسدبا سعادت جنگ دارد از حسدعقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیستای خنک آنکش حسد همراه نیستاین جسد خانهٔ حسد آمد بداناز حسد آلوده باشد خاندانگر جسد خانهٔ حسد باشد ولیکآن جسد را پاک کرد الله نیکطهرا بیتی بیان پاکیستگنج نورست ار طلسمش خاکیستچون کنی بر بی‌حسد مکر و حسدزان حسد دل را سیاهیها رسدخاک شو مردان حق را زیر پاخاک بر سر کن حسد را همچو ما
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #326
    برنامه شماره ۳۲۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۹۴۵، مولویهر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
    هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
    خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست
    ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من
    هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است
    منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من
    در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین
    چون بهار من بیاید بردمد اسرار من
    چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد
    خارخار من نماند چون دمد گلزار من
    هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار
    چون بهار من بخندد برجهد بیمار من
    چیست این باد خزانی آن دم انکار تو
    چیست آن باد بهاری آن دم اقرار منمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر۴۰۷گفت لیلی را خلیفه کان تویکز تو مجنون شد پریشان و غویاز دگر خوبان تو افزون نیستیگفت خامش چون تو مجنون نیستیهر که بیدارست او در خواب‌ترهست بیداریش از خوابش بترچون بحق بیدار نبود جان ماهست بیداری چو در بندان ماجان همه روز از لگدکوب خیالوز زیان و سود وز خوف زوالنی صفا می‌ماندش نی لطف و فرنی بسوی آسمان راه سفرخفته آن باشد که او از هر خیالدارد اومید و کند با او مقالدیو را چون حور بیند او به خوابپس ز شهوت ریزد او با دیو آبچونک تخم نسل را در شوره ریختاو به خویش آمد خیال از وی گریختضعف سر بیند از آن و تن پلیدآه از آن نقش پدید ناپدیدمرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اشمی‌دود بر خاک پران مرغ‌وشابلهی صیاد آن سایه شودمی‌دود چندانک بی‌مایه شودبی‌خبر کان عکس آن مرغ هواستبی‌خبر که اصل آن سایه کجاستتیر اندازد به سوی سایه اوترکشش خالی شود از جست و جوترکش عمرش تهی شد عمر رفتاز دویدن در شکار سایه تفتسایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اشوا رهاند از خیال و سایه‌اشسایهٔ یزدان بود بندهٔ خدامرده او زین عالم و زندهٔ خدادامن او گیر زوتر بی‌گمانتا رهی در دامن آخر زمانکیف مد الظل نقش اولیاستکو دلیل نور خورشید خداستاندرین وادی مرو بی این دلیللا احب افلین گو چون خلیلرو ز سایه آفتابی را بیابدامن شه شمس تبریزی بتابره ندانی جانب این سور و عرساز ضیاء الحق حسام الدین بپرسور حسد گیرد ترا در ره گلودر حسد ابلیس را باشد غلوکو ز آدم ننگ دارد از حسدبا سعادت جنگ دارد از حسدعقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیستای خنک آنکش حسد همراه نیستاین جسد خانهٔ حسد آمد بداناز حسد آلوده باشد خاندانگر جسد خانهٔ حسد باشد ولیکآن جسد را پاک کرد الله نیکطهرا بیتی بیان پاکیستگنج نورست ار طلسمش خاکیستچون کنی بر بی‌حسد مکر و حسدزان حسد دل را سیاهیها رسدخاک شو مردان حق را زیر پاخاک بر سر کن حسد را همچو ما
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners