Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #308
    برنامه شماره ۳۰۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۳۷، مولویبا چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا
    گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا
    می‌کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی
    چون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا
    دیده‌ات را چون نظر از دیده باقی رسید
    دیده‌ات شرمین شود از دیده فانی چرا
    آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاک
    این چنین بیشی کند بر نقده کانی چرا
    آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشت
    زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی چرا
    تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست
    آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا
    او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود
    تو بر او از غیب جان ریزی و می‌دانی چرا
    چون در او هستی به بینی گویی آن من نیستم
    دعوی او چون نبینی گوییش آنی چرا
    خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوست
    از برای خشم فرعی اصل را رانی چرا
    شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش
    ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی چرا
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۲۸۹
    آنچنان کز نیست در هست آمدی
    هین بگو چون آمدی مست آمدی
    راههای آمدن یادت نماند
    لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند
    هوش را بگذار وانگه هوش‌دار
    گوش را بر بند وانگه گوش دار
    نه نگویم زانک خامی تو هنوز
    در بهاری تو ندیدستی تموز
    این جهان همچون درختست ای کرام
    ما برو چون میوه‌های نیم‌خام
    سخت گیرد خامها مر شاخ را
    زانک در خامی نشاید کاخ را
    چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان
    سست گیرد شاخها را بعد از آن
    چون از آن اقبال شیرین شد دهان
    سرد شد بر آدمی ملک جهان
    سخت‌گیری و تعصب خامی است
    تا جنینی کار خون‌آشامی است
    چیز دیگر ماند اما گفتنش
    با تو روح القدس گوید بی منش
    نه تو گویی هم بگوش خویشتن
    نه من ونه غیرمن ای هم تو من
    همچو آن وقتی که خواب اندر روی
    تو ز پیش خود به پیش خود شوی
    بشنوی از خویش و پنداری فلان
    با تو اندر خواب گفتست آن نهان
    تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
    بلک گردونی ودریای عمیق
    آن تو زفتت که آن نهصدتوست
    قلزمست وغرقه گاه صد توست
    خود چه جای حد بیداریست و خواب
    دم مزن والله اعلم بالصواب
    دم مزن تا بشنوی از دم ز نان
    آنچ نامد در زبان و در بیان
    دم مزن تا بشنوی زان آفتاب
    آنچ نامد درکتاب و در خطاب
    دم مزن تا دم زند بهر تو روح
    آشنا بگذار در کشتی نوح
    همچو کنعان کشنا می‌کرد او
    که نخواهم کشتی نوح عدو
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #309
    برنامه شماره ۳۰۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDF مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۲۵۹پیل اندر خانه تاریک بودعرضه را آورده بودندش هنود
    از برای دیدنش مردم بسی
    اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی
    دیدنش با چشم چون ممکن نبود
    اندر آن تاریکیش کف می‌بسود
    آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
    گفت همچون ناودانست این نهاد
    آن یکی را دست بر گوشش رسید
    آن برو چون بادبیزن شد پدید
    آن یکی را کف چو بر پایش بسود
    گفت شکل پیل دیدم چون عمود
    آن یکی بر پشت او بنهاد دست
    گفت خود این پیل چون تختی بدست
    همچنین هر یک به جزوی که رسید
    فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید
    از نظرگه گفتشان شد مختلف
    آن یکی دالش لقب داد این الف
    در کف هر کس اگر شمعی بدی
    اختلاف از گفتشان بیرون شدی
    چشم حس همچون کف دستست و بس
    نیست کف را بر همهٔ او دست‌رس
    چشم دریا دیگرست و کف دگر
    کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر
    جنبش کفها ز دریا روز و شب
    کف همی‌بینی و دریا نه عجب
    ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیم
    تیره‌چشمیم و در آب روشنیم
    ای تو در کشتی تن رفته به خواب
    آب را دیدی نگر در آب آب
    آب را آبیست کو می‌راندش
    روح را روحیست کو می‌خواندش
    موسی و عیسی کجا بد کفتاب
    کشت موجودات را می‌داد آب
    آدم و حوا کجا بد آن زمان
    که خدا افکند این زه در کمان
    این سخن هم ناقص است و ابترست
    آن سخن که نیست ناقص آن سرست
    گر بگوید زان بلغزد پای تو
    ور نگوید هیچ از آن ای وای تو
    ور بگوید در مثال صورتی
    بر همان صورت بچفسی ای فتی
    بسته‌پایی چون گیا اندر زمین
    سر بجنبانی ببادی بی‌یقین
    لیک پایت نیست تا نقلی کنی
    یا مگر پا را ازین گل بر کنی
    چون کنی پا را حیاتت زین گلست
    این حیاتت را روش بس مشکلست
    چون حیات از حق بگیری ای روی
    پس شوی مستغنی از گل می‌روی
    شیر خواره چون ز دایه بگسلد
    لوت‌خواره شد مرورا می‌هلد
    بستهٔ شیر زمینی چون حبوب
    جو فطام خویش از قوت القلوب
    حرف حکمت خور که شد نور ستیر
    ای تو نور بی‌حجب را ناپذیر
    تا پذیرا گردی ای جان نور را
    تا ببینی بی‌حجب مستور را
    چون ستاره سیر بر گردون کنی
    بلک بی گردون سفر بی‌چون کنی
    آنچنان کز نیست در هست آمدی
    هین بگو چون آمدی مست آمدی
    راههای آمدن یادت نماند
    لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #311
    برنامه شماره ۳۱۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۲۵۹پیل اندر خانهٔ تاریک بودعرضه را آورده بودندش هنوداز برای دیدنش مردم بسیاندر آن ظلمت همی‌شد هر کسیدیدنش با چشم چون ممکن نبوداندر آن تاریکیش کف می‌بسودآن یکی را کف به خرطوم اوفتادگفت همچون ناودانست این نهادآن یکی را دست بر گوشش رسیدآن برو چون بادبیزن شد پدیدآن یکی را کف چو بر پایش بسودگفت شکل پیل دیدم چون عمودآن یکی بر پشت او بنهاد دستگفت خود این پیل چون تختی بدستهمچنین هر یک به جزوی که رسیدفهم آن می‌کرد هر جا می‌شنیداز نظرگه گفتشان شد مختلفآن یکی دالش لقب داد این الفدر کف هر کس اگر شمعی بدیاختلاف از گفتشان بیرون شدیچشم حس همچون کف دستست و بسنیست کف را بر همهٔ او دست‌رسچشم دریا دیگرست و کف دگرکف بهل وز دیدهٔ دریا نگرجنبش کفها ز دریا روز و شبکف همی‌بینی و دریا نه عجبما چو کشتیها بهم بر می‌زنیمتیره‌چشمیم و در آب روشنیمای تو در کشتی تن رفته به خوابآب را دیدی نگر در آب آبآب را آبیست کو می‌راندشروح را روحیست کو می‌خواندشموسی و عیسی کجا بد کفتابکشت موجودات را می‌داد آبآدم و حوا کجا بد آن زمانکه خدا افکند این زه در کماناین سخن هم ناقص است و ابترستآن سخن که نیست ناقص آن سرستگر بگوید زان بلغزد پای توور نگوید هیچ از آن ای وای توور بگوید در مثال صورتیبر همان صورت بچفسی ای فتیبسته‌پایی چون گیا اندر زمینسر بجنبانی ببادی بی‌یقینلیک پایت نیست تا نقلی کنییا مگر پا را ازین گل بر کنیچون کنی پا را حیاتت زین گلستاین حیاتت را روش بس مشکلستچون حیات از حق بگیری ای رویپس شوی مستغنی از گل می‌رویشیر خواره چون ز دایه بسکلدلوت‌خواره شد مرورا می‌هلدبستهٔ شیر زمینی چون حبوبجو فطام خویش از قوت القلوبحرف حکمت خور که شد نور ستیرای تو نور بی‌حجب را ناپذیرتا پذیرا گردی ای جان نور راتا ببینی بی‌حجب مستور راچون ستاره سیر بر گردون کنیبلک بی گردون سفر بی‌چون کنیآنچنان کز نیست در هست آمدیهین بگو چون آمدی مست آمدیراههای آمدن یادت نماندلیک رمزی بر تو بر خواهیم خواندهوش را بگذار وانگه هوش‌دارگوش را بر بند وانگه گوش دارنه نگویم زانک خامی تو هنوزدر بهاری تو ندیدستی تموزاین جهان همچون درختست ای کرامما برو چون میوه‌های نیم‌خامسخت گیرد خامها مر شاخ رازانک در خامی نشاید کاخ راچون بپخت و گشت شیرین لب‌گزانسست گیرد شاخها را بعد از آنچون از آن اقبال شیرین شد دهانسرد شد بر آدمی ملک جهانآنچنان کز نیست در هست آمدیهین بگو چون آمدی مست آمدیراههای آمدن یادت نماندلیک رمزی بر تو بر خواهیم خواندهوش را بگذار وانگه هوش‌دارگوش را بر بند وانگه گوش دارنه نگویم زانک خامی تو هنوزدر بهاری تو ندیدستی تموزاین جهان همچون درختست ای کرامما برو چون میوه‌های نیم‌خامسخت گیرد خامها مر شاخ رازانک در خامی نشاید کاخ راچون بپخت و گشت شیرین لب‌گزانسست گیرد شاخها را بعد از آنچون از آن اقبال شیرین شد دهانسرد شد بر آدمی ملک جهانسخت‌گیری و تعصب خامی استتا جنینی کار خون‌آشامی استچیز دیگر ماند اما گفتنشبا تو روح القدس گوید بی منشنه تو گویی هم بگوش خویشتننه من ونه غیرمن ای هم تو منهمچو آن وقتی که خواب اندر رویتو ز پیش خود به پیش خود شویبشنوی از خویش و پنداری فلانبا تو اندر خواب گفتست آن نهانتو یکی تو نیستی ای خوش رفیقبلک گردونی ودریای عمیقآن تو زفتت که آن نهصدتوستقلزمست وغرقه گاه صد توستخود چه جای حد بیداریست و خوابدم مزن والله اعلم بالصوابدم مزن تا بشنوی از دم ز نانآنچ نامد در زبان و در بیاندم مزن تا بشنوی زان آفتابآنچ نامد درکتاب و در خطابدم مزن تا دم زند بهر تو روحآشنا بگذار در کشتی نوحهمچو کنعان کشنا می‌کرد اوکه نخواهم کشتی نوح عدوهی بیا در کشتی بابا نشینتا نگردی غرق طوفان ای مهینگفت نه من آشنا آموختممن بجز شمع تو شمع افروختمهین مکن کین موج طوفان بلاستدست و پا و آشنا امروز لاستباد قهرست و بلای شمع کشجز که شمع حق نمی‌پاید خمشگفت نه رفتم برآن کوه بلندعاصمست آن که مرا از هر گزندهین مکن که کوه کاهست این زمانجز حبیب خویش را ندهد امانگفت من کی پند تو بشنوده‌امکه طمع کردی که من زین دوده‌امخوش نیامد گفت تو هرگز مرامن بری‌ام از تو در هر دو سراهین مکن بابا که روز ناز نیستمر خدا را خویش وانباز نیستتا کنون کردی واین دم نازکیستاندرین درگاه گیرا ناز کیستلم یلد لم یولدست او از قدمنه پدر دارد نه فرزند و نه عمناز فرزندان کجا خواهد کشیدناز بابایان کجا خواهد شنیدنیستم مولود پیراکم بنازنیستم والد جوانا کم گرازنیستم شوهر نیم من شهوتیناز را بگذار اینجا ای ستیجز خضوع و بندگی و اضطراراندرین حضرت ندارد اعتبار
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #312
    برنامه شماره ۳۱۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFمثنوی معنوی، مولوی، دفتر سوم، سطر ۱۲۵۹پیل اندر خانهٔ تاریک بودعرضه را آورده بودندش هنوداز برای دیدنش مردم بسیاندر آن ظلمت همی‌شد هر کسیدیدنش با چشم چون ممکن نبوداندر آن تاریکیش کف می‌بسودآن یکی را کف به خرطوم اوفتادگفت همچون ناودانست این نهادآن یکی را دست بر گوشش رسیدآن برو چون بادبیزن شد پدیدآن یکی را کف چو بر پایش بسودگفت شکل پیل دیدم چون عمودآن یکی بر پشت او بنهاد دستگفت خود این پیل چون تختی بدستهمچنین هر یک به جزوی که رسیدفهم آن می‌کرد هر جا می‌شنیداز نظرگه گفتشان شد مختلفآن یکی دالش لقب داد این الفدر کف هر کس اگر شمعی بدیاختلاف از گفتشان بیرون شدیچشم حس همچون کف دستست و بسنیست کف را بر همهٔ او دست‌رسچشم دریا دیگرست و کف دگرکف بهل وز دیدهٔ دریا نگرجنبش کفها ز دریا روز و شبکف همی‌بینی و دریا نه عجبما چو کشتیها بهم بر می‌زنیمتیره‌چشمیم و در آب روشنیمای تو در کشتی تن رفته به خوابآب را دیدی نگر در آب آبآب را آبیست کو می‌راندشروح را روحیست کو می‌خواندشموسی و عیسی کجا بد کفتابکشت موجودات را می‌داد آبآدم و حوا کجا بد آن زمانکه خدا افکند این زه در کماناین سخن هم ناقص است و ابترستآن سخن که نیست ناقص آن سرستگر بگوید زان بلغزد پای توور نگوید هیچ از آن ای وای توور بگوید در مثال صورتیبر همان صورت بچفسی ای فتیبسته‌پایی چون گیا اندر زمینسر بجنبانی ببادی بی‌یقینلیک پایت نیست تا نقلی کنییا مگر پا را ازین گل بر کنیچون کنی پا را حیاتت زین گلستاین حیاتت را روش بس مشکلستچون حیات از حق بگیری ای رویپس شوی مستغنی از گل می‌رویشیر خواره چون ز دایه بگسلدلوت‌خواره شد مرورا می‌هلدبستهٔ شیر زمینی چون حبوبجو فطام خویش از قوت القلوبحرف حکمت خور که شد نور ستیرای تو نور بی‌حجب را ناپذیرتا پذیرا گردی ای جان نور راتا ببینی بی‌حجب مستور راچون ستاره سیر بر گردون کنیبلک بی گردون سفر بی‌چون کنیآنچنان کز نیست در هست آمدیهین بگو چون آمدی مست آمدیراههای آمدن یادت نماندلیک رمزی بر تو بر خواهیم خواندهوش را بگذار وانگه هوش‌دارگوش را بر بند وانگه گوش دارنه نگویم زانک خامی تو هنوزدر بهاری تو ندیدستی تموزاین جهان همچون درختست ای کرامما برو چون میوه‌های نیم‌خامسخت گیرد خامها مر شاخ رازانک در خامی نشاید کاخ راچون بپخت و گشت شیرین لب‌گزانسست گیرد شاخها را بعد از آنچون از آن اقبال شیرین شد دهانسرد شد بر آدمی ملک جهانسخت‌گیری و تعصب خامی استتا جنینی کار خون‌آشامی استچیز دیگر ماند اما گفتنشبا تو روح القدس گوید بی منشنه تو گویی هم بگوش خویشتننه من ونه غیرمن ای هم تو منهمچو آن وقتی که خواب اندر رویتو ز پیش خود به پیش خود شویبشنوی از خویش و پنداری فلانبا تو اندر خواب گفتست آن نهانتو یکی تو نیستی ای خوش رفیقبلک گردونی ودریای عمیقآن تو زفتت که آن نهصدتوستقلزمست وغرقه گاه صد توستخود چه جای حد بیداریست و خوابدم مزن والله اعلم بالصوابدم مزن تا بشنوی از دم ز نانآنچ نامد در زبان و در بیاندم مزن تا بشنوی زان آفتابآنچ نامد درکتاب و در خطابدم مزن تا دم زند بهر تو روحآشنا بگذار در کشتی نوحهمچو کنعان کشنا می‌کرد اوکه نخواهم کشتی نوح عدوهی بیا در کشتی بابا نشینتا نگردی غرق طوفان ای مهینگفت نه من آشنا آموختممن بجز شمع تو شمع افروختمهین مکن کین موج طوفان بلاستدست و پا و آشنا امروز لاستباد قهرست و بلای شمع کشجز که شمع حق نمی‌پاید خمشگفت نه رفتم برآن کوه بلندعاصمست آن که مرا از هر گزندهین مکن که کوه کاهست این زمانجز حبیب خویش را ندهد امانگفت من کی پند تو بشنوده‌امکه طمع کردی که من زین دوده‌امخوش نیامد گفت تو هرگز مرامن بری‌ام از تو در هر دو سراهین مکن بابا که روز ناز نیستمر خدا را خویش وانباز نیستتا کنون کردی واین دم نازکیستاندرین درگاه گیرا ناز کیستلم یلد لم یولدست او از قدمنه پدر دارد نه فرزند و نه عمناز فرزندان کجا خواهد کشیدناز بابایان کجا خواهد شنیدنیستم مولود پیراکم بنازنیستم والد جوانا کم گرازنیستم شوهر نیم من شهوتیناز را بگذار اینجا ای ستیجز خضوع و بندگی و اضطراراندرین حضرت ندارد اعتبارگفت بابا سالها این گفته‌ایباز می‌گویی بجهل آشفته‌ایچند ازینها گفته‌ای با هرکسیتا جواب سرد بشنودی بسیاین دم سرد تو در گوشم نرفتخاصه اکنون که شدم دانا و زفتگفت بابا چه زیان دارد اگربشنوی یکبار تو پند پدرهمچنین می‌گفت او پند لطیفهمچنان می‌گفت او دفع عنیفنه پدر از نصح کنعان سیر شدنه دمی در گوش آن ادبیر شداندرین گفتن بدند و موج تیزبر سر کنعان زد وشد ریز ریزنوح گفت ای پادشاه بردبارمر مرا خر مرد و سیلت برد باروعده کردی مر مرا تو بارهاکه بیابد اهلت از طوفان رهادل نهادم بر امیدت من سلیمپس چرا بربود سیل از من گلیمگفت او از اهل و خویشانت نبودخود ندیدی تو سپیدی او کبودچونک دندان تو کرمش در فتادنیست دندان بر کنش ای اوستادتا که باقی تن نگردد زار ازوگرچه بود آن تو شو بیزار ازوگفت بیزارم ز غیر ذات توغیر نبود آنک او شد مات توتو همی دانی که چونم با تو منبیست چندانم که با باران چمنزنده از تو شاد از تو عایلیمغتذی بی واسطه و بی حایلیمتصل نه منفصل نه ای کمالبلک بی چون و چگونه و اعتلالماهیانیم و تو دریای حیاتزنده‌ایم از لطفت ای نیکو صفاتتو نگنجی در کنار فکرتینی به معلولی قرین چون علتیپیش ازین طوفان و بعد این مراتو مخاطب بوده‌ای در ماجرا
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #313
    برنامه شماره ۳۱۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهغزل شماره ۱۸۲۹، مولویگفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار منهیچ مباش یک نفس غایب از این کنار مننور دو دیده منی دور مشو ز چشم منشعله سینه منی کم مکن از شرار منیار من و حریف من خوب من و لطیف منچست من و ظریف من باغ من و بهار منای تن من خراب تو دیده من سحاب توذره آفتاب تو این دل بی‌قرار منلب بگشا و مشکلم حل کن و شاد کن دلمکآخر تا کجا رسد پنج و شش قمار منتا که چه زاید این شب حامله از برای منتا به کجا کشد بگو مستی بی‌خمار منتا چه عمل کند عجب شکر من و سپاس منتا چه اثر کند عجب ناله و زینهار منگفت خنک تو را که تو در غم ما شدی دوتوکار تو راست در جهان ای بگزیده کار منمست منی و پست من عاشق و می پرست منبرخورد او ز دست من هر کی کشید بار منرو که تو راست کر و فر مجلس عیش نه ز سرزانک نظر دهد نظر عاقبت انتظار منگفتم وانما که چون زنده کنی تو مرده رازنده کن این تن مرا از پی اعتبار منمرده‌تر از تنم مجو زنده کنش به نور هوتا همه جان شود تنم این تن جان سپار منگفت ز من نه بارها دیده‌ای اعتبارهابر تو یقین نشد عجب قدرت و کاربار منگفتم دید دل ولی سیر کجا شود دلیاز لطف و عجایبت ای شه و شهریار منعشق کشید در زمان گوش مرا به گوشه‌ایخواند فسون فسون او دام دل شکار منجان ز فسون او چه شد دم مزن و مگو چه شدور بچخی تو نیستی محرم و رازدار منمولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۲۵۹همچنین می‌گفت او پند لطیفهمچنان می‌گفت او دفع عنیفنه پدر از نصح کنعان سیر شدنه دمی در گوش آن ادبیر شداندرین گفتن بدند و موج تیزبر سر کنعان زد وشد ریز ریزنوح گفت ای پادشاه بردبارمر مرا خر مرد و سیلت برد باروعده کردی مر مرا تو بارهاکه بیابد اهلت از طوفان رهادل نهادم بر امیدت من سلیمپس چرا بربود سیل از من گلیمگفت او از اهل و خویشانت نبودخود ندیدی تو سپیدی او کبودچونک دندان تو کرمش در فتادنیست دندان بر کنش ای اوستادتا که باقی تن نگردد زار ازوگرچه بود آن تو شو بیزار ازوگفت بیزارم ز غیر ذات توغیر نبود آنک او شد مات توتو همی دانی که چونم با تو منبیست چندانم که با باران چمنزنده از تو شاد از تو عایلیمغتذی بی واسطه و بی حایلیمتصل نه منفصل نه ای کمالبلک بی چون و چگونه و اعتلالماهیانیم و تو دریای حیاتزنده‌ایم از لطفت ای نیکو صفاتتو نگنجی در کنار فکرتینی به معلولی قرین چون علتیپیش ازین طوفان و بعد این مراتو مخاطب بوده‌ای در ماجرابا تو می‌گفتم نه با ایشان سخنای سخن‌بخش نو و آن کهننه که عاشق روز و شب گوید سخنگاه با اطلال و گاهی با دمنروی با اطلال کرده ظاهرااو کرا می‌گوید آن مدحت کراشکر طوفان را کنون بگماشتیواسطهٔ اطلال را بر داشتیزانک اطلال لئیم و بد بدندنه ندایی نه صدایی می‌زدندمن چنان اطلال خواهم در خطابکز صدا چون کوه واگوید جوابتا مثنا بشنوم من نام توعاشقم برنام جان آرام توهرنبی زان دوست دارد کوه راتا مثنا بشنود نام تراآن که پست مثال سنگ لاخموش را شاید نه ما را در مناخمن بگویم او نگردد یار منبی صدا ماند دم گفتار منبا زمین آن به که هموارش کنینیست همدم با قدم یارش کنیگفت ای نوح ار تو خواهی جمله راحشر گردانم بر آرم از ثریبهر کنعانی دل تو نشکنملیکت از احوال آگه می‌کنمگفت نه نه راضیم که تو مراهم کنی غرقه اگر باید تراهر زمانم غرقه می‌کن من خوشمحکم تو جانست چون جان می‌کشمننگرم کس را وگر هم بنگرماو بهانه باشد و تو منظرمعاشق صنع توم در شکر و صبرعاشق مصنوع کی باشم چو گبرعاشق صنع خدا با فر بودعاشق مصنوع او کافر بود
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #314
    برنامه شماره ۳۱۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۸، عطاردم مزن گر همدمی می‌بایدت
    خسته شو گر مرهمی می‌بایدت
    تا در اثباتی تو بس نامحرمی
    محو شو گر محرمی می‌بایدت
    همچو غواصان دم اندر سینه کش
    گر چو دریا همدمی می‌بایدت
    از عبادت غم کشی و صد شفیع
    پیشوای هر غمی می‌بایدت
    اشک لایق‌تر شفیع تو از آنک
    هر عبادت را نمی می‌بایدت
    تنگدل ماندی، که دل یک قطره خونست
    عالمی در عالمی می‌بایدت
    تا که این یک قطره صد دریا شود
    صبر صد عالم همی می‌بایدت
    هر دو عالم گر نباشد گو مباش
    در حضور او دمی می‌بایدت
    در غم هر دم که نبود در حضور
    تا قیامت ماتمی می‌بایدت
    در حضورش عهد کردی ای فرید
    عهد خود مستحکمی می‌بایدت
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۲۵۹
    هر زمانم غرقه می‌کن من خوشم
    حکم تو جانست چون جان می‌کشم
    ننگرم کس را وگر هم بنگرم
    او بهانه باشد و تو منظرم
    عاشق صنع توم در شکر و صبر
    عاشق مصنوع کی باشم چو گبر
    عاشق صنع خدا با فر بود
    عاشق مصنوع او کافر بود
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۳۶۲
    دی سؤالی کرد سایل مر مرا
    زانک عاشق بود او بر ماجرا
    گفت نکتهٔ الرضا بالکفر کفر
    این پیمبر گفت و گفت اوست مهر
    باز فرمود او که اندر هر قضا
    مر مسلمان را رضا باید رضا
    نه قضای حق بود کفر و نفاق
    گر بدین راضی شوم باشد شقاق
    ور نیم راضی بود آن هم زیان
    پس چه چاره باشدم اندر میان
    گفتمش این کفر مقضی نه قضاست
    هست آثار قضا این کفر راست
    پس قضا را خواجه از مقضی بدان
    تا شکالت دفع گردد در زمان
    راضیم در کفر زان رو که قضاست
    نه ازین رو که نزاع و خبث ماست
    کفر از روی قضا خود کفر نیست
    حق را کافر مخوان اینجا مه‌ایست
    کفر جهلست و قضای کفر علم
    هر دو کی یک باشد آخر حلم و خلم
    زشتی خط زشتی نقاش نیست
    بلک از وی زشت را بنمودنیست
    قوت نقاش باشد آنک او
    هم تواند زشت کردن هم نکو
    گر کشانم بحث این را من بساز
    تا سؤال و تا جواب آید دراز
    ذوق نکتهٔ عشق از من می‌رود
    نقش خدمت نقش دیگر می‌شود
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #316
    برنامه شماره ۳۱۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۳۷۶، مولویکاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
    حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم
    من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد
    من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم
    دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود
    سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم
    دکان خود ویران کنم دکان من سودای او
    چون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم
    چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگو
    چون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم
    چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدی کنم
    چون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم
    چون گشته‌ام نزدیک شه از ناکسان دوری کنم
    چون خویش عشق او شدم از خویش بیزاری کنم
    زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهم
    در خنب می غرقم کند گر قصد هشیاری کنم
    ای خواجه من جام میم چون سینه را غمگین کنم
    شمع و چراغ خانه‌ام چون خانه را تاری کنم
    یک شب به مهمان من آ تا قرص مه پیشت کشم
    دل را به پیش من بنه تا لطف و دلداری کنم
    در عشق اگر بی‌جان شوی جان و جهانت من بسم
    گر دزد دستارت برد من رسم دستاری کنم
    دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهری
    آسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم
    ای مطرب صاحب نظر این پرده می زن تا سحر
    تا زنده باشم زنده سر تا چند مرداری کنم
    پندار کامشب شب پری یا در کنار دلبری
    بی‌خواب شو همچون پری تا من پری داری کنم
    زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم
    آتش زنم اندر تتق تا چند ستاری کنم
    زین آسمان چون تتق من گوشه گیرم چون افق
    ذوالعرش را گردم قنق بر ملک جباری کنم
    با شمس تبریزی اگر همخو و هم استاره‌ام
    چون شمس اندر شش جهت باید که انواری کنم
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #317
    برنامه شماره ۳۱۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۳۳۷، مولویالا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
    نبشته گرد روی خود صلا نعم الادام الخل
    دو سه گام ار ز حرص و کین به حلم آیی عسل جوشی
    که عالم‌ها کنی شیرین نمی‌آیی زهی کاهل
    غلط دیدم غلط گفتم همیشه با غلط جفتم
    که گر من دیدمی رویت نماندی چشم من احول
    دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هرآیینه
    تو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول
    یکی می‌رفت در چاهی چو در چه دید او ماهی
    مه از گردون ندا کردش من این سویم تو لاتعجل
    مجو مه را در این پستی که نبود در عدم هستی
    نروید نیشکر هرگز چو کارد آدمی حنظل
    خوشی در نفی تست ای جان تو در اثبات می‌جویی
    از آن جا جو که می‌آید نگردد مشکل این جا حل
    تو آن بطی کز اشتابی ستاره جست در آبی
    تو آنی کز برای پا همی‌زد او رگ اکحل
    در این پایان در این ساران چو گم گشتند هشیاران
    چه سازم من که من در ره چنان مستم که لاتسأل
    خدایا دست مست خود بگیر ار نی در این مقصد
    ز مستی آن کند با خود که در مستی کند منبل
    گرم زیر و زبر کردی به خود نزدیکتر کردی
    که صحت آید از دردی چو افشرده شود دنبل
    ز بعد این می و مستی چو کار من تو کردستی
    توکل کرده‌ام بر تو صلا ای کاهلان تنبل
    تویی ای شمس تبریزی نه زین مشرق نه زین مغرب
    نه آن شمسی که هر باری کسوف آید شود مختل
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۳۲۲۰
    گر عمر نامی تو اندر شهر کاش
    کس بنفروشد به صد دانگت لواش
    چون به یک دکان بگفتی عمرم
    این عمر را نان فروشید از کرم
    او بگوید رو بدان دیگر دکان
    زان یکی نان به کزین پنجاه نان
    گر نبودی احول او اندر نظر
    او بگفتی نیست دکانی دگر
    پس ردی اشراق آن نااحولی
    بر دل کاشی شدی عمر علی
    این ازینجا گوید آن خباز را
    این عمر را نان فروش ای نانبا
    چون شنید او هم عمر نان در کشید
    پس فرستادت به دکان بعید
    کین عمر را نان ده ای انباز من
    راز یعنی فهم کن ز آواز من
    او همت زان سو حواله می‌کند
    هین عمر آمد که تا بر نان زند
    چون به یک دکان عمر بودی برو
    در همه کاشان ز نان محروم شو
    ور به یک دکان علی گفتی بگیر
    نان ازینجا بی‌حواله و بی‌زحیر
    احول دو بین چو بی‌بر شد ز نوش
    احول ده بینی ای مادر فروش
    اندرین کاشان خاک از احولی
    چون عمر می‌گرد چو نبوی علی
    هست احول را درین ویرانه دیر
    گوشه گوشه نقل نو ای ثم خیر
    ور دو چشم حق‌شناس آمد ترا
    دوست پر بین عرصهٔ هر دو سرا
    وا رهیدی از حوالهٔ جا به جا
    اندرین کاشان پر خوف و رجا
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #319
    برنامه شماره ۳۱۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۴۵۸، مولوییک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی‌دارم
    زیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم
    از قند تو می نوشم با پند تو می کوشم
    من صید جگرخسته تو شیر جگرخوارم
    جان من و جان تو گویی که یکی بوده‌ست
    سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم
    از باغ جمال تو یک بند گیاهم من
    وز خلعت وصل تو یک پاره کلهوارم
    بر گرد تو این عالم خار سر دیوار است
    بر بوی گل وصلت خاری است که می خارم
    چون خار چنین باشد گلزار تو چون باشد
    ای خورده و ای برده اسرار تو اسرارم
    خورشید بود مه را بر چرخ حریف ای جان
    دانم که بنگذاری در مجلس اغیارم
    رفتم بر درویشی گفتا که خدا یارت
    گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم
    دیدم همه عالم را نقش در گرمابه
    ای برده تو دستارم هم سوی تو دست آرم
    هر جنس سوی جنسش زنجیر همی‌درد
    من جنس کیم کاین جا در دام گرفتارم
    گرد دل من جانا دزدیده همی‌گردی
    دانم که چه می جویی ای دلبر عیارم
    در زیر قبا جانا شمعی پنهان داری
    خواهی که زنی آتش در خرمن و انبارم
    ای گلشن و گلزارم وی صحت بیمارم
    ای یوسف دیدارم وی رونق بازارم
    تو گرد دلم گردان من گرد درت گردان
    در دست تو در گردش سرگشته چو پرگارم
    در شادی روی تو گر قصه غم گویم
    گر غم بخورد خونم والله که سزاوارم
    بر ضرب دف حکمت این خلق همی‌رقصند
    بی‌پرده تو رقصد یک پرده نپندارم
    آواز دفت پنهان وین رقص جهان پیدا
    پنهان بود این خارش هر جای که می خارم
    خامش کنم از غیرت زیرا ز نبات تو
    ابر شکرافشانم جز قند نمی‌بارم
    در آبم و در خاکم در آتش و در بادم
    این چار بگرد من اما نه از این چارم
    گه ترکم و گه هندو گه رومی و گه زنگی
    از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم
    تبریز دل و جانم با شمس حق است این جا
    هر چند به تن اکنون تصدیع نمی‌آرم
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #318
    برنامه شماره ۳۱۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFغزل شمارهٔ ۱۴۴۵، مولویمن دلق گرو کردم عریان خراباتم
    خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم
    ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو
    تو آن مناجاتی من آن خراباتم
    خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تن
    جان را نتوان دیدن من جان خراباتم
    نی مرد شکم خوارم نی درد شکم دارم
    زین مایده بیزارم بر خوان خراباتم
    من همدم سلطانم حقا که سلیمانم
    کلی همه ایمانم ایمان خراباتم
    با عشق در این پستی کردم طرب و مستی
    گفتم چه کسی گفتا سلطان خراباتم
    هر جا که همی‌باشم همکاسه اوباشم
    هر گوشه که می گردم گردان خراباتم
    گویی بنما معنی برهان چنین دعوی
    روشنتر از این برهان برهان خراباتم
    گر رفت زر و سیمم با سینه سیمینم
    ور بی‌سر و سامانم سامان خراباتم
    ای ساقی جان جانی شمع دل ویرانی
    ویران دلم را بین ویران خراباتم
    گویی که تو را شیطان افکند در این ویران
    خوبی ملک دارد شیطان خراباتم
    هر گه که خمش باشم من خم خراباتم
    هر گه که سخن گویم دربان خراباتم
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners