
Sign up to save your podcasts
Or


این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است.
نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریان
گویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراما
تصویرگر : مینا مومنی
خوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلی
پخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعه
https://t.me/maturitycafe
حامی مالی: سپیده تنباکوزاده
Hosted on SHENOTO
حرفهای زیادی برای پایان بخشیدن به یک گفتگو وجود دارد. خدانگهدار، سایه ات مستدام، ایام به کام ، به امید دیدار، به سلامت، فعلن، تا بعد ... آرزوهایی که برای مسافران محبوبمان می کنیم. به امید اینکه باز ببینیمشان و یا در حد فاصل هجران و دیدار، امیدوار باشیم در صحت و سلامت و آرامش ، روزگار به سر برند. بین تمام حرف های بدرقه، "شاد باشید" مزه ی دیگری می دهد. طعم آگاهی و پذیرش. آگاهی از اینکه ممکن است کسی را دوباره ملاقات نکنیم اما بپذیریم که می تواند شاد باشد و می توانیم شاد باشیم و زندگی همچنان جاری. آگاهی از اینکه خیلی چیزها ذاتا رو به زوالند و آرزو کردنشان برای دیگران، از روی خام بودن ماست ... تندرستی، همیشگی نیست و سرانجام از دست می رود ، عمر به پایان می رسد، سایه های آسودگی از سرمان دور می شوند، ایام دائما یکسان نمی ماند ولی در عین حال، نجات یافتگان و شاهدان عینی می گویند که با تمام این اوصاف، تا زندگی هست، شادی هم هست. آری، می شود به سفر و سفره ی زندگی نگاه کرد و از هجمه ی جبر و نقصان، خشمگینانه، افسوس خورد و حسرت کشید ، از نداشته هایمان، از بد اقبالیهایمان، از یاران ناموافقمان ، از عهدها و دلهای شکسته مان، یا می توان با قدردانی از هدیه و فرصتی که در اختیارمان است، تا عمر باقی و نمایش بر پرده، از لحظه لحظه ی منظره ی پیش روی لذت برد. زیرا عمری که می گذرانیم مجموعه ای از تک تکِ همین لحظه هاست و مفهوم فراگیر و یکپارچه ی زندگی رنجبار یا شادمان، واقعا وجود ندارد، اینها فقط پرورده ی دستچینِ گزینشیِ ذهنمان از خاطرات گذشته است. زندگی ما فقط پر از لحظاتی تلخ یا شیرین است. پر از لحظات رویارویی با پدیده هایی که جدا از مطلوب و نامطلوب بودنشان، ما را به چالش می کشند تا انتخابی انجام دهیم، بپذیریمشان یا دگرگونشان کنیم. زندگی ما پر از آدمهاییست که به هزار امید، بارها و بارها آزمودیمشان و هر بار سرشکسته، دلشکسته و ناامیدمان کرده اند. پر از باورها و دروغهایی که نوید دنیا و فردای بهتری را می دادند اما به سستی یک قصر شنی در برخورد با امواج واقعیت، فرو ریختند . پر از گناهکاران و قاضیانی که فارغ از هر چه در ظاهر می کردند، در حال اعتراف به کمبودها و رنجهایشان بودند.
چرا نفهمیدیم هر انتخابی باید در راستای تعهدمان به خود ، زندگی و شادی مان باشد وگرنه مسئولانه و موثر نخواهد بود؟
چرا نفهمیدیم هیچ کس ساعتش را با ما کوک نمی کند، هر آدمی، مسیر داستان خودش را پیش روی دارد، درگیر جنگها و کشش های خود است؟
چرا نفهمیدیم باورها و پیمانهایی که فرو می ریزند، همزمان، آوارِ ناامیدی بر دلهای ساده باور و فانوس حقیقت برای روحِ های جویا می شوند؟
دیری باید می گذشت تا کم کم آهن تفته در گرمای خویش بلوغ می یافت و سرد می شد ... آری ، دیری باید می گذشت ... باید از سَرِ اشتیاق و امیدورزی بیهوده می افتاد ... باید چای بی خیالی خورده می شد ... زمین بکر، شخم می خورد ... باید زمان می گذشت تا بفهمیم ایراد از آن آدمها نیست، از این امید واهیست که فرصتهای زندگی را به تباهی کشانده. ایراد به خاطر توقع زیادیست که از واقعیتها داریم ، واقعیتهایی که نمی خواهیم درست باورشان کنیم، همانگونه که هستند ... امید بیهوده و توقع بیجا، چیزیست که باعث می شود حسی اشتباه نسبت به خود، زندگی و سرانجاممان داشته باشیم. معیارهای غلط آرامش و رستگاری ... آرزوهای بعید و امید برای برآورده شدنشان، انسان را نابود می کند، یک جایی بالاخره آدم باید دست از بلاتکلیفی و بی مسئولیتی بردارد و جور خواسته هایش را بکشد. کاری را انجام دهد، راهی را برود، چیزی را بفهمد، حسی را درک کند، ... آدم به همین چیزها آدم است ، به داغی که با آن نشان شده ، غمی که معتبرش می کند، رویایی که واقعیتش را می سازد و احساسی که توشه اش از زندگیست ... آدم به همین چیزها آدم است ... انسانی که رنج را نفهمد، چه هم آغوشی ای با شادی دارد ؟ ... انسانی که فراز و فرودش را از سر نگذرانده باشد چه حسی به زندگی دارد ؟ ... انسانی که عمق یک زخم را نکاود چگونه از واقعی بودن ادراکش اطمینان حاصل کند ؟ ... حواس ما ناقصند و ذهنمان را فریب می دهند. بوها، طعم ها، رنگها، صداها، هر چیزی که دنیا را در ذهن ما می سازد، می تواند چیز دیگری غیر از تصور و دریافت ما باشد، خطا باشد، مجاز باشد. مثل تماشای فیلمی که می دانیم نمایش است، ساختگیست، حقیقت ندارد، واقعا اتفاق نیافتاده، اما درگیرش می شویم و با دیدن آن، غمگین، شاد، خشمگین، ترسان یا رها می گردیم. تنها اختیار ما در میان تمام اجبارها، از جسمی که…
Hosted on SHENOTO
بالاخره یه تابستونی میاد و می ره و ما بعدش می فهمیم بچه گیمون هم باهاش رفته، دیگه آدم بزرگ شدیم ، به فصلی رسیدیم که بهش می گن پایان معصومیت، آغاز بزرگسالی ...
اون سال، من هم قرار بود توی تابستونش بزرگ شم، برم سر کار و از زندگی سهمی برای خودم داشته باشم، به روشنی همه ی ستاره های اون شب ، یادمه که اولین نیمه شبِ تابستون بود ، توی حیاط خونه مون نشسته و خیره به آسمون پر ستاره بودم، همه جا تا دور دستها ساکت، فارغ از هیاهوی دنیا، نه خاطره ای از دیروز و نه دلهره ای برای فردا ، معلق بین افقهای بی انتها، ول ، مثل بادبادک بی نخ و بی صاحب، سرخوش، رقصان به دست باد ، تماشاگر کهکشانهای دور ... پدرم از داخل خونه در رو باز کرد و جوری که انگار داشت سعی می کرد خوابش نپره، با شلوار گرم کن و زیرپیرهنی و دم پایی ای که نیم بند پاش کرده بود، کشون کشون خودش رو به سمت دستشوییِ توی حیاط برد، وقتی چراغ توالت رو روشن کرد ، یه لحظه ایستاد ، با همون وضعیت و صدای مست خوابش گفت: بچه ! برو بگیر بخواب ... و بی توجه به اینکه واکنش من چی ه، رفت توی دستشویی و در رو بست ... چند لحظه بعد گفتم : بابا ... با صدای نیمه هوشیار گفت : ها! ... گفتم یه چیزی بگم ؟ ... همونجور خواب آلود گفت: بگو بچه ... گفتم : همه ی این دنیا واسه چی ه ؟ ... انگار که از خواب پرونده باشمش گفت : هاااا! ... گفتم : مفهوم زندگی چی ه ؟ به نظرت کیفیت زندگی مطلوب، باید چجوری باشه ؟ ... انگار که کفرش در اومده باشه گفت : مفهوم زندگی اینه که صبح کله ی سحر باید پاشی بری سر کاری که حالت ازش بهم می خوره تا بتونی سه لقمه غذایی که دوست نداری بخوری ، یوبوست بگیری، بعدش نصفه شبی که بلا کِشِ شیکمت توی توالت شدی و بوی گند غذایی که نتونستی درست هضمش کنی، دور و برت رو گرفته، بچه ی نیمه بالغ ت ، وسط زور زدن، ازت سوال فلسفی بپرسه و تو بفهمی که چرا نباید جوابش رو بدی ! ... کل مفهوم و کیفیت یه زندگی خوب همینه ... بهش گفتم : عه بابا اذیت نکن دیگه ، جواب این سوال واسه م مهمه ، مرض که ندارم الکی ازت سوال بپرسم ... گفت : چرا دیگه ... داری ... مرض داری که توی توالت منو گرفتی به حرف ... بچه جون! آدم سالم باید یه کاری داشته باشه که انجام بده و زندگیش برقرار باشه و بهش خوش بگذره اما یه چیزهایی هم داشته باشه که زندگی رو کوفتش کنن و نذارن خیلی بهش خوش بگذره و به اون دور دورا بپره ، مثل یه همسر ، چندتا بچه ، قسط، قرض، تعهد ... آدم سالم باید بتونه موقع غذا خوردن، غذا بخوره، بی مزاحمت ... موقع پس دادنش هم، پسش بده ... بی مزاحمت، بعدش هم بره کپه ی مرگش رو بگذاره بی مزاحمت ، همه ی سوالای زندگیش هم باید به همین چیزها مربوط باشه، وگرنه یه جای کارش می لنگه، سالم نیست ... هر وقت راجع به معنا و مفهوم زندگی یا هر چیز قلمبه سلمبه ی دیگه ای، برات سوال پیش اومد ، بدون یه مرگت شده، یه مرضی، چیزی، داری، چون آدم سالم سرش انقدر به زندگی گرم ه که واسش از این ریخت سوالا پیش نمیاد ... گفتم بابا اذیت نکن دیگه یه پند پدرانه ای ، حرف حکیمانه ای ، تجربه ی یه عمر زندگی ای ، یه چیزی بگو دیگه ، الان در وضعیت حساس کنونی ام! ، دارم وارد مرحله ی جدیدی از زندگیم می شم، اون فوت کوزه گریِ زندگی رو بهم یاد بده ... ، بذار من هم هر جا می شینم بگم "بابام همیشه می گفت ... " ... بابام همونجور که داشته زور می زد گفت : بگو بابام همیشه می گفت با غذات ور نرو بچه، بخورش ... گفتم اه بابا این لحظه ی ناب پدر و پسری رو خرابش نکن ، یه حرف فوق العاده راجع به دنیا و روزگار و عرفان و درک و شعور و این جور چیزها بگو دیگه ... بابام گفت : هنوز واسه ی این حرفها کوچیکی، برو بگیر بخواب بچه، بذار ما هم به کارمون برسیم ... گفتم: بچه نیستم، بزرگ شدم دیگه ... گفت : برو بچه ، بچه ای هنوز ... گفتم: بزرگ شدم ... بابام گفت: خودت نمی فهمی که الان ، فکر می کنی بزرگ شدی، اما بچه ای هنوز ... گفتم: خوب تو یه نشونه بگو تا من خودم هم بفهمم بزرگ شدم یا نه ؟ ... گفت: یه حالی رو می گم، هر وقت فهمیدیش ، بیا بگو بزرگ شدم ... با غرور و اعتماد به سقف گفتم: بگو ببینم ! ... بابام گفت: یه پیرمرد 99 ساله تولدش ه ، اسم و رسمش رو یادش نمیاد، زوال عقل داره، بچه ها و نوه هاش همه دورش جمع ، واسه زورکی زنده نگه داشتنش انواع وسیله های پزشکی بهش وصل، روبروش شمع، می خواد شمع کیک تولدش رو فوت کنه، نفسش یاری نمی ده یه فوت دو فوت سه فوت، ... نع یاری نمی ده نفس بد کردار، ... به بدبختی همه زورش رو با هم جمع می کنه تا محکم فوت کنه اما به…
Hosted on SHENOTO
از آن آیه هاییست که در دم ایمانش می آوری ، هنگامی که می گویی می روم و نگاهش می گوید: "به جهنم" ...
رُخیست که هیچ بَزَکی دگرگونش نمی تواند کند. می فهماند: چیزی ناب و خالص در حال وقوع است. چیزی که بر هر دوستی و مصاحبتی ارجح است ، بر هر گذشته و خاطره ای، بر هر وَهم و حقی ، بر هر امید و آرزویی ...
نامش دشمنیست. صادقانه ترین کلام بشریت، خالصترین نوع رابطه، بی دریغ ترین نوع توجه. آنچه تفسیری را بر نمی تابد، منظوری غیر از خودش ندارد، رنگِ ریا نمی پذیرد، در افت و خیز زمان گم نمی شود ، تغییر نمی کند، استوار، پیوسته و بی توقف است.
دشمنی، بچه بازی در آوردن آدم بزرگهاست. کمر همت به نابودی خویشتن بستن است، به بهانه ی دیگران. ... آخ اگر در "ساختن" چنین پایمرد بودیم، حاشا که هرگز حسرتی در زندگی می داشتیم. دشمنی ، عادت به بدیست، عادت به تباهی، بدرقه عزیزان است از آستانه ی در و بوسیدن دهان مردگانِ آشنایِ بی لبخند. ... دشمنی ، کشتن دیگران و دفن خویش است. دشمنی، پیشه ایست تمام وقت ... بی وقفه به فکر بودن و غافل نشدن است. مگر می توان دمی از یاد آنکه دشمن خطابش کردی، بکاهی ؟ مگر می توان در دشمنی، ریا و کم فروشی کرد ؟ مگر بر آن که دشمنش بخوانی، نام دیگری می توان نهاد ؟ مگر می شود با کسی دشمن معمولی بود ؟ ... دشمنی ، آغوش زوال است، ملبس به ردایی ستایش برانگیز ، آکنده از عطر صداقت و یکرنگی، که آرزویمان بود ای کاش بر تن دوستیهایمان اینچنین خوش می نشست.
دشمنی، اوج وفاداری به حسیست که تسخیرتان کرده ... از آن نمی بُرید، نمی گذرید، "افزونش" می کنید اما تغییر و پایانش نمی دهید و در خلال روزمرگی ها و گذر حسهای دیگر ، گم اش نمی کنید. به افسونی روز افزون، جادویش می شوید و زندگیتان را گرداگرد آن بنا می کنید. آنچنان در سِحر و شیفتگیتان پیش می روید که همگان را در جامه ی دشمن می بینید ، حس می کنید همه حرف بوی خصومت می دهد، همه کار ، نشان از جنگ دارد ، همه چیز در تقابل با شماست و سپرتان را برای محافظت از خویش بالا نگه می دارید و سعی می کنید همواره نیرومند باقی بمانید، در دنیایی که سرتاسرش دشمنیست، فقط "قدرت" ضامن بقاست ، باید بتوانید "چیز" ها را به قلمرو مقبول خود هدایت کنید، جایی که مقتدر، پیشدستانه هر حرکت دشمنانتان را در نطفه خفه کرده و یا بتوانید ضربه شصتی نشان همگان بدهید تا حدود خود را بشناسند و جایگاهتان بی تزلزل بماند ، پس بی توقف به همگان چنگ و دندان نشان می دهید و کم کم به واقع ،همه برایتان می شوند دشمن، آدمهای دایره دوستیتان، بار سفر می بندند و از مرزهای رفاقت به دیار بیگانگان کوچ می کنند . زیستگاه همراهانتان هر روز کوچک و کوچکتر می شود تا جایی که حس می کنید دنیا به دو تکه تقسیم شده، یک سو عالم و آدم ، یک سو شما ... دشمنی، زندگی در غربت خانگیست، جایی که کسی مخاطب قرارتان نمی دهد.
خسارتهای دشمنی، پیش از آنکه در رابطه ای دشمنانه تجلی یابند در ذهن و احساس آدمها رشد می کنند و در آغاز، کسی بر فرو غلتیدنِ نهایی خویش آگاه نیست ، همگان خود را پیروز کارزار "دشمنی" می دانند، اما هر کُنشی در راه کسب قدرت، پیش تر از آنکه بر اقتدارتان بیافزاید، خُردتان می کند ، تلاش و تمرکزتان را تنها به بخش کوچکی از زندگی محدود می کند و اساس شکست، بی توجهیست ... آدمِ درگیرِ دشمنی، سرانجام از همان صخره ای سقوط می کند ، که یا بر آن ارجی نمی نهد و یا چنان به استحکامش اطمینان دارد که هرگز آزمونش نمی کند.
پس آنگاه که دشمنی به دست دشمنش از بلندای اقتدار به زیرِ لگدکوب خسارت افتاد و دریافت که توانی برای پاسخگویی ندارد ، نام آنچه در دل می پروراند را تغییر داده و به جای آنکه بگوید "شکست خورده ی رویارویی با دشمنم"، می گوید "قربانی ظلم ستمگرم" ... اسمش عوض می شود، اما رسمش نع، رفتارش نع ... همچون "دشمنی" از آن دم که کسی می پذیرد در خیل قربانیان است، همه تن را جلاد و همه جا را قربانگاه و هر مراوده ای را بخشی از آیین قربانی شدنش می پندارد. برای او سگ گله و گرگ، فرقی با هم ندارند ،،، قصاب و چوپان ، فرقی با هم ندارند ،،، همسر و دوست و آشنا و غریبه ، فرقی با هم ندارند ... او قربانی است و همگان، ستمگرش، هیچ چیز و هیچ کس ، نگاه و مسیر زندگی کسی که قربانی بودن را پذیرفته، عوض نمی کند. در هر حال و هر روز و هر شرایطی ، او همیشه قربانی باقی می ماند چرا که قربانی ، به دنبال رهایی نیست، به دنبال ابراز شِکوِه و انتقام است . و انتقام، مزمن، موذی و فرساینده است، ذهن را درگیر می کند و لایه ای تک رنگ بر روی تمام لحظات…
Hosted on SHENOTO
+ چای می خوری یا قهوه ؟
- چای
+ چای ؟
- آره
+ چایی خور نبودی تو ؟!!!
- خخخ ، شدم ! ... اینا چیه می نویسی؟
+ دارم با اجازه ادبا و حُکما، یه مفهوم جدید رو به فرهنگ لغات اضافه می کنم
- چی هست این مفهوم جدیدت ؟
+ مَد روزگی
- چی چی روزگی ؟!!!!
+ مـــــــــد رووووزگییییی ... تقریبا معادل انگلیسیش می شه Event Reinterpret یعنی تفسیر مجدد یک واقعیت، به واسطه ی فهمیدن بخش تازه ای از همون واقعیت ، یعنی یه داستانی تا حالا برات یه مفهومی داشته، اما یه چیز تازه ازش می فهمی و وقتی دوباره اون داستان رو یاد آوری می کنی ، معنی و مفهومش، کلا برات عوض می شه
- اوه اوه، چه پیچیده ، مگه داااااریم ؟
+ چرا نداریم ؟ اتفاقا پیچیده هم نیست، خودت مگه عشقِ قهوه نبودی؟ چی شد یهو چایی خور شدی ؟
- تلاش خوبی بود برای در رفتن از جواب، من نمی دونم چه کرمی ه که یه مفهومی می خوای خلق کنی که غیر کاربردی و الکی-پیچیده ست ، وقتتو بابت یه چیز مفیدتر بذار
+ اگه سوالم رو درست جواب داده بودی، خودت می فهمیدی که خیلی هم کاربردی و روزمره ست ... چی شد که چایی خور شدی و قهوه از لیستت خارج شد ؟
- الکی توپ رو توی زمین من ننداز ، من فقط ترجیح دادم الان چای بخورم چون احساس خوبی نسبت به چایی دارم ، هیچ ربطی به تفسیر مجددم از قهوه نداره ... تو اگه می تونی، همینی که الان گفتی رو به صورت غیر پیچیده توضیحش بده
+ ممم باشه ... غذای مورد علاقه ت چیه ؟
- ماکارانی
+ خب بذار اول بفهمیم، مورد علاقه بودن یعنی چی ؟ ... یعنی اینکه وقتی اسم ماکارانی رو میارن پیشت یا یه ظرف ماکارانی میذارن جلوت، مغزت یه عالمه از خاطرات خوب و پر لذت، راجع به خوردن ماکارانی خوشمزه برات می سازه، توی ذهنت یه چیزی می گه آخ جووووووووون ماکارانی، یه چیز عالی، یه چیز بی نقص، یه چیز خوشمزه، تا یه حدودی هم مزه ای که از ماکارانی می شناسی رو زیر دندونت می تونی حس کنی، بعد بزاقت ترشح می شه، دهنت آب می افته، معده ت قنج می ره ، اشتیاقت برای خوردن ماکارانی بیشتر و بیشتر می شه تا جایی که دیگه نمی تونی خویشتن دار باشی و می زنی توی کار خوردنش، همه ی این لحظات هیجان انگیز، توی سرت ضبط می شه و مخلوطی از این لذت و هیجان باعث می شه تا اسم غذا بیاد، تو اول به یاد ماکارانی بیافتی، چون دلت می خواد اون لذت رو دوباره امتحان کنی. حالا فرض کن یکی از اقوامت که خیلی باهاش رودروایسی داری، دعوتت کرده خونشون، می ری سر میز می شینی و می بینی غذا ماکارانی ه ... همه ی فرکانسها به معده و بزاق دهان و آدرنالین و سیستم خاطراتت فرستاده می شه تا شرایط برای خوردن یه غذای عالی آماده شه ، به هیجان می یای و یواش یواش خویشتنداریتو از دست می دی ، دست به چنگال می بری ، از هیجان نفسات بلند تر می شه ، دهنت آب می افته ، همه ی خاطراتت بهت می گن یه لقمه بذار دهنت ، یه لقمه بذار دهنت ، عالیه عالیه عالیه و یه لقمه می گذاری دهنت .... هووووپ ... می بینی که مزه ش افتضاحه ، حتی درست نمی تونی بجوییش ، با خودت می گی لعنتی مگه می شه کسی بتونه ماکارونی رو به این بدی درست کنه ؟ چرا ؟ آخه چرا ؟ ... چرا با خاطرات منِ جوون یه همچین کاری می کنید ؟ ... تصمیم می گیری از دهنت بدیش بیرون اما می بینی همه دارن به تو و ماکارانی خوردنت نگاه می کنند، پس به جویدنت ادامه می دی و به دست خودت خاطراتت رو ویرون می کنی ، انگار ناظم دوران دبستانت رو با پیژامه دیده باشی یا هیتلر رو که نیمه لخت با سر کفی و تنِ خیس، با لنگ از خزینه جسته بیرون و به یه لهجه ی محلی ایرانی داره فحش خار و خاشاک به کسی می ده، کلا کاراکتری که از ناظمت و هیتلر توی ذهنی ساخته شده ناگهان از هم می پاشه ، به همون ترتیب هم خاطرات خوبت از ماکارانی دچار تغییر می شن، خلاصه بعد از 7 – 8 بار قورت دادن و بالا آوردن همون لقمه توی دهنت ، موفق می شی که اولین لقمه رو بدیش پایین ، اما این تازه اولین لقمه ست و از سر رودربایستی مجبوری تا آخر بشقاب، همین شکنجه رو ادامه بدی، بعد از اینکه بشقابت رو به هر بدبختی ای که شده، تموم کردی می خوای از سر سفره فرار کنی که میزبان برات یه بشقاب دیگه می کشه و میذاره جلوت و به همه می گه: "این عزیز دل ما اصلا کمتر از 3 بشقاب ماکارانی نمی تونه بخوره ، اصلا هر کجا دیدید کمتر از سه بشقاب ماکارانی بخوره یعنی اینکه صاحب خونه رو دوست نداره" ... پس می فهمی که به باد فنا رفتی و چاره ای هم نداری پس ادامه می دی ... حالا ... دفعه بعدی که یه جایی ، یه ظرف ماکارانی روبروی خودت ببینی خاطرات اون شکنجه ، بازشناسی تو رو از ماکارانی دگرگون می…
Hosted on SHENOTO
چرا با اینکه همه مون می دونیم مسکن چیه و به چه کاری میاد باز هم روی قرص مسکن می نویسند، فقط در هنگام درد مصرف شود ؟
توهم بدی ه که کسی فکر کنه درون همه ی آدمها رو می شناسه ،،، ولی معمولا هر کسی واسه این توهم، دلایل قانع کننده ی خودش رو داره، بعضی ها فکر می کنند چون عمری ازشون گذشته و سرد و گرم روزگار چشیدن و آدمهای زیادی رو تجربه کردند ، پس همه رو می شناسند ... بعضی ها فکر می کنند چون سواد بالایی دارند روانشناسی بلدند و کتاب زیاد خوندند پس صاحب نظرند ... بعضی ها هم چون توی ذهنشون ماجرا ها و خاطرات زندگیشون رو زیادی هم می زنند، به این نتیجه می رسند که با همه زیر و بم دنیا و آدمهاش آشنا شدند ...
شاید هیچ کاری به اندازه ی پیشخدمتی، آدمو در شناخت ذات انسان ها متخصص نکنه. آدمها خیلی از رفتارها و خواسته هاشون رو عوض می کنند چون می ترسند به واسطه بروز واقعیتشون، چیزهایی رو از دست بدند، هزینه ی چیزهایی براشون زیاد بشه، اما زمانی که شما یک ماشین خدمتگزاری بی هزینه باشید تا هر کس هر جور که بخواد بتونه باهاتون رفتار کنه و شما هیچ واکنشی به غیر از "خدمتگزاری" نداشته باشید، تازه ترس انسانها از بروز خودشون می ریزه و نشون می دن درونشون واقعن چی ه ، تمایلاتشون چیه ، خواهش هاشون چی ه ... ذات انسانها رو وقتی که بده بستونی نباشه، راحتتر درک می کنی، وقتی نیش و نوشی نباشه، وقتی ترس از تلافی نباشه، وقتی بی بها و چشمداشت ، فقط بساط عیش و نوششون رو جور کنی ، اونوقت می شه از دور ایستاد و آدمها رو خوب تماشا کرد.
آدمها هر وقت به پیشخدمت احتیاج داشته باشند، با یه بشکن یا تکون دادن دست فرا می خوننش تا کاری رو که لازم دارند براشون انجام بده و میزبان هم لبخند به لب، آماده ی ارائه ی خدمت ه و با همین لبخنده که پیشخدمتها، خائنترین آدمها به خودشون می شند، انقدر به صورتشون وهم لبخند می گیرند که فراموش می کنند واقعن چه حسی دارند ، با یک عادت همیشگی ، روبروی هر اتفاقی لبخند می زنند و این آدمهای اطرافشون رو تحریک می کنه تا هر کاری واقعن دوست دارند، انجام بدند و دست از مراقبه و هوشیاری تعاملی شون بردارند.
هر چی پرده های هوشیاری بیشتر فرو می ریزند ذات اصیل انسانی بیشتر برهنه و شیدا به رقص در میاد، خودخواه، سود جو ، درنده، بهره کش ... اما با همه ی این اوصاف و صفات ، باز هم انسان در ناآگاهیش، بسیار قابل تحمل تر از زمانی ه که موقر و شیک ، روبروت نشسته و کلمات عظیم و حجیم رو مثل جورچین به هم می چسبونه و به خوردت می ده. ... چون می دونی حداقل ، اونموقع واقعا داره خواسته هاش رو مطرح می کنه و در حال بازی دادنت نیست، خودِ خودِ خودش ه ، ... در واقع آدمهای آگاه، زمانی که رفتارهایی سرشار از خوبی و مهربانی و عدل و انصاف، نشون می دند، خودشون نیستند و در حال ظاهر سازی برای رسیدن به خواسته های واقعی شونند، حتما یک دوره ای توی زندگی ت، باید پیش خدمت بوده باشی ، تا از رویاهای کودکانه ای که در مورد انسانیت و انسان والای ارزشمند متصوری، دست کشیده و حال و روز آدم بزرگها رو فهمیده باشی. آدم از خودش می پرسه اگه اینجوره ، چرا انسانها باید با هم در ارتباط باشند، وقتی انقدر زیاده خواه و خودخواهند و برای رسیدن به خواسته هاشون ظاهرسازی می کنند ؟
از قدیم گفتند سوال خوب، نصف جواب ه ، پس اگه به این سوال درست جواب بدیم، نصف راه رو رفتیم، ... کوزه ی آب چیه ؟!!! یک جسم سفالی با شکلی مشخص و طرح ها و رنگهای روش ؟ یا فضای خالی داخلش که می تونه آب رو توی خودش نگه داره ؟ ... کدوم یکی از این خاصیت ها رو به تنهایی اگه داشته باشه، باز هم کوزه ی آب ه ؟ کدوم خاصیت آدمها، به تنهایی، باعث می شه که روابط و اجتماعات انسانی شکل بگیره ؟ ... ساده ترش اینکه چه چیز از ما ، ما رو برای دیگران خواستنی می کنه ؟ چه چیزی ما رو در تصورات دیگران، می سازه ؟ اونچه هستیم یا اون کاری که براشون انجام می دیم ؟
عشاق ناکام به همدیگه می گن "تو منو فقط واسه پر کردن تنهاییات می خواستی؟" ... خب مگه توی این رابطه چه کار دیگه ای قرار بود انجام بدید ؟ روی قرص مسکن نوشته، در هنگام درد مصرف شود ... خب مگه قراره کی مصرفش کنیم ؟
ما کی به سراغ همدیگه می ریم ؟ کی پیشخدمت رو صدا می زنیم ؟
چرا ما از گوسفندها مراقبت می کنیم در حالی که عاشقشون نیستیم و می کشیمشون در حالی که ازشون متنفر نیستیم ؟
خیلی محتمله الان در حال مقاوت کردن در برابر پذیرش این واقعیت باشید که ما انسانها کارها رو فقط و فقط به خاطر منافع و ترسهامون انجام می دیم و اخلاق و ارزش و انسانیت، تنها…
Hosted on SHENOTO
آنگاه که سکه خورشید، شرق آسمان را با انوار طلایی خویش روشن کند و خنکای باد صبحگاه، رخوت را از چشمان به هم دوخته ی آسودگان، بِرُباید، هنگامه ی فراخوانی گناهکاران شب زنده دار، پس از بزمی آلوده ، فرا می رسد.
ناقوسها به صدا در آمده تا آنان که تمامی شب را، غوطه ور در گناه خویش بودند، به میدان مرکزی شهر آواز دهد ، مردمان با اشاره ی انگشت شماتت به زانو زدن بخوانند و ندای ندامتشان را گوش دهند ، باشد که وجدان پرهیزکاران با تقوا، اغنا شوند.
پس رود گناهکاران، با این آوا، افتان و خیزان، غلتان چون سیلاب گل، از کرانه های شهر، به کوی و برزن جاری شده تا در ندامتگاهِ مقرر، به هم رسند و در پیشگاه پاکیزگان صف ببندند، با سری افکنده، چشمانی شرمسار ...
بگویید که آلوده ایم:
آلوده ایم
بگویید که شرمساریم:
شرمساریم
بگویید که به خواهش های نفس، اسیریم، گرفتاریم :
اسیریم ، گرفتاریم
شمایان گناهکارانید، گمراهانید، سالکین راه تباهی ، تاریکی، پلیدی ... و ما پاکیزه مردمان که به ردای خویشتنداری و زهد و تقوا ملبسیم، تشخیص دهنده میزان خیر و شرّیم، معین کننده ی مرز باریک تمایز سفیدی و سیاهی، محک سود و تباهی ...
ما گناهکاران و شما مردمانید
آنگونه می گویند مردمان و اینگونه پاسخ می رسد از گناهکاران ...
از پسِ سرودِ بامدادی ، تار و پود در هم می تنند ، آلوده و پاکیزه ، روشن و تاریک، نقش می بندند بر فرش زندگی و آن رنگها و مرزها که لحظاتی قبل ترک بارز و مشخص بودند، در طرحی بزرگ گم می شوند. روز آغاز و معاشرتها و بده بستانها جای گفت و شنودِ مردمان و گناهکاران را پر می کند و همگان، "یکسان در رویارویی" و "طبیعی در رفتار" می شوند. زیرا برای هر کس سهم و روزی ای مقرر است و در راه رسیدنش، همه محق ...
پس اگر در کسب و تجارت، حرص و طمعی باشد، طبیعیست ، که این راه و رسم تجارت است.
اگر در سیاست، دروغ و ریایی باشد، طبیعیست، که این راه و رسم سیاست است.
اگر در کامجویی، زیاده خواهی باشد، طبیعیست، آیین عشق ورزیست.
اگر در منش بزرگان غروری باشد، طبیعیست، منزلت و شان انسانِ والاست.
اگر حسد و خشم و خشونتی به دشمنان باشد، طبیعیست، ساز و برگ عدالت است.
اگر ترس در کار باشد، طبیعیست، شرط عقل است، حافظ جان و ضامن بقاست.
اگر خور و خوابی باشد، طبیعیست، اسباب آسودگی نوع بشر است.
تمامی روز، تا زمانی که خورشید مردمان، روشنگر سنگفرش های شهر است، هر کس هر چه کند جزئی از ذات و سرشت آدمهاست، به حق است، طبیعیست. اما بدان زمان که درخشش طلای خاور به سرخی مس باختر افول کند ، همه چیز از بها می افتد و این یعنی، اکنون روز به سر آمده و هر نفسی باید به دنبال آسودگی خویش، دست از آزیدن بکاهد، به گوشه ای رود تا به صدای درونش، که بیرون می خزد، گوش فرا دهد. صدایی که برخی را، وسوسه ی شروعی تازه و برخی را، دعوت به خوابی پایانبخش است.
چه بختیارند آنان که بی دغدغه سر به بالین می نهند. راضی و خشنود به آنچه از زندگی و روز گرفته اند. با خویش و دنیا در صلح. نه حسرتی از کرده و حق خویش دارند، نه خشم و حرصی بر آنچه دیگران سهم برده اند، نه در صف ملامت شنوندگانند، نه در خیل قاضیان و مدعیان. کمی سختتر به بخواب می روند اما، کسانی که در نهان شان، شعله ی خواهش، هنوز سوسو می زند و یا حرارتی وسوسه گر از زیر خاکسترها گرمشان می کند. دیرتر، بی تاب تر، اما به ساز بی اعتنایی، سرانجام آنان نیز آهنگ خواب کرده و دیده به آسودگی می بندند. گناه خواهانِ زاهد قبا، آن تقوا پیشگان روز و خماران نیم شب، بی خوابِ بی خوابند، از وحشت هیولایی که در نهانشان سراغ دارند، خود را بر تخت شکنجه ی پرهیزکاری چهار میخ می کنند و تمامی شب از آن نعره ی تمنای خزنده ی گزنده ی درونشان، که پیوسته وسوسه می کند، بر خویش می پیچند. می پیچند و رنج می کشند. همچون پارچه کهنه ی نظافت در لحظه ی آبگیری، بر خود مچاله می شوند و عرق می ریزند و فریادهایشان را در خویش فرو می کشند، به رنجی خورنده، نقاب خویشتنداری را بر جزام چهره می گیرند، اما نه از روی پاک نهادی، نه از زشت شمردن خواهشهای درونشان، نع ... دم نمی زنند که مبادا پرده های ریا بیافتد ، چهره های رام و اهلی شان در نزد مردمان، مخدوش شده و جایگاهشان، به جای قاضیان، در صف ملامت شوندگان باشد. همواره به رنج، همواره به خشم، نیازشان را ، هویتشان را ، عطششان را پنهان و کتمان و انکار می کنند تا مقبول مردمان افتند، در خیل قاضیان باشند، اما برای برخی، سرانجام "افسار" گسیخته می شود و نفس چهار میخ شده، چهار نعل به سمت آن جاذبه ی گریز ناپذیر می تازد. به…
Hosted on SHENOTO
شاید لازم باشه برای گفتن این داستان، اول، یه کم مقدمه چینی کنم ، هر چند وقتی آدم برای گفتن یک چیزی مقدمه چینی می کنه و هی توضیح می ده، یعنی یه بخشهایی از داستان، مورد تاییدش نیست، بهش افتخار نمی کنه، شرمساره، احساس ضعف و خسارت و گناه می کنه.
البته طبیعی ه ، برای هر کسی ، تعریف داستان عاشقانه ای که محبوب ش توی داستان نقشی نداشته باشه، خیلی زجر آوره ... اینکه تعریف کنه شرمسارانه، هر جا که می تونسته و نمی تونسته، پا پس کشیده، ... به جای اینکه قدمی جلوتر برداره، ... خیلی سخت تر هم می شه وقتی بخواد اعتراف کنه، پشت یک میز تک سرنشین نشسته، روش رو کرده یه طرف دیگه و همه ی نشانه های زوال رو نادیده گرفته، اجازه داده هر چی در حال اتفاق افتادن ه ، اتفاق بیافته. ... بعضی سهل انگاری ها قابل جبران نیست، ... لحظه ای وجود داره که آدم باید جسارت کنه و کار درست رو انجام بده، اما از تشخیص اون لحظه عاجز و از زمان وا می مونه، ... واموندگی، دردیه که آدم مبتلا، حاضر می شه زمین و زمان رو به هم بدوزه، آسمون ریسمون کنه، به عالم و آدم خسارت بزنه، تا بتونه انکارش کنه ...
همه ی ماها دوست داریم قهرمان داستان خودمون و دیگران باشیم، آدمهای قوی ، باهوش ، کاردون، مشکل گشا ، آدمهای عالی و بی نقص ، آدمهایی تحسین شده، آدمهایی که همه چیز رو در کنترل خودشون دارند و سرنوشت همه رو رقم می زنند ... آدم های عالی ای که من می شناختم ، دنبال انجام بهترین کار بودند و کارها رو برای بهبود شرایطی که توش زندگی می کردند ، انجام می دادند ،کاری رو انجام می دادند که به نفع همه باشه، کاری که بواسطه ش ، همه شاد و برنده می شدند، همه، از جمله خودشون ... خب قطعا این جور آدمها توی این داستان نیستند، چون اگه بودند که اصلا نیازی به مقدمه چینی نبود، خیلی با افتخار و شفاف و صریح، داستان رو می گفتم ، ... می دونستید خیلی از دکترها نسخه هاشون رو بدخط و ناتمام می نویسند چون اسم یا طرز صحیح نوشتن اسم دارو رو بلد نیستند ؟ در واقع نوشته شون رو مخدوش می کنند تا کسی متوجه نقص و خطاشون نشه، ... مثل آدمهای عادی ، ... آدمهای عادی هم می تونند با کمی دروغ و لفاظی و انتخاب مخاطب مناسب در زمان و موقعیت مناسب و مخدوش کردن بخشی از داستان، لباس آدمهای عالی رو به تن کنند، اما واقعیت اینه که بر خلاف آدمهای عالی، آدم های عادی، فقط به چیزهایی اهمیت می دن که مستقیما درباره نفع و زیان خودشون باشه ، ارزش اون کاری که انجام می دن واقعن براشون مهم نیست، اونها فقط می خوان سود ببرند و از ترسهاشون دور باشند، مثل مزدورها ... منطق مزدور ها هم همین ه ، تنها تفاوتشون با آدمهای عادی اینه که آدمهای عادی خودشون تصمیم می گیرند که با چه کاری سود شون رو تامین کنند و از زیان کردن دور بشند، اما مزدور اجیر می شه تا کاری رو انجام بده که در واقع به سود کسی دیگه ایه، ماهیت اون کار اصلا برای مزدور مهم نیست، اون به واسطه ی کاری که انجام می ده به سودی غیر مستقیم می رسه ، پول، موقعیت یا هر چیز دیگه ای، ... به نظر می رسه کارش بده ؟ به نظر می رسه چون داستان راجع به یه مزدوره هنوز هیچی ازش نگفتم ؟ ... نه ... باور کنید قضیه خیلی بدتر از این حرفهاست ...
در یک قدم جلوتر می بینیم که سرسپرده هم وضعیتی شبیه به مزدور داره ، یعنی کاری رو انجام می ده که محتوای اون کار براش مهم نیست، مهم اینه که کسی رو راضی کنه ، کسی که حس خواهش و تسلیم و ناکامی شدیدی به اون داره، به نظر می رسه کار این از اون یکی چندش آورتره، چون حتی بابت کاری که انجام می ده نفع و لذتی هم نمی بره ... اما داستان، راجع به سرسپرده هم نیست چون یه موجود دیگه ای وجود داره که از هر دوتای اینها بدتره ...
بلاتکلیف ... ، کسی که کاری رو انجام می ده چون سر راهش ه و یا انجام نمی ده چون سر راهش نیست ، مردده، برنامه ای نداره، علف کف جوب آب ه، بدون اینکه واقعا جایی بره، با هر موج آب، فقط تکون می خوره... و توی جامعه ی بلاتکلیفها یه غشری وجود داره که همه ی بلاتکیفها ازشون دوری و اعلام برائت می کنند ... بلاتکلیفهای وامونده ... اینها کارها رو به این دلیل انجام می دن یا نمی دن، چون فکر می کنند کار دیگه ای نمی تونند انجام بدند ، مجبورند، بی چاره ند، توی این موقعیت گیر کردند و هیچ راهی ندارند. این ها غذا رو از دهن می ندازند، زندگی رو از شور می ندازند، یارشون رو از رمق می ندازند، آدم رو از نفس می ندازند و دست آخر، خودشون رو از چشم، می ندازند.
برای درک بهتر داستان اصلی ، هنوز احتیاج دارم باز هم براتون یه چیز دیگه ای تعریف…
Hosted on SHENOTO
+ [مرد سعی می کند مودب و موقر باشد] سلام خانم ... می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟
- [با لحنی خونسرد و بی تفاوت] همینجوری ایستاده می خوای این کار رو بکنی ؟ ... صندلی رو بکش عقب ، قشنگ بشین سر میز ، هم به من احترام بگذار هم به حرف خودت
+ [دستپاچه و شوکه] ممنونم ... بله حتما ، اگه اجازه بدید می خواستم خودمو خدمتتون معرفی کنم
- لازم نیست، تو حرف بزن خود به خود معرفی می شی ، اون موقع دیگه اسمت چه اهمیتی داره ؟ ... صحبتمون به درازا می کشه، می خوای چیزی سفارش بدی ؟
+ ممم بله ... حتما ... [رو به گارسون] جنااااب ، ببخشید ، یه چایی لطفن
- خب ؟! ... بگیر
+ [متعجب] جان ؟! ... ببخشید ، چی رو بگیرم؟!!!
- وقتم رو دیگه ... مگه واسه همین کار نیومده بودی ؟
+ آه [خنده ای مقطع و مستعصل می کند] ... بله ... ببخشید یکم جا خوردم ... واسه یه همچین برخوردی آمادگی نداشتم
- اگه می خوای برو یه وقت دیگه که آمادگی برخورد با عواقب خواسته هات رو داشتی، برگرد
+ [هول می کند] نه نه ... خوبم ... یعنی الان درست می شم ... والا نمی دونم از کجا سر حرف رو باز کنم ، خیلی شوکه کننده این گفتگو شروع شد
- خب می تونی از سر میز بلند شی بری با خودت تمرین کنی تا واسه یه همچین موقعیتی آماده شی ؟ یا می تونی بمونی و مثلا بگی هوا یکم گرم شده مگه نه ؟ ، می تونی هم بگی قیافه تون برات خیلی آشناست و اصلا واسه همین اومدم سر میزتون تا ببینم کجا همو دیدیم ؟ ، اگه یکم فانتزی تر بخوای باشی می تونی بگی "خانم باورتون نمی شه اما من دیشب این صحنه و گفتگو با شما رو توی خواب دیدم" ، یا یه همچین چیزی ... آدم بزرگها هر چی از سنشون می گذره، بیشتر مشکل ارتباطات و دوستیابی پیدا می کنند
+ خب شما کدوم راه رو پیشنهاد می کنید ؟ فکر می کنید کدوم بهتر جواب می ده ؟
- به نظر من "واقعیتِ یهویی" از همه ش بهتره، مقدمه و تدارکات رو بذار کنار، اگه واقعن می دونی چی می خوای، یهو و محترمانه بگو و آمادگی پذیرش هر جوابی رو هم داشته باش ... می تونی با عبارت "من می خوام" شروع کنی ... [منتظر پاسخ می ماند] خب ؟!
+ بسیار خب ... من می خوام ... [چایی میارن ... بفرمایید قربان ، چایی تون ... ممنون ... امر دیگه ای ندارید ؟ ... نه ممنونم] ... بفرمایید چای
- نوش جان
+ [یکم از چای می خوره] به به چه خوش عطره
- بگیییرش، ... [منظور وقتشه]
+ جان ؟ ...
- وقتمو
+ آها بله ... راستش من می خواستم یکم باهاتون صحبت کنم
- می خواستم ؟ !!! [پوزخند می زند] "می خواستم" مربوط به گذشته ست ، الان داری صحبت می کنی ... برای بعدش برنامه ات چیه ؟
+ بله بله حق با شماست ... دارم صحبت می کنم [خنده ی مستعصل]... درسته ... [نفس تازه می کنه تا آماده ی گفتن شه] ... خیلی وقته شما رو می بینم که میاید اینجا ... خیلی مورد توجهم بودید ... [سریعا حرفش را تصحیح می کند] یعنی هستید، همیشه مورد توجهم بودید و هستید، با اینکه نمی شناختمتون همیشه براتون ارزش و احترام خاصی قائل بودم و هستم، این متانت و آرامش خاصتون ، چهره تون که زیباست اما طبیعی و غیر نمایشی ه ، [با خجالت و استیصال] یعنی عجیب غریب آرایش نمی کنید ، انگار معمولی ه اما واقعن معمولی نیست ، یه پختگی و زیبایی خاصی توشه ، نمی دونم چجوری توصیفش کنم اما یه زیبایی خاصی دارید که نمی شه گفت مربوط به اجزا صورتتون ه ... همیشه بهتون فکر می کنم ، هیچ وقت از فکرم بیرون نمیاید ، [خودش رو جمع و جور می کنه تا حرف اصلی رو بزنه] من عاشقتون شدم ... فکر نکنید این یه حس آنی و زودگذره هااا ، نع ... از اولین لحظه ای که دیدمتون هر روز و هر شب با خیالتون زندگی کردم، هفته ها ، ماهها ، یه لحظه بی فکر شما نبودم، با خودم عهد کردم تا این حسم تبدیل به یه چیز درست و حسابی نشه قدم پیش نذارم، باور کنید خیلی طول کشید تا بتونم عاشقتون بشم و این عشق رو تا سر حد جنون رشدش بدم و خودم رو به یه جایی برسونم که جونم به جونتون بسته باشه و نتونم بدون شما باشم و حالا بیام باهاتون راجع بهش صحبت کنم ...
- اولا بهت تبریک می گم، ...
+ سپاسگزارم
- توی این دوره زمونه کمتر کسی برای حیاتی ترین مسائل زندگیش هم تلاش می کنه، بهت تبریک می گم که با تلاش و جدیت، خودت رو توی همچین دردسر بزرگی انداختی، ... یه کار احمقانه و انقدر اصرار ؟! ... واقعن تحسین برانگیزه ... دوم اینکه من متوجه نشدم اینهایی که گفتی چه ربطی به من داره ؟! اینها که همه ش مربوط به خودت ه ، اون چیزی که مربوط به من ه و بابت فهمیدنش دارم وقتم رو می گذارم کدوم ه ؟ گفتم خواسته ات رو بگو نه شرح حال ت رو!
+ [جا خورده و…
Hosted on SHENOTO
برای هر کسی یه جوری اتفاق می افته اما اول همش یه چیزه ... خیلی احساس تنهایی می کنی ... و همزمان با خودت فکر می کنی : وای من چه آدم فوق العاده ای هستم ... چه احساسات نابی دارم ... چه شخصیت بی همتایی دارم ... چقدر با استعدادم ... چه آینده ی درخشانی در انتظارمه، واقعا کسی پیدا میشه که لیاقت منو داشته باشه؟ ... یعنی می شه من کسی رو پیدا کنم که همه احساساتم رو به پاش بریزم و اون هم منو عاشقانه روست داشته باشه ؟ ... البته که دوست داری اون تو رو بیشتر دوست داشته باشه ، دائما دلش برات تنگ بشه و هی بهت بگه وای تو چقدر فوق العاده هستی عزیزم! ... تا حالا هیچ کس رو مثل تو ندیدم ... باهات مثل یک پادشاه یا یک پرنسس رفتار کنه و به شدت مشتاقت باشه ، کسی که حاضر بشه فقط به خاطر عشقِ به تو همه چیزش رو فدا کنه و دست به هر کاری بزنه، اگه پسر باشی دوست داری طرف یه دوست دختر بغلی مطیع مشتاق باشه که تو رو رییس و مالک خودش بدونه، و اگر دختر باشی طرفتو شوهری رمانتیک ، خوشتیپ و خوش پوش با صدایی بم و گیرا در منزل با یک شاخه گل رز تصور می کنی که همه جا به عشق تو اعتراف می کنه و تحسینت می کنه... نکته جالب قضیه اینجاست، کسایی با این مشخصات، زود با اردنگی از قلب رمانتیک ما خارج می شن و بعدش، همون تنهایی ای که باعث شد به سمت این آدمها فرار کنیم، برامون تبدیل به یه رویای دوست داشتنی می شه ... بگذریم ... الان زوده راجع بهش حرف بزنیم ...
داشتنِ احساس تنهایی، یه دوره ی تکرار شونده در سنین مختلف ه، هر بار با یه بهونه و یه شکلی خودش رو نشون می ده، اولین بار بعد از نوجوونی میاد سراغمون، در این دوره شمع و در قفل شده اتاق و صدای بلند موزیک، نقش مهمی رو در گذروندن وقت، بازی می کنند. بذر احساس خود هنرمند پنداری، توی همین زمینهای خاکی کاشته می شه ... این جوونکا هستند که همه اش کمک می کنند و بی خودی از خودشون توی جمع محبت و فضای مثبت پخش می کنند، همه هنرمند، همه عارف، همه خوب ، اینا همه شون در حال آبیاری بذرشونند ...
آدم ها در دوره تنهاییشونه که آماده باربری و خود خوب نشون دهی هستند وگرنه وقتی وارد روابط می شن انگار همه مسئولیت های دنیا تموم می شه. کسایی که توی یک رابطه هستند به هیچ کس توجه نمی کنند، کله شون از گوشیشون در نمیاد ، بعد از هر تلفن هم چیریق چیریق پیام متنی می دن و غیبشون می زنه و معلوم نیست کجا دارن چه غلطی می کنند؟!. گربه هایی که دستشون به گوشت رسیده، اینها نماد گذرِ خر از پل هستند.
توی دوره ای که احساس تنهایی و ضعف و نیاز می کنیم، همه مون دارای روحیات لطیفیم. عاشق طبیعت و بارون و باد و مزرعه ی گندم و شبهای مهتابی. شعر می خونیم و شعر می نویسیم ، آهنگ های پر شور و حرارت گوش می دیم ، غمگین ها رو بیشتر ترجیح میدیم ، فیلمهای رومانتیک می بینیم، جملات فیکِ صد من یه غاز ، منتسب به شاعرها و نویسنده ها رو به اشتراک می گذاریم ... وای که عجب دورانی ه این دوران "خودهنرمندپنداری در تنهایی" ... هذیونهای هنری خلق می کنیم ... دری وری های سانتی مانتالی بلغور می کنیم ... برای معشوق خیالیمون شعرهایی از زیبایی و مهربانیهاش می گیم ، از دلتنگیهامون از دوری و جدایی ... از همه جالبتر موقعی ه که معشوق خیالیمون بهمون خیانت می کنه و با رقیب خیالیمون به ریش ما عاشقان دلسوخته می خنده ... بعد آدم می ره توی دفترچه خاطراتش می نویسه : "عزیزم نمی تونم فراموشت کنم، چون هنوز باهات آشنا نشدم و نمی دونم دقیقن چی رو باید فراموش کنم ، اما دوره ای که با هم داشتیم، بهترین دوران زندگیم بود" ! .
این جور نوشته ها و هنرپراکنی هایی از این دست، نشونه های بیماری به شدت مسری و زیانبارِ "جفت خواهی" ه. بیماری ای که همه فکر می کنند با شربت عشق مداوا می شه اما آخرش، کار به شیافِ ازدواج می کشه.
بعد از اینکه می فهمیم خیلی تنهاییم ، توی خیابون که راه می ریم تو ذهنمون آهنگ هایی رو زمزمه می کنیم ، به تیپهامون بیشتر می رسیم و وقتی میبینیم یه نفر از جنس مخالف تنهاست با خودمون فکر می کنیم که الان میاد به سمتم و با یه شیطنت یا یه جمله خیلی مودبانه سر حرف رو باز می کنه و بهم ابراز علاقه می کنه و بعدش مراحل دنیای عاشقونمون رو تو ذهنمون پله به پله مرور می کنیم و انقدر غرق فکرهامون می شیم که رد شدن طرف رو نمی بینیم ... یا مثلا وقتی یه مدتی هر روز، یک نفر رو تو ایستگاه اتوبوس یا تاکسی میبینیم، با خودمون خیال پردازی میکنیم که باهاش دوست شدیم و همه چیز چقدر رویایی ه، در صورتی که استرس داریم حتی یک کلمه باهاش حرف بزنیم ... به روابط دیگران…
Hosted on SHENOTO
From the publisher's feed
کافه بزرگسالی، یک کافه ی خیالیست که آدمهای مختلف با تجربه های گوناگون شان، سر میزهایی نشسته اند ما هر بار، روبروی یکی شان می نشینیم و حرفهایش را می شنویم.
برای تبلیغات صوتی و اسپانسرینگ…
Hosted on SHENOTO