کافه بزرگسالی

کافه بزرگسالی

By مسعود حیدریانSociety & CultureArtsBooksRelationships
Download on the App Store

کافه بزرگسالی episodes

  • 21__کافه بزرگسالی__آذر

    آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم ...
    همیشه آذر که می شود، دلشوره ، قرارم را می برد، دلم از شاخه ای خشک آویزان می شود و مثل برگی که وسوسه و ترس افتادن را توامان دارد، تاب می خورد ،سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی شروع زمستان بود که مادرم سه بار دست لای موهایم کرد.
    خیلی سال پیش بود اما از یادم نرفته است که از صبح چندی می گذشت و زنی جوان و با طراوت در آشپزخانه مشغول خرد کردن چیزی و سرخ کردن چیز دیگر بود، آفتاب کم رمقِ آخر پاییز که سعی می کرد خودش را زمستانی بنمایاند ، از شیشه ی نورگیر آشپزخانه به رویش می تابید و انحنای گونه و گردن و شانه اش را درخشان می کرد، دستانش ظریف و استخوانی بود و جسمش آنجا بود و روحش جای دیگر، در خیالی دور دست ... این را از نگاه ماتش می شد فهمید
    این مادر من است ، سی و شش هفت سال پیش و من پسر بچه ای 4-5 ساله ام که نصف صورتش را از آستانه در آشپزخانه، بیرون آورده تا مادرش را عاشقانه نگاه کند ، چند قدم جلو رفتم و گفتم : "مامان" ، متوجه من شد و از رویای دورش بیرون پرید، بدون آنکه سربرگرداند، خیره به ماهیتابه روی گاز و چیزی که داشت داخلش سرخ می شد گفت : "جونم مامان جان؟" گفتم: "وقتی من بزرگ بشم، عاشق هیشکی نمی شم ، میام تو رو می گیرم، با تو ازدواج می کنم، تا آخر عمرم باهات زندگی می کنم و همیشه پیشت می مونم، همه ی بهارا که عیدی می گیریم و گوجه سبزا ترشن ، همه ی تابستونا که می ریم شمال و ظهراش باید بخوابیم ، همه ی پاییزا که سرما می خوریم و آمپول می زنیم، حتی زمستونا که خیلی سرده ... همه ش رو فقط با تو می مونم " ، لبخند زد و همانطور که دستانش را با دامنش خشک می کرد جلو آمد، روبرویم زانو زد و مرا به آغوش کشید، گرم و مطمئن، اندکی بعد که از آغوشش بیرون آمدم به چشمانم نگاهی کرد، دستی لای موهای پرپشتم کرد و گفت: "باشه عزیزم، ... حالا برو بازیتو کن، وقتی غذات آماده شد، صدات می کنم" ، من رفتم و بیست سال بازی کردم.
    اتوبانها را پای پیاده، گز کردم ، رفتم و رفتم ، ترانه خوان و شیدا ... و همانطور که چشمانم براق و براق تر می شد ، در خودم قلبی بلاجو را می پروراندم که آماده بود تا در آغوش هزاران حادثه، هرزه گردی کند ، پس تند و تندتر قدم بر می داشتم، به مانند کسی که وعده ی دیداری دارد، رفتم و رفتم تا او را ملاقات کردم که همه ی آن هزاران حادثه بود و فکر کردم همان است که باید باشد.
    تولدش آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم ، به نظرم رسید که منزلگاه آخر همین است و تمام جستجوها به پایان رسیده اند. پس کوله بارمان را با هم جمع کردیم و راهی سفر شدیم ، که مقصد بهانه بود، همه اش شوق مجاورت بود و اتوبانها را شادمان و سیری ناپذیر گز می کردیم و راههای تکراری را می رفتیم و بر می گشتیم و از هم قول می گرفتیم که تا ابد دوست بداریم ، بر سر عهد و پیمان بمانیم ... و هر پرسش را قاطعانه همین پاسخ بود "باشه عزیزم" ، "باشه عزیزم" ، و اصلا حواسمان نبود که آذر در راه است.
    آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم
    مادرم از آشپزخانه صدایم زد گفت "بیا عزیزم غذات حاضره" ... هنگام نمایش من فرا رسیده بود و نمی دانستم که برای اجرایش آماده ام یا نه ؟ ... مثل برگی که وسوسه و ترس افتادن را توامان دارد، از شاخه ای خشک، مردد تاب می خوردم اما سرانجام قدم به صحنه گذاشتم و وارد میدان شدم، حلقه ها در انگشت شدند و اسم ها در شناسنامه و چندی نگذشت که دیدم دوباره آشوب آذر است ، برق از چشمانم می رود و روح یاغی ام حوصله ی هیچ کارزاری ندارد.
    شده بودم موش خانگی ای که صبحها لای ساعت و کاغذ و روزمرگی گم بود و شبها یواشکی به داخل خانه می خزید تا گوشه ای ، کنجی ، سوراخی بجوید و پنهان شود.
    هی آذر شد، هی آذر شد و نفهمیدم کی به هم انقدر زخم زدیم ؟ کی این همه خسارت به بار آوردیم ؟ کی انقدر کم حرف شدیم ، دیوار درون تختخوابمان کی انقدر بلند ساخته شد؟
    فاصله های بینمان بیشتر و بیشتر شد ، تا یک شب به خودم آمدم و دیدم دوتایی در اتوبان قدم می زنیم ، او دور و من دورتر ، در یک اتوبان بودیم و با هم نه ...
    مادرم بی آنکه بداند چه کرده ام ، چقدر از غذایم را خورده ام، حض برده یا نبرده ام ، صدا زد : "اگه غذات تموم شده، سفره رو جم و جور کن ، بیار" ، واقعن وقتش بود که سفره و سفرم را جمع و جور کنم، باید به خودم می آمدم اما چشمانم بی فروغ و غمگین بود و صورتم حسی نداشت، مثل بوکسوری در راند آخر که برد و باختش، به خستگی و دردش نمی چربید تا خوشحال یا غمگینش کند ، توی…

    Hosted on SHENOTO

    18 min
  • 20__کافه بزرگسالی__حرفت_را_بگو

    خوب ... امروز قصد دارم راجع به مرگ ، بنویسم ... اما نمی خواهم کسی را آزرده و یا غمگین کنم ... فقط به چیزی نگاه می کنم که کمتر مورد توجه قرار گرفته است ... می خواهم از شما مخاطب گرامی قولی بگیرم و آن این است که بدون اندوهناک شدن ، مطلبم را بخوانی ...
    از وقتی به دنیا پا می گذاریم ، مرگ اجتناب ناپذیر می گردد ، برای خود ، نزدیکان و آنان که نمی شناسیم. به گاه و ناگاه ، پیر و جوان ، تنومند و نحیف ، تندرست و بیمار ، از حادثه یا کهولت ، هر چه ، بالاخره خواهیم مرد و چه مهربان باشیم و چه سنگدل ، چه خوش رو و چه ترش روی ، کسانی نیز بر سر مزار ما خواهند آمد و شاید اشک و یادی نیز نثار ما کنند ، اما در این بین ، لحظه ای درخشان وجود دارد که سراسر این متن ، برای پرداختن به آن نوشته شده است ، لحظه ای که فرد سوگوار ، از مرحله ناباوری و شُک (ضربه) ، گذر می کند و با یقین به قطعی بودن پدیده مرگ ، پای به مرحله سوگواری می گذارد ... مرحله ای که عموما در روز خاکسپاری و لحظه وارد کردن متوفی به قبر اتفاق می افتد ... ناگهان صدای فغان و شیون بلند می شود و سوگواران بی اختیار سست میشوند و یا از فرط اندوه جمله ای می گویند ... با اینکه موضوع طرح شده ، ممکن است لحظات تلخی را برایتان یادآوری کند اما این متن هدفی غیر از گریاندن شما دارد ، پس نفسی تازه بگیرید و به فضای صحبتمان برگردید ... در این لحظه ناب که بین سوگوار و متوفی ، فقط یک بار اتفاق می افتد ، تمامی آینده ، از بین خواهد رفت ، دیگر هیچ آینده ای برای این دو نفر متصور نخواهد بود ، فرد سوگوار ، از ترسی که در تمام عمرش داشته رها می شود ، ترسی که قدرت شجاع بودن و ریسک کردن را به هر بهانه ای از او ربوده بود ، ترس از اینکه اگر صادقانه افکار و امیالم را در مورد وی عیان کنم ، چه خواهد شد ؟ ...
    ترس از آینده .........................
    وقتی آینده مشترکی بین سوگوار و متوفی ، محتمل نباشد ، پس ترسی از آینده نیز برقرار نخواهد ماند
    آنگاه می بینیم ، جملات جاری می شوند :
    " چقدر دوستت داشتم "
    " بدون تو نمی تونم ادامه بدم "
    " چقدر حیف بودی "
    " چقدر خوب بودی "
    " چقدر زود بود "
    " چقدر جات خالیه "
    " چقدر سختی کشیدی "
    " راحت شدی "
    اینها فقط جملات بی معنایی نیستند که بر اثر شدت اندوه از دهان بیرون بیایند ، اینها نشانه های شناخت ما از فرد متوفی و نوع رابطه بینمان است ... انسان از آینده احساسات خود بی خبر است و تنها برای چیزهایی که در گذشته اتفاق افتاده است می تواند متاثر شود ، همانطور که شما برای لطیفه ای که در آینده خواهید شنید ، نمی توانید اکنون بخندید ، برای دلتنگی ای که بر اثر فقدان کسی حاصل می شود نیز از هم اکنون نمی توانید ناراحت شوید ... چیزهایی که شما را اندوهگین می کند ، مسائل مربوط به گذشته ، است ... حس های پنهان ، جملات رهایی بخشی که هرگز گفته نشدند
    فکر کنید این جملات را در زمان حیات ، به فرد متوفی اینگونه می گفتیم :
    " می خوام بدونی که خیلی دوستت دارم "
    " می خوام بدونی که بدون تو نمی تونم زندگی کنم "
    " تو انقدر خوبی که نمی تونم نبودنت رو تحمل کنم "
    " رفتار خوب تو را عمیقا تحسین می کنم "
    " دلم می خواهد زمان زیادی را با تو وقت بگذرانم "
    " هیچ چیزی با تو برابری نمی کنه "
    " می فهمم که با تمام سختی هایی که تحمل می کنی ، چقدر قوی هستی "
    " می فهمم که چقدر رنج می کشی "
    اینها جملاتی از روی خوبی و همدردی نیستند ، بلکه کلید های رهایی هستند ، فانوس های ادامه راه ... ولی ما آنها را در زمان حیات متوفی ، هرگز نخواهیم گفت زیرا از آینده می ترسیم ... از اینکه ضعیف جلوه کنیم ، وابسته و سرسپرده شویم ، ترس از اینکه با گفتن این جملات آینده رابطمان با متوفی چه خواهد شد ، ترس از آینده ، آینده را از ما خواهد گرفت ، رفتار عادلانه را از ما خواهد گرفت ، صداقت و شرافت را از ما خواهد گرفت و فقط به ما یک لحظه ناپایدار و سست را در روز خاکسپاری متوفی هدیه خواهد داد تا اشکی بریزیم و فغانی کنیم ... کاش آن روز که برسد ، همه حرفهایمان را زده باشیم تا بتوانیم فقط بگوییم : " چقدر دلم برات تنگ خواهد شد "

    نویسنده : مسعود حیدریان
    گوینده : حنان جعفری

    Hosted on SHENOTO

    9 min
  • 19__کافه بزرگسالی__ماشین خدمتگزاری

    ماشین خدمتگزاری

    تقصیر تو نیست، همه ی هنر من در همین است که پنهان باشم، موجودی که حضورش را جار نمی زند ، ساکن درجه دومِ خانه، من ماشین خدمتگزاری ام.
    نقشِ من این است که مواظب پاکیزگی دستشویی ها باشم، لکه های روی آینه، گردهای توی لیوان، خط های اتو ، اینکه در خلال یک بحث تلفنی که با کسی آن سوی گوشی داری ، برایت چای بیاورم و مداوم اطمینان حاصل کنم که فنجانت خالی و سرد نمی ماند.
    وسواس داشته باشم که ظرفهایِ غذایِ هر شب، همان شب شسته شوند، فاصله ی شام تا چای، حداقل بیست دقیقه باشد، هنگامی که تلوزیون می بینی خانه را ساکت نگه دارم و جایی بنشینم که دیده نشوم و یا از جلو تلوزیون رد نشوم، نقش من این است که شیشه عطری را همیشه در کشوی دِراوِر بگذارم و اطمینان حاصل کنم که لباسهای تو بوی نَم نگیرند.
    نقش من مکیده شدن است، اینکه تو را تغذیه کنم، مانند کیسه ی سِرُم یا لیمویی آبدار ، نقش من این است تو را به جاهایی بِبَرَم که می خواهی، کتابهایی را برایت بخرم که می خوانی، رازهایی را پنهان کنم که می دانی، نقش من پاک کردن ردپای گِل آلود تو در راهرو خانه است، پوشاندن شاخه های هرز تو، نقش من پسندیدنِ "ناپسند" توست، تایید بی دلیل تو، دوست داشتن مکرر تو، دادن همیشگی حق به تو، نقش من خدمتگزاریست، بی دریغ، بی وقفه، بی قید ، بی شرط.
    نقش من بدرقه توست، از درگاهِ خانه به راههایی که می روی تا بیشتر بدانی، رشد کنی ، توسعه یابی، بدرقه ات به راههایی که تو را هر روز از من دور و دورتر می کنند ، حساب و کتاب یادت می دهند ، ذهنت را مشغول می کنند جوری که دیگر در وقتِ بازگشت، به حسابم نیاوری، حضورم را نبینی، صدایم را نشنوی.
    نقش من انتظار کشیدن است ، شبهایی که دیر به خانه بر می گردی.
    انتظار می کشم تا صحنه ی باز شدنِ درِ خانه و قدم گذاشتنِ سرد و سنگین تو را به درون، از لایِ درِ اتاقم که چراغش را خاموش کرده ام تا فکر کنی که خوابم، ببینم.
    و بعد گوشم را تیز می کنم تا بشنوم به سراغ یخچال رفته ای، آب نوشیده ای ، صدای صندلیِ میز نهارخوری را بشنوم که عقب کشیده ای و سر میزی که غذایت را بر روی آن چیده ام تا به انتظار تو سرد شود، نشسته ای و درون دلم حرص بخورم که چرا با دست نشسته غذا می خوری ، مریض می شوی آخر ... و بعد بشنوم که غذا خورده-نخورده می روی سراغ قوری چایِ رویِ اجاق گاز، که تازه دم است و گذاشتم با حرارت کم، تازه بماند برایت و چای بریزی و من در دلم باز، حرص بخورم که بین چای و غذایت باید حداقل بیست دقیقه فاصله باشد و همینطور که لیوان چایت را بر میداری تا به اتاقت بروی موبایلت زنگ می خورد و تو با صدای آهسته و شیطنت آمیز به مخاطبت می گویی که: "من رسیدم خونه عزیزم، نگران نباش، برو بخواب ..." و من دست از گوش کردن می کشم چون اینهایش دیگر به من مربوط نیست ، من فقط یک ماشین خدمتگزاری ام.
    تقصیر تو نیست، انگار راهش این است که پنهان باشم .
    وقتی دوستانت را به خانه دعوت می کنی و پُرشور، غرقِ صحبت راجع به جهان و سیاست و هنر و فوتبال و سینما هستید و من ظرف ذرت بو داده تان را پُر می کنم و هی به آشپزخانه می روم و هی باز می گردم و مراقبم تا حضورم، وقفه ای در مکالماتتان نیاندازد.
    تقصیر تو نیست که من وقت ندارم تا دنیای نو را بشناسم، اسم فیلمها و هنر پیشگان امروزی را بدانم ، از اینترنت و تکنولوژی سر در بیاورم یا از هنر مدرن ، ... تقصیر تو نیست ، تمام فوتبالیستهایی که من می شناختم الان مربی شده اند و پیرند، تقصیر تو نیست سیاستمدارانی که من می شناختم همه بازنشسته اند و دیگر قدرتمند نیستند.
    نفهمیدم کِی، اما فراموش شدم و "من" ام دیگر اهمیتی نداشت، آنچه برای "تو" بودم، مرا معتبر و خواستنی می کرد، این اتفاق افتاد و تبدیل به عروسکِ بغلیِ تو شدم و هر بار که حرفی زدم و ابراز نظری کردم، به جای آنکه جدی ام بگیری، با من حرف بزنی و معاشرت کنی ، مرا در آغوش کشیدی و پیشانی ام را بوسیدی و گفتی: "آخی عزیزم" ، "ای جونم، قربونت بشم" و رهایم کردی، تقصیر تو نیست که من آرام آرام تبدیل به زنی اُمُّل و سنتی و خانه نشین شده ام، تقصیر تو نیست که وقتی داشتم آن زنِ جسور و زیبا و باهوش و پویایَم را می کُشتم ، تو آنجا نبودی ، هنگامی که داشتم این راه را انتخاب می کردم تو آنجا نبودی تا جلویم را بگیری و من هیچ وقت تو را بابت آن زندگی از دست رفته، ملامت نمی کنم.
    نقشم را هر روز و هر روز بر دوش می کشم و پنهان می شوم و انتظار می کشم و ندیده گرفته می شوم و در راه پاک کردن لکه ها و گرد و خاکها، غبارآلود می شود و دائم به خود می گویم تو یک…

    Hosted on SHENOTO

    9 min
  • 18__کافه بزرگسالی__اسکندر_کافه_چی

    یکی باید ما را اسکندر کافه چی صدا کند

    شما "اسکندر کافه چی" رو نمی شناسید ... خُب ما هم نمی شناختیمش ، نمی دونیم کی بود، چی بود ، از کجا یهو پیداش شد ... تُو اون روزا که رفاقتا هنوز حرمت داشتند و آدما هنوز معتبر بودند ، نمی دونیم چجوری، اما پای "اسی کافه چی" میونمون باز شد.
    سه تا رفیق خوب بودیم که با هم ساز می زدیم و می خوندیم و همه جیک و پیک مون با هم بود، هر اتفاق هیجان انگیزی که پیش می اومد، اولین واکنشمون این بود که به همدیگه زنگ می زدیم ، ... می گفتیم، می خندیدیم ... از دردای همدیگه خبر داشتیم، از شیطنتهای همدیگه خبر داشتیم، از عشقهامون، خوشیهامون، بدیهامون، غم همدیگر رو می خوردیم،...
    می دونید ؟ غم کسی رو خوردن، چیزی ه که این دوره زمونه دیگه پیدا نمی شه، دیگه فقط مادرها غصه یکی دیگه رو می خورند، غصه بچه شون رو ... کی می گه رابطه ی دو نفره از سه نفره بهتره ؟ ... ما امتحان کردیم ، هوای سه نفره خیلی بهتره چون وقتی ، یکی مون به یکی دیگه می پرید یا شوخی رو از حدش خارج می کرد یا بی منطق می شد یا الکی گیر می داد، نفر سوم قدم پیش می ذاشت و با لحن شوخی، طرف رو مخاطب قرار می داد می گفت "هوووو ، اسکندر کافه چی" ، یعنی داداش داری بیراهه می زنی، اشتباه می ری ، رفتارت درست نیست ، ... نه کسی با کسی بحثی می کرد و نه حرف و حدیثی پیش می اومد ، همه یه لحظه می خندیدیم و قضیه رو می فرستادیم توی باقالیا، انگار اصلا اون مسئله هیچ وقت پیش نیومده ، اسکندر کافه چی، یه اصطلاح بود که قدِ صد تا ریش سفید برامون حرمت داشت، یادمون می آورد چی رو با چی داریم تاخت می زنیم؟، سرِ کی داریم داد می زنیم؟ ، کدوم مسئله مهمتره ؟ رفیقمون یا اینکه ثابت کنیم کدوم حرف درست تره ؟ شوخی کی باحال تره ؟ کی حاضر جواب تره ؟ ... مثل یه تابلوی هشدار بود برامون ، گرچه یقه مون رو نمی گرفت که سرعت رو کم کنیم ، اما خودمون می دونستیم واسه حفظ جون رفاقتمون، باید سرعت رو کم کنیم، اگه شوخی نابجایی داریم می کنیم، اگه بی خودی دور برداشتیم، اگه داریم رییس بازی در میاریم، اگه داریم زور می گیم، اگه داریم بد می کنیم، ... دست برداریم، سرعت رو کم کنیم ...
    آدم وقتی داره مرز خوب و بد رو واسه خودش می کشه، همیشه یه جوری می کشه که توی خوبها باشه، شکل و ابعاد خوبی رو یه جوری تعریف می کنه که مرکزش باشه، واسه اینکه خیالش هم راحت باشه، با کسایی مراوده می کنه که تاییدش کنند، که با همون معیارا خودشون رو خوب بدونند.
    باشه ، این ذات آدم ه ... زیاد بهش خرده نمی گیریم که آدم اطرافیانش رو یه جوری انتخاب کنه که حرف و حالش رو تایید کنند اما بین رفقامون همیشه باید یکی رو هم داشته باشیم که بدون اینکه گشت ارشادمون بشه و بخواد برامون رییس بازی در بیاره، توی موقعیتی که داریم می زنیم به خاکی، یهو داد بزنه " هووو اسکندر" "اسی کافه چی" به خودمون بیارتمون و ما رو از به قهقرا رفتن نجات بده، نذاره که بد رو بدتر کنیم، قبل از خسارت بزرگ، جلومون رو بگیره، چون رفاقت مربوط به همین الان نیست که به هر دلیلی از دست رفیقت ناراحتی، یه تاریخچه ای داره، یه گذشته ای داره ، چون حق مادر آدم این نیست که بچه تو روش وایسه، قضیه همین الان که خشمگینی و همه ی حق ها رو با خودت می دونی نیست، یه عمر بزرگت کرده، حق پدر این نیست شکستهاش رو به رخش بکشی، یه عمر به نیش کشیدتت از گردنه ها ردت کرده، حق یارت این نیست که گذشته تون رو خار کنی ، وقتی داری یه همچین غلطی می کنی، دقیقن قبل از این که چنین خسارتی به بار بیاری، یه رفیقی باید داشته باشی که یهو داد بزنه "هووو اسکندر کافه چی "

    نویسنده: مسعود حیدریان

    Hosted on SHENOTO

    7 min
  • 17__کافه بزرگسالی__بیحوصلگی

    چهار راه برای کشتن مرغ بی جان
    .
    .
    .
    نخست ، بی اعتنایی ...
    سپس ، بی اعتنایی ...
    و بعد، بی اعتنایی ...
    سرانجام، بی اعتنایی ...
    .
    .
    .
    آنگاه که از شوق ، بر پا، بند نیست ... آنگاه که با چشمان درشت و براقش، بی وقفه، می نگرد ... آنگاه که روی بستنی را با اسمارتیز تزئین می کند ... آنگاه که شامش را همچون یک اثر هنری می آراید، آنگاه که لباس رنگی زیبا می پوشد، چای می ریزد، آرایش می کند، موهایش را کوتاه می کند، کوتاهتر، ... کوتاهتر ،...
    آنگاه که کانالهای تلوزیون را بی هدف عوض می کند، کتابهای صدمن یک غاز می خواند، جدول حل می کند، چهار ساعت با یکی تلفنی، حرفهای ملال آور می زند، وقتی کله اش یکسره، در گوشی موبایل ش است، وقتی دیر به خانه می آید و آنگاه که از خانه می رود با انتظاری در چشمانش تا چیزی بگویی که همه چیز را تغییر دهد ...
    کشنده ترین قتاله، بی اعتنایی ست ، حتی مرغ بی جان را که پرپرهایش را زده، جانش را داده، آوازش به سر آمده را نیز، می توان با آن کشت، ... بارها و بارها ...
    .
    .
    .
    اول پیازها را خُرد می کنیم و همینجور که در ماهیتابه تفتشان می دهیم ، فکر می کنیم که چه غذایی درست کنیم ... یک جور مسلک "باری به هر جهت" است ، رفع تکلیف است، بی حوصلگی در زندگی ای، که باب میل ما نیست ، اما چه می شود کرد ؟ نمی توان گشنه ماند که ؟ می شود ؟...
    کی بَد اش می آید؟، یک رستورانی باشد با فضایی گرم، بوهایی دلچسب، نوری کم ، موسیقی ای آرام ، همهمه ای محو ، شمع و شراب و شکوه ، آرامش و غذایی که مخصوص ما آماده شده باشد، با احترام ارائه شود، به دستور ما سِرو شود، با آداب مخصوص خودش ، همانگونه که باب میل ماست ... کی بَد اش می آید ؟
    پیازها که طلایی شدند، درِ فریزر را باز می کنیم ، گوشت یخ زده را بر می داریم و به آن اضافه می کنیم ، اما بوی خامیِ گوشت ، آزار دهنده است، پس ادویه و نمک را هم می افزاییم، کم کم ذوقمان بالا می گیرد، رُب می زنیم، گوجه ، فلفل دلمه ای، فلفلها اگر رنگی باشند که چه بهتر است ، ...
    همیشه اتفاقات بد ، درونِ آدم می افتد ، جایی که آدم، خواسته ها و داشته هایش را با هم عوض می کند ، و هی هم می زند و هم می زند و هم می زند تا جایی که کلا یادش برود همه اینها ازیک پیاز داغ سرسری و ادویه های بلاتکلیف برای از بین بردن بوی خامیِ گوشت، شروع شده است و حالا، این همه بلاتکلیفی، برای خودش غذایی شده است دیگر، آماده است و با یک نوشیدنی شیرین، غذایی اعیانی می شود که از سرمان هم زیاد است، فقط اسمی می خواهد تا بشود یک غذای درست و درمان ،،، خوراک گوشت ، بیج بیج ، هر چه ... یک چیزی که وقتی می پرسند : چه خورده ای ؟ آدم آن اسم را بر زبان بیاورد و خودش را خلاص کند که معمولا زدن یک لبخند، راحت تر از توضیح دادن یک عمر نارضایتیست ، فقط اسم آن غذا را بر زبان بیاور، بگو خوراک گوشت است ، بیج بیج است ، زن و شوهریم ، پارتنریم ، شریکیم، هم رختخوابیم ، یک چیزی هستیم دیگر ...
    کی بَد اَش می آمد؟ یک آدمی بیاید در زندگیمان جا خوش کند، نرم ولطیف ،مهربان و قابل اعتماد ، جسور و ماجراجو ، شیرین و فهمیده و ظریف ،،، و ما خودمان را تمام و کمال بسپاریم به دستش ، دلمان را روحمان را ، تن و نیاز تن مان را ، کی بَد اش می آمد ؟ کی ؟ ... اما نمی شود گشنه ماند که ؟ می شود ؟ ...
    اول با چند بوسه شروع می کنیم و همانطور که در آغوش هم فرو می رویم، فکر می کنیم که با این رابطه تازه، چه خواهیم کرد ؟ روی آن چه نامی خواهیم گذاشت ؟ ... می دانی ؟ اسم که داشته باشد، اعیانی می شود ، از سرمان هم زیادتر می شود ... عیب کار فقط آنجاست که شبها در رختخواب دستمان را بو می کنیم که بوی پیاز می دهد و ناگهان از خواب، می پریم
    .
    .
    .
    #مسعودحیدریان

    Hosted on SHENOTO

    8 min
  • 16__کافه بزرگسالی__دلتنگی

    قدیمها بسیار دلتنگ می شدم و به درستی می دانستم که این حس چیست
    وقتی مشغول انجام دادن کارهای شخصی خود بودی، وقتی برای خرید از خانه بیرون می رفتی ، وقتی به زبان غریبه ها با من سخن می گفتی، به مسافرتهای کوتاه می رفتی و یا جاهایی که به من نمی گفتی ، دلتنگ می شدم
    دلتنگی مانند حسِّ از دست دادن است، از دست دادن چیزی که هنوز آن را در دست داری و یا هنوز می توانی آن را در جایی ببینی، جلوی چشمانت ، در خواب و خیالت، میان امیدهایت، در تجسم یک شیء، یک عکس، یک بو، یک صدا، یک خاطره... دلتنگی، پر است از حسرتهایی که گذشته را برایمان تبدیل به زمانی ابدی می کند به گونه ای که هرگز نمی گذرد، در تکه ای از زمان گرفتارمان می کند سپس به چشم خود خواهیم دید که چگونه در همه جای جهان روز دیگری می آید و به سر می آید، جز در سرزمین دلتنگیمان، دلتنگی پر از آرزوهاییست که خود را در آن تصور می کنیم، لحظاتی که به مرور، دیگر نمی توانیم آن را از واقعیت تمیزش دهیم، دلتنگی پر از امیدهاییست که انسان را میان زمین و آسمان، ساعتها و روزها و سالها، معلق نگه دارد.
    وقتی دلتنگ می شدم، سعی می کردم خودم را با کارهایی مشغول کنم، خانه را تمیز کنم، کشوها را مرتب کنم، موسیقی گوش کنم، فیلمی ببینم، چای بنوشم، از پنجره به بیرون نگاه کنم، چیزهایی بنویسم، در دنیای مجازی گردشی کنم و لابه لای همه این کارها ، همچنان دلتنگ باشم، اصلا بعضی کارها را نمی توان به صورت مستقل انجام داد، باید در خلال کارهای دیگر باشد، مانند دلتنگی، دلتنگی از آن چیزهاییست که باید مابین زندگی ات خودش را جای کند، همانگونه که آب لای شنها خودش را جا می کند ، اینگونه است که زندگی آدمی گل آلود و سنگین می شود، دیگر هرگز آن شن شوخ و شنگ نخواهی بود که چست و چابک به هر باد و نسیمی دست موافقت بدهی و از جایت برخیزی تا در آسمان با سبک بالی، رقصان شوی، سنگین می شوی، سنگین دلتنگی و همین گونه می مانی، حتی وقتی دلیل دلتنگی را از دست می دهی، آنگاه برای خودت دلتنگ می شوی، برای آن خودی که در زمان دلتنگی ات، نبودی و سپس مریض می شوی ... مریض ... و آدم مریض چه می داند برای بهبودش چه می خواهد ؟ فقط شاید این را بداند که در این حال ضعف، نمی خواهد تنها بماند، از این رو، یکی از گزینه های مشغولیات آدم دلتنگ، معاشرت با مردم است، گفتگوهای مشخص و تعریف شده، سلام و احوال پرسی گاه گاه، پرسیدن نتیجه فوتبال، تاریخ واریز یارانه ها، شکایت از سیاست و اقتصاد، تعریف از خواص سیر ... این مکالمات آنقدر روزمرگی درونشان انبار شده که خیلی زود فراموش خواهی کرد پیرامون تو را آدمهایی فرا گرفته اند که با تو از خواص سیر می گویند، از سیاست و اقتصاد شکایت دارند، از تو تاریخ واریز یارانه یا نتیجه فوتبال را می پرسند و هر از چند گاهی با تو حال و احوال می کنند، وارد زندگی شان هم که می شوی می بینی چقدر عادی هستند، موسیقی گوش می کنند، فیلم می بینند، خانه هایشان را تمیز می کنند، کشوهایشان را مرتب می کنند، چای در دست، از پشت پنجره، بیرون را تماشا می کنند، گاهی چند خطی چیزی می نویسند و در دنیای مجازی، گشت و گذار کنان، آن را به اشتراک می گذارند و این همه روزمرگی های همگان است که یاد می گیریم اسمش را بگذاریم زندگی ، فوجی از مریضها که در بیمارستانی بدون پزشک جمع شده اند و تنها مرهمشان، همدرد بودنشان است ، می دانی ؟ آدم دلتنگ، مریض است، .... مریض ... و آدم مریض چه می داند برای بهبودش چه می خواهد ؟

    نویسنده: مسعود حیدریان

    Hosted on SHENOTO

    8 min
  • 15__کافه بزرگسالی__چه چیزی را از چه کسی می دزدید؟

    چه چیزی را، از چه کسی می دزدید ؟

    در ایام جوانی ، دوست دختری داشتم، هفت خط روزگار ! ... ، به قول خودش "آنقدر افعی خورده ، که اژدها شده " ، دائما می گفت تو به درد من نمی خوری، نه آنقدر "شارلاتان" و "پدرسوخته" ای که مرا در دست بگیری، نه آنقدر "پَخمه" ای که به راحتی بشود تو را در دست گرفت ... گناه داری ! ، دلم برایت می سوزد ... تو باهوش هستی!، آنقدر که بفهمی دارم بازی ات می دهم و سَرِ انگشتانم، می چَرخانَمَت ،... بله، باهوش هستی، اما نه آنقدر که بدانی چگونه باید ورق را برگردانی ، ... تو توانایی مقابله با من و پیروزی را نداری ، کاری از دستت بر نمی آید، فقط تماشا می کنی و رنج می کشی،...

    .
    .
    .

    داماستِسِ راهزن، در اساطیری یونانی، نام آهنگری است که بین شهرهای مِگارا و آتِن، راهزنی و آدمکشی می‌کرد، او به نام "پِروکراستِس" نیز شناخته می شد که معنی اش می شود "کِشَنده" ...
    داماستِس راهزن، مسافرانی را که در مسیر این دو شهر در حال مسافرت بودند ، به خانه اش دعوت می کرد و آن‌ها را به عنوان مهمان به خانه خود می‌بُرد و با آنها بسیار مهربانی می نمود اما مهمان نوازی عجیب وی، با اجرای یک مراسم خاص همراه بود. در این مراسم پس از صرف شامی مفصل، داماستِسِ راهزن، مهمان‌ خود را روی تخت مخصوص آهنی می‌خواباند، تختی که هم اندازه ی قدِ داماستس، ساخته شده بود.
    میهمان، اگر قدش دقیقا اندازه ی تخت بود، می توانست بی هیچ گزندی، شب را تا صبح ، روی آن بخوابد ، فردا صبح از میزبان خود خداحافظی کرده و به راهش ادامه دهد، اما اگر قد مهمان نگون بخت، بلندتر از طول تخت بود، داماستِسِ راهزن، دو پای مهمان را آن قدر می‌بُرید تا قد میهمان، مساوی طول تخت شود و اگر قد فرد قربانی کوتاه‌تر از طول تخت می‌بود، با بستن طناب به دست و پای میهمانش، آنقدر آن‌ها را می‌کِشید که قد فرد خوابیده ی روی تخت، دقیقا برابر طول تخت گردد.
    اما چرا داماستس را راهزن می نامند؟ مگر او چه چیزی را، از چه کسی، دزدیده است ؟

    .
    .
    .

    خُرسندی، یک حالت روانی است که در آن، فرد، احساس لذت، شادی و خوشبختی می‌کند. مسائل مختلفی همچون مسائل زیستی، روان شناختی و یا اِکتِساب، بر ایجاد خُرسندی موثر هستند. فیلسوفان و متفکران، خُرسندی را "واژه‌ای برای یک زندگی خوب و یا موفق و نه صرفاً یک احساس" تعریف می‌کنند. به نوعی، همگان معتقد هستند که تمامی فعالیت های بشر، بعد از حفظ و انتقال بقا، در جهت کسب شادی و خرسندیست.

    .
    .
    .
    آدم از وقتی خود و دنیای پیرامونش را می شناسد، غرق در سوالات پایه ای می شود : ما که هستیم ؟ ... از کجا آمده ایم ؟ ... برای چه چیز آمده ایم ؟ ... چرا می میریم ؟ ... بعد از مرگمان چه می شود ؟ ... مفهوم زندگی چیست ؟
    واقعیت این است که ما نمی توانیم به این سوالات پاسخ دهیم و در عین حال، نمی توانیم آنها را ندیده بگیریم، به قول آن دوست دخترم : "فقط تماشا می کنیم و رنج می کشیم" ، زورمان به پیروز شدن، نمی رسد ... در این میان، ذهن، که برای محافظت از ما شکل گرفته است، می گردد به دنبال جوابهای دم دستی و آسان ، مثلا "لک لک ها، بچه ها را می آورند" ، "ما از بهشت، آمده ایم"، "فرشته ها مراقب ما هستند" ، "تمام جهان هستی، به خاطر ما آفریده شده است"، "بعد از مرگمان ، زندگی راحتتری خواهیم داشت" ، "ما رنج زندگی را به خاطر هدفی بزرگتر و ارزشمندتر، تاب می آوریم و در پایان، همه چیز، فراتر از انتظارات ما، به عالی ترین وجه ممکن، ادامه پیدا خواهد کرد" ... ذهن ما، این جوابها را می سازد و تحویلمان می دهد تا دست از کنکاش برداریم و به زیستنمان، ادامه دهیم.
    ما می توانیم در همان قدم های نخست تسلیم ذهنمان شویم و با پذیرفتن پاسخها، دست از دانستن بکشیم، یا می توانیم جلوتر رفته و آنقدر وجوه واقعیت را برانداز کنیم تا سرانجام در عمق لانه ی خرگوش غوطه ور گردیم و به جایی برسیم که با واقعیت محض، ملاقات کنیم، آنگاه به "تماشا" و "رنج"، عمر بگذرانیم، که دانستن، ناگزیر از رنج بردن است، به همین دلیل است که می گویند: "شادی، در نادانیست" ! ...
    اما فارغ از انتخاب ما در میزان پیشروی به سمت واقعیت، ذهنمان می کوشد تا بالاخره، یک جایی، یک جوری، با جوابی، ما را متقاعد سازد و از پیشرفت بیشتر ما، در این راه رنجبار، جلوگیری کند ... زیرا که ما بخش بسیار کوچکی از جهان، هستیم و به همه ی آن اشراف نداریم. سرشار از نادانسته هاییم ، محدود به زمان و حواسمان ، ما برای پاسخگویی به این سوالات ساخته نشدیم ، توان و وقت آن را هم نداریم .
    به هر حال ، یک روزی، یک جایی، یک جوری ، همچون اسپرمی…

    Hosted on SHENOTO

    17 min
  • 14__کافه بزرگسالی__واژگونی

    من می ترسم، هنگامی که کلماتت را با دقت و وسواس، انتخاب می کنی و چُنان افسونگری در قربانگاه ، به زبان نجواگران، متین و شمرده سخن می گویی تا مرا به آرامش بخوانی.
    من می ترسم، هنگامی که نگاه مهربان تو با لبخندی بی انتها و منطقی مستحکم در هم می پیچد ، برای حرفهایت مقدمه چینی می کنی و در تلاشی تا مفهوم تازه ی "سرنوشت" را به فرهنگ لغات رابطه مان بیافزایی، ... مانند یک ادویه ی بسیار معطر، در پایانِ پخت، برای ناکار کردن مزه پیشین خوراک، آشکارا می خواهی "سرنوشت " را روی انتخابهایم به گونه ای بپاشی که طعم "گذشته" را از یاد ببرم.
    من هنگامی که می گویی : " نگران نباش" ، نگران می شوم ، وقتی می گویی "اتفاق خاصی نیافتاده است"، می فهمم که در خاص ترین لحظه از رابطه ام قرار دارم و هنگامی که می گویی : " باید با هم صحبت کنیم " ، می ترسم.
    سپس در دلهره ای فزاینده، منتظر می مانم، تا نشانه های بیشتری ببینم ، از هیولایی که قرار است از دهان تو بیرون بیاید و همه دنیای مرا را ببلعد ، خواب و خیالهایم را ، قلعه جادویم را، سپرم را و اطمینان خاطری که قرار بود از من مراقبت کند، هر چیزِ موجود در دایره ای به مرکزیت تو را، یعنی همه چیز را ... ، و تو خوب می دانی من از این ها می ترسم ، .... از نشانه های کوچک یک حادثه بزرگ می ترسم، از صدای جیر جیر دری در روستایی متروک ، یا عروسکی آویخته از یک شاخه درخت خشک، از گریختن حیوانات اهلی ، گریه کودکی رها شده در خیابان ، رعد و برقِ ابرِ بی باران ، مهاجرت ناگاهِ تمامیِ پرندگان، دیدن زخمهای طاعون ، من از این نشانه ها می ترسم زیرا می دانم زمان فاجعه است، زمان ویرانی دنیاییست که لحظه لحظه زندگی ام را برای ساختنش، پرداخته ام.
    من می ترسم، زیرا می دانم هنگام قوی بودن فرا رسیده است، هنگام خیلی قوی بودن ... هنگامه ی رویارویی ...
    من می ترسم ، وقتی از "اکنون" سخن نمی گویی و جملاتت با فعل هایی در "گذشته"، به پایان می رسند، مانند: " خوب بودیم" ، "امن بودیم " ، "خوش می گذراندیم" ، "شاد بودیم" ، "زیبا بود" ، عالی بود" ، "دوستت داشتم"... ، در تمام این جملاتِ اتفاق افتاده در گذشته، یک "اما" وجود دارد که عجولانه از آن می گذری تا بعدِ آن، بتوانی بگویی : "تقصیر هیچکداممان نیست" ، "بالاخره اتفاق می افتاد" ، "ما دیگر بزرگ شده ایم" ، "باید با واقعیت کنار بیاییم" ، "از سرنوشت، نمی توانیم فرار کنیم"....، آه که هر دوی ما چقدر خوب می دانیم قبل و بعدش ، چندان مهم نیست و همان "اما" ای که نمی گویی، تمام حقیقت است، جان کلام است، اکسیر رهاییست ، رهایی از "رنج-راهی" که به هر حال باید بپیماییم، چه با "اما"، چه بی"اما"، اما بدون کیمیایش ، این راه، بدل به دوری باطل می شود که در تکه ای از زمان فقط پیرمان خواهد کرد. افسونی که پیشگویانه می گوید : "ما" به پایان رسیده ایم و لحظه ی برخورد نزدیک است، فقط باید بفهمیم و فهمیدن بسیار ساده است، اگر بخواهیم ، و این ساده ترین چیز، ناممکن می نماید اگر نخواهی بفهمی یا توان برخورد با آنچه می فهمی را نداشته باشی.
    هر انتخاب، بزنگاهی دارد که حتی اگر فراموشش کنیم در گاهِ خود ، مانند مرگ با ما برخورد خواهد کرد، قاطع و بی تفسیر، البته تو همیشه می توانی با تردستی ، چنان کلمات را از کلاه خارج کنی که گویا همه اینها "ما" نبوده ایم و دیگران بجایمان زیسته اند ، اما ... پیش از آنکه کلمه ای بگویی و مرا در پذیرش آنچه رخ خواهد داد متزلزل کنی ، لحظه ای درنگ کن و ملاحظاتت را کنار بگذار، اجازه بده، به جای دروغی زیبا و دلاویز ، حقیقت، با تمام تلخی و آلودگی اش، همانگونه که هست و بوده ، بین ما جاری باشد، زیرا ما هر دو در پنهان خویش قبول داشته ایم که کاستی هایی داریم و انتخابهایمان نیز از آن بی بهره نبوده است، من آن را پذیرفتم ، از همان لحظه که برگزیده ام ، پذیرفته ام، زیرا نمی خواستم از واقعیتی یکسان حقایقی گوناگون بسازم و ندانم کدامشان زاده من و کدام شان "اصل" بوده است، از اینکه هر روز از "گذشته"، روایتی تازه بسرایم و بی آنکه بتوانم داستانم را به سرانجامی برسانم، آن را بی امید، سرتاسر عمر، با خود کشان کشان، وارد داستان تازه ای کنم، می ترسم ، از اینکه در آینده، هر که را ببوسم یا در آغوش کشم، سایه تو در میان باشد ، من از دنیایی که همه آدمهایش تا همیشه تو باشی، می ترسم ... آن دروغ دلاویز را نگو، نگذار در پذیرش آن ناگزیر تلخ، که رخ خواهد داد، بلغزم ، زیرا دلم می خواهد رنجهای هر انتخابم، روزی به پایان برسد، همانگونه که لذتهایش روزی به پایان رسید، دلم می خواهد…

    Hosted on SHENOTO

    10 min
  • 13__کافه بزرگسالی__علف_هرز

    یک مفهومی در این سالهای اخیر باب شده است به نام "داف" ، که همه معنی اش را می دانیم و لازم نیست توضیحی بدهم، ... یک چالش جالبی که دافها با آن روبرو هستند، انتخاب اندازه ی کوتاهی دامن، در میهمانی هاست، که اگر زیادی بلند باشد، از نظر دیگر رقبا، داف حساب نمی شوند و اگر زیادی کوتاه باشد، لقب هرزه می گیرند !
    .
    .
    .
    علف هرز، آن نیست که ارزشی کمتر از گیاهان مزرعه داشته باشد یا بد قواره تر باشد یا سهم بیشتری از آب و نان مزرعه را برای خود بر دارد ... علف هرز ، بی توجه به هر آن چه که هست ، تنها جرمش ، روییدن در مزرعه ایست که بار و محصولی، غیر از جنس خودش دارد، مثل گندمی که در مزرعه جو روییده باشد، یا شاخه گل سرخی که در شبدرستان رسته باشد. ارزش گیاه و مزرعه ، مهم نیست، تا هر زمانی که ماهیت گیاه و هدف وجود مزرعه ، یکی نباشد، آن گیاه نو رسته، علف هرز نام دارد و محکوم است به کنده شدن، ... نابود شدن، ... جدا ماندن، ... ترد شدن، ...انزوا ... تنها ماندن ...
    .
    .
    .
    سرطان، با تمام هولناکی اش، تنها، یک بدشانسیِ زیستی است ، وقتی یک سلول، که قسمتی از تن و جان است، قسمتی از بدن و حیات آدمیست، به هر دلیل، تصمیم می گیرد تا برای خودش زندگی کند، رشد کند، راه خودش را برود، کار خودش را بکند و دست از سر آدم و یگانگی هایش، بردارد، آنگاه، آن پیکرِ که تا امروز، همه ی وجودش، دوستی و یکرنگی و همکاری بوده است، به ناگاه تکه پاره شده و به جان خودش می افتد تا آن دانه ی خودسر را از پای درآورد،،، اما سلول یاغی هم در این میان ، راه ادامه حیات را یاد می گیرد و هر روز، قوی و قویتر می شود، بیشتر و بیشتر رشد می کند و اینگونه است که جنگی بی امان و بی ترحم، میان آدم با خودش در می گیرد و کار تا به آنجایی پیش می رود که آدم می رود و پاره وجودش را ، تکه ای از جانش را، می سپارد به دست جراح، تا جدایش کند، رهایش کند آن تکه ی یاغی را ... هر چند درد و رنجی عمیق، در زمان جدا سازی و دوران بهبود، در وجود آدم ، به جای می ماند ، اما احتمالِ زیستِ دوباره ای نیز برایش پدید آورده می شود.
    .
    .
    .
    ما در این زمان و اینجا به دنیا آمده ایم، ... این، اجبار طبیعت است
    مرد یا زن هستیم ... این، اجبار طبیعت است
    دارای جسمی هستیم که خواص مخصوص به خودش را دارد و خواصش ، بر روی رفتار و نگرش و سرنوشتمان تاثیر می گذارد ، قد بلند یا کوتاه است، کم خون یا پرفشار است، میگرن دارد، آلرژیک است و چه و چه و چه ... این، اجبار طبیعت است
    زمانی که شخصیتمان در حال شکل گیریست ( 3 تا 5 سال ) آدمهای پیرامونمان را نمی توانیم انتخاب کنیم ... این، اجبار طبیعت است.

    به نظر می رسد طبیعت با ما شوخی اش گرفته ، ما را در عمل انجام شده ، قرارداده است و انتظار دارد تحت شرایطی که برایمان معین کرده با مسیر کلی جهان، هماهنگ شویم، یگانه شویم، البته خیلی ها هم، همانگونه می شوند که طبیعت می خواهد ... ، اما یک جایی، به یک دلیلی، برخی از ما تصمیم می گیریم بیشتر بدانید، درکی فراتر و عمیق تر داشته باشیم، بیشتر از سهمی که جهان برایمان در نظر گرفته است، بدانیم، پس یاغی می شویم و شروع به تجربه می کنیم، ماجراجو می شویم و دیدگاه خود را وسعت می دهیم ، در این میان ، رشد می کنیم ، رشدی که با یگانگی جهان، در تضاد است.
    بچه ای را فرض کنید که در خانه ی میزبان، سَرَک کشیده و فضولی کرده، رفته و رفته تا به اتاق خواب خانم صاحبخانه رسیده و آنجا، ایشان را در حالی که برهنه بوده، دیده است.
    در خلال رشد و توسعه ی مان ، ما هم چیزهایی می بینیم که اصولا نباید می دیدیم ... چیزهایی می فهمیم که اصولا نباید می فهمیدیم ... راههایی را می رویم که اصولا نباید می رفتیم و از اصول که خارج شوی، دیگر با مزرعه ی جهانی، همخوانی و همبستگی نداری و صدای جیغ زن صاحبخانه، از این که او را برهنه ، دیده ای، به هوا بلند می شود، صدایی که ما آن را به صورت رنج، می شنویم.
    این دیدنها و رنج کشیدنها، مانند یک جنگ بی امان و بی ترحم، تا جایی ادامه می یابد که کم کم شما را تنها و منزوی می کند ، گویا به صورتی نامحسوس ، آهاد جامعه ای که گرداگرد شما هستند، شما را از مزرعه شان بیرون می کنند و می سپارنتان به دست جراح.
    جراح چربدستی که به تیغ افسردگی و انزوا و پریشانی و ترس و خشم، مجهز است ، شروع به بریدن ریشه تان می کند و برایش اهمیتی ندارد که شما ، تنها شاخه ی رُز زیبایِ این مزرعه هستید، او به ارزش شما کاری ندارد و به جرم ناگاه و بی گاه روییدنتان، از منشا حیات، جدایتان می کند.

    خب ، بیایید سخن را کوتاه کنیم

    نمی شود سه وعده…

    Hosted on SHENOTO

    11 min
  • 12__کافه بزرگسالی__ناشیانه ها

    سر بعضی چیزها را نباید باز کرد ...
    مثل سر کیسه ی تخمه ... چون نمی توانی تشخیص دهی، کی باید از آن دست بکشی؟
    سر شوخی
    سر دعوا
    سر درد دل
    سر شیدایی
    و چه بسیار، از این سرها
    .
    .
    .
    + متوجه هستی همه ی پتو رو کشیدی دور خودت ؟ می شه به من هم پتو بدی؟
    - نخیر ... ، شما برو موفقیتت رو تنهایی جشن بگیر،... تا صبح که لرزیدی می فهمی «تنهایی برنده شدن، عجب شکست سنگینی ه»
    .
    .
    .
    پ . ن : بعد از ده دقیقه که دیدم نمی شه مصالحه کرد، رفتم یه پتو دیگه آوردم ... اما به هر حال، پیام این صحنه ضایع نشد،... « برنده شدن یک کار دسته جمعی ه» ، اگه به تنهایی همه ی منافع رو کسب کردی، بالاخره یه روزی ، یه شبی، یه جایی، باید بدون پتو بخوابی ...
    .
    .
    .
    + چی آوردی برایم، پیشکش ؟
    - عشق ... عشق آدم به آدم
    + شما آدم باش، بذار منم آدم بمونم، ... در همین حد ، رابطمون عالی می شه ،،، حالا عشقت ...، پیشکش ...
    .
    .
    .
    + خیلی کنجکاوم ، بدونم چه مزه ای ه؟
    - خوب چرا ازش نمی چشی؟
    + چون توی ذهنم ازش یه مزه ی ایده آل ساختم و وقتی بچشمش، مزه ی واقعیش رو می فهمم ، اون وقت دیگه نمی تونم عاشقش باشم ، هرچقدر هم که خوب باشه
    .
    .
    .
    من به مردهایی که حداقل یک زن عزیز و محترم، در زندگیشان نبوده است، اعتماد ندارم
    من زنانی را که حداقل یک مرد عزیز و محترم، در زندگیشان نبوده است ، دوست ندارم
    من از کسانی که نمی توانند احترامی قائل شوند، حتی برای یک نفر، دوست بدارند، حتی یک نفر را، زیبایی های درون انسان را ببینند ، حتی یک انسان، ... من از اینها ، گریزانم
    .
    .
    .
    سرانجام آن لبخند مرا درگیر داستانی خواهد کرد،
    آن نگاه که اینگونه با وسواس، طراحی و انتخاب شده است تا در لحظه مناسب به چشمانم بنگرد ، خیره شود ، مبهوتم کند ، به اعماق وجودم رسوخ کند و در لحظه ای مناسبتر، از من باز ستانده شود ، همچون شرابی کهنه، که مزه مزه می شود ، به لبهایم چشانده و دریغ شود تا درعطش و کامیابی غوطه ورم کند، آن مهربانی ها و توجه مستمری که هیچ گاه به نظر نمی رسد پایانی داشته باشند و البته، همه شان در زیر سایه آن لبخند، سرانجام مرا درگیر داستانی خواهند کرد تا گرمای مطبوع این رابطه را به عشقی تفته و سوزان برساند، هر دوی ما می دانیم آن گاه که پای عشق در میان باشد، انجام و سرانجام کارها، به گونه ای دگر خواهد بود.
    عشق، همه چیز را شدت می بخشد، اندازه آن را بیشتر می کند و طعم های لطیف را به مزه هایی تند و پرحرارت بدل می سازد، کلمه دل را به دایره لغاتمان می افزاید، کلمه ای که منطقش، "نمی دانم چرا؟" است و چاره اش، امیدواری در بیچارگیست ، آنگاه به جای اینکه هوایِ یک دوست به سرمان بزند، دلتنگش می شویم، جای آنکه به او محبت کنیم، همه چیز را فدایش می کنیم، لاجرم روزی، به جای آزرده شدن نیز، دل آزرده می شویم، دلگیر می شویم ، دلزده می شویم، دل مرده می شویم و پای نگرانی، به زندگیمان باز می شود، نگرانی مانند سوراخی در کشتی، کم کم دریا، تلخی و شوریش را به درونمان می کشد، تلخمان می کند، شورمان می کند، سنگینمان می کند، توان حرکت را از ما می دزدد و سرانجام، غرقمان می کند ، معمولا عشق پایان دارد و پایان آن خوشایند نخواهد بود، خواه انتخابش کرده باشی، خواه درگیرش شده باشی.
    من نمی دانم طاقت لحظه های دلتنگی را دارم یا نه ؟ من نمی دانم طاقت دلشوره ها را دارم یا نه ؟ نمی دانم، آیا می خواهم این حرارت مطبوع بینمان شعله ور شود یا نه ؟ نمی دانم پس از طوفان، از من چه بر جای خواهد ماند ؟ ... پس آرزو می کنم که ای کاش دیگر، در هر درود و بدرودی، مرا اینگونه خوب و گرم، در آغوش نکشی و آرزو می کنم که ای کاش دیگر، دستم را آنگونه معنادار، بیشتر از دیگران نفشاری و آرزو می کنم که ای کاش دیگر، آنقدر ماهرانه نگاهم نکنی
    می دانم، میدانی که با تمامی وجودم می خواهم، اما مراقبم باش تا دل به تو نبندم، تا شیفته و شیدا نشوم، تا عاشقت نشوم، مراقبم باش، هر چند ایمان دارم با این همه احتیاط، سرانجام آن لبخند مرا درگیر داستانی خواهد کرد.
    .
    .
    .
    بزرگ شدن، فهمیدن نشانه هاست
    وقتی پنج ساله هستید و می دانید گلودرد و سرفه و روپوش سفید، نهایتا به زدن آمپول ختم می شود
    وقتی پانزده ساله هستید و می دانید مادر گریان و پدر مستاصل، یعنی از جایزه ی کارنامه، خبری نیست
    وقتی بیست و پنج ساله هستید و می دانید سکوتهای پشت تلفن، یعنی باید برایش آرزوی خوشبختی کنی
    وقتی سی و پنج ساله هستید و می دانید قبل از زدن حرفهای جدی، باید…

    Hosted on SHENOTO

    12 min

About کافه بزرگسالی

From the publisher's feed

کافه بزرگسالی، یک کافه ی خیالیست که آدمهای مختلف با تجربه های گوناگون شان، سر میزهایی نشسته اند ما هر بار، روبروی یکی شان می نشینیم و حرفهایش را می شنویم.

برای تبلیغات صوتی و اسپانسرینگ…