
Sign up to save your podcasts
Or


وقتی یه سکه رو می ندازید بالا 50 درصد احتمال داره شیر بیاد ، 50 درصد احتمال داره خط بیاد ، حالا اگه 99 بار سکه رو انداختید بالا و شیر اومد، برای بار صد ام چه مقدار شانس رو برای شیر یا خط قائلید ؟
بوکسورِ لت و پار شده، دیگه مطمئن بود از پس حریفش بر نمیاد، طرف کلی ازش قویتر بود، هنوز سر پا بود و داشت رقص پا می کرد انگار تازه مسابقه شروع شده، اما بوکسور قصه ی ما بس که مشت خورده بود، دیگه صورتش قابل تشخیص نبود ، جلوی چشمهاش از شدت ورم بسته شده بود و بجز تصاویری محو، هیچی نمی دید، مزه ی خون زیر دندونش بود و روی پاهاش بند نبود، تلو تلو می خورد و رمقی برای ادامه نداشت، حتی برای زدن یک مشت، ... شواهد به وضوح می گفتند که هیچ امکانی برای برنده شدن وجود نداره، در همین بین یک ضربه ی غافلگیر کننده خورد و همون چیزهای ماتی که می دید هم دیگه جلوی چشمهاش تاریک شدند و صداها از گوشش رفتند، انگار که صدها متر به زیر تاریکی دریا فرو رفته باشه، به پایین کشیده شد و بعد صدای برخورد خودش رو با کف رینگ شنید ، کم کم ، همهمه ها دوباره برگشتند و شنید که داور داره بلند بلند می شماره ییییییییییییک --- دوووووووو --- سهههههههه ،،، بوکسور لت و پار می فهمید که بازی رو باخته و دیگه همه چیز تموم شده ست، اگه پاشه، با ضربه بعدی جوری بیهوش می شه که ایندفعه حتی صدای شمارش داور رو هم نتونه بشنوه ... حالا باید چیکار کنه ؟ مثل یک قهرمان پاشه و خسارت بیشتری بخوره و یا مثل یه ترسو همینجور به دراز کشیدنش ادامه بده و خسارات رو در حد کنترل شده ای نگه داره؟ ... چهاااااااار --- پپپپپپپپپپنج .... شششششششششش ---
.
.
.
بچه لاکپشت پوسته ی سفید و نازک تخمش رو شکست و به کناری زد ، نور خورشید به چشمش خورد ، هنوز چشماش تار میدید و صحنه ی جلوی چشمش واضح نبود، بلند گفت سلام دنیا، سلام زندگی، سلام آسمان، سلام زمین، سلام گلها، سلام پرنده ها ... مممم پرنده ها !!! ... پرنده ها ؟؟؟ ... و خیلی زود متوجه شد که پرنده ها برای خوش آمد گویی بهش نیومدند،... اومدند بخورنش ، پس حرفهایی رو تاحالا زده بود پس گرفت و به جاش گفت: اه گندت بزنن زندگی ....و بعد پا گذاشت به فرار و پشت سرش سنفونی ای به راه افتاد . از یه طرف صدای چیریک چیریک قدمهای لاکپشت کوچولو روی شنهای ساحل برای نجات جون تازه به دست آورده اش و از یه طرف صدای تق تق برخورد نوک پرنده ها به جای پای لاکپشت روی شنهای ساحل، این موسیقی انقدر ادامه پیدا کرد تا بالاخره بچه لاکپشت که دیگه رمقی براش باقی نمونده بود، خودش رو توی آب انداخت و از شر پرنده ها راحت شد، نفس راحتی کشید و گفت سلام اقیانوس، سلام آب عزیز، سلام آزادی، سلام کوسه، مممم کوسه !!! کوسه ؟؟؟ و خب البته کوسه هم برای استقبالش نیومده بود ، پس لاکپشت دوباره اون جمله رو استفاده کرد : اه گندت بزنن زندگی ... و دوباره سنفونی به راه افتاد، صدای چالاپ چولوپ شنا کردن لاکپشت از یه طرف و دردیده شدن آب توسط کوسه از پشت سرش، یکم جلوتر کوسه دست از تعقیب لاکپشت کوچولو کشید چون به یه قایق ماهیگیری رسیدند، اما لاکپشت دیگه به قایق سلام نداد، حالا دیگه همه ی شواهد حاکی از این بودند که قرار نیست بهش خوش بگذره و قایق هم قطعا برای خوش آمد گویی بهش نیومده ، پس فقط غرغر کنان اون جمله ی معروفش رو زیر لب تکرار کرد: اه گندت بزنن زندگی ، و صدها متر به زیر تاریکی دریا فرو رفت و سنفونی ادامه پیدا کرد ... حادثه پشت حادثه اومدند و رفتند و جمله ی معروف لاکپشت انقدر تکرار و تکرار شد تا از دهنش به چشماش کوچ کرد و سنفونی ای که پشت سرش نواخت می شد، تبدیل به آهنگ زندگیش شد ، بالاخره یه زمانی ، لاکپشت بالغ به ساحلی که یه روزی ازش جون به در برده بود برگشت، ماسه ها رو کنار زد و شروع به تخم گذاری کرد، همونجور که مشغول زور زدن بود دید دو سه تا پرنده اومدن و یکم اونطرفتر نشستند، یه سری تکون داد و نگاهشون کرد و به زور زدنش ادامه داد
.
.
.
یه روز توی خیابون یه خانمی از روبروم رد شد که تا حالا به این زیبایی، کسی رو ندیده بودم ، شاید تا 100 متر که ازش گذشته بودم ، هنوز توی دلم داشتم می گفتم: وای چه زیبایی تو! وای که چه زیبایی تو!
به خودم گفتم : فرض کن توی دنیای فانتزی هستی و هر چی بخوای ، همون می شه ، خب ، ... اون لحظه دوباره تکرار می شه و اون خانم جلوت ایستاده، بهش می گی وای چه زیبایی تو! و اونم می گه ممنون از تعریفتون ... بعدش چی می گی؟ چی می خوای؟
نگاه می کنم به خودم، ... می بینم هیچی نمی خوام، نه میلی به داشتن و به تملک کشیدن اون آدم دارم ، نه میلی…
Hosted on SHENOTO
آنقدر دوام آوردیم، تا آدم روزهای سخت شدیم ، سرباز جنگهای بزرگ ،،، و سرانجام، چه چیزی نصیبمان شد؟
روزهای سخت ... جنگهای بزرگ
.
.
.
1. در فیلم ماتریکس، مرفیوس به نئو ، قرص آبی و قرمز را پیشنهاد می کند، ... آبی را بخور تا در خانه خود از خواب بیدار شوی ، همه چیز تمام می شود، آنگاه می بینی همه اینها ، خواب و رویایی بیش نبوده ،،، قرمز را بخور تا با واقعیت روبرو شوی و من نشانت می دهم عمق لانه خرگوش، چقدر است ، به یاد داشته باش که من فقط قول واقعیت را به تو می دم، نه چیزی بیشتر ، بدان ! اگر قرص قرمز را بخوری ، هیچ راه برگشتی برایت وجود ندارد
.
.
.
2. گوساله از مادرش می پرسد : چگونه می شود ما همان کارهای سابق راانجام دهیم، اما همان گاو سابق نباشیم!؟
مادر می گوید : اگر فقط برای یک روز، شبدر تازه بخوری و طعم آن را بچشی، رنگ و عطر و طراوتش را حس کنی، می فهمی که یک غذا چقدر می تواند لذیذ باشد، پس از آن اگر دوباره مجبور شوی کاه خشک بخوری ، می خوری ... اما دیگر آن گاو سابق نخواهی بود
.
.
.
3. باز برگردیم به داستان ماتریکس ، زمانی که عضو خیانکار گروه، از نئو می پرسد : حالا که همه چیز را دیده ای ، آیا با خودت هزار بار آرزو نمی کردی که ای کاش، قرص آبی را خورده بودم؟
.
.
.
4. یک روزی ، یک جایی ، یک طوری ، برای آدم اتفاقی می افتد که دیگر آن "ساده "ی سابق ، نخواهد بود ... طعمی را می چشد ، نگاهی را می بیند ، دستی را لمس می کند ، رابطه ای را درک می کند و حرفهایی را می شنود که پس از آن زندگیش، به دو تکه "قبل" و "بعد" از آن اتفاق ، تقسیم می شود.
خاص می شود ، باهوش تر و پخته تر میشود ، بزرگ می شود ، دانا می شود و البته که لازمه دانایی ، رنج است ،... رنج فراوان.
پس رنج می کشد ، از دانستن ، که اصلا رسم و آیینش همین است ،" هر چه بیشتر بدانی ، بیشتر رنج می کشی" .
آدمیزاد همیشه ،حسرت روزهایی را می خورد که ساده و بی آلایش بود، که این روزها را از سر نگذرانده بود ...
- آیا حاضریم دوباره به آن روزها برگردی ؟ ...
- نع
با همه رنجی که می کشیم، حاضر نیستیم
گذشته، جاییست که هر چند دلتنگش می شویم، ولی هرگز به آن باز نمی گردیم و با تمام تلخی و حسرتبار بودن تجربه هایمان، نمی خواهیم که دانایی حاصل از آن اتفاق را از ذهنمان پاک کنیم
- پس چه می کنیم ؟
- ادامه می دهیم
شبیه آدمهای معمولی ، یک زندگی خشک و بی مزه را که از بی وزنی، گویی کاه است، در دهن مزه مزه می کنیم و سرانجام قورتش می دهیم،.. لابد زندگی، همین است دیگر !
اما گوشه ذهنمان همیشه می دانیم که ما یک روزی ، یک جایی، یک طوری ، آن سبزی و طراوت را دیده ایم ، طعم های بی نظیر را چشیده ایم، عطرها، نگاهها، کلمات، شبها و روزها، آدمها و روابط سحرآمیز را درک کرده ایم و هر چند این کاهِ خشک و بی مزه ی زندگی! امروز سیرمان می کند اما اغنا نمی شویم و با گذشت ماهها و سالها ، به آن عادت نمی کنیم زیرا که دیگر هرگز،،،، "آن ساده ی سابق، نخواهیم شد"
Hosted on SHENOTO
من هر شب قبل از خوابیدن می تونم به سه تا سوال جواب بدم ، سوالایی که هر کدومشون به تنهایی ، می تونند مسیر زندگیمو عوض کنند ، یه جوری که وقتی فردا از خواب پا می شم، سرنوشتم کاملا تغییر کرده باشه ، اما دو تا مشکل سر راهم هست که نمی گذارن رنگ خوشی رو ببینم ، اولیش اینه که جوابهایی رو که شبها پیدا می کنم، صبحها یادم می ره ، دومیش اینه که همیشه قبل از انجام یه کار مهم ، چند تا کار کوچیک بی اهمیت هست که باید انجام بشه و بعد از اون خورده کارها، شوق آدم برای انجام اون کار بزرگ اولی، از دست می ره یا درگیر چند تا کار پیش پا افتاده ی دیگه می شه، مثلا همین الان که داشتم اینو می گفتم چشمم افتاد به دمپایی های بیرون از خونه م که هنوز پامه و باهاش اومدم توی رختخواب و ممکنه تخت رو حسابی کثیف کنه، خب معلومه که اول به این مسئله رسیدگی کنم تا بعدش بتونم با خیال راحت به کار اصلیم برسم ، آخه اگه تختم کثیف بشه و کسی ببینه، آبروم می ره ، البته اصلا به دیگران چه مربوطه ؟ اصلا چرا باید کسی بیاد توی اتاق خواب من و منو با کثیف بودن رختخوابم قضاوت کنه ؟ حالا من خودم زودتر تختم رو تمیز می کنم که کسی حساب بدی روم نکنه،... یعنی اگه کسی نمی دید، تمیز نمی کردم ؟ ... یعنی وجود تماشاچی انقدر واسه من مهمه ؟ ... ولش کن اصلا، تمیزش نمی کنم می ذارم همینجوری بمونه ... یعنی کثیف و تمیز بودن تختم واسه خودم اهمیتی نداره ؟ فقط به خاطر قضاوت دیگران تمیزش می کنم ؟ حالا تمیزش بکنم یا نکنم ؟ بیا همینه دیگه، الان فکرش می افته توی سرم هی تکرار می شه ، ولی من می تونم راجع بهش مقاومت کنم ، می تونم چرخ بزنم و به یه جای دیگه خیره بشم و فکرم رو روی یه چیز دیگه متمرکز کنم ... مثلا روی اون آفتابه مسی ای که توی دکور گذاشتم ... می تونم خودم رو روی اون آفتابه ی مسی قدیمی متمرکز کنم ، یک چیز خاص و ویژه ، به فکر هیچ کسی نمی رسه که توی دکورش آفتابه مسی بذاره، می تونم خودم روی اون متمرکز کنم ، ولی خیلی مسخره ست، آخه کی توی دکورش آفتابه می ذاره ، فقط لازمه یه نفر ببینی تا سوژه ی خنده ش بشم، ... بیخود می کنه مسخره م کنه، مردم خودشون هزارتا عیب دارن بعد می خوان زنیّت منو مسخره کنن ؟ ، اصلا واسه چی کسی باید اجازه داشته باشه بیاد توی اتاق خواب من و زل بزنه به دکور خونه م و آفتابه مسی ای رو که توی دکور گذاشتم مسخره کنه ؟ ... شایدم واقعن مسخره باشه ، بهتره ورش دارم ، آره بهتره از اونجا برش دارم یه مجسمه ای ، گلدونی ، چیزی بذارم ، یه چیزی که همه آدمهای معمولی توی دکورشون می گذارن ، ... آخه من واسه چی باید به خاطر دیگران، دکور خونه م رو عوض کنم ، اگه یکی بیاد ازم بپرسه، چرا آفتابه ت رو از توی دکور بر داشتی؟ من چی جواب بدم ؟ اصلا چرا من باید جواب بدم ؟ چرا همه ش دیگران می پرسن و من باید جواب بدم ؟ آفتابه مسی جاش توی دکوره ! ... خلاص ، به هیچکی هم توضیح نمی دم ، فقط یه کم باید تمیزش کنم که اگه کسی دید ، آبروم نره ، نگن عجب زن شلخته ایه ، همه چیز توی این خونه می تونه آبروی منو ببره اگه کثیف و نامرتب باشه ، خوبیش اینه که کسی به خونه ی من رفت و آمد نمی کنه ، هیشکی ... تنهایی هم محاسن خودش رو داره هااا ، اما اگه یکی اومد چی ؟ اگه بیاد ببینه من با دمپایی بیرونیم، توی تختمم چی می شه ؟ چه فکری راجع بهم می کنه ؟ اگه بخوام توضیح بدم که حواسم نبوده و اون چشمش بیافته به آفتابه مسیِ که اون هم خاک گرفته است توی دکور، بدترم می شه، واقعن دیگه اون موقع نمی دونم چی باید بگم ... اصلا مگه جای آفتابه مسی توی دکوره ؟ ... همین فردا صبح می رم از اونجا برش می دارم ... اونقت چی بذارم جاش ؟ جاش خالی میمونه که ، اونوقت اگه یکی بیاد بپرسه چرا دکورت خالیه، من چی جواب بدم ؟ ... نه، سرِ جاش باشه بهتره، فقط تمیزش کنم ، آره فردا تمیزش می کنم ، نصف شبی که کسی نمیاد ببینتش که ، البته فردا هم کسی نمیاد ، کلا توی این خونه هیچ کس نمیاد ، اصلا چرا من انقدر راجع به آفتابه فکر می کنم ؟ قرار بود سه تا سوال مهم رو جواب بدم
می تونم غلط بزنم و یه جای دیگه رو نگاه کنم ، می شه از مشکلات فرار کرد ، همیشه که نباید درگیر شد که ! اصلا غلط می زنم رو به پرده ... خوبیِ پرده اینه که معمولیه ، یعنی توی هر اتاقی باید باشه ، اصلا اگه نباشه، عجیبه ... به پرده نگاه می کنم و سعی می کنم آفتابه رو از توی ذهنم در بیارم تا بتونم تمرکزم رو از روی دمپایی هم دربیارم تا بتونم به سه تا سوال مهم زندگیم، جواب بدم و سرنوشتم رو عوض کنم
تمرکز تمرکز تمرکز ، روی پرده ، پرده ی سفید معمولی که…
Hosted on SHENOTO
1. دندان درد کشیده اید ؟ ،،، کشیده اید حتما
با درد گزنده ی بی پیرش، در خیابان راه رفته اید ؟ ،،، رفته اید حتما
با همان درد ، با کسی خوش و بش کرده اید؟ دست داده اید؟ آرام و متین ، خیره در چشمانش، به سخنانش گوش کرده اید؟ با همه دردی که امانتان را می بریده، لبخند زنان، فریادتان را کنترل کرده اید ؟ ،،، کرده اید حتما
.
.
.
2. عطش به اجسام مردم، همچون دندان دردی مزمن، امان آدمی را می برد، آدم را بی قرار می کند، مریض می کند ، همچون مخموری، افیون نیافته، درونتان را می لرزاند، سستتان می کند، پایتان را به هر راه و بیراهی، می لغزاند و کار آدمی سخت می شود اگر، به ارزشهای خویش، بخواهد که وفادار باشد
.
.
.
3. آدم که شیدای پیکر آدمها شود، شیدای کامجویی بی امان و پیاپی از آنها شود، بی قرار لمس هر انحنا در هر بدن و آزمودن گرمای هر نفس از سینه هر کس شود، خودش می داند که سدهایش شکسته است و آب، از پشت آب بندها، سیل آسا، جاری شده و پایان نزدیک است، ویرانی نزدیک است، غرق شدن، فرو رفتن، تهی شدن، گم شدن ...
.
.
.
4. پس با دندان دردش، در خیابان قدم می زند، به چشمان مردم به گونه ای خیره می گردد که گویا، در کمال آرامش است، دردی ندارد و رنجی نمی کشد، در میان گوش سپردن به حرفهای دیگران، متین و آرام، لبخند می زند و فریادش را کنترل می کند، با دیگران دست می دهد و به خود تاکید می کند: « این فقط یک دست دادن ساده است، تلاشی برای بدست آوردن، نیست» ، « این فقط یک گفتگوی ساده است، راهی برای اغفال و تصرف نیست» ، «این فقط یک آغوش دوستانه است و مقدمه ای برای کامجویی نیست» و می گوید و باز می گوید ،،، او می داند باید از هر چیزی که مدهوشش می کند و از هوشیاریش می کاهد، پروا و پرهیز کند، از عطرها، نگاهها، لمسها ... همه چیز ،،، او نگهبان شبانه ، در قلعه است، نباید بگذارد آرام گیرد، خواب بر چشمانش پیروز شود، نباید بخورد، بیاشامد ، با کسی سخن بگوید یا با چیزی سرگرم شود، یک دم نباید از دروازه ها چشم بردارد ، تا شب سپری نشده، از هر کامجویی، باید پرهیز کند
.
.
.
5. پروای پیاپی از هر کس و هر چیز ، برای آنکه رازتان فاش نشود، شیداییتان فاش نشود، چهره ای که مردم از شما می شناسند، خدشه دار نشود، کم کم آدم را گوشه گیر می کند، آدم را از خیابان ها دور می کند ، کلافه می کند، درگیر بازیهای ذهن می کند،،، اما مزیت گوشه گیر بودن این است که می توانی بدون احساس شرمساری، از دندان درد بنالی و همچون ماری زخم خورده، از درد، بر خویش بپیچی و آنجا که دیگر تاب و توانی نماند، چون کودکان، گریه سر دهی و توامان فریاد
نویسنده: مسعود حیدریان
Hosted on SHENOTO
ساعتم را تنظیم می کنم ... 5 دقیقه جلوتر ، تا دیرتر از تو به خانه برسم ، دوست دارم آنگاه که درب را می گشایم تو را ببینم ، باید یکی مثل من باشی و یکی مثل خودت را داشته باشی تا بدانی، خانه ای که تو در آن نیستی یعنی چه ؟
حتی وقتی روی کاناپه دراز کشیدی و بی هدف، شُل و وا رفته، کانالهای ماهواره را عوض می کنی، یا سر در کارهای خویش کرده ای با حساب کتابهایت کلنجار می روی، وقتی مشغول حرف زدن با تلفنی و انگار هیچ چیز را نمی بینی، وقتی سر در گوشی موبایلت کرده ای ، بازی می کنی یا جوک می خوانی یا حتی وقتی من درون اتاقم هستم، حضورت را می فهمم با اینکه در را بسته و تو را نمی بینم، در تمامی این لحظات نمی دانی، نمی دانی که چه حس دلچسبی را تجربه می کنم و دلیلش همین است که ساعتم را 5 دقیقه جلوتر کوک می کنم تا وقتی به خانه می رسم، تو آنجا باشی ، تا زندگی در این خانه، از دیدن تو آغاز شود.
آخر، تو نمی دانی، وقتی که من زودتر می رسم، خانه هیولا می شود، و همه چیز در آن سرگرم بلعیدن من است ... از لیوان چایی ای که به آن لب زده ای گرفته، تا کاناپه خالی بدون تو، روبروی تلوزیون، جایی که معمولا روی آن لم می دهی، یا کتری و قوری که زیر آن خاموش است، یا قبض ها و برگه هایی که گوشه ای گذاشتیم تا در وقتی مناسب به آن رسیدگی کنیم، لباسهایت که صبح سراسیمه عوضشان کردی و کنار کمد انداختی، همانهایی که عطر تن تو در آن جا مانده ، عطری که می توانم با نفسی عمیق به درون سینه ام بکشم و تا تمام شدن این 5 دقیقه پر از تعلیق، دلهره و دلشوره و دلواپسی، تا زمان آمدنت، روبروی هجمه هیولای خانه خالی، از آن سنگری بسازم و دوام بیاورم.
ساعتم را تنظیم می کنم ... 5 دقیقه جلوتر ، تا دیرتر از تو به خانه برسم ، دوست دارم وقتی می رسم ، تو آنجا باشی ، حتی اگر لازم باشد، در خیابان سرد یا زیر آفتاب و بارانِ تند، قدم می زنم، وقت بیشتری را سپری می کنم تا مطمئن شوم تو به خانه رسیده ای، می توانم ساعتها حتی، به ویترین مغازه کاموا فروشی خیره بمانم تا ترانه ای را که به تازگی می خواهم بنویسم، در ذهن زمزمه کنم، ترانه ای که کلمات خوبش را از زمان با تو بودن و تلخی هایش را از 5 دقیقه قبل تر، الهام می گیرم.
بارها با خودم اندیشیده ام که چرا اینگونه "ویژه" ایم برای هم ؟
و نگاه می کنم که ما هیچوقت نخواسته ایم که به مانند دیگر عاشقان باشیم، هیچ وقت هم نبوده ایم ...
ما از آن دسته عاشق ها نیستیم که برای هم بمیریم ... یاد گرفتیم با هم زندگیمان را بسازیم و آن را مشتاقانه، زندگی کنیم
ما از آن دسته آدمها نیستیم که زندگیمان بی هم، بی معنا باشد... ، ما هر کدام، آرزوها و افکار خودمان را داریم و زندگی هر کداممان به تنهایی، ارزشمند است و همین خصوصیت باعث شده تا یکدیگر را بر گزینیم ، اما با هم بودنمان ، مسیر زندگی را زیباتر و پر نورتر کرده است، جذابتر، لذت بخش تر ، ساده تر ...
ما از آن آدمها نیستیم که مالک یکدیگر باشیم ، سهم یکدیگر باشیم ، زیرا که تملک ، کلمه ایست که با "بردگی" در رقص است و ما همچون "انسان"، آزادیم و از این گونه بَزم ها، پای بُرون کشیده ایم
ما در تقدیر یکدیگر نبودیم ، ما نتیجه انتخابهایمان هستیم ، نتیجه اشتباهات گذشته مان ، نتیجه شکستهایمان ، فکرها ، موقعیتهایمان ، ما نتیجه درخشش ها و شجاعتها، احترام به تفاوتها ، ما حاصل دَرک و گفتگو هستیم ، حاصل توافق و تفاهم ، ما حاصل تسلیم نشدن هستیم ... ما نتیجه تلاشهایی در زندگیمان هستیم که پس از پیمودنِ بارها راهِ اشتباه، سرانجام به سرمنزلی درست، هدایت شده اند
ما از این دسته آدمها هستیم.
آه نازنیم ... چند سال دیرتر یا زودتر به دنیا آمده بودیم ای کاش ، کاش ساعت آفرینش ما آن 5 دقیقه را رد کرده بود و همه زندگیمان از آنجایی شروع می شد که آسودگی، پیش از ما در خانه بود ، حیف است چنان حسی که بینمان جاریست اینگونه آلوده سختی ها و مشقتهایی باشد که مسببش ما نیستیم.
من و تو سراینده شعرهایی هستیم که کلماتش هنوز ابداع نشده است، لباسی زیبا در فصلی نامناسب، بی خریدار، با زندگی ای که برایمان بسیار خوش است اما نه به تعریف های معمول از خوشی ...
با این حال، من هر روز ساعتم را خستگی ناپذیر 5 دقیقه جلوتر کوک می کنم و مشتاقانه به آن خیره می مانم تا لحظات سپری شوند و هیچ عیبی ندارد ، همه اینها هیچ عیبی ندارند اگر وقتی به خانه می رسم تو آنجا باشی ...
نویسنده: مسعود حیدریان
Hosted on SHENOTO
توت
توت سفید
درخت توت سفید را تا حالا دیده ای؟
( از شنیدن کلمه «توت» خنده ات می گیرد ...اینبار را نخند ... ، نفس بگیر، دل به کار بده تا از نو، با توت آشنا شوی)
.
.
.
توت
توت سفید
درخت توت سفید را تا حالا دیده ای؟ آزاد و رها در خیابان، ول است، قوی و قدر به نظر می رسد، گویی نه آب می خواهد ، نه آبادانی، نه باغبانی که تیمارش کند، نه دلداری که یادش کند، بی صاحب است گویا، از دنیا، انگار هیچ نمی خواهد، ... روی تنش را نگاه کن، پر است از یادگاری، کنده کاری ، گویا همه مطمئنند ، به این درخت هر چه زخم و نیشتر بخورد، او باز هم جان بدر می برد، زنده می ماند و بهار که بیاید، توت می دهد، سفید، شیرین ، فراوان، رایگان
.
.
.
ماشین گران قیمت داشته ای؟! ... من هم نداشته ام ، اما بسیار دیده ام که در خیابان، هر موتور سوار و پراید نشینی، راه بر گران قیمتها می بندند، با اینکه عجله ای هم ندارند، هر جور شده می خواهند خود را ثابت کنند، کم و کاست خود را بزک کنند و سبقت بگیرند، جلو بزنند، پوزه اش را بر خاک بمالند آن «قرتی و بچه پولدار بی غم و درد » را، لهش کنند کف خیابان ...
.
.
.
توت
توت سفید
- نهال توت سفید را تا حالا جایی کاشته ای؟
- نکاشته ای
- به کسی نهالش را هدیه داده ای ؟
- نداده ای
- به یک درخت توت سفید ول شده در بیابان خدا، آب داده ای؟ تیمارش کرده ای ؟
- نکرده ای دیگر ... نکرده ای
اما هر بهار از هر درخت ، توت سفید و شیرین و آبداری را ، کنده ای ، مفت و بی دغدغه بر دهان برده و چشیده ای ، تیزی چاقوی خود را بر تنه اش آزموده ای ، از آفتاب ، به زیر سایه اش پناه برده ای و می دانی هر چه کنی ، سال دیگر ، درخت توت سفید، بار و بری خواهد آورد، بی چشم داشت، بی منت ، بی هزینه و همین است که زردک را می خرند اما توت سفید را ، نع ...
.
.
.
می دانی چه چیز را گران خواهی خرید ؟ ... آنچه مشتاقش باشی ،،، و این اشتیاق اگر با بی قراری ات همساز شود، وه که چه سان، ساز نافرجامیت را کوک می کند، ... نابودت می کند ، نابود ... خمارت می کند ، گوشه ای مچاله می شوی، همه چیز برایت گران می شود و کسانی دور و برت پرسه خواهند زد، که همقد نیاز تو بزرگند ، تنی دارند، چهره ای دارند، رفتار یا چیزی که تو مشتاقانه در خواهش آن هستی، ... نیاز تو را می فهمند و اینگونه است که «داستان آغاز می شود»
.
.
.
توت
توت سفید
درخت توت سفید
دیگر از این واژه ها خنده ام نمی گیرد
زیرا همه این واژه ها منم ، همه اینها تویی ... همه اینها، ماهایی هستیم که زیر بار اشتیاق و بی قراریمان، زیر بار خواهشهایمان، نیازهایمان، دوام می آوریم و پس از «آغاز هر داستان» ، «بچه قرتی پولدار بی درد و غمی» بودیم که کف خیابان له شدیم، مچاله شدیم ، همه زندگیمان گران و گزاف شد، با این حال آنقدر خمار و خراب نیازمان بودیم که دوباره قد کشیدیم و کشان کشان، خود را به بهار رابطه های دیگری رساندیم، تن مان را ، روحمان را، گفتار و کردارمان را شیرین کردیم، نغض کردیم، بزک کردیم و رایگان و فراوان ریختم در خیابان، در زندگی واقعی، در زندگی مجازی، هر جا، هر جا که توانستیم، هر جا که شد، سفره نیازمان را گستراندیم تا شاید یک روز کسی بیاید ، او که همان باشد، خود خودش، بیاید تیمارمان کند، ببرد نهالمان را به کسی هدیه دهد، جایی بکارد، میوه مان را در ظرف بگذارد، آنگونه که در خور و شایسته است، به میهمانش تعارف کند، بگوید بخور ، نوش کن، توت است، توت سفید ... هر بهار رستیم و میوه دادیم و دریغ که جایمان نه ظرفهای میهمانی، کف کفشهای عابران، کف لاستیک موتور ، کف خیابان بود، اگر نیازمان حرف سرش می شد و جسارتمان، غرورمان را یاری می کرد، می آمدیم در خنکای یک عصر بهاری ، در خیابان فریاد می زدیم: آها مردم ،،، بر سنگفرشها نظاره کنید ، این لکه های نوچ تیره، اینها توت های سفیدند، اینها روح منند در خیابان، خون منند در خیابان، نظاره کنید...، بر سنگفرشها نظاره کنید، به بی بار و برگیتان، به فرصت طلبیتان، به حرصهایتان، به کفتار صفتیتان نظاره کنید و از سویی دیگر به بی بند و باریم که چنین بی حساب و کتاب، روح و تنم را حراج کرده ام تا شما، خوش خوشان، بچشید و نوش کنید و له کنید و فراموش کنید، نظاره کنید، بر این سنگفرشهای خیابان که از روح و جان من نوچ و رنگین شده است، بنگرید و در یاد بسپارید ، زیرا که این آخرین بهار است و پس از این دیگر میوه نخواهم داد ...
آخ که اگر می شد، آخ…
Hosted on SHENOTO
بدون هیچ توضیحی ، نیمی از جمله را گفته و مابقی، بر لبش ماسیده بود ، ...
16 سالگی برای شروع یک زندگی، زود است ...
36 ساله که شدید، هر چه توضیح هم که بدهید، باز، برای شروع یک زندگی، دیر است ...
آنان که بخت و اقبال، یارشان نیست، باید هنر «به موقع رسیدن» بلد باشند ....
آدم، به پای چیزهایی که نمی تواند تمامش کند، تمام می شود ،،، حرام می شود
یک زن هندی با علاقه عجیبی به حیوانات ، در خانهاش مار پیتون 4 متری نگه میداشت. از روزی ، مار هیچ غذایی نخورد و این عدم رغبت به خوردن هفتهها ادامه یافت تا اینکه زن نگران شد و مارش را نزد دامپزشک برد تا علت را جویا شود.
دامپزشک از زن پرسید آیا مار شبها کنارت میخوابد؟ دورت میپیچد و در باقی شرایط کاملا روی زمین دراز است؟
پاسخ زن مثبت بود ، دامپزشک به او خبر شوکهکنندهای داد:
مار شما بیمار نیست. تنها خود را برای خوردن شما آماده میکند!
در واقع مار با حلقه زدن دور زن سایز زن و اینکه چطور باید در نهایت دور قربانیش بپیچد تا او را خفه کند را امتحان میکرد و غذا نمیخورد تا به اندازه کافی در بدنش جا برای خوردن زن باز شود.
.
.
.
بعضی ها، بدون صمیمیت، هیچ کاری نمی توانند بکنند، ...
نمی توانند با کسی، عادی باشند، عادی حرف بزنند، معاشرت کنند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند
نمی توانند با کسی مراودات شغلی، اجتماعی، فرهنگی داشته باشند ، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند
نمی توانند با کسی همسفر شوند ، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند
نمی توانند با کسی همبستر شوند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند
نمی توانند با کسی فامیل شوند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند
نمی توانند به کسی بدی کنند، به کسی صدمه بزنند، با کسی دشمنی کنند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند
وای از این آدمها که می پنداریم همراه راهند و می فهمیم، آفت جانند ...
آنان که به آغوشمان می کشند، همچون عاشقی پاکباخته و مانند گوهری جادویی می درخشند تا به ما نزدیک شوند، اما در پایان داستان ، می بینیم که همه دلبری ها، باج برای نزدیک شدن بوده است
زیرا اینان نمی توانند به خواسته شان برسند مگر آنکه به شما بسیار نزدیک شوند
.
.
.
نگران چه هستی ؟ آینده که بیاید، تو در من تغییری نخواهی دید، برای تو من همان آدم خواهم بود، با همان لبخند و اخم، با همان شوق و سردی، با همان جملات و کلمات، با تمام واکنشهایی که از قبل آنها را می دانی، تو در من تغییری نخواهی دید و این لزوما به معنی تغییر نکردن من نیست، در من چیزهایی عوض خواهد شد، چیزهایی که می دانم در فرهنگ لغات نگاه تو نیستند، زیرا اگر بودند، دلیلی برای عوض کردنشان وجود نداشت و زمانی که تغییرات رخ بدهند تو آنها را نخواهی دید، تا ابد، هرگاه مرا بنگری ، آن تصویر ثابت همیشگی را خواهی دید که از من متصوری بی آنکه بدانی من سالهاست که از آن تصویر، بارها و بارها به آدمهای دیگری کوچ کرده ام.
نویسنده: مسعود حیدریان
Hosted on SHENOTO
خیلی مُحتَمِل است که روزی این اتفاق بیافتد
یک روزی از یک سالی، از همان سالها که رودخانه ی پرخروشتان، راهش به جلگه مسطح افتاده، آرام و نرم نرمک، طیِ طریق می کند، یک روزی از یک سالی، از همان سالها که عشق و جنگی، دیگر نمانده است، شور و دلشوره ای نیست، از همان سالها که آدمِ شوخ و شَنگ درونتان رفته و به جایَش، چایَش، شب تا سحر مانده، تلخ شده، کِدِر شده، ناخوردنی شده، در همان روزگاران نامعتبر، خیلی مُحتَمِل است که این اتفاق بیافتد ...
خیلی مُحتَمِل است که روزی این اتفاق بیافتد، یک روزی از یک سالی، از همان سالها که یا سفر تنهاییتان با سفره ای خالی ،به دور از هر شریکی، یا توانی برای پذیرفتن کسی، به زندگی ای تک نفره بدل شده که دلایل و شرایط خودش را دارد، یا شریکی گُزیده اید ، به تیزیها و زُمُختیهایش خو کرده اید و دست از ماجراجویی و امیدورزی کشیده اید، سرتان گرم دخل و خرج است، سرتان گرم است به زمان اقساط، قیمت طلا ، دلار ، زمان خوردن قرص ها ، برای درمان بیماریهایی که مثل خودتان، خیلی زودتر از زمان موعد، رسیده اند، ... قند، چربی ، اوره ، کلسترل، درد کمر، بی خوابی، فشار ... آخ از این فشار!!! ، کِی فرصت کردیم این همه فشار را تاب بیاوریم؟، هنوز سنی نداریم که ...
.
.
.
خیلی مُحتَمِل است که روزی این اتفاق بیافتد
یک روزی از یک سالی، از همان سالها که تا کسی می خواهد لب از لب وا کند، "سین" از چله ی "سلام" اش رها نشده، کلامش مُنعَقِد نشده، هدفش مشخص نشده ، نونِ والاظالین داستان را پیش پیش خورده اید و دانسته اید و آخرِ حرف را خوانده اید ! ، یکی از همان روزهایی که دیگر باران ، درسی برای گُرگ ندارد ! ، یکی از همان روزها، این اتفاق می افتد و خیلی هم مُحتَمِل است.
مُحتَمِل است جوانکی که تا یکی دو سال پیش، کودک حساب می شد و می توانست از دستتان عیدی بگیرد، می توانستید پنجه لای موهایش کنید و لُپَش را بکشید، با آن نی نی چشمانش، که گویا خواب، نمی بردش و نیشی که نمی تواند بند، بیاوردَش ، می آید در صفِ مدعیانتان، سِرتِق، سِمِج، می ایستد و حالیِتان می کند که خواهان شماست، جلوی چشمانتان قد می کشد، رعنا می شود، با طراوت می شود ، دلبری می کند و در نگاهش، برقِ کِشِش و شوق و شوری می درخشد، از همان نورها که دیگر سالهاست مانندش را در کسی ندیده اید، شالوده ی معصومیت و تمنا ...
بسیار مصمم است و گویی نمی توان نادیده اش گرفت ...
در هر جمع و بزمی که شما هستید ، خودَش را خِرکِش می کند و می آورد، حضور میابد که مبادا ثانیه ای، شما را از دست بدهد ، هر چه می گویید، بی عذر، تایید می کند، هر چه می خواهید، فی الفور، آماده می کند ، هر آهنگی گوش می کنید ، می رَود پیدا می کند ، گوش می کند، هر فیلمی که می بینید، می رَوَد می بیند، هر کتابی که می خوانید، جایی که می روید ، هر کاری می کنید، دوان دوان می رود آزمون می کند ، گویی که می خواهد دنیا را با چشم شما ببیند، با گوش شما بشنود و هنگامی که صحبت می کنید، با ناشی گری تمام، چشم در چشم شماست و نیشش بند نمی آید ...
.
.
.
با خود می گویید : آخ ماهی سیاهِ کوچولویِ اشتباهی ، عجب اشتباهی !!! توی این هاگیر واگیر، تو یکی را کجای دلم بگذارم ؟ این چه وقت پیدا شدنت بود آخَر ؟، بین این همه آدم، چرا من ؟ بین این همه وقت، چرا حالا ؟ ...
حالا که رمقی در این جان خسته نیست و در جای جایِ این گونه ی تَر، اثری از بچه ! حالا که امیدی به پایانی متفاوت، نمی رود و داستانی نو برای تعریف کردن نمانده، حالا چرا؟ حالا که دیگر نمی توانم خود را با امیدها بفریبم تا ماجرایی تازه را آغاز کنم، حالا چرا ؟
آخ ماهی سیاه کوچولوی اشتباهی، عجب اشتباهی !!! تو نمی دانی مسیر رودخانه ات را به سمت چه مردابی کج کرده ای، با آن تن نحیف و نازک، تُرد همچون ساقه ی سبزِ گندم ، رو به جاذبه ی چه زمینی خم می شوی؟ اصلا می دانی آیا از آن زمین، برخاستنی دیگر بار، متصور خواهد بود، یا خیر ؟
شوقِ روحت را کجا حراج می کنی طفلک ؟!
این باغِ بی برگی ، نارنجستان نیست، تاراجستان است، به یغما می روی آخر، هلاک می شوی، با خود اینگونه ستم نکن، این گردنه ی سالخورده ی بی رهگذر، چندان پُر رَهزَن است که کاروان نوپای تو را هیچ امیدی، به هیچ مقصدی نیست.
نه اینکه به کشف جسم و روح تو، در من کششی نباشد ،.. هست،... اما پایان راه ، چندان روشن است و تردیدی باقی نمی گذارد که : "این داستان، باید بی آغاز بماند" .
اینها را می گویید و نقابِ آن لبخند همیشگیِ بی تَزَلزُل را که چون مُهر بر صورتتان حک شده، سِپَرسا، بالا می برید و روبرویش…
Hosted on SHENOTO
سی و دو قطعه ی بی مصرف ، پخش در صفحه بودند ...
من چه می دانستم از حال و احوالشان؟ ... که یکی شان کلاه دارد و آن یکی نه، که یکی شان سرکش دارد و آن یکی نه،... که یکی شان آخر و چسبان است ، یکی شان آخر و تنها ... من اصلا چه می دانستم از رمز و راز حروف الفبا ؟ ، تا اینکه تو پیدایت شد، آمدی مثل آب، که شروع درس بود، شروع حیات بود، همه تکه های بی مصرف الفبا را به هم چسباندی، کلمه شان کردی، کلامشان کردی، به آنها معنی بخشیدی و من غرق در معانی شدم، بی آنکه سهمی از تو داشته باشم، ... هر چه بود، جستجوی تو بود، عطش تو بود ، اما از خودت خبری نبود
سی و دو قطعه ی بی مصرف ، پخش در صفحه بودند ...
من چه می دانستم از حال و احوال شان؟ تو آمدی طره ی گیسو نشانم دادی، نگاه آهو نشانم دادی، کلمات جادو و هی همه چیز را چیدی کنار هم تا یک روز به خود آمده و دیدم که با چسبیده شدن این حرف ها، «دل بردی از من به یغما» بی آنکه خودت پیدایت باشد.
پس دست لای طره ی گیسوی دیگرانی بردم که نشانی از تو داشتند، بوییدمشان، دوست شان داشتم و پشت سر گذاشتمشان
خیره به نگاه های آهویی شدم که در چشمان دیگران بود، که نشانی از تو داشت، شیفته شان شدم و پشت سر گذاشتماشان
چه بسیار کسانی که با نشانی از تو بر راه روزگاران م نشسته بودند ، بوسیدمشان، در آغوش کشیدمشان، مات و مبهوت شان شدم، بینمان خروار خروار کلمات جادو جاری شد و امروز ، دیگر پشت سر گذاشتمشان
همه اش بخاطر تو بود ... ، بهانه ی این آشنایی ها ، همیشه فقدان تو بود
سی و دو قطعه ی بی مصرف ، پخش در صفحه بودند ...
من چه می دانستم از حال و احوالشان؟ ... تو یکهو پیدایت شد و قلم به دستم دادی و گفتی بنویس! ... من هی نوشتم و نوشتم و نوشتم ... یاد گرفتم چگونه حروف را بلغزانم، برقصانم، چگونه واژه گان درست را برگزینم و سپس هول شان بدهم روی کاغذ، روی صفحات مجازی، بچپانم شان بین لحظات دلتنگی، آویزانشان شوم در روزگار سختی، ...
من یاد گرفتم به هزار شیوه بگویم که دلتنگم، به هزار ترفند بگویم که تنهایم ، به هزار نکته بگویم که رنجورم ، می توانم اندوه و خشم خود را لابلای داستانی جای دهم، آراسته، پرداخته و بازگویش کنم ... حیف که کلمات، فقط قدرت بازگویی دارند، اما دردی را التیام نمی بخشند.
نوشته، باید همچون رسم الخطی که کودکان می نگارند، بی حضور هر کلمه ای، حال آدم را خوب کند، نیش آدم را باز کند، قلب آدم را قلقلک بدهد وگرنه انبار واژه های غمین بودن، چه سود؟ ...
سی و دو قطعه ی بی مصرف ، پخش در صفحه بودند ... من چه می دانستم از حال و احوالشان؟ ... تو گفتی بیا و بنویس، از زندگی از مرگ، از امنیت از وحشت، از شادی از غم ، ...
نوشتم: "با تو، با تو اگه باشم، وحشت از مردن ندارم، لحظه هام پر می شه از تو، وقت غم خوردن ندارم"
اما تو نبودی و من فرصت نوشتن، زیاد داشتم، فرصت فکر کردن، فرصت آشنا شدن با دیگران، فرصت به سر بردن روزگاران ...
نویسنده: مسعود حیدریان
Hosted on SHENOTO
- خیلی کنجکاوم بدونم چرا کارهای خوش آیند در شب , روزها کم مزه هستند؟
+ می دونی؟ ما یه توهمی داریم که فکر می کنیم روز، آغاز زندگی ه، وقتی یه روز تازه شروع می شه ، کلی زمان داریم ، تازه اول راهیم ، پس با این طرز تفکر، در ماجراها، تماما، غوطه ور نمی شیم، غرق نمی شیم، همه ی خودمون رو خرج نمی کنیم، یک مقدار هم می گذاریم برای بعدها، ... آما شب رو به «پایان» بودنش می شناسیم، که تمام است، باقی ای ندارد، ته دیگ است، ... پس پاکباز می شیم، یک جوری بزم به راه میندازیم که انگار آخر دنیاست ... می دونی؟ همین ش خوبه ... چون واقعن هر لحظه، می تونه پایان دنیا باشه ... و ته دیگ، لذیذترین بخش غذاست
.
.
.
تق تق تق تق تق ...
.
.
.
پای تنانگی و خواهشهای جسم که میان می آید ، گویی آدم شرم اش می شود بگوید، نیازمند است ، به همان سادگی که می گوید گشنه است، سردش است، گرم اش است یا جیش دارد...، انگار حتما باید عطش جسم خود را به یک دلیل ماورایی و اخلاقی و ارزشمند، گره بزند
.
.
.
تق تق تق تق تق ...
.
.
.
پای رابطه با آدم که در میان باشد، کنجکاوی ، امان آن رابطه را می برد،... اسمت چیست؟ چه حالی داری؟ از این رابطه چه می خواهی؟ از رابطه های گذشته ات چه حس و خاطراتی را داری؟... انگار میل به ویران کردن یک رابطه، در سرمان نهادینه شده است، تا خرابش نکنیم، دست از سرش بر نمی داریم، انگار انتظار داریم هر کسی با ما وارد رابطه ای می شود، از مارک و نشان جوهری که خود را با آن نوشته است، برایمان صحبت کند
.
.
.
تق تق تق تق تق ...
.
.
.
خوب احتمالا به من خواهید خندید اگر بگویم: از آبمیوه فروشی محله مان، آب هویج نمی گیرم، زیرا او از فلسفه نیچه، هیچ نمی داند و از آن بدتر که نمی داند فروید در چه زمینه ای تحقیق می کرده،،، اما به من، احتمالا، حق می دهید اگر با کسی که هم دردم نباشد، نخوابم و پیشنهاد همبستریش را رد کنم ، یا سالها به دنبال کسی باشم که اصل اصالت وجودی بشر را درک کند و قبول داشته باشد که رفتار ما، حاصل ناخودآگاه ماست، که چه شود؟ که با او همخواب شوم فقط!
اینگونه می شود که شارلاتانیزم ***ی، قد می کشد، ژستها، اداها، اظهار نظرها، کامنتها و لایکها ،،، آشکارا می توان دید که در تعاملات ما آدمها «همه چیز راجع به *** است، به جز خود *** که راجع به قدرت است» و دروغ می گوییم و دروغ می شنویم تا به نیازهای طبیعیمان، رنگ و بوی فراطبیعی بدهیم و برایش دلیلی موجه پیدا کنیم ، آنگاه به دیگران خط بدهیم که آهای ایهاالناس : «اگر خواستی در تن من شریک شوی، باید از این دست حرفها بزنی، از این تیپها باشی، از این اداها در بیاوری، آدرسش این است، رمزش این است، راه ورودش این است» !!! ... و او از این دست حرفها می زند و ما قبولش می کنیم لیک، پای بی قرارمان تق و تق و تق، بر زمین ریتم می گیرد، انگار کسی در پس زمینه صحنه، دارد نق می زد که عزیز جان! یک جای کار می لنگد ها، او دروغ می گوید ها، تو هم خوب می دانی ... اما نیاز است دیگر، می خواهد ، پس به رغم شنیدن آن ریتم پای بی قرار، می پذیریمش و به تن خود، راهش می دهیم یا بهتر بگویم، نیازهای تنمان را با او برطرف می کنیم و پس از فروکش کردن شعله، به خاکسترها نگاه می کنیم و از در و دیوار سخن می گوییم ، ژست می گیریم و ژست می گیرد و وقتی می گوید:«در کتاب کیمیاگر، نیچه می گوید ...» ، ناگهان پای بیقرارمان، تق و تق و تق ، شروع به نق زدن می کند، شروع به کنجکاوی و واکاوی آن آدم می کنیم ، با سوالهایی که جوابش را از اول، خودمان می دانستیم و سرانجام در یک کافی شاپ، پارک و یا توی رختخواب به او می گوییم، ما به درد هم نمی خوریم، همدرد هم نیستیم، هم فکر هم نیستیم ، داستان، تمام شده است ،،، یک صحنه تماما دراماتیک رخ می دهد، از نظر من بهترین جلوه صوتی برای این صحنه، صدای نق نق یک پای بی قرار است که خودش می داند ، چه گندی زده است
تق تق تق تق تق ...
.
.
.
چقدر ترحم برانگیز است، پرنده ای که به هر کجا کوچ کند، قفسش را همراه ببرد،...
آن کس که زندانبان خودش باشد و به هر سرزمینی، آزادانه، دربند باشد! ، زیرا که تفاوت بسیاری بین آزادی و آزادگیست
آزادی، شرایط است اما آزادگی، مرام و نگرش ، و ما بیشتر به دنبال آزادی هستیم تا آزادگی، به دنبال تغییر شرایط هستیم بی آنکه حاضر باشیم خود را تغییر دهیم، تغییر باید از ما شروع شود
.
.
.
چقدر تامل برانگیز است انسانی که برای کوچ به بی بندی ، بندهایش را کشان کشان، همراه خود ببرد
.
.
.
نویسنده: مسعودحیدریان
Hosted on SHENOTO
From the publisher's feed
کافه بزرگسالی، یک کافه ی خیالیست که آدمهای مختلف با تجربه های گوناگون شان، سر میزهایی نشسته اند ما هر بار، روبروی یکی شان می نشینیم و حرفهایش را می شنویم.
برای تبلیغات صوتی و اسپانسرینگ…
Hosted on SHENOTO