کافه بزرگسالی

کافه بزرگسالی

By مسعود حیدریانSociety & CultureArtsBooksRelationships
Download on the App Store

کافه بزرگسالی episodes

  • 11__کافه بزرگسالی__زندانی

    کارِ زندانی این است که حسرت بخورد ، طلوع تا غروب ، غروب تا طلوع ، پشت میله ، از گرفتاری تا همیشه ... کارِ زندانی این است که حسرت بخورد ، حسرتِ یک لحظه ، یک نگاه ، یک حرف ، یک کار ، که درست در بهترین زمان ، از انجامش سر باز زده ، یا در بدترین موقع ، انجامش داده ... خوردنِ حسرتِ خطایی که تاوانش را نادیده گرفته و فراموش کرده همه ی دنیا محلِ بِده بِستان است ، هیچ چیز را بدست نمی آوری ، مگر با تاوانش ... حتما چیزی را ، عمری را، کسی را ، راحتی ای را ، آرام جانی را باید هزینه کنی و خلاصه، باید از دست بدهی تا بدست بیاوری ...
    کارِ زندانی این است که به خاطرات آنچه از دست داده، چنگ بزند و همانطور که رفت و آمد خورشید و ماه را، روزشمار، از پشت پنجره ی کوچکِ میله دارَش، تعقیب می کند، بینِ "اگر" ها و "ای کاش" هایش، دو دو تا چهارتایی بکند ببیند چه داده ، چه گرفته ؟ اوضاعش چطور است ؟ کجای کار است ؟
    کارِ زندانی این است که در حسرتهای خود غرق شود ، خیره به دیوارِ روبروی تختش، ساعتها به این فکر کند که اگر آن روز، آن حرف را زده بودم ، آن کار را کرده بودم ، آن دست را گرفته بودم ، آن راه را رفته بودم ، چه می شد ؟ اکنون کجا بودم ؟ داستانم چگونه رقم می خورد ؟
    کارِ زندانی این است که راوی راههای نرفته اش باشد و همانطور که در داستان هایِ متصورِ خود، ژرفتر و ژرفتر فرو می رود، ارتباطش را با واقعیت از دست بدهد تا در دنیای خیالی ای که تحملش آسانتر است، زندگی کند ... درد یک زندانی ، اسارت نیست ، گُم شدن است ، گُم شدن در دنیای وهم انگیز و حسرتبار، که می سازدش تا غرقه اش شود، پس توامان که فرو می رود ، غل و زنجیر به گوشت و استخوانش نقش می بندد و حک می شود، چنان به بند بندِ روحش نفوذ می کند که دیگر زندان، محدود به دیوارها و میله ها نمی شود ، فراتر می رود، همه ی دنیایش می شود "زندان" ، زندانی به وسعت زندگی اش، زندانی به وسعتِ اگرها و ای کاش هایش ،،، زندان گذشته ها ، خاطرات ، افسوس ها، چیزهایی که دیگر برایشان، آینده و حالی، متصور نیست ، برایش فقط، گذشته باقی می ماند، گذشته هایی که دیگر نمی گذرند ...
    کارِ زندانی این است که منتظر بنشیند ، شاید روزی ، کسی به ملاقاتش بیاید ، کسی که از روزگاران قدیم خبری داشته باشد، یادی کند، خاطره بازی ای کند ... که زندانی بپرسد از کی و کجا خبر داری و ملاقاتی رگباری، شروع کند به گفتن از آن که "چاق و کم مو شده"، از آن دیگری که "شغل خوبی پیدا کرده، معروف شده" از آنکه "ازدواج کرده و بچه اش در راه است" ، از آنکه "خبری ازش نیست"، از آنکه "از محله رفت، دیگر نیست" ، از آنکه " ولش کن اون بی معرفت رو، همون بهتر که ازش بی خبر باشیم" ، از آنکه " نگرانش نباش ، خوبه ، مشغول زندگیشه" ، از آنکه " از فکرش بیا بیرون تو رو خدا" ... زندانی، مومن به پیام آوران گذشته است، آویخته به یک برش از زمان ، زندانی، همچون پاندول ساعت، حول یک محور ، تکانهایی می خورد ، اما جایی نمی رود.
    کارِ زندانی این است که زندانیان دیگر را تماشا کند و خود را از یاد ببرد، زندانی بودنش را فراموش کند و چنان به انکار موقعیت خویش برآید که گویا آزاد است و به تماشای این بندیان آمده است. لیک، حضور زندان، چنان قاطع و پرطمطراق است که جای فریبی، باقی نمی گذارد، زندان، زندان است ، حتی اگر در خیابانها، آزادانه راه بروی و رفت آمد ماه و خورشید را از پشت پنجره ی اتاقت، در خانه ات، تعقیب کنی. زندان، زندان است، حتی اگر به جای دیوارِ روبرویِ تختت، به صفحه مانیتور لپ تاپت، به صفحه گوشی همراهت یا ال سی دی درون خانه ات، خیره مانده باشی. زندان، زندان است ، حتی اگر آن ملاقاتی را، آن رسول گذشته را، ناگاه در پارک، دیده باشی ، یک هم محلی قدیم ، یک دوست دوران دور. زندان، زندان است حتی اگر چنان با دیگران آمیخته شوی که حسرتهایت را پشتِ نقابِ روزمرّگی هایِ یک شهروندِ عادّی، فراموش کنی ، گذشته ها را فراموش کنی ... اما نکته اینجاست، تا زمانی که پاندول وار ، حول تکه ای از زندگی ات نوسان می کنی، در قید گذشته ای، گوشه ای از زمان گیر افتادی و همان حسرتهای همیشگی را داری ، در زندان هستی ، در بندی، اسیری...چه آن سوی میله ها باشی ، چه این سو

    نویسنده: مسعود حیدریان

    Hosted on SHENOTO

    10 min
  • 10__کافه بزرگسالی__زیادی

    1. چه کسانی بیشتر در دریا غرق می شوند ؟
    اگر می اندیشید، آنان که شنا نمی دانند، معلوم است که هنوز راه و رسم این دنیا را خوب نمی دانید زیرا آنان که شنا نمی دانند، کمتر دل به دریا می زنند، آنان که به دریانوردی خود غره اند، آنان که ماهی تر از ماهیان، در آب جست و خیز می کنند، همانها که شب را به شوق آبتنی فردا، صبح می کنند، آنها که ترسی از غرق شدن ندارند و یکسره در آب غوطه ورند و بی امان، در مجاورت خطرها، عیش و نوش می کنند، همانها، بیشترین غرق شوندگان، هستند
    .
    .
    .
    2. عشق ، ناگزیر از دیوانگیست، بدون دیوانگی نامش عشق نیست
    .
    .
    ‌.
    3. زندگی ، یا یک داستان ماجراجویانه ی بزرگ است، یا هیچ چیز، نیست
    .
    .
    .
    4. اول مزمزه اش می کنیم ، با خجالت و کمرویی، با شور و اشتیاق، با حس یک جستجوگر، یک عاشق، یک شاعر، یک گناهکار یا هر چیز دیگر
    خودتان می دانید از کدام تجربه، سخن می گویم ! همان که آدمی را بی قرار می کند، همان که آدم را سرگشته می کند، همان که نیازمند و مشتاقمان می کند...
    بعضی هایمان، همچون قوت لایموت، هفته ای یک بار، ماهی یکبار، یا گهگاه، مقداری از آن اکسیر می چشیم، به قد نیازمان و بی مبالات، به باقی زندگیمان می پردازیم ، گویی قرصی ، چیزی ، خورده ایم، آنقدر روتین و روزمره، که در ما هیچ حسی را بیدار نکند، شوقی نیافروزد
    بعضی هایمان اما نه! ، کنجکاویم، نمی نوشیم که سیر شویم، به قصد مستی، پیاله مان را پر می کنیم ، بسیار می نوشیم ، از هر خمره، پیاله ای... ، هر پیکر و روح را بسان یک زندگی نو، می آزماییم ، می خواهیم که همه چیز را بدانیم، بیشتر و بهتر ، می خواهیم سر از رمز و رازش در بیاوریم ... در شور دستیابی به آنچه می خواهیم، غرق می شویم، ... و عاقبت آدمی که غرق شود نیز، مشخص است.
    اگر بسیار بخواهی، بسیار بجویی و بسیار بدانی، سرانجام ، بسیار آزرده خواهی شد ...اما شیدایی و عاشقی، از آنجا ما را متعجب خواهد کرد که با چنین دلی آزرده، باز هم از جستجو، دست نمی کشیم و زندگی خود را ماجراجویانه، به سمت کششی دیوانه وار، پیش می بریم ... زیرا غیر از این، نامش را زندگی نمی گذاریم، نامش را عشق نمی دانیم
    .
    .
    .
    هر چیزی ، اندک که باشد، داروی جان است، اکسیر و کیمیاست
    هر چیزی ، اندازه که شد ، قدر نیاز که شد، خوراک است ، قوت لایموت است
    هر چیزی ، زیادی اش، سم است، زهر است، آفت جان است
    .
    .
    .
    آنگاه که زیادی شدیم ، ... زیادی وابسته، زیادی مهربان، زیادی ماندگار، زیادی سازگار ، زیادی خواهان، ... دیگر زیادی شده ایم ! ... آفت انداخته ایم به جانمان که ای وای بر حالمان ... مشتمان باز خواهد شد، سپرمان خواهد لغزید و در مقابل نیازهایمان، بی دفاع خواهیم شد ،،، بسیار آسیب خواهیم دید ، اگر در زمان مناسب، تصمیم مناسب را نگیریم
    آدمی که دل کندن نمی داند، سرانجام، جان کندن خواهد آموخت
    .
    .
    .
    قضیه ی رهبر ارکستر و اسب سرکش
    آن کس که عنان همه چیز را در دست دارد، خب ، خوشا به سعادت ش، حسرت و غبطه ی ما ، بدرقه ی راهش باد
    اما داستان غالب و قالب این است که ما رهبر ارکستری هستیم و بر آنیم تا آهنگی دلپذیر و دلچسب را در کمال زیبایی، اجرا کنیم ، ... تنها ، یک ایراد کوچک، سد راه ماست! ... اسبی سرکش و رام نشدنی، در میان صحنه ی اجرا، قدم می زند، می دود، یورتمه می رود، گاه و بیگاه شیهه می کشد، گاهی با لگد، ابزار موسیقی ما را که با وسواس، چیده ایم، پخش و پلا کرده و نظم ارکستر ما را بر هم می زند ،،، ما توانی برای رهبری او نداریم ، او معنی فرمانهای دست چپ و راست ما را نمی شناسد، اگر هم بشناسد، بنایی بر سازگاری با ما ندارد، ... رها، آزاد و یله، در میان صحنه اجرا ، ول است، در همین میان، تماشا گران نیز، از اصوات ناهماهنگ ما و صحنه ی درگیری ای که پیش رو می بینند، دلخور و ناراضی هستند و رهبر ارکستر را مسئول این همه نازیبایی پیش رو می دانند، از سویی، وقت اجرای نمایش هم، بی توجه به اینکه ما هنوز آهنگمان را اجرا نکرده ایم و هنوز لذتی از نمایشمان نبرده ایم، بی ترحم، رو به پایان است.
    از یک منظر، در شرایط بدی گیر کرده ایم که همه چیز، طبق برنامه ریزی ما پیش نرفته است و از آن آهنگ زیبای روح نواز، که تمرینش کرده بویم، خبری نیست ... اما یک نظر دیگر هم وجود دارد ، اینکه شادی و لذت هیجان غافلگیری و زندگی در لحظه، از رضایت و امنیت یک زندگی برنامه ریزی شده، بیشتر است. از این منظر که نگاه کنید، می بینید، آن اسب چه زیباست و چه راحت می…

    Hosted on SHENOTO

    13 min
  • 09__کافه بزرگسالی__کراش

    هر کس نداند، خودمان که خوب می دانیم چند بار در دستان نوازشگری، بی میل و رغبت، رفته ایم، ....
    هر کس نداند، خودمان که خوب می دانیم چند بار در بسترمان خوابیده ایم و حس کرده ایم، اینجا، جای ما نیست ...
    هر کس نداند، خودمان که خوب می دانیم چگونه می شود به یک آدم غریبه گفت : شب بخیر عزیزم ،،، او را بوسید و کنارش دراز کشید و تا ساعتها ، نخوابید ...
    کسی نمی داند ، اما ما بارها در ذهنمان ، چمدانمان را بسته ایم و از خانه ای که با ما غریبه شده، فرار کرده ایم، فقط، آدمکی را جا گذاشته ایم تا صبح ها به جای ما از خواب برخیزد و در حین خوردن صبحانه، به آن یکی غریبه بگوید : صبح بخیر عزیزم!

    .
    .
    .
    اگه سرت توی حساب کتاب باشد ، به موقع، چمدانهات را می بندی و قبل از اینکه جای لگد بدرقه ی کسی، پشت شلوارت حک شود، خانه را ترک می کنی ... اگر به درجات فرزانگیِ بزرگسالی رسیده باشی، چمدانهایت را اصلا باز نمی کنی و همیشه می گذاری دم در، آماده باشند
    .
    .
    .
    معلم زبانمان، وارد کلاس شد، صندلی را برداشت و با تمام توان به دیوار کوبید، صندلی ، صدای گوش خراشی داد و شکست ،،، معلم مان ، برگشت و به چشمان ما خیره ماند، سکوت و بهت، کلاس را در بر گرفت ... چند ثانیه ی سنگین گذشت تا معلم لب از لب گشود و گفت: « کراش !!! ... شکستن با صدای بلند ! ... معنیش این می شه، کراش: شکستن، با صدای بلند» ... این را گفت و رفت نشست پشت میزش، سرش را پایین انداخت و تا آخر زنگ، هیچی نگفت ،،، صدای ما هم در نیامد
    .
    .
    .
    پشت دیوار کارگاه، دو سه روزی بود که سگ مادر و فرزندش، بیتوته کرده بودند و ما از دور، برایشان غذا می ریختیم، یک روز تصمیم گرفتم بروم جلوتر و در حین غذا دادن به حیوان، کمی هم ناز و نوازشش کنم ، جلو که رفتم، دیدم توله اش مدتهاست مرده و تقریبا بدنش چروکیده شده دیگر ... مادر بیچاره، هر جا می رفته، توله ی مرده را نیز با خود جابجا می کرده، ... گویا هنوز مرگ کودکش را باور نداشت... دست به سمت توله بردم و با احتیاط ، آن را در دست گرفتم، مادر، بهت زده نگاهم می کرد ،،، راه افتادم، سگ مادر هم به دنبالم آمد ، شاید امیدوار بود که قرار است اتفاقی خاص بیافتد و توله اش بهبود یابد، رفتم کمی جلوتر تا به خاکی ای با خاک نرم رسیدم، توله را کناری گذاشتم و با دست، چاله ای کندم، توله ی مرده را درونش قرار دادم و روی آن خاک ریختم، روی خاکها را مرتب کردم، در تمام مدت ، مادر توله مرده ، نشسته بود کنار گودال و فقط نگاه می کرد، توی چشمهایش خیره شدم ، گفتم غصه نخور، می گذره و دستی به سر و گوش حیوان داغدار کشیدم و رفتم، کمی جلو رفته بودم که ناگهان صدای زوزه ی دلخراشی رو از پشت سرم شنیدم، انقدر بلند که انگار چیزی افتاده بود روی حیوان و خورد ش کرده بود، دوان دوان برگشتم ببینم چه شده، که دیدم، سگ از آنجا رفته است ...
    .
    .
    .
    با دوست روانکاوم گپ می زدم ، می گفت نوعی درمان وجود دارد برای کسانی که علت بیماریشان را در لایه های زیرین روانشان، پنهان می کنند، در این درمان، به وسیله جلسات واکاوی و یا حتی به وسیله دارو ، سطح بیماری را به مرحله پیشرفته تر و بدخیم تری می برند تا تمام نشانه های بیماری، خود را بروز دهد و مقاومت در برابر پنهان سازی بیماری، شکسته شود، آنگاه ، درمان را شروع می کنند، ... پرسیدم از کجا می فهمید چه زمانی این آزار و شکنجه را باید به پایان برید و وقت درمان شده است؟ ... گفت جایی هست که در آن نقطه، بیمار می شکند، به گریه می افتد، دست از انکار بر می دارد، ناگهان برانگیخته می شود، فریاد می کشد، ... آن وقت، وقتش است ...
    .
    .
    .
    توله ی مرده را با خود جابجا کردن، نپذیرفتن درد، ما را بهبود نخواهد بخشید ... جایی، وقتی که وقتش است ، باید ایستاد و فریاد کشید، جانسوز، جانکاه، از دردی که مدت ها در دل نهان کردیم، از رنجی که فرسودمان، ... و بعد، راهمان را باید بکشیم برویم به هر جا که قرار است ... بگذار زمان بگذرد ... چند وقت بعد ، معلم زبانمان از مدرسه مان رفت و در جای دیگری به تدریس مشغول شد، ... چند وقت بعد یک سگ مادر را دیدم با دو توله اش، اطراف آن خاکی، با آن خاک نرم اش که به نظرم همان سگ مادر بود، ... چند وقت بعد، دوست روانکاوم هنوز مشغول به همان درمان بود ...
    اسمش «کراش» است ... شکستن با صدای بلند ... هیچ شرمساری ای هم ندارد
    .
    .
    .
    نویسنده: مسعود حیدریان

    Hosted on SHENOTO

    9 min
  • 08__کافه بزرگسالی__گامبی_و_زباله_های_آن_طرف

    حالتی در شطرنج هست به نام گامبی ...
    یعنی اهدای قربانی ... آن هم نه هر مهره ای ... اهدای وزیر ... ارزشمندترین سرمایه و مهره ی بازی
    در این حالت، شطرنج باز مکار و خوش فکر، نقشه ای طرح می کند که با اهدای وزیرش، شاه حریف، طی یک سلسله حرکات اجباری و گریز ناپذیر، مجبور می شود به قربانگاهی که از قبل برایش تدارک دیده شده، پای بگذارد و به اجبار، مات شود ... در این میان، اگر اسب و فیل و سرباز آن شطرنج باز مکار، به باد فنا بروند، باز هم او باکی ندارد، زیرا پایان داستانش را می داند و از قبل به خسارات محتمل نقشه اش آگاه است ...
    پر واضح است که اگر نقشه شطرنج باز مکار، دارای نقص باشد و شاه حریف، راهی برای خلاصی از گامبی بیابید، چه خسارت جبران ناپذیری، گریبان گیرش می شود، تمامی قربانیان و مهره هایش از دست می روند ، دیگر سرمایه ای در زمین بازی برایش باقی نمی ماند و باختش حتمی است ...
    در زندگی روزمره، برای این نوع باخت، اسمی انتخاب کرده ایم تا بتوانیم راحتتر عواقبش را تحمل کنیم، نامش را گذاشته ایم « پاک بازی» و آن را از صفات نیکوی انسانی می دانیم ،،، یعنی وقتی زندگیمان را قربانی کسی می کنیم و نتیجه مطلوب، گیرمان نمی آید، ناگهان می گوییم «من پاکبازم» ، «من توی راه عشق، همه هستی و وجودم را می گذارم» ، «من همه چیزم رو در راهش گذاشتم ، چون همه رو مثل خودم میبینم», ... بیایید در خلوت صادقانه ی خود ، دوباره به ماجرا نگاه کنیم، شما می خواستید ، آن شطرنج باز خوشفکر باشید که به شعبده ای ، شاه حریف را به قربانگاه می کشد اما باید قبول کرد، در زندگی و روابط ، گامبی بر اساس یک فرض غلط، پیش می رود که «اگر من چنین کنم او نیز، همین کار خواهد کرد»
    اگر به او آسان بگیرم او نیز به من آسان خواهد گرفت
    اگر تمام و کمال در اختیار او باشم، او نیز تمام و کمال در اختیار من خواهد بود
    اگر خودم را برای او بشکنم، او نیز خودش را در برابرم خواهد شکست
    اگر با او بمانم، او نیز با من می ماند
    و همین جملات ساده، فاجعه می آفرینند، در این جملات خطای فاحشی وجود دارد زیرا تمامی آنها، از سر امید و تنلبی، شکل گرفته اند، حال آنکه شطرنج باز، کارش محاسبه است و چیزی را به امید، واگذار نمی کند
    تجربه به من یاد داده که صحن زندگی بسیار پیچیده‌تر و غیر قابل حدث تر از صفحه ی شطرنج است و ما آدمها ، در زندگی، مثل صحنه ی شطرنج، محاسبه گران قابل و مکاری نیستیم، اسیر احساسات و عواطف و امید هایمان خواهیم شد، اسیر تنبلی هایمان، اسیر زیاده خواهی های مان، و پس از وقوع آن اتفاق پر خسارت، راهی نداریم جز اینکه بگوییم، من پاکبازم و پاکبازی ، چیز خوبیست!
    یک راه ساده تر ... دست از قربانی دادن بکشیم
    .
    .
    .
    ساعت پنج صبح بود ،،، بعد از 48 ساعت بی خوابی و کار مداوم ، با محمد، دوست و همکارم، از دفتر زدیم بیرون که کله پاچه ای بخوریم و بعدش بگیریم بخوابیم ... توی خیابون نزدیک سطل آشغال، یه گربه رو ماشین زیر کرده بود، جنازه اش روی آسفالت پخش و پلا بود ، همینجور که از کنارش قدم زنان رد می شدم به محمد گفتم: واقعن دلم می خواد برم از این گربه هه بپرسم : اینور خیابون چی داشت که اونور نداشت؟ ... فکر می کردی توی این سطل زباله، قراره چه چیزی پیدا کنی که حاضر شدی خودت رو بخاطرش لت و پار کنی ؟ ...
    محمد می خنده ، می گه آره واقعن ...
    دو سه قدم جلوتر ، دم در کله پاچه ای، به محمد می گم : بیا ‌واسه یکی دلتنگ بشیم!!! ... یادی از کسی بکنیم، بیا خوب بگردیم توی روزگار سپری شده مون ، یکی رو میون اون همه خاطرات، پیدا کنیم و دلمون براش تنگ بشه،!!! همیشه که نباید دلتنگی سراغ ما بیاد یه وقتهایی هم ما باید بریم سراغش، ...
    محمد می خنده، ... می گه: داداش! ناخوش احوالی ها ... بی خوابی بهت فشار آورده ... چه کاریه آخه؟! آدم واسه چی باید خودش رو دلتنگ کنه؟
    توی کله پاچه ای هوا گرم ه ، کت م رو در میارم و روی لبه صندلی می گذارم، از پشت شیشه ی مغازه، هنوز می شه اون سطل زباله و گربه کنارش رو دید، محمد با صاحب مغازه، خوش و بشی می کنه و سفارش می ده، وقتی دوباره نگاهش توی نگاهم می افته بهش می گم : یکی رو پیدا کردم
    محمد: کی رو ؟!!!
    من: یکی که ازش یادی کنم و اول صبحی ، دلتنگش بشم
    محمد: جدن حالت خرابه ها !!! اون از اینکه می خواستی از جنازه ی گربه ، حرف بکشی!!! اینم از زور زورکی دلتنگ کردن خودت ...!!!
    من: یه دوستی داشتم همیشه دو تا حرف محبت آمیز رو با دو تا فحش قاطی می کرد و بعد حرفش رو می زد، مثلا می گفت: عزیزم! قربونت بشم! مردتیکه ی الاغ! ... بعد مابقی حرفش رو می گفت ،،، یعنی…

    Hosted on SHENOTO

    12 min
  • 07__کافه بزرگسالی__مامور_شکنجه

    ما مامور شکنجه ی هم بودیم, هر روز صبح سر میز صبحانه می نشستیم, به هم لبخند می زدیم و چایمان را شیرین می کردیم و با نان و پنیر و کره و مربای مفصل, می خوردیم ...
    همانطور که لبخندمان را حفظ می کردیم, نگاهمان به کنجکاوی, در هم می دوید و می اندیشیدیم که او امروز برایم چه چیزی از کلاهش بیرون می آورد؟ ... من چه چیزی برای او؟!!!
    مثل جزام , به جان روح هم افتاده بودیم و بی هیاهو در حال خوردن یکدیگر بودیم , می دانم اکنون, درون سرت این سوال چرخد که چرا تمامش نکردیم؟ چرا دست نکشیدیم؟
    آدمیزاد , همیشه این مشکلش را با خود یدک می کشد, که نمی داند کجا و چه وقت باید تمام کند ... وقتی پای ""آسیب"" در کار باشد, اوضاع پیچیده تر می شود ... در ابتدا فقط می خواهی به کسی که آزارت داده, صدمه بزنی, این سبک زندگی را انتخاب می کنی, کابوس را به جای رویا, دشمن را به جای همراه, اما پس از چندی متوجه می شوی, تنها کسی که در این کارزار, رنج می کشد, خودت هستی, ...
    یک روزی به خودت می آیی و می بینی به خاطر همه ی انتخابهایت, داری خودت را تنبیه می کنی, ...
    امیدوارم به این روز نیافتی که بخواهی از خودت انتقام بگیری ... نمی دانی انسان در بد بودن, چقدر مستعد است.
    دیده ام که می گویم, ... آدمها می روند جلوی آینه, خودشان را آتش می زنند و به تماشای سوختنشان مسحور می شوند ... نگاه می کنند انقدر, تا تمام شوند, 10 سال, 20 سال, 30 سال, ... انقدر که از پای بیافتند ...
    می دانی ؟... شکنجه ی انتقام از خود, تمام نمی شود ولی, صبحانه های مفصلش, خیلی می چسبد
    .
    .
    .

    مسافری از کشاورزی پرسید: تا شهر بعدی، چند ساعت راه است
    کشاورز گفت: راه برو
    مسافر گفت: یه سوال ساده کردم، یه جواب ساده می خوام
    کشاورز گفت : راه برو
    مسافر گفت: یه کمک کوچیک فقط ازت می خوام، فقط بگو تا شهر بعدی چقدر راهه؟
    کشاورز گفت : راه برو
    مسافر که حسابی کلافه شده بود، بی خیال پاسخ شد و راه افتاد که از یکی دیگه سوال بپرسه، دو سه قدم که رفت کشاورز داد زد : بایست ... اینجوری که می ری 2 ساعت دیگه راه باید بری تا به شهر بعدی برسی
    .
    .
    .
    بعضی آدمها، وقتی وارد رابطه ای می شوند ، همان اول می پرسند: چی قراره بشیم؟ به کجا می رسیم با هم؟ خیلی زود می خواهند بدانند شهر بعدی کجاست؟ کی به آن می رسند؟ مرحله بعدی چیست؟ ...
    هی می پرسند و هی آرزو می سازند و آینده متصور می شوند ، بی خبر از آنکه اول باید کمی راه بروند تا ببینیم سرعت راه رفتنشان چقدر است؟ با این سرعت، به جایی می رسند یا خیر؟ اصلا بلد هستند راه بروند؟ با کسی راه بیایند، همدلی کنند، همدرد باشند، یار باشند ، همراه باشند، اصلا بلد هستند اهل یک رابطه باشند؟ ،،،
    مگر می شود از روز اول ، آینده رابطه بین دو آدم را دانست؟ ... نمی شود جانم ... نمی شود ...
    حالا چاره می خواهی ؟ می خواهی بدانی چه باید بکنی؟
    راه برو عزیزم ،،، راه برو
    .
    .
    .
    نویسنده: مسعودحیدریان

    Hosted on SHENOTO

    8 min
  • 06__کافه بزرگسالی__من_سگ_مش_باقر_هستم

    1. گرگی از کنار مزرعه ای می گذشت ، سگی را دید که به خوردن علف مشغول است. از او پرسید تو که هستی ؟
    سگ سرش را بالا گرفت و با غرور گفت : "من سگ مش باقر هستم!"
    گرگ گفت : چرا علف می خوری ؟
    سگ کمی خجل شد و گفت : مش باقر به من غذا نمی دهد
    گرگ گفت : چرا در خانه مش باقر نیستی ؟
    سگ شرمسار تر شد، سرش را پایین انداخت و گفت : او مرا در خانه اش ، راه نمی دهد، شبها در این مزرعه ی بی صاحب می خوابم
    گرگ نگاهی به سگ انداخت و گفت : پس دیگر چرا سگ مش باقر!!؟ همین علف را باز هم بخور ، در همین مزرعه باز هم بخواب ، سرت را بالا بگیر و سگ خودت باش
    .
    .
    .
    2. شبی در دهی بساط جشن و پایکوبی بود، شاعری به آنجا رسید و از اهالی، جویای حال شد، گفتند : زنِ خان، پسری به دنیا آورده، جشن از آن بابت است، پس شاعر خود را به خان رساند و اجازه خواست تا شعری بخواند ، خان رخصت داد ، شاعر، شعری در مدح خان گفت و از کمال و جلال و جبروتش سرود ، از مهر و بخشندگیِ خان گفت ، از مردی و شجاعتش گفت و دست آخر، برای پسر خان هم بسیار دعا کرد.
    خان گفت : آنچه سرودی ، بسیار شادم کرد، از آن چه دارم،7 اسب ، بر پشت هر کدامشان، کیسه ای زر، از آنِ تو باد.
    صبح اول وقت، شاد و خندان، شاعر به سرای خان رفت و طلب اسب و زر کرد ، نگهبانان، او را کتک مفصلی زدند و سرش را شکستند ...، شاعر با سر و کله خونین ، خود را به خان رساند و گفت چرا اسب ها و کیسه های زر را به من نمی دهی؟
    خان گفت : کدام کیسه ؟ کدام اسب ؟
    شاعر گفت : همانها که دیشب در جشن، به من قولش را دادی
    خان گفت : تو دیشب چیزی گفتی که من خوشم آمد ، من هم به تلافی ، چیزی گفتم که تو خوشت بیاید ... الان "بیحسابیم!"
    .
    .
    .
    3. "آن"، ضمیر اشاره به دور است ، جایی یا چیزی که آنچنان در دسترس نیست، جایی که باید مسیری را بپیماییم یا روزگاری را سپری کنیم یا مشقتی را بر دوش کشیم تا بدان دست یابیم ، ... در مقابلش "این"، ضمیر اشاره به نزدیک است، همینجا ، دم دست، حاضر و آماده ، بی هیچ سختی و مرارتی، هیچ کجا لازم نیست که به دنبالش برویم ، کافیست فقط قبولش کنیم و به داشتنش عادت کنیم!
    .
    .
    .
    4. همه ما کم و بیش در طلب روابطی هستیم ، مملو از هیجان و مهر و محبت ، که روحمان را آرام کند ، بشود بی دغدغه و نگرانی در آن ، حرفهای خوب بزنیم ، حرفهای بهتر بشنویم ، نوازش کنیم و نوازش شویم ، به آغوش گیریم و در آغوشی کشیده شویم ، جایی که امنیت داشته باشیم و در خلسه ای بی مبالات، غرق شویم ، یک جایی که هر کجای دنیا بد شد ، آنجا خوب بماند ، یا حداقل ، همان که بود ، بماند.
    در طلب همین رابطه ، با آدمهایی آشنا می شویم ، محکشان می زنیم ، که اگر "آن" آدم باشد، وه که چه خوشبخت و بختیاریم ، اما نیست جانم! ، نیست ... بیشتر مواقع "آن" که می خواهیم ، نیست و این را بعضی وقتها زود می فهمیم ، بعضی وقتها ، دیرتر... و امان از روزی که می فهمیم و نمی خواهیم باور کنیم که : "این"، "آن" نیست.
    انگار کودک بهانه گیرِ نیازتان را به اسباب بازی فروشی برده باشید تا "آن" را بخرد و چون کودک درمیابد که "آن" موجود نیست ، لجباز می شود، بی منطق می شود، گریه سر می دهد ، شیون می کند، پای بر زمین می کوبد ، جیغ می کشد، می گردد دنبال یک چیزی که بیابد و برگزیند ، ... و "این" را میابد ... ناگهان، داستان به کلی عوض می شود ، می گوید من "این" را می خواهم، از اولش هم همین را می خواستم!، من "الان" ...، همین "الان" ، "این" را می خواهم ! هر چه تلاش می کنید راضی نمی شود تا به جای دیگر بروید و چیز دیگری را بیازمایید، ... نع! او قبول نمی کند ، می گویید: "برویم جای دیگر، چیز دیگری را ببینیم، اگر نخواستی ، بر می گردیم همینجا و همین را انتخاب می کنیم"،.... قبول نمی کند، نگران است ، می ترسد ،... می ترسد که هیچ گاه به جای دیگری نروید ، یا در آنجا هم چیزی درخور، نیابید، "آن" را نیابید و او دیگر توانی برای بازگرداندن شما به همین وضعیت کنونی را هم نداشته باشد، پس می گوید :"نع" همین را می خواهم ، اگر داشته باشم اش راضیم، خوشحالم ، خوشبختم، آرامم، قول می دهم چیز دیگری نخواهم و اینگونه است که او، درگیر "این" می شود، ... اینگونه است که شما ، درگیر "این" می شوید ...، درگیر آدمهای دم دستی ، خود را راضی می کنید که حاشیه را به جای متن اصلی قبول کنید، ادای رضایتمندی را در می آورید، شبح شادی را دور خود می رقصانید، سعی می کنید حرفهای خوب بزنید و از او هم حرفهای خوب می شنوید، محبت می کنید و محبت می بینید، اما فقط در شبهای جشن! ، مثل چند لحظه قبل از آن 11 دقیقه، یا…

    Hosted on SHENOTO

    14 min
  • 05__کافه بزرگسالی__آغاز_یک_پایان

    شاید بزرگ ترین درس زندگی ام را آن روز گرفتم ، توی آن مهمانی، روبروی آن حوض و فَوّاره اش ... نشسته بودم، چند لیوان ، پُر و خالی شده بود ، ... تا مستی ، شاید فقط یک لیوان دیگر راه بود ... روز خوبی بود ...
    یار ناموافق آن روزهایم، نزدیکم آمد، دلبرانه خود را آراسته بود ، به شیوه ای که دوست داشتم ، نرم سخن می گفت و آنگونه که می خواستم، لباس پوشیده بود، ... با خنده ای لَوَند از من پرسید : کجایی ؟ ... دیدم یار ناسازگار همیشگی ، به هر سازی که زده ام، امروز ، رقصیده، ... شده همان که می خواستم، همان که تا امروز نبود، همان که آرزویش را داشتم ، خندیدم و گفتم : آن بالاها هستم، نوک فَوّاره ...
    .
    .
    .
    روزش که برسد ، وقتش که بشود ، یک روزِ تعطیل، اولِ صبحِ ، می روید و حیوانِ از همه جا بی خبر را بیدار می کنید، یک صبحانه مفصل و مبسوط برایش آماده می کنید، استیکی ، خامه ای ، کِیکی ، هر چیزی که می دانید او خیلی دوست دارد ... بعد می روید حیاط پشت منزل و حسابی بازی می کنید ، برایش وقت می گذارید با تمام اسباب بازیهایی که دوست دارد به نوبت، بازی اش می دهید، هلهله می کنید و به وَجدَش می آورید، حیوان هم که از شادی در پوست خود نمی گنجد، دورتان می چرخد و پارس می کند، جست و خیز می کند، از هیجان، سر از پا نمی شناسد و این روز را به همین شادمانگی تا دم غروب، پیش می برید، ...
    بعد بیل تان را بر می دارید و با هم به آن دورها ، جایی، گوشه ای ، کُنجی که کسی نبیندتان می روید، آواز خوان و عوعو کنان ... همانطور که صدایتان محو و دور می شود ، عطر تلخ سرنوشت محتوم، در هوا گسترده شده و فضا را تسخیر می کند
    یکی دو ساعت بعد ، وقتی هوا تاریک شد ، آرام آرام از دور به نزدیک می آیید ، اُفتان و خیزان، خسته و مغموم ، با گامهایی سرد و سنگین، بیل بر روی دوشتان ، پاچه های شلوارتان پُر از خاک و گِل ، قلاده خالی حیوان، در دستتان ... نه آوازی ، نه هلهله ای و نه عوعویی ،،، وارد خانه می شوید، به طبقه بالا می روید، درِ کشویِ دِراوِر را باز می کنید تا قلاده ی حیوانِ زبان بسته را کنار دیگر خاطراتتان بگذارید ،،، از طبقه پایین، کسی می گوید: "خلاصش کردی؟" ،،، درِ کشو را می بندید ، نفسی تازه می کنید و می گویید : "آره ،،، راحت شد، امروز براش روز خوبی بود".
    .
    .
    .
    شاید به نظر برسد، هیچ کس دوست نداشته باشد در غروبِ روزی تعطیل، یک گوشه ای، کُنجی، آن دورها، مثل یک سگ ، کشته شود، اما چه باور کنید و چه باور نکنید ، راه و روالش همین است، حتی مغز آدمی ، در بیشتر مرگهای طبیعی ، خودش را همین گونه خلاص می کند، همین گونه راحت می کند ، ...
    بعد از یک دوره تحمل سختی و مشقت و بیماری، وقتی در آستانه پایان قرار می گیرد، خودش را در یک حوض از مخدری طبیعی و شادی آور، غرق می کند و ناگهان همه دردهای غیب می شوند، به آن تن رنجور، شادی و توانی موقتی می آید ، شاید به مدت یک روز یا حتی فقط چند ساعت، و بعد، تمام می شود ... خلاص ...
    .
    .
    .
    آن روزها که هنوز سر از کار آدمها در نمی آوردم، زوجهایی را می دیدم که از هم جدا می شوند، علیرغم روزهای شاد و رفتار بسیار خوبی که در اواخر رابطه شان ، با هم داشتند و متعجب، با خود می گفتم : "عه! ... اینا که با هم خوب بودند که ..."
    آن موقع نمی دانستم، حالا می فهمم آخرین تلاش چگونه است، آغازِ یک پایان چگونه است، ....
    .
    .
    .
    یار ناموافق همیشگی و موافقِ آن روز، او که در تنانگی سرد بود و کم میل و بی رمق، دستم را لمس می کند و می گوید: بیا برویم یک جایی، یک کنجی، یک گوشه ای، جایی که کسی نبیندمان ... فوّاره را باز نگاه می کنم که از اوج، چگونه به پایین سرازیر می شود با خودم می گویم : وَه که چه روز خوبیست ، امروز ...

    نویسنده: مسعود حیدریان

    Hosted on SHENOTO

    10 min
  • 04__کافه بزرگسالی__گذار_کافی_شاپ

    همیشه پای یک کافی شاپ در میان است
    از لحظه ی آشنایی تا ولنتاین، کادو، لمس پنهانی دستها زیر میز ، بوسه ی هراسان توی راهروی دستشویی، بستنی گلاسه، صدای موزیکی که پخش می شود از آن دورها، صدای خنده های قاه قاه ...
    .
    همیشه پای یک کافی شاپ در میان است
    از لحظه ی سفارش دادن چای تا کشیدن سیگار، جر و بحث های داغ، هر روز و هر هفته، مدام و انگشت اتهام به سوی هم
    .
    همیشه پای یک کافی شاپ در میان است
    از لحظه ی سفارش بشقاب کیک هایی که دست نخورده باقی می مانند، دو نفر که حرفی ندارند با هم بزنند و فقط از روی عادت، پشت میز، وقت می گذرانند و سرشان توی گوشی هایشان است , تا زمان نگاه کردن به ساعت، بی وقفه، بی قرار، برای پایان قرار
    .
    همیشه پای یک کافی شاپ در میان است
    از وقتی که او از راه می رسد و می گوید: باید با هم جدی صحبت کنیم و این یعنی، روزش رسیده، وقتش شده و تو آن نگاه قاطع را می شناسی که جای چانه زدن و فرصتی برای شروع دوباره، نمی دهد، پس فقط یک سوال می پرسی: «خرج این میز رو کی حساب می کنه؟» !!! ... جواب میرسد: «هر کی بیشتر پای میز مونده باشه، هر کی که یاد نگرفته باشه به موقع از سر میز پا شه»
    پس، از سر میز بلند می شوید، ... اما همانطور که جنازه را چندین بار از زمین بر می دارند و دیگربار بر زمین می گذارند، تا میت، حالیش شود که مرده است، کارش تمام است و راه برگشتی ندارد، شما نیز بارها و بارها، باز به سر آن میز بر می گردید و همانطور که قهوه تان سرد می شود، پشت آن میز تک سرنشین، خاطراتتان را هم می زنید تا از خودتان شگفت زده شوید که چگونه گذاشته اید همه ی این اتفاق ها رخ دهد، وقتی می دانستید «همیشه پای یک کافی شاپ در میان است»
    .
    .
    .
    نویسنده: مسعود حیدریان

    بعد از مدتها دوری،با یک نفر که سالها پیش، عطشی شدید بهش داشتم، اما هیچ وقت تمایلات م رو بهش ابراز نکرده بودم، نشسته بودیم توی کافی شاپ و خوش خوشان، حرف می زدیم، از در و دیوار و گذشته و آب و هوا و سیاست و هنر و غیره، ...
    وسط صحبتهامون یهو بهم گفت: تو تا آخر این ملاقاتمون فقط می خوای راجع به همینها صحبت کنی؟ ،،، یه چیز فوق العاده نمی خوای بهم بگی؟ یه چیزی که نفسم رو بند بیاره؟!!
    گفتم : انتظار داری چی بهت بگم؟
    با یه حالت شیطنت آمیزی یه جوری نگاهم کرد که دوزاریم افتاد ! ،،، با خودم گفتم: ای دل غافل! ... تمام این مدت، کشش بینمون دو طرفه بوده ... عجب، عجب ... حالا اما چه فایده که دیگه زمان، برای هیچ شروعی مناسب نیست ...
    قیافمو شبیه احمقها کردم و جوری که انگار قضیه رو نفهمیدم گفتم: چرا ... یه چیز باحال دارم که بگم
    چشماش برق زد و پرسید : چی؟!
    گفتم : یه جوک
    حسابی خورد توی پرش، با حال گرفته، گفت: بگو
    گفتم: یه روز یه نفر از در یه مغازه ای رد می شه که پشت ویترینش پر از عینکهای آفتابی بود ... می ره توی مغازه و می گه لطفا یه عینک دودی بهم بدید
    صاحب مغازه می گه من عینک دودی نمی فروشم
    خریدار می گه خوب یه عینک طبی بیارید تست کنم
    صاحب مغازه می گه ما اصلا اینجا چیزی نمی فروشیم، ما اینجا ختنه می کنیم
    خریدار می گه پس چرا عینک دودی گذاشتی پشت ویترین؟
    صاحب مغازه می گه انتظار داری چی بگذارم پشت ویترین؟ ...
    توی نگاهش یه خنده ای ماسید که گویای همه چیز بود، چند لحظه ، جفتمون ساکت شدیم ... بهش می گم چرا انقدر کم حرف شدی یهو ؟
    میگه: انتظار داری چی بهت بگم؟
    .
    .
    .
    نویسنده: مسعودحیدریان

    دل، یه جورایی، مثل چسب نواری می مونه، وقتی زیاد استفاده ش کنی، هی به یه جا بچسبونی و بعد ورش داری، اون چسبندگی اولش رو از دست می ده، هر بار، تکه ای از چیزی که بهش چسبیده بوده رو با خودش می کنه و بخشی از خودش رو روی اون چیز ، جا می گذاره، میل و قدرتش برای چسبیدن دوباره، کم و کمتر می شه، تا جایی که کلا دیگه نمی چسبه و موقع جدا شدن هم، درد و خونریزی نداره
    بهترین راه برای نمردن، به دنیا نیومدنه ... بهترین راه برای نشکستن دل، دل نسپردنه ... پس اگه دلتون، به راحتی، نمی چسبه، زیاد قصه نخورید ... فکر کنید، نسبت به یکسری اتفاقات بد، واکسینه و ایمن شدید ... از این زاویه بهش نگاه کنید
    .
    .
    .
    نویسنده: مسعودحیدریان

    Hosted on SHENOTO

    10 min
  • 03__کافه بزرگسالی__پس_از_جنگ_یا_عشق

    وقتی پس از چندین بار شکست در جنگ یا عشق، زنده می مانی، دیگر دنیا شباهتی به گذشته ها ندارد، تو هم نداری ...
    آگاهی ای تلخ، روی همه چیز را می پوشاند و "بسیار" بودنت را از دست می دهی ،
    بسیار شاد بودن و بسیار غمگین بودنت را،
    بسیار سرزنده و بسیار افسرده بودنت را ،
    بسیار خندیدن و بسیار گریستنت را
    بسیار دلداده و بسیار دلزده بودنت را
    همه چیز آرام می شود و از شور و نفس می افتد ، ترسِ "از دست دادن" را از دست می دهی و ایمان می آوری که می شود نداشت و ادامه داد، می شود یک شب تا سپیده دم، در جاده ای طولانی، با صدای صدها ترانه، خاطره بازی کرد و دل را سوزاند ولی نلرزاندش، می توان به گرمی با کسی ساعتها سخن گفت و عاشقش نشد، کافیست تا پایت در راه بازگشت نلرزد ، آنگاه هیچ چیز دیگری هم نخواهد لرزید، نه دستت و نه دلت ، نه اشک در چشم و نه صدا در گلو ، دیگر هیچ چیز نخواهد لرزید ...
    وقتی پس از چندین بار شکست در جنگ یا عشق، زنده می مانی، دیگر در پی امیدها، اشتباه نمی کنی، حقیقت را می پذیری و چیزی را برای دوباره دانستن نمی آزمایی، کشف کردن آدمها را کنار می گذاری و میل فتح شدن را چون قله ای منزوی ، از دست می دهی ، خرمن مو و نگاه آهو و کلمات جادو، همچنان همان می مانند، با تمام افسون هایشان، دلبری هایشان ، کِشِش های کُشَنده شان، اما تو دیگر نمی گویی "من همانم" ، "این همان است" و نیمه ای از هیچ چیز کاملی نخواهی شد ... نع ... دیگر نخواهی شد ...
    خواهی فهمید که یاد گرفتنِ "دل کندن"، آغاز راهی بسیار جسورانه است. راهی که در آن فرصت می کنی درست ببینی، بیشتر بخواهی و در آخر همچون پیش گویی فرزانه، پایان هر داستان را قبل از آغاز بدانی، دیگر هرگز چشمانت را به روی آنچه می دانی نمی توانی ببندی و خودت را نمی توانی با امیدی بفریبی که "شاید اینبار آنگونه که می پندارم نشود" ، یک جمله ، یک نگاه ، یک لبخند، یک بوسه و یک مکس، کافی خواهد بود تا بفهمی هر آنکه چنین دلربا، اکنون روبرویت نشسته و آینده را از میان لیوان شکلات داغ بیرون می کشد، از کدام سرزمین آمده است و سرانجام، کلاغ قصه اش به کدامین خانه نمی رسد! زندگی ات خلاصه خواهد شد در درود، لبخند، بدرود و بدرود و بدرود ... چاره ای نیست، قبلا هم گفته ام: "زندگی وداعی طولانیست" و پس از وداع، آدمها دیگر مانند قبلشان نخواهند بود، رابطه ها مانند قبلش نخواهد بود، دنیا مانند قبلش نخواهد بود ، معنی کلمات، عطرها، طعمها، نگاهها، هیچ چیز مانند قبل نخواهد بود ... تو هم نخواهی بود، شاید روح جستجوگرت اکنون مرا عاقلانه نگاهی بکند و وَراَندازَکی! و بگوید که باورم ندارد، شاید به نظر تو، من کهنه سربازی ناکامم که بی جنگ و میدان مانده و سعی دارد تا تجربه زندگی اش را به تمام دنیا تعمیم دهد، ... باشد، تو درست می گویی، مُچَم را گرفتی، تو بَرَنده شدی! ...پس حالا تا این دو لیوان چایِ بی خیالی را می ریزم، برو و دورهایت را بزن، جنگها و عشقهایت را از سر بگذران، دنیا را یک باره و دوباره و چندباره و صدباره، کشف کن و بیازمای، همه درودها و بدرودهایت را بگو، وقتی طعم لبهای سرخ برایت گَس شد و هنگامی که آغوشها از نفس نفس زدن، افتادند، آنگاه که شور و دلشوره ای نماند و شعبده باز همه کارتهایش را از کلاه بیرون آورد و همه حقه هایش را دانستی و بزم دلفریبش به نمایشی بی رمق بدل گشت، بازگرد، اینجا پیش من، تا چای بخوریم، در سکوت، خیره به انتهای خیابان، به مردمی که در گذرند و مطلقا هیچ نخواهیم گفت ، مطلقا هیچ ... فقط گاهی من خنده ی طعنه آمیزم را از تو می دزدم و گاهی تو آن را از من، می دانی ؟! اینجا همیشه یک صندلی برای آنان که پایان داستانها را دیده اند، کنار گذاشته شده است ... اصلا مگر با این همه داستان و پس از این همه ماجرا، چند کلاغ توانسته اند به خانه شان برسند ؟

    نویسنده : مسعود حیدریان

    Hosted on SHENOTO

    9 min
  • 02__کافه بزرگسالی__ما تقریبنی ها

    دوران دانشجویی ، یک همخونه ی پریشون احوالی داشتیم که از بدِ حادثه، عاشق یکی از دخترهای دانشگاه شده بود ، یا حداقل، ما اینجوری تصور می کردیم، ... می اومد خونه و از یخچال، شیشه ی الکل گندمش رو بر می داشت و می رفت توی اتاق ، بعد از گذشت نیم ساعت، در حالی که تعادل درست و حسابی ای نداشت، از خونه می زد بیرون و راهی خوابگاه دخترها می شد، ... روبروی ساختمون که می رسید، شروع می کرد با صدای بلند گریه کردن و حرف زدن، مخاطب حرفهاش هم، دختری بود که ازش اسمی نمی آورد و ما هم هیچ وقت نفهمیدیم که طرف کی بود؟، اصلا بود؟، نبود؟ ... خلاصه، حراستی های اونجا یه چند باری از خجالتش در اومده بودند و با چشم و چال کبود، برش گردونده بودند، اما یه دفعه که فهمیدند مست ه ، سپردنش دست کمیته ی انظباطی و اونها هم در نهایت، اخراجش کردند ، اما همخونه ی پریشون حال ما از شهر نرفت و به شهر و دیار خودش بر نگشت، در عوض، بازم الکل گندم می خرید و بازم می رفت اونجا و بازم بلند بلند حرف می زد و بازم کتک خورده، بر می گشت ... ، من فکر کنم حراستی ها یه جورایی دلشون به حالش می سوخت که دست پلیس نمی دادنش و با چند تا چَک و لگد، مسیله رو حل می کردند.
    .
    .
    .
    جدول سودوکو و گرفتاریهاش برای حل کردن و سربلند بیرون آمدن ازش ، آدم رو مَچَلِ خودش می کنه، هی عدد می گذاری و هی بر می داری ، هی آزمون ، هی خطا ، وقت می گذره و می گذره تا یک جایی که به نظر می رسه اعداد انگار دارند توی خونه های خودشون می نشینند، تند و تند خونه ها یکی بعد از دیگری پر می شند و همه چیز منطقی به نظر می رسه ، آدم، شاد و سرحال، با یه اطمینانی که شک و شکستی توش راه نمی بره، سر به کارِ راست و ریست کردن جدولش داره تا جایی که تقریبا همه ی جدول پُر می شه ، فقط یک خونه باقی می مونه و یک عدد ، پس دیگه راهی وجود ندارد جز اینکه این عدد ، مال این خونه باشه. اما در کمال ناباوری، متوجه می شیم که این دو، تیکه های مفقود هم نیستند ، یه نگاهی سطحی و مستعصل به راهی که طی کردیم می ندازیم و با خودمون می گیم :"عه، چرا نشد؟" ، بعد ، اون خونه ی خالی را ول می کنیم و می گیم : "تقریبا درست شده" و پرونده اون جدول رو می بندیم.
    .
    .
    .
    چند ماه بعد از اخراج شدن اون هم خونه مون از دانشگاه، جای ساختمون خوابگاه دخترونه عوض شد و منتقلش کردند یه جای دیگه ، اما این بنده خدا همچنان پا می شد می رفت اونجا و روبروی ساختمون خالی ، همون کارها رو می کرد، ما دیگه اطمینان داشتیم که عقلش پاره سنگ بَر می داره و فقط خیلی نگران داستان مست بودنهاش بودیم که آخرش، یه جا کار دستش نده، ... یه بار در یخچال رو که باز کردیم، شیشه الکلش افتاد زمین و خالی شد، ما هم از روی شیطنت، توش آب ریختیم و گذاشتیم سر جاش ، سر شب اومد درِ یخچال رو باز کرد و شیشه رو برداشت و رفت توی اتاقش، همه ی بچه های توی خونه منتظر بودیم که تا چند لحظه ی آینده، شاهد عصبانی شدن و داد و بیداد کردنش باشیم که الکل من کو ؟ چرا توی شیشه پُرِ آب ه ؟ ... اما صدایی نیومد، پنج دقیقه گذشت، صدایی نیومد، ده دقیقه ، بیست دقیقه ، ... هیچی ... خلاصه نیم ساعت بعد، افتان و خیزان، با حالتی نامتعادل، کشون کشون رفت تا به کار همیشگیش برسه ... ما در کمال تعجب رفتیم توی اتاقش و داخل بطری رو چِک کردیم ، ... آب بود ، آب خالص ... وقتی دیدم طرف توهم داره و با خوردن آب هم مست می کنه ، یه فکری از سر هممون گذشت، از اون به بعد، به مجرد اینکه الکل می خرید و شیشه ش رو می گذاشت توی یخچال، ما هم می رفتیم و محتویاتش رو خالی می کردیم به جاش آب می ریختیم تا حداقل اگه پلیس گرفتش، به جرم شُرب خمر، شلاقش نزنند ... با ورود ترم جدیدی ها و سر زبون چرخیدن داستان همخونه ی ما، رفت و آمد به خونه مون زیاد شد، سوژه ی بچه های ترم پایینی شده بود و از سر کنجکاوی ، می اومدند که ببیننش، توی این رفت و آمدها ، یه بار یکی از ترم پایینی ها بهش گفت : "من هم می خوام برم در خونه ی دوست دخترم مست کنم و حرفهای نگفته ام رو بهش بگم، باهام میای ؟" ... بدون هیچ مکثی ، جواب مثبت بهش داد و فردا شبش رفتند و کار رو انجام دادند ، پسر ترم پایینیه یه بار دیگه هم اومد سراغش و رفتند به کارشون رسیدند، قضیه تو دانشگاه پیچید و مثل افسانه ها، دهن به دهن گشت و سیل ترم پایینی های عاشق پیشه رو به سمت خونه ی ما روونه کرد، جوری شده بود که هر کی می خواست خودشو به دوست دخترش ثابت کنه می اومد دنبال همخونه ی معلوم الحال ما و می بردش تا با هم مست بشن و روبروی خونه ی دلبر مربوطه، داد و بیداد کنند و حرفهای…

    Hosted on SHENOTO

    17 min

About کافه بزرگسالی

From the publisher's feed

کافه بزرگسالی، یک کافه ی خیالیست که آدمهای مختلف با تجربه های گوناگون شان، سر میزهایی نشسته اند ما هر بار، روبروی یکی شان می نشینیم و حرفهایش را می شنویم.

برای تبلیغات صوتی و اسپانسرینگ…