Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.
February 03, 2020نبردی برای همه_خاطرات متین کریم_قسمت نهم ـ اکرمنبردی برای همهاکرمدربند ۲۴۶یک دختر ۱۵یا۱۶ساله بنام اکرم زندانی بود که به جرم هواداری از مجاهدین دستگیر شده بود، یکبارکه اکرم را برای بازجویی برده بودند تا چند روز نیامد ما نگران شدیم که مبادا اتفاقی برایش افتاده باشد. در اوین رفتن به بازجویی و باز نگشتن البته غیر عادی نبود و یکی از شقوق محتمل اعدام زندانی و یا شهادتش در زیر شکنجه بود. اما تا زمانی که از هم زنجیرمان خبری نمی رسید یا خودش نمی آمد پیوسته نگرانی ادامه داشت. با آنکه بسیار جنایتها دیده و شنیده بودم در مورد اکرم بخصوص که هنوز ۱۵ساله بود ذهنم به راحتی قبول نمی کرد که بی دلیل اعدامش کنند، یا بلایی برسرش بیاورند. سرانجام در حالی که بسیاری از بچه ها نگران سرنوشت اکرم بودند یک روز همه زندانیان را از تمام اتاقهای بند صدا زدند و گفتند بیایید تا حکم تعزیردر ملا عام جهت عبرت دیگران اجرا شود، یک مرد شکنجه گر با کابلی که در دست داشت درست در وسط سالن بند ایستاد و با چهره غضبناکش منتظر اجرای حکم بود، اکرم را کشان کشان به سالن بند آوردند و در مقابل آن مرد کابل به دست در وسط سالن بند به پشت خواباندند، در حالی که همه زندانیان از اتاقهای مختلف جمع شده بودند حکم شرعی تعزیر او را در متنی شبیه به این عبارت خواندند:این زندانی به خاطر اعمال منافی عفت و کارهای ضد اخلاقی به تحمل ۸۰ضربه شلاق محکم شده است. چهره نحیف و نگاه های اکرم، وقتی معصومانه به شکنجه گرش نگاه می کرد هنوز هم در ذهن باقی است. اکرم با صدای لرزانش میگفت باشد دستکم یک زن من را شلاق بزند، اما کسی به او گوش نمی داد. یک بار دیگر هم گفت دست کم این حکم را یک طور دیگری اجرا کنید، چرا من را این جوری روز زمین خوابانده اید. برای همه ما روشن بود که اکرم با نگاه های معصومانه اش، و با همان جمله های کوتاه به روشنی خطاب به جلاد و شکنجه گر و قاضی و همه کسانی که با این وقاحت می خواستند او را در هم بشکنند، میگفت همه حرفا و تهمت هایی که زده اید شایسته خودتان است و خودتان این کاره اید. شکنجه گر و جلاد شقی تا می توانست با ضربه های وحشیانه بر بدن اکرم کوبید و با هر شلاق کلمات و حرفهای رکیکی به زبان میراند که هیچ کدامشان را نمی توان گفت و نوشت. وقتی به اصطلاح حکم شرعی تعزیر به پایان رسید و پیکر آش و لاش اکرم بر روی زمین افتاده بود همه ما را به داخل اتاقها فرستادند و اکرم را در همان سالن درست جلوی راهرو بند با زنجیر به میله های حفاظ شوفاژ بستند. سپس در تمام اتاقها اعلام کردند که این دختر منافق بایکوت شده و هیچ کس حق ندارد با او صحبت کند. برخورد شکنجه گران با اکرم به اندازه ای شنیع بود که هنوز هم بعد از گذشت سالیان من نمی توانم تاثیری را که از آن صحنه پذیرفته ام به درستی توصیف کنم، و از یاد آوری آن دچار تنش میشوم. بسیاری وقتها احساس میکنم بدون اینکه اکرم قصد خاصی در کمک به من داشته باشد برای همیشه من را مدیون خودش کرده است.........more36minPlay
February 02, 2020نبردی برای همه_خاطرات متین کریم_قسمت هشتم ـ فوتبالنبردی برای همه فوتبالبعد از این ماجرا یک هفته یا بیشتر گذشته بود و تازه داشتم قدری سرپا میشدم که دوباره یک شب برای بازجوی صدایمان زدند فکر میکنم حدود ۱۵نفر بودیم با همان سوابق و پرونده ها و تقریبا همان ترکیب دوباره ما را به همان شعبه ۷بردند هنوز از ابهامات مربوط به دلایل وحشیگیریهای دور قبل بیرون نیامده بودم که این یکی هم داشت به آنها اضافه میشود بخصوص این بار چند نفر را به داخل اتاق شکنجه صدا زدند و بقیه را در راهرو نگاه داشتند ازجمله من و تعداد دیگر منتظر ماندیم. چند ساعت گذشت و ما در همان راهرو منتظر بودیم یک زن ۵۰ساله که مادر یکی از شهیدان مجاهد بود و از زندانیان همان بند خودمان بود درکنارم نشسته بود به محض این که من تلاش کردم چند جمله با آن مادر حرف بزنم ناگهان یکی از بازجوها سر من و مادر را گرفت و از دوطرف به هم کوبید و گفت چه خبرتان است حالا شما با هم حرف میزنید. من و مادر متوجه نبودیم که او دارد ما را میبیند بعد از این ما را به داخل اتاق بردند و پی درپی میپرسیدند چه میگفتید ما هر دو پاسخ دادیم حرف خاصی نمیزدیم دوجمله ساده به هم گفتیم مگر نمیدانی که زندانی حق حرف زدن در شعبه را ندارد گفتیم ما که حرف خاصی نزدیم بعد پرتابمان کردند بیرون اتاق و یکی از بازجوها با تمسخر گفت حالا نوبتتان میشود. مثل اینکه برای بازجوی بیتاب شده اید بعد از مدت کوتاهی ابتدا آن مادر را به اتاقی صدا زدند و بعد هم اسم من را خواندند بمحض این که وارد اتاق شدم یکی از بازجوها که مسئول پرونده خودم بود او را به نام حمید صدا میزدند گفت بیا جلو همین که چند قدم تا وسط اتاق رفتم ناگهان من را گرفت و به گوشه اتاق پرتابم کرد از آن طرف یکی دیگر پرتم کرد به سوی بازجوی دیگر که در طرف دیگر اتاق ایستاده بود و بی وقفه از یک طرف به طرف دیگر اتاق پرتابم میکردند. کاری که به شدت بدنم را هم میکوبید و دوچار سر گیجه ام میکرد. یک لحظه هم به من فرجه نمیدادند تا به نقطه دیگری پرت میشدم. بلافاصله من را به طرف دیگر پرت میکردند آنقدر این کار را ادامه دادند که دیگه چیزی نمی دیدم و از اطرافم چیزی نمی فهمیدم، تنها یادم هست که در یک نقطه سرم به لبه جسم سختی که فکر میکنم یک میز بود اثابت کرد دیگر گیج و منگ شدم و بعد از آن دیگه چیزی نفهمیدم. بعد از حدود ۲۴ساعت در داخل بند به هوش آمدم تازه اولش هم زیاد چیزی نمی فهمیدم به تدریج داشتم حس می کردم و بعد متوجه شدم دهانم را نمیتوانم باز کنم انگار فکم داخل هم رفته بود. به خاطر خون ریزی و وضعیت بد جسمی که داشتم من را به بهداری بردند در بهداری اوین فقط به اندازه کمترین نیازهای درمانی که آنها داده بودند می توانستند کاری بکنند آنجا فهمیدم فکم شکسته و داخل هم قفل شده بود که هیچ حرکتی نمتوانستم به آن بدهم. یک پزشک زندانی در بهداری اوین بود که با کمترین ابزار و امکاناتی که داشت فکم را جا انداخت و دندانی که شکسته بود را با جراحی از لثه ام به بیرون کشید.......more24minPlay
January 31, 2020نبردی برای همه_خاطرات متین کریم_قسمت هفتم- مقاومت جمعینبردی برای همه بعد از مدت کوتاهی من را با چند تا از بچه هایی که با هم در زندان زندگی جمعی داشتیم به بازجویی صدا زدند. جمع کوچک ما در همان بند شامل بخشی از هواداران مجاهدین بود که بیش از ۹۰درصد زندانیان را تشکیل میدادند، همه به تجربه دریافته بودند که بدون یک برنامه و زندگی جمعی شرایط زندان از آنچه که هست بسیار سختر می شود. برای مقابله با سختی های زندان یا در واقع برای کاهش دادن فشارهایش، اوقات روزانه را برنامه ریزی می کردیم و مثلا ساعتهایی را قرآن و نج الباغه می خواندیم ساعتهای ورزش می کردیم یا در بخشی از ساعتهای روز بطور جمعی با کمترین اماکانت موجود کاردستی درست می کردیم کاردستی های رایج در زندان عبارت بودنداز، کار کردن روی هسته های خرما، هسته های خرما را آرام آرام روی زمین می سائیدیم تا به آن شکلی که می خواهستیم در بیاوریم و حسابی صیقل می زدیم و با آن تسبیه و یا دستبند و گردنبند درست می کردیم....... آنچه دژخیمان خمینی در زندانها، بر سر حتی هواداران ساده مجاهدین آوردند چنان ابعاد غیرقابل باوری دارد، که آنچه من دیده ام تنها بخشی بسیار کوچکی از آن و بسان قطره ای از دریا است. بعد از مدتی که از شکل گیری کارهای جمعی ما می گذشت یک روز چند نفری از ما را به بازجویی صدا زدند، از صدا زدن چنین ترکیبی اولین احساسی که به ما دست داد یا تحلیلی که از ذهن مان گذشت این بود که باید خبری شده باشد یا کسی از ما چیزی لو داده است. ما را به داخل شعبه بردند و بدون این که چیزی بگویند یک چارت تشکیلاتی در مقابل مان گذاشتند که روی آن اسامی بسیاری از افراد بند ما نوشته شده بود، سپس یک سلسله سئوال ها مطرح کردند و به هر کس گفتند جداگانه بنویس، از جمع ما هیچ کس چیز ننوشت و همه ما ساکت نشستیم . ما را تا صبح روز بعد همان جا رها کردند، و کسی سراغ مان نیامد، نه غذایی به ما داده شد نه کسی حرف میزد و نه اجازه توالت رفتن داشتیم.... یک فشار روحی سازمان یافته، که زندانیان را مجبور می کردند توسط خودشان علیه یک یا چند زندانی دیگر اعمال شود. چند خائن خود فروخته هم به عنوان خبر چین نقض این محدودیت را به بازجوها گزارش میکردند. فریبا در مقابل این بایکوت به محض این که کسی می خواست به طرفش برود اشکارا بی اعتنای میکرد و هر تماسی را پس میزد زیرا نمی خواست سایر بچه ها به خاطر او زیر شکنجه بروند. او این وضعیت را با صبر و خوش روی و سرحالی تمام پذیرفت و خودش پیشاپیش با کسی حرف نمی زد تا زیر ضرب نرود. چند خبر چین و خائنی که در بند بودند مستمر او را زیر نظر داشتند تا اگر کسی ممنوعیت را شکست سریع گزارش بدهند و هردو را زیر تیغ ببرند.......more33minPlay
January 31, 2020نبردی برای همه_خاطرات متین کریم_قسمت ششم- بچه های بند ۲۴۶بچه های ۲۴۶بند ۲۴۶ دو طبقه بود، بند بالا که ما درآن بودیم شش اتاق داشت اتاقهایی که حداکثر ۲۰ زندانی بود ولی ۱۰۰زندانی را در آنها جا داده بودند. هیچ وقت همه نفرات در اتاق جا نمی شدیم. در اتاقها باز بود و همیشه بخشی از نفرات در راهرو بند بودند. مواقعی که تنبیه می شدیم و در را می بستند همه می بایست داخل اتاق مچاله می شدیم برخی می نشستند و برخی نوبتی می ایستادند تا همه جا بگیرند. هنگام انتقال از بند ۳۱۱ قرار بود به بند ۲۴۶ پایین بروم. اسم من را برای بند پایین خواندند ولی روز بعد من و چند نفر دیگر را در سالن بند منتظر نگاه داشتند تا به داخل بند ببرند، همه ما را به جای بند پایین به بند بالا بردند و به طور تصادفی من و مادرم هم اتاق شدیم. آنجا دوباره با حامد بودم حامد به شدت ساکت شده بود و زیاد حرف نمی زد و بیشتر در خود بود. مادرم وضع خوبی نداشت و وقتی او را دیدم پاهایش بر اثر ضربه های زیاد شلاق عفونت کرده بود. وضعیت روحی حامد به مرور بعد از مدتی بدتر شد جیغهای ناگهانی میزد تشنج می گرفت و بخصوص وضع مادرم و بقیه راکه می دید حالش بدتر میشد. در محیطی که بند عمومی زنان بود ۷ بچه دیگر از چند ماهه تا ۲ ساله وجود داشت که حامد بزرگترین بچه بند بود و خیلی چیزها را می فهمید. ۳پسردیگر به نام های یاسر، علی و مهدی بودند و یک دختر بنام سمیه و دو کودک دیگر که اسمشان در خاطرم نمانده است. یاسر دوسال داشت و تنها هم بازی حامد محسوب میشد. وجه مشترک آن بچه ها آن بود که از خانواده های مجاهدین بودند، یا همراه با مادرانشان دستگیر شده بودند یا در زندان به دنیا آماده بودند. برای نگه داری بچه ها در زندان، هیچ امکان ویژه ای وجود نداشت همان رفتاری که با زندانیان می شد با آنها هم میشد. از غذا و امکانات گرفته تا چیزهای دیگر همه چیز یک سان بود هیچ استثنائی هم قائل نمی شدند. مسئول بند آنجا زنی به نام محمدی در اثر فشارهای بیرون چند بار اخطار داده بود که این بچه را باید بفرستید بیرون، دیگر نمی شد آنجا بمانند، آدرسی بدهید که خبر بدهیم بیایند دنبالشان. حامد که این موضوع را فهمیده بود بشدت به مادرم می چسبید و میگفت من هرگز بیرون زندان نمیرم هرچه به او می گفتیم زودتر بروی بهتر است میگفت یعنی من حاضر بشوم مادرم بماند و من بروم، اگر قرار باشد مادرم اعدام بشود من هم کنارش اعدام میشوم، چون من دیگر کسی را ندارم. یک روز که با حامدصحبت می کردم و می خواستم قانعش کنم که بهتراست به بیرون زندان برود و برایش از مدرسه رفتن و بازی کردن در بیرون و اسباب بازی و غیره می گفتم، در جوابم گفت یعنی می خواهی من اینقدر بی خیال باشم مگر خودت نمی گفتی که تا آخرین نفسی که بکشی چه خودت و چه بابا و مامان با مجاهدین خواهی بود، مگر نگفتی بهترین زندگی هم زندگی با مجاهدین است، حالا چرا می خواهی به من یاد بدهی که بروم بدون مجاهدین زیر دست اینها که دیدم چقدر بد هستند مدرسه بروم و بازی کنم من نمی روم. حرفهایش خیلی بزرگتر از سن خودش شده بود و مستمر خواهش می کرد او را به بیرون نفرستیم .......more33minPlay
January 29, 2020نبردی برای همه_خاطرات متین کریم_قسمت پنجم- منیره رجوینبردی برای همه منیره رجویاواخر سال۶۴ بود که اسم من و هفت هشت خواهر زندانی دیگر را هر شب از بلندگو می خواندند، که فردا جهت بازجوی به سالن بند بیاییند. منیره هم در میان ما بود از ۵ صبح ما را به شعبه ۷ میبردند و آنجا در راهرو می نشستیم و منتظر بازجوی بودیم ولی صدایمان نمی زدند و حرفی با ما نداشتند. اما هر بازجو یا پاسداری که رد میشد چند لگد و ضربه به ما میزد و عبور میکرد. وقتی در شعبه منتظر می ماندیم فریادهای دردناک و زجرآور تعداد زیادی از افراد را در زیر شکنجه ها می شنیدیم ولی با خودمان هیچ کاری نمی کردند، حتی اجازه بلند شدن از جایمان را هم نمی دادند. به خاطر این که مدت طولانی در یک وضعیت در کنار راهرو می نشستیم بدن مان خشک می شد. ولی قیمت هر تکان خوردنی معادل چند مشت و لگد بود. هر بار چند اسم دیگر را می خواندند ولی ما را صدا نمی زدند چیزی را نمی دیدیم و جز زجه های درد آورد دیگران چیزی نمی شنیدیم. می خواستند روحیه هایمان را در هم بشکنند و از انتظار و دل شوره ما را به نقطه استیصال برسانند. یک بار در میان آن انتظارها منیره به خاطر ناراحتی قلبی که داشت حالش بد شد و بر زمین افتاد چند نفری به سراغش رفتیم تا کمکش کنیم در کمتر از یک دقیقه بازجوهایی که تحمل کمترین رابطه های انسانی بین ما را نداشتند و از پیش، ما را زیر نظر گرفته بودند وحشیانه به جانمان افتادند و تا توانستند ما را زدند. منیره را هم کشان کشان به اتاق بازجویی بردند وقتی منیره برگشت و از او پرسیدم از تو چی می خواستند گفت همانجا من را در گوشه یک اتاق انداختند و بازجو با لحن کین توزانه و حیوانی میگفت چقدر به تو ارادت دارند حالا هم که این همه ارادتمند تو هستند، حتی یک ضربه هم به تو نمیزنم تا آنهایی که هوادار برادرت هستند به دردت نرسند همینجا بیفت و بمیر. تا روزی خودم میکشمت، خیال کردی، تا آخرین لحظه عمرت باید تقاص برادرت را پس بدهی. گویی که آنها در تمام روز منتظر صحنه کمک کردن ما به منیره بودند تا بهانه ای برای انتقام گرفتن از او پیدا کنند. مظلومیت و صبر منیره در جایی برجسته میشد که سنگین و با وقار می نشست و در مقابل تمام آزار و اذیتی که به خاطر کینه شان به مسعود، علیه او اعمال می کردند دم بر نمی آورد. شیوه شگفت آور منیره برای در هم شکست دشمن صبر و بردباری بود. خیلی وقتها خود پاسداران و بازجوها از این که با زبانهای پرکین و زهرشان به او حرفهای رکیک و زشت می زندند ولی او واکنشی نشان نمیداد خسته و کلافه میشدند .یک بار هم با منیره در راهرو شعبه منتظر بودیم که منیره به خاطر ناراحتی قلبیش به آب نیاز داشت که قرصش را بخورد، به یکی از بازجوها که عبور میکرد گفت قدری آب میخواهم که دارو بخورم. آن جلاد که ابتدا او را از زیر چادر نشناخته بود پرسید اسمت چیست؟ وقتی گفت منیره ، پاسدار گفت حتی اگر بمیری به تو آب نمیدهم مگر این که نسبت به مسعود ابراز انزجار کنی، منیره مکثی کرد و گفت نیازی به آب ندارم........more32minPlay
January 28, 2020نبردی برای همه_خاطرات متین کریم_قسمت چهارم- دومین بازداشتنبردی برای همهدومین باز داشتلحظههای تصمیمگیری برای بهجا گذاشتن پدری که در زندان و زیرشکنجه است جانکاه و سخت بود. خیلی روزها در دلم دعا میکردم خدا کند در همان ایام که مقدمات رفتنمان بهخارج از کشور فراهم میشد پدرم آزاد شود و بتوانیم او را هم ببریم. اما بعید میدانستم آزادش کنند فکر وصل شدن به مجاهدین و از آن حال و هوای آوارگی خارج شدن من و مادرم را حسابی سرحال و شاداب کرده بود. مادر طرحی داشت که برادر و خواهرم را بهنحو مناسبی از مدرسه بیرون بیاورد.به مادر بزرگم پیامی فرستاد که ماجد و هاجر را آماده کند تا درست دو روز قبل از حرکتمان آنها را نزد ما بیاورد. اما در فروردینماه سال۶۲ زمان رفتنمان را از مرز خبر دادن، درست ۴۸ ساعت قبل از زمانی که قرار بود بهسمت کردستان حرکت کنیم. نیم شب اکیپهای دادستانی از در و دیوار بهداخل خانه ریختند. همهمان را با کتک فحش و ناسزا دستبند زدند و در گوشه یک اتاق انداختند و خانه را بهطور کامل بازرسی کردند. بعد از اینکه جز چند دست نویس اعلامیهها مجاهدین چیز دیگری پیدا نکردند همه ساکنان آن خانه را از صاحبخانه که یک زن ۵۰ساله بود و فرزندان جوانش، تا من و مادر و برادر ۵سالهام را به اوین بردند.در آنجا همه را از هم جدا کردند من را بهراهرو یکی از شعبهها بردند مادرم را بهسلول بردند و برادرکوچکم حآمد را از من و مادرم جدا کردند و در قسمت هم کف ساختمان دادستانی اوین باقی گذاشتند. از همانجا فقط ضربههای مشت و لگد بود که بهسر و بدنم وارد میشد و بعد هم فحش و ناسزا و حرفهایی که نمیتوان گفت و نوشت.از این پس در زندان بهخصوص در رابطه با برادرم که واضح بود چون بچه است و تقسیری ندارد، باصحنههایی مواجه شدم که خیلی وقتها بهخواب شباهت داشت. قبل از زندانی شدن فکر میکردم از کارهایی که رژیم میکند با خبرم، ولی در زندان رژیم فهمیدم که پیش از آن، هرگز رژیم را نشناخته بودم.مسأله و سؤال اصلی از من این بود که بگو خالهات که مجاهد است کجاست؟ تازه این هم جز یک انتقام جوی کور نبود چون خودشان خوب میدانستن که در ایران نیست.در میان ضربهای شدید که حین پرتاب کردنم در اتاق بازجویی بهمن وارد کردند ضربه شدید به سرم خورد که بیهوش شدم و نمیدانم چه مدت گذشت. وقتی بههوش آمدم خودم را در سلول کوچکی دیدم که چهار نفر دیگر هم آنجا بودند. حوری، پروین، عطیه و مریم.ابعاد سلول حدود یک و نیم در سه متر بود و پاهایمان را نمیتوانستم دراز کنیم چون در کف سلول جا نبود. یک قفسه زده بودند که وسایلمان را بگذاریم، یک پنجره خیلی کوچک داشت که رو بهبیرون باز میشود ولی آن را رنگ زده بودند که چیزی نبینیم. در آهنیش یک دریچه میلهای داشت که آن را برای غذا دادن باز میکردند.در اوین و در بازجویهای زندان مادرم در ابتدا با تمام قوا تلاش کرده بود همه مسئولیتها را خودش بهعهده بگیرد تا من در معرض اتهامها و پیگردهای پاسداران قرار نگیرم. از اول بهآنها گفته بود دخترم مریض است تا آنها بهمن آسیبی نرسانند.اولین بار که بهطور تصادفی با هم همبند شدیم وقتی وارد اتاق شدم مادرم را در نگاه اول نشناختم، از جایش نمیتوانست بلند شود و پاهایش از ضربههای شلاق و کابل آش و لاش بود همدیگر را در آغوش گرفتیم........more32minPlay
January 28, 2020نبردی برای همه_خاطرات متین کریم_قسمت سوم- حمایتنبردی برای همهحمایتدر تمام مدتی که یورشهای پاسداران به خانواده ما جریان داشت، همه همسایگان و آشنایان مان در شهر کرج بهخاطر محبوبیتی که پدر و مادرم نزد آنها داشتند از هیچ کمکی دریغ نکردند از تأمین مالی تا دادن محل استراحت و غذا و تا سرکشی به زندان و پر سو جو برای حل مسائل پدرم کمک میکردند. مادرم از یک همسایه خواسته بود تا بهخانه دومی که در مهر ویلای کرج داشتیم مراجع کند و ببیند چه اتفاقی افتاده است. همسایههای آن خانه گفته بودند چند روز قبل سپاه بهآن خانه ریخته و از آنها هم پرسوجو کرده که چه کسانی بهاین خانه تردد داشتهاند، آیا جز خانواده ما کسان دیگری هم میآمدند یا نه؟ همسایهها نقل کرده بودند که پاسدارها خانه را زیرورو کردند و بخشی از وسایلش را هم غارت کردند به اهل آن محله هم گفته بودند این خانه چون اعضای مجاهدین در آن بودهاند مصادره شده و دیگر متعلق به سپاه است. همسایهها گفته بودند اینها خانواده شریفی هستند و این خانه دومشان است که بیشتر تعطیلات و تابستانها به اینجا میآیند چرا این کار را با آنها میکنید، یکی از همسایهها که حدس میزده آن خانه را هم مصادره کنند بخشی از وسایل خانه را بار زده و به خانه فامیلش برده بود تا در آنجا حفظ شود. حدسش درست بوده و بعد از مدت کوتاهی دوباره به آنجا ریخته و سراغ من و مادرم را از همسایهها گرفته بودند.......در تمام این ماهها من که رابطه مستقیمی با تشکیلات مجاهدین نداشتم نزد اقوامم در مشهد و شیراز بهسر میبردم. حدود دو ماه در خانه یکی از اقوامم در شیراز و بیش از سه ماه هم در خانه دیگری در مشهد بهسر بردم. خواهرم هاجر و برادرم ماجد بهنزد مادر بزرگم در تهران رفته و در آنجا به مدرسه میرفتند. ولی مادرم و برادر کوچکم حآمد که آن موقع ۴ساله بود در خانه آشنایان و اقوام مختلف در کرج و تهران آواره بودند و هر روز از خانهیی به خانهی دیگر میرفتند........more31minPlay
January 27, 2020نبردی برای همه_ خاطرات متین کریم_ قسمت دوم- اعدام مصنوعینبردی برای همهاعدام مصنوعیدر یکی از شبهایی که در اسطبل بودیم صحنه وحشتناک دیگری درست کردند، نیمهشب در حالی که همه خواب بودیم ناگهان هر دو درب سوله باز شد دو خودرو پاترول با تعداد پاسدار مسلح بهسرعت وارد سوله شدند خودروها را تا کنار محل استراحت مان آوردند همراه با رگبار مسلسل، فحشهای رکیک میدادن. بسیاری از کسانی که از خواب پریدند تشنج گرفتند و نمیتوانستند آرام بایستند یا بنشینند و عضلاتشان میپرید. بهسرعت ما را در همان سوله بزرگ رو بهدیوار کردند و گفتند هرکس اسم اصلیش را گفت و حاضر به گفتن پشیمانی از مجاهدین شد آزاد میشود و هرکس نگفت همینجا تیرباران میشود. در بین کتک زدنهای پیدرپی تکرار میکردند، که امشب شب تعیینتکلیف است یا حرف میزنید و اسم میدهید یا همهتان را میکشیم، و داغ دیدنتان را بهدل پدر و مادرتان میگذاریم. همه ما متحد و یکپارچه سکوت کرده بودیم و هیچکس حاضر بهدست کشیدن از هواداری مجاهدین نشد، تنها یک نفر با صدای خفیفی اسمش را اعلام کرد و گفت من میخواهم زندگیم را بکنم و دیگر کاری بهاینها ندارم. او را بیرون کشیدند و بردند بعد از چند بار اخطار، سرکرده پاسداران فرمان آتش اول را داد و رگبار زدند.صدای رگبار در تمام سوله میپیچید. همه رو بهدیوار بودیم و جایی را نمیدیدم و تا میخواستیم تکانی بخوریم با ضربه قنداق تفنگ از پشت سر مواجه میشدیم.تعدادشان زیاد بود و پشت همه ما نفر مسلح گذاشته بودند، با کمتر تکانی که هر کس میخورد قنداق تفنگ بر پشتش فرود میآمد.سرکردهشان یکی بعد از دیگری شمارش میکرد و فرمان آتش میداد و پشت آن صدای رگبار میآمد. ما فکر میکردیم که دارند یک بهیک ما را تیرباران میکنند و منتظر نوبت خودمان بودیم. برخی صحنههای شورانگیز قهرمانی، که خواهرانم در آن شب خلق کردند هرگز فراموشم نخواهد شد. آنها که منتظر بودند، در طرفداری از مجاهدین شعار میدادند.دختری بهنام رویا که اسم فامیلش را نمیدانم و از سرنوشتش بیخبرم، در خواب پاسداری که با قنداق به پشتش زد و گفت الآن نوبت تو میشود اسمت را بگو تا خلاص شوی، گفت اسم من و اسم همه ما فاطمه امینی است. زهرا امامی در پاسخ به سؤال سرکرده پاسداران که گفت اسمت چیست فریاد زد اسمم مجاهد خلق است. بهدنبال زهرا، دهها تن دیگر همین جمله را یک صدا تکرار کردیم فاطمه دختر ۱۳سالهای بود، هرگز چنین صحنههای خشن و وحشیانهای حتی در مخیلهاش نمیگنجید. او در زیر رگبارها آهسته سرود قسم را زمزمه کرد. هر چه تهدیدها و رگبارها بالاتر رفت او هم صدایش را بالاتر برد و آنقدر به سرود خواندن ادامه داد که ما چند نفری که نزدیکش بودیم با او هم صدا شدیم........more38minPlay
January 26, 2020نبردی برای همه_ خاطرات متین کریم_ قسمت اول- مدرسهدرمدرسه، اولین باری که دستگیر شدم ۱۵سال داشتم، در دبیرستان فاتح در محله جهان شهر کرج در میخواندم درست در آخر اولی هفته اردیبهشت ماه سال ۶۰در آن سالها هر چند سال تحصیلی روبه پایان میرفت ولی محیط سیاسی کشور ملتهب بود و تحرکات سیاسی و اجتماعی هر روز اوج بیشتری میگرفت شرایط فعالیت سیاسی درست در محیطهای فرهنگی مثل مدرسهها هر روز سختتر میشد در مدرسه ما در اواخر سال ۵۹ناظم و مسئول امور تربیتی بچهها را شناسایی و بهکمترین بهانه اخراج میکردند یا تحت فشارهای مختلف و اذیت و آزار قرار میدادند مدیر مدرسه ما از عوامل رژیم نبود اما اقدامها و مواضعش بینا بین ما و رژیم بود گاهی وقتها از اخراج و تنبهی دانشآموزان مخالف رژیم جلوگیری میکرد ولی بهدلیل محافظه کاریش توان مقاومت محدودی داشت نمیخواست موقعیت و شغلش تحدید شود در نتیجه اغلب در مقابل ناظم و مسئول امور تربیتی مدرسه کوتاه میآمد هرکس در مدرسه نشریه مجاهد میفروخت یا اعلامیه پخش میکرد یا بهنحوی هواداریش از مجاهدین مشخص میشود زیر ضرب میرفت اول نمرههایش را کم میکردند و به او اختار میدادند بعد کار بهاخراج یا تنبهی میکشید خودم چند بار اختار گرفتم سال قبل در درس ریاضی که از درسهای مورد علاقهام بود و نمره هایم همیشه خوب بود بهدروغ تجدیدم کردند تا تنبهی شوم و دوباره بخوانم در مدرسه روی هر هوادار مجاهدین حساس بودند و قدام بهاذیت و آزار و تنبهی های مختلف و اخطارها و در نهایت اخراج میکردند ما در مدرسه تشکلی داشتیم بهنام انجمن دانشآموزان مسلمان کارهای تبلیغی میکردیم اعلامیهها و نشریهای مجاهدین را توزیع میکردیم از دانشآموزان برای مجاهدین کمک مالی جمع میکردیم در مدرسه ورش جمعی و نماز جماعت داشتیم ورزشمان همان ورزش میلیشیا بود نمازجماعتمان هم با نیایش مجاهدین بهپایان میرسید.....نخستین تجربه، روز هفتم سال ۶۰همزمان با تهران و بسیاری از شهرهای ایران به خاطر اعتراض بهکشتار هواداران مجاهدین در شمال ایران انجمن زنان و مادران مجاهدین اعلام تظاهرات سراسری کردند در کرج هم این تظاهرات برگزار شد و با یورش پاسداران مواجه گردید ظهر همان روز در حالی که با دوتا از هم کلاسیهایم از مدرسه برمیگشتیم و برای تظاهرات عصر آن روز مشغول پخش تراکت بودیم در یک کوچه توسط چماقداران رژیم متوقف شدیم آنها چندین نفر بودند و دور ما حلقه زدند میخواستن کیفهایمان را بگردند ما در کیفهایمان کتاب درسی و تراکت دعوت به میتینگ داشتیم مدتی مقاومت کردیم و نمیگذاشتیم کیفهایمان را بگردند چون میدانستیم کافی است یکی از تراکتها را ببینند آنقدر کیفهایمان را کشیدن و ما مقاومت کردیم که کیف من پاره شد و همه تراکتهای داخل آن در کوچه پخش شد از اینجا بود که دیگر با کتک و فحاشی ما را بهداخل یک ماشین انداختند و به دادستانی کرج بردند مسئول دادستانی کرج که مقرش آن موقع در منطقه اعظیمیه بود آخوند رئیسی بود که در سالهای اخیر بهعنوان نماینده خاتمی در یکی از مهمترین ارگانهای قضایی کشور تعین شد بعدازظهر آن روز هم تعداد زیادی از دختران دانشآموز هوادار مجاهدین را که در تظاهرات دستگیر شده بودند به محل دادستانی آوردند و تعدادمان به صد نفر رسید....more27minPlay
January 26, 2020نبردی برای همه_ خاطرات متین کریم_ مقدمهنبردی برای همهمقدمهقطرهای از دریا شاید تعبیر رسای نباشد ولی عبارت مناسبتر نیافتم تا آن چه را در این کتاب از جنایت و وحشیگری فوق تصور از یک سوء و تحمل فوق طاقت انسان در ایستادگی و وفای بهپیمان آزادی یک خلق در زنجیر از سوء دیگر تصویر کنم آنچه را هم که توانستم بنویسم تنها بخشی از دیدهها و شنیده هایم است چون بسیاری از فاجعهبارترین صحنهها را نمیشود گفت و نه میشود نوشت انگیزه من برای نوشتن اما فقط تقدیر تعظیم در برابر خالقان زیباترین تابلوهای وفا در شرایط غیرقابل تصور زندانهای آخوندهای ضدبشر نیست بلکه پیش و بیش از آن ثبت تاریخ میهنی است که بهدست رشیدترین فرزندان خلقش در سیاه چالهای شکنجه و اعدام کلمه به کلمه و خط بهخط در آگاهی کامل و در انتخاب میان مقاومت و شهادت زیر شکنجه و یا زندگی برای خود اولی را برگزیدهاند و درست بههمین دلیل پیروزی بر دشمن ضدبشر را محقق خواهند کرد هر چند که این دشمن جنایتکارترین بیرحمترین و شقیترین دشمنی باشد که تاریخ تابهحال بهخود دیده است آنچه که نوشتهام تنها قطرهای از لحظات پردرد و سوزاننده ذهن و قلب انسان در روزها و شبهای بیپایان شکنجه و دریدن و کشتن شریرانه است که در فاصله بازجویها و راهروهای اوین و اززیر چشمبند توانستهام شاهدش باشم ولی از همین قطره میتوان دریا را تصور کرد زندان جای است که هماوردی و جنگ بین عنصر مجاهد خلق و ارتجاع هار وحشی ولایت فقیهی اوریان میشود در کشاکش صحنهای که شکنجهگر مستاصل تنها توانش شکنجه کردن است و بس و زندانی که بهظاهر دست بسته است اما با مقاومت و پایداری و انتخاب هر لحظه یک تاریخ از شرف انسانی و پایبندی بهآزادی یک میهن را میسازد اما عجبا که پیروز این صحنه در پایان نبرد باز زندانی خونین پیکیری است که تسلیم را پشت درهای زندانهای رژیم جلاد پرورده دفن کرده است در این کتاب فقط از کسانی نام بردهام که میشناختم و بیاغراق صدها برابر این نامها قهرمانانی بودند که شاید هیچکس آنها را نمیشناخت و نهایت شرف عزت انسانی بر تختهای شکنجه و چوبههای دار جان دادند اما این نامها پرچم و بیرق شهدا و زندانیان بینام نشانی است که رسم همه یکی بود مقاومت بی پایان مجاهد خلق برای آزادی یک حلق در زنجیر و نبردی برای همه تا پیروزی نازلی که استخوانهای پایش را میپوشاند و با لبخند همیشگی سرشاری روحیه مجاهدی را میپراکند فاطمه که در بند مسکونی روانی شده بود و با همان وضع لب فرو بست منیره رجوی قهرمانی که با وجود بیگناهیش حتی از دید بازجویان دژخیم ماهها شکنجه شد و نهایتاً گلولههای جوخههای مرگ را بهجان خرید ولی حسرت سخن گفتن علیه مسعود را بر دل بازجویان جنایتکارش گذاشت اکرم که با پیکری پاره پاره بهجرم ایستادگی بر مواضع اش دستهایش بهشوفاژ زنجیر شده بود تا حآمد کوچک ۵ساله که از صبح تا شام زیر لگد و سیلی پاسداران از این راهرو شکنجه بهآن راهرو کشیده میشد و نوازش شبانهاش بیغذایی و گریه برای مادرش بود که زیر شکنجه فریادهایش را میشنید و تا کودک ۶ماهه اعظم که زندانی جنایت بزرگ دژخمیانی بود که پدرش را جلو چشمان مادرش کشته بودند و مادرش را در برابر زجههای معصومانه او شکنجه میکردند پیام این همه جنایتها البته روشن بود تسلیم به ارتجاع و استبداد و پاسخ مجاهدین هم البته بیش از آن روش بود نه بو دژخیم بههرقیمت پس از من نسل بیشمار از زندانهای آخوندها و رژیم او گذشته اند اما پیوسته این سنت را با خون و نبرد پاس داشته اند و به آیندگان سپرده اند اما از نوشتن این سطور یک حرف هم برای وجدانها بیدار سایر ملتها دارم بهآنها میگویم یک روی سکه این مبارزه نبردی برای سرنوشت ملت ایران است ولی آن روی دیگرش سرنوشت تمام جهان متمدن در میانه است که از سوی این هیولای قرونوسطایی این پدر خوانده جنایت و شقاوت تحدید میشود آیا وجدان زنده و بیدار انسان ترقی خواهی در جهان هست که از این حقایق با خبر شود و خود را از درگیر شدن در این نبرد بهدور نگاه دارد این نبرد، نبردی برای همه است برای هر انسانی که وجدانی بیدار داشته باشد و شرافت انسانی خود را از دست نداده باشد آری نبردی برای همه انسانهای آزاده...more8minPlay
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.