Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.
November 11, 2019آفتابکاران_محمود رویایی_قسمت هشتماول صبح من و سعيد و تعدادي را براي بازجويي صدا كردند. شاخص اعدامي بودن، صداكردن زنداني با كلية وسايل بود. با سروصداي پاسدار بند چشمبند زده و به سمت شعبه راه افتاديم. اسم مرا براي شعبة۴ خواند. لحظه يي بعد، مردي كه صدايش جديد بود، گفت: يک دقیقه بنشين كارت دارم. مرد غريبه گفت:من مسئول تحقيق روي پرونده ات هستم. خودت خوب ميدا ني كه همه رابطه هات را شناسايي كرديم... چرا لجبازي ميكني؟ مگر پدر و مادرت چه گناهي كرده بودن كه به خاطر تو بايد اينهمه مصيبت بكشن. ببين محمود، روراست بهت بگم بابات هفته پيش فوت كرد. مادرتم دو بار تا حالا سكته كرده، اگر دست از لجبازي برداري و با ما همكاري كني ميگذاریم یک صحبتي تلفني بكني. شايد زنده بمونه...من از بازجوت درخواست كردم يه صحبتي باهات بكنم تا سر عقل بيايي شايد بتواني مادرت را نجات بدهی....more27minPlay
November 11, 2019راز شب -قسمت یازدهمبيش از دو ماه از دستگيريمان ميگذشت، كه ساعت ۴عصر براي ملاقات صدايم كردند. از درِ زندان بيرون آمدم و به طرف كابين ملاقات حركت كردم. از فاصلة دور، دو بچة كوچك را ديدم كه پشت زنجيرها ايستاده اند. همين كه نزديك آنها رسيدم، فهميدم كه الهه و احسان بچه هاي خردسال خواهرم هستند. با ديدن من به شدت گريه ميكردند و ميخواستند به طرفم بيايند. خواستم به سمت آنها بروم كه پاسدار با شتاب مرا به طرف كابين برد....وقتي از وضعيت حميد پرسيدم و او توضيحاتش را داد، خواهش كردم كه به او بگويد طبق قرار قبلي هرچه زودتر از كشور خارج شود. چون به شدت دنبال او هستند. پسر خواهرم كه پنجساله بود همينكه صدايم را شنيد به آرامي گفت: “خاله ،توروخدا نه! نگو كه دايي برود. من مواظب او هستم“. براي اينكه حرف ديگري نزند او را بوسيدم وگفتم؛ باشد تا تو هستي خيالم راحت است، مواظبش باش. احسان كوچك، از اينكه از دايي حميدش جدا نميشود خوشحال شد. ...صبح روز بعد براي بار دوم به بازپرسي رفتم. گفته شد در نوبت باشم و ساعتي بعد به يك اتاق بزرگ هدايت شدم....more24minPlay
November 11, 2019کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت هفتممجاهدین خلق ایران، ۴خرداد، سالروز شهادت بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران، محمد حنیفنژاد، سعید محسن و اصغر بدیعزادگان و همچنین دوتن از اعضای مرکزیت سازمان، محمود عسکریزاده و عبدالرسول مشکینفام، را گرامی میداریم.به روانهای پرفتوح آنان درود میفرستیم. بهراستی که آنان پیشوایان آزادی و راهگشایان جهاد و انقلاب بودند..... ....به این ترتیب بذر شجرهٌ طیبهٌ مجاهدین به دست آنان در ایرانزمین پاشیده شد. و با خون پاکشان در سحرگاه ۴ خرداد۱۳۵۱ آبیاری گردید… حنیف کبیر در پیامی که در آخرین روزهای زندگی از زندان اوین فرستاد.. پیروزی مجاهدین را «تنها ضامن پیروزی آرمانهای ملی» توصیف کرد.... ... این سخنان در شرایطی بیدادگهای رژیم شاه را به لرزه درمیآورد. که آخوندهای ارتجاعی و خمینیصفت و گردانندگان دارالتجارههای سوداگر آزادی و ملیگرایان پوشالی، یارای قدم گذاشتن به میدان مبارزهٌ رهاییبخش را نداشتند. و این بنیانگذاران مجاهدین بودند که بهگفتهٌ پدرطالقانی، در تاریکی درخشیدند و راه جهاد را با نثار جان گشودند....more19minPlay
November 09, 2019راز شب - قسمت دهمدو روز از بازپرسي نگذشته بود كه از ديدن صحنه يي غرق تعجب شدم. طبق معمول موقع نهار و شام از زيرِ در، زندانيان را كه براي گرفتن غذا ميآمدند چك ميكرديم آنروز وقتي كه بيرون را چك كردم، ناگهان در بين زندانيها همان پاسداري را ديدم كه مرا براي بازپرسي برده بود. باور نميكردم دوباره دقت كردم. يعني چي؟ مگر او پاسدار نيست؟ پس اينجا چه كار ميكند؟ به سهيلا گفتم بدو بيا نگاه كن! اين همان پاسداري است كه مرا براي بازپرسي برد .ـ مطمئني؟ ـ صددرصد، چون در رفت و برگشت با من بود. مدتي هم كه بازپرس صحبت ميكرد، حواسم به او بود و چهره اش كاملاً يادم است. صبح روز بعد كه پاسبخش بيرون رفت.بچه هاي سلولهاي مختلف با هم صحبت ميكردند....more26minPlay
November 09, 2019آفتابکاران_محمود رویایی_قسمت هفتمصبح، محمدرضا لاچين پور را همراه با چند نفر ديگر براي بازجويي صدا كردند. او كه عفونت زخم پايش اندکي بهبود يافته بود، با لبخندي از سلول خارج شد. محمود(ح ) به آرامي گفت:ديگه از جانش چه میخواهند! اين بنده خدا كه قبول كرده چند تا پاسدار كشته، تا زودتر اعدام شود… ساعتي بعد رضا فلاح پور و سعيد مرادي را هم صدا زدند. سنگيني فضا بعد از اضطراب و بيخوابي ديشب و تركيب نفرات بازجويي تا اندازه يي طبيعي بود. در زمزمه و پچ پچهاي چند نفره، نگراني موج مي زد:هر ۳ نفر اعدام میشوند...سعيد مرادي و رضا فلاح پور بعد از ظهر رسيدند. سعيد گفت: رفتيم طبقة بالاي دادسرا ، مبشري و گيلاني در شعبه هاي مختلف دادگاه مجاهدین را يک دقيقه يي محاكمه ميكنند. مثل ريگ آدم مي كشند. بعد از مدتی محمدرضا برگشت.از او پرسیدم چه شد؟گفت: من که میدانستم اعدام هستم، دوباره قبول کردم تا زودتر تمام شود.پرسیدم: یعنی کفرخواست برایت نخواندن؟گفت: چرا يه سري اسم كه خودشان هم ميدانند واقعيت ندارد را به عنوان مقتول خواندن. هر چي هم بازجو به ذهنش مي زد در كيفرخواست آورده بود. آخرش گفت مفسد في الارض و محارب با خدا،......more18minPlay
November 09, 2019کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت ششم۱۰سال پیش، در ابتدای سال ۶۴ یادتان هست؟ گفتم بگذارید ۱۰سال از انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین بگذرد، تا قابلفهم بشود. آنروز ارتجاع و استعمار و ریزهخواران آنها میگفتند، ببین چه کارها میکنند. در آن روزگار، که بنیانگذاران ما این راه را آغاز کردند، بذر نخستین کاشته شد. اصل موضوع هم کاشتن بذر است. امروز شما میگویید یکصدهزار شهید دارید.... در بالای همهٌ اینها، البته انقلاب و مریم رجوی است. اکنون شما بعد از سه دهه، یعنی ۳۰سال، در چارچوب یک آلترناتیو دموکراتیک، و مردمسالار قرار گرفتهاید… .... میباید نسل حنیف آزمایشهای زیادی را بگذراند. در این مسیر خطیر و پرخطر، در هر نقطهاش اگر ناتوان میشدید، اگر اعلام عجز میکردید. و اگر قیمت را نمیدادید، طبعاً که کار تمام بود. ولی حالا بعد از سهدهه بهنظر میرسد، که بهخاطر همان نفس و قدم صدق اولیه، مجاهدین را پشتوانهیی که به امام حسین و مولا امیرالمؤمنین حیدر راه میبرد، بیمه کرده است. خدا کند که شایستگی آن را داشته باشیم و هر روز کسب کنیم و آن را از دست ندهیم. بله پیام ۴خرداد، پیام ماندگاری و فزایندگی و در حقیقت پیام رستگاری است. جالب این است که این راه را آنچنان که هر کدامتان بهچشم دیده یا شنیده و چشیدهاید، ساعت بهساعت، و سانتیمتر بهسانتیمتر با پرداخت بها آمدهایم، نه با مفتخوری. بله، در این سهدهه بهوضوح میتوان خواند که: «انّا اعطیناکالکوثر» یعنی که ماندگاری و فزایندگی!...more24minPlay
November 08, 2019آفتابکاران_محمود رویایی_قسمت ششمتاساعت ده كه ديدم خبري از بازجويي نشد سري به آقاي مشتاق زدم. هر وقت به بهانه يي به سراغش مي رفتم نكات و تجربيات خوب و تازه يي، البته در لفافه و كمي سربسته، برايم داشت. احساس مي كردم از بچه هاي قديمي است كه شناسايي نشده. خيلي دوستش داشتم. نزديكش شدم. لبخندي زد وگفت: فكر كن همة دنيا در همين چهارديواري خلاصه ميشود و چيزي بيرون ازاين جا نيست. من كه از حرفش خوشم نيامده بود گفتم:ما كه دنياي بزرگ و قشنگي داريم، همه ما آمدیم جانمان را بديم تا مردم بتوانند از اين همه زيبايي استفاده كنن.با لبخندي گرم و صميمي كه به زحمت دندانهاي سپيدش پيدا مي شد حرفم را قطع كرد و گفت: براي ساختن و رسيدن به همان دنياي زيبا بايد ما ذهن و انرژي مان رو متمركز كنيم روي اصلي ترين وظيفه مان. يعني مقاومت در برابر شكنجه و ايستادگي در برابر نيرنگ و تهديد دشمن. پس هر چيز كه ذهنمان رو شلوغ كند، انرژي مان رو تلف مي كند. ... پاسداری وارد سلول شد و پرسید: اينجا پنچ مهري نداريد؟ سعيد و رضا فلاح پور كه پنج مهري بودند هيچ نگفتند. سرش را تكان داد و گفت:امشب تصميم داريم هزار نفر رو اعدام كنيم. هم نفري كه تير خلاص بايد بزند كم داريم و هم اونكه بايد بخورد. چند نفر تو اين اتاق داوطلب زدن تير خلاص هستند؟وقتي جوابي نشنيد، ادامه داد: يا مي زنيد يا مي خوريد، خودتان انتخاب كنيد......more20minPlay
November 08, 2019کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت پنجمبرادرم کاظم (رجوی) یک وکیل دفاعیات حقوقدان سوییسی را به نام کریستیان گروبه، که دوست خودش بود، نمیدانم چطوری توانسته بود به این دادگاه بفرستد. در روز دوم آقای گروبه در فرصتی بهآهستگی خودش را به من معرفی کرد، و به او اعتماد کردم. در یک فرصت مناسب که حسینی (جلاد اوین) سرش را برگردانده بود، همهٌ نوشتههای ریزنویس در کاغذ سیگار را برای کاظم توی جیب گروبه گذاشتم. و بعدها فهمیدم که همهشان به مقصد رسیدهاند. نیمهشب ۲۸بهمن حسینی آمد و ما را برای خواندن حکم دادگاه، که دیگر علنی نبود ولی فیلمبرداری میکردند از اوین به دادرسی ارتش بردند. و احکام اعدام یکی پس از دیگری را ابلاغ کردند و گفتند امضا کنید که کردیم. قرار گذاشته بودیم که با ابلاغ هر اعدام، مخاطب حکم به صدای بلند شعاری بدهد، اعلام آمادگی کند و آیهیی از قرآن بخواند که همینطور هم شد. منتها حسینی دیگر تاب نیاورد و حین قرائت احکام مشت و لگدهایی بهخصوص به ناصر شهید، نثار کرد. راستی یادم آمد که یک روز تیمسار خواجهنوری در اتاق خودش در دادرسی ارتش، به آفتاب که از پنجره دیده میشد اشاره کرد و گفت: این آفتاب و زندگی را دوست ندارید؟ از شما چه پنهان بعد از مدتها ندیدن آفتاب، اشعهٌ خورشید جلوهٌ بهخصوصی داشت. انگار که آدمی تازه قدر آفتاب را بفهمد و تازه جاذبهٌ خورشید را حس کرده باشد....more24minPlay
November 08, 2019راز شب - قسمت نهمسرانجام به سلول برگردانده شدم. تيمم كردم نماز بخوانم. بالشتي را روي پاهايمگذاشتم. و با آرامش نمازم را خواندم و از خداوند تشكر كردم. كه مرا همراهي ميكند و دعا كردم كه تا آخر بتوانم مقاومت كنم. آن روز روزه بودم، اما آخرشب هم كه آب خواستم به من ندادند. معمولاً وقتي كه زنداني را با كابل ميزدند تا چند ساعت از دادن آب به او ممانعت ميكردند. مثل اينكه چند نفر بلافاصله بعد از خوردن آب، دچار خونريزي كليه شده بودند و آنها به دليل اينكه فرصت، براي بازجويي وگرفتن اطلاعات از دست نرود از مواردي كه باعث تأخير در بازجويي و ادامة شكنجه ميشد جلوگيري ميكردند. .... همزمان نگاهم روي نوشته هاي روي ديوار زندان ثابت ماند. نزديك رفتم و دستي روي ديوار كشيدم. ديوارهاي زندان دفتر مقاومت و سرگذشت زندانيان است. آخرين حرفها در آخرين لحظه ها، سفارشها، تجربيات، شعرها و خطهاي عمودي و بيشمار كه از شمارش روزهاي زندان حكايت ميكرد. مشغول خواندن شدم، خواندن آن جمله هاي زيبا وجودم را پر از آرامش كرد. .آيا ميتوان خورشيد را از تابيدن و بهار را از آمدن بازداشت؟من تا آخرين لحظه مقاومت خواهم كرد“....more30minPlay
November 07, 2019آفتابکاران_محمود رویایی_قسمت پنجمصبحانه تكه يي نان, مقداری پنير و نيم ليواني چاي ولرم و بد بوي كافوردار بود. در حالي كه خط نازكي از پنير با شَست در وسط نان كشيده بودم، دريچه باز شد. اولين اسمي كه براي بازجويي خواند من بودم.احساسي شبيه اضطراب و ترس كه در لرزش انگشتان و احتمالأ رنگ چهره ام بارز بود آزارم مي داد. در مسير به موضوعات مختلف فكر مي كردم.ولي هيچ تمركز و انسجامي نداشتم. وقتي به محل تقسيم رسيديم و اسم دو نفر را براي دادگاه صدا كردند. به آنان غبطه خورده و نوعي حس حسادت داشتم. همين كه پشت در شعبه رسيدم بازجو دستم را گرفت و آرام گفت: -امروز راحتت ميكنم. بعد چند سؤال كه در فرم چاپي نوشته شده بود و اسم و مشخصات كامل را هم در بالاي صفحه داشت، روي دسته صندلي گذاشت.بيشتر سؤالات را قبلاً هم جواب داده بودم. تلاش كردم جوابها را با كمي شاخ و برگ بيشتر بنويسم. كاغذ سفيدي مقابلم گذاشت و گفت: -وصيتنامه ات رو بنويس. -پوست از سرت مي كنيم، فكر نكن ميتوني از دستمون در بري.-ما با هر كي صادقانه برخورد كنه كاري نداريم ولي به دشمنمون رحم نمي كنيم. -الان مي برمت پيش دوستات تا سرنوشت خودتو ببيني....more27minPlay
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.