Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.
October 31, 2019راز شب - قسمت چهارمصبح هنگام صبحانه که مریم را دیدم فهمیدم کاملا در جریان واقعه است. معلوم بود دلش پراز درد است ولی از اینکه همسرش به آنها تسلیم نشده و تا آخر مقاومت کرده به او افتخار میکند. بچه ها به او تبریک و تسلیت گفتند و آن روز هم گذشت .روزهای زندان همراه با بازجویی ، بازپرسی و فشارهای جسمی و روحی توسط پاسداران میگذشت. وضعیت غذا خیلی وقتها آنقدر نامناسب و بد است.که ترجیح می دهیم فقط نان خالی بخوریم. سوسن خیلی سریع و آهسته به من گفت فروغ در اولین فرصت به مهری اسد آبادی خبر بده که فروغ آمده.آنقدر سریع گفت و رفت که در لحظه متوجه قضایا نشدم....more30minPlay
October 17, 2019راز شب - قسمت سومساعت یک شب بود که ماهرخ را صدا کردند. از نگاهش ترس و وحشت می بارید. خیس عرق بود. بدنش بشدت می لرزید. دستش را گرفتم و گفتم ماهرخ آرام باش اتفاقی نمی افتد. نیم ساعت بعد رنگ پریده برگشت وگفت فروغ امشب می خواهند مرا از این زندان منتقل کنند. به کجا؟ زندان بندر عباس. گوشه اتاق نشست نگاهش بارقه وحشتناک و هولناکی گرفته بود و لبهایش می لرزید. دستش را که مثل قطعه ای یخ شده بود را گرفتم. حتما سنگسارم می کنند.تلاشم این بودکه به هر وسیله ای ماهرخ را آرام کنم.کمک کردم وسایلش را جمع کند.ماهرخ مرا بوسید و گفت فروغ من هیچ وقت خواهری نداشتم. ولی تو برایم خیلی عزیز بودی. روزهای خوبی کنار تو داشتم. با اینکه در زندان بودم آرامش داشتم. خیلی چیزها یاد گرفتم از خدا می خواهم اگر سرنوشتم این است که بمیرم، عمرم را به تو بدهد. دیگر نمی توانستم جلو گریه خودم را بگیرم. صورتش را بوسیدم و گفتم تو هم خواهر نازنین من هستی هیچوقت فراموشت نمی کنم. آن شب ماهرخ از نزد من رفت. تا صبح خوابم نبرد.روزهای زندان با باز جویی های پاسداران در حال گذر بود. چند روز بعد از رفتن ماهرخ یک روز صبح ساعت ۱۰، پاسداری یک خانم دبیر راکه به اتهام هواداری از گروه های چپ دستگیر شده بود به سلولم آورد. دورا دور او را می شناختم و برایش احترام قائل بودم. اسمش مهری بود.یک روز برای مهری جریان باز جویی پاسداران را تعریف کردم. و گفتم نمی فهمم که چرا این بازجوها هر کدام یک برخورد دارند. یکی از آنها خشن است. عصبانی و شکنجه گر است.آن یکی مهربان و عاطفی. مثلا یکی به من فقط می گوید منافق. آن یکی اسمم را صدا می کند وفحش نمی دهد. گیج شدم سر در نمی آورم. مهری گفت نه نه فروغ جان خوب شد که برایم تعریف کردی. این شگرد این پاسداران است. نکنه که تحت تاثیر قرار بگیری وفریب بخوری.بعد از دوازده روز من و مهری و دو مرد زندانی را به زندان کرمان منتقل کردند. شهر بافت سه ساعت با کرمان فاصله داشت. اما جالب اینجا بود که در دورترین و کوچکترین شهرهای ایران هم رژیم از دست مجاهدین و هوادارانش در امان نبود....more24minPlay
October 17, 2019راز شب - قسمت دومبه آرزویم رسیده بودم با اشتیاق دلم می خواست به زندان بروم و به دیگران ملحق بشوم. دلم نمی خواست در روزهایی که مجاهدین اعدام میشوند یا در زندان هستند من آزاد باشم. آنهم با این وضعیت و محصور در خانه که کاری نمی توانستم بکنم. تصویر مبهمی از زندان داشتم.تا ظهر کتابهایی که خوانده بودم، دفاعیات مجاهدین شهید مهدی رضایی و فاطمه امینی. ۱۳ ساله بودم و اولین تجربه زندان در زندگیم.پشت در آهنی زندان نشستم. به پدرم فکر کردم که درآن لحظه چقدر نگران بود. چند روز گذشت، چون ملاقاتی نداشتم بهتر دیدم یک محملی جور کنم که بتوانم آخرین وضعیت را به اطلاع سایر هواداران برسانم. ظهر بود در زدم و گفتم دندان درد شدیدی دارم. پاسداران با کلی رفت و آمد قبول کردند که من را نزد دندانپزشک ببرند. عصر بایک بازجو و دو پاسدار مرا به مطب بردند. دکتر از دیدنم در مطب خیلی تعجب کرد، وقتی میخواست روی دندانم کار کند، به دوستم که در آن مطب کار می کرد گفتم به هواداران که احتمالا هنوز در بافت هستند اطلاع بده که مخفی بشوند. و لی خیالشان راحت باشد که هیچ اطلاعاتی درز نکرده. دکتر اجبارا روی یکی از دندانهای من کار کرد تا اگر آنها چک کردند ترفندم لو نرود. در ماشین پاسدار گفت دهانت را باز کن ببینم که روی کدام دندانت کار کرده.روزی که پدرم به سپاه آمده، خیلی آشفته بود به طرف من آمد و گفت چی شده با تو چیکار کردند به ما خبر دادند که تو را به بیمارستان بردند. به چهره شکسته و غمگین او نگاه کردم و گفتم نگران من نباشید حالم خوب است. با جمله پاسداری که گفت تمام بروید بیرون، پدرم با از من خدا حافظی کرد و رفت....more25minPlay
October 16, 2019راز شب - فروغ گلستان -قسمت اول - تابستان ۱۳۶۰این کتاب گذری کوتاه بر وقایع سالهای ۶۰ تا ۶۳ در زندان کرمان است.يك چيز در همة زمانها ثابت است و قابل ستايش، و آن فداكاري صادقانه براي آزاديست.سال تحصيلي سوم راهنمايي را در شهر بافت کرمان پشت سر گذاشته ام. چهار برادر و دو خواهر دارم، مادرم خانه دار و بسيار مذهبي و پدرم مذهبی نيست.یکروز صداي در خانه كه آمد بلند شدم. حميد وارد شد. كنار حوض نشست. رنگش پريده بود. دستم را گرفت و در كنار خودش نشاند. رد نگاهش را گرفتم كه روي درختهاي آنسوي حياط متوقف شده بود. بيتاب بودم. درحاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود به آب حوض خيره شد و گفت: مهريار را دستگير كرده اند، زير شكنجه است.حمید گفت: كساني كه يك هدف دارند، در يك مسير آنهم مسير آزادي حركت مي كنند، هيچوقت از هم جدا نمي شوند، حتي اگر ماهها يا سالها همديگر را نبينند.به ياد مهريار افتادم و ذهنم به روزي پركشيدكه براي اولين بار او را ديدم. مهريار اسلامي، هوادار مجاهدين خلق.شوكه شدم، نه باورم نمي شد، با اين سرعت او را اعدام كردند. مگر چه كرده بود؟ جز فعاليت تبليغي و خواندن و فروش نشرية مجاهدین.دوران عوض شده بود. از شب ۳۰ خرداد به بعد، هرشب خبر دستگيري و اعدام بود. سراغ هركس كه براي فعاليت مي رفتم يا دستگير شده يا تحت تعقيب و فراري بود. شهريورماه از راه رسيد. روزها همراه با خبر اعدامها از پي هم مي گذشت. حميد فراري بود، برادرم قاسم كه دبير زبان و چندسال از حميد بزرگتر بود،اخراج شده و از بافت رفته بود.به نشانة تهديد پاسدار دستش را به آرامي روي كلتش گذاشت و گفت: دخترتان بايد با من به سپاه بيايد. همين كه اسم سپاه آمد، رنگ مادرم به شدت پريد و با صداي بلند گفت: نه! او هيچ جا نمي آيد.پاسدار مزبور كه فهميد به جايي نمي رسد گفت: تا ساعت ۲ ظهر وقت مي دهيم كه او را به مرکز سپاه بياوريد وگرنه مجبور مي شويم به زور او را ببريم.در دلم غوغايي بود. به آرزويم رسيده بودم. با اشتياق دلم مي خواست به زندان بروم و به ديگران ملحق شوم. دلم نمي خواست در روزهايي كه بچه هايمان اعدام مي شوند يا در زندان هستند، من آزاد باشم. آنهم با اين وضعيت و محصور در خانه كه كاري نمي توانستم انجام بدهم.هنوز حرف پدرم تمام نشده بود كه پاسدار گوشة چادر مرا گرفت و داخل اتاق فرستاد. تا پدرم خواست عكس العملي نشان دهد، به سرعت در اتاق را قفل كرد. پدرم هاج و واج مانده بود كه چه كند، هرچه داد زد فايده يي نداشت و او را از سپاه بيرون كردند.با وارد شدن پاسدار به اتاق من از خاطرات كودكي بيرون آمدم. او مرا وارد اتاق ديگري كرد و بازجويي شروع شد.بافت شهر کوچکی بود. و فضاي غالب شهر تحت تاثير مجاهدين و گروههاي چپ بود.با صداي پاسدار ميرزايي كه گفت: پياده شو، پدرت به سپاه آمده است، به خودم آمدم. و از ماشين پياده شدم. پدرم آشفته و هراسان گفت: چي شده؟ با تو چكار كرده اند؟ به ما خبر رسيد كه تو را به بيمارستان برده اند. مادرت از ظهر كه خبر را شنيده آسايش ندارد.وقتی پاسدار گفت: تمام، برويد بيرون. پدرم با نارضايتي از من خداحافظي كرد و رفت.وقتي ماهرخ سكوتش طولاني شد، گفتم: من را چون هوادار مجاهدين خلق هستم دستگير كرده اند. و به زندان آورده اند. مجاهدين را مي شناسي؟...more26minPlay
October 13, 2019آفتابکاران_محمود رؤیائی_قسمت دومدرست مثل روز قبل همان بوی چندش آور و زمین زشت و دیوارهای سرد.دوباره شاهد رنج و شکنجه یاران و زجه های کودکانی بودم که مادرانشان زیر کابل جان میکندند.میخواستم که بجای آن زن به تخت شکنجه بسته شوم تا کودکش لحظه ای استراحت کند.هنگام رفتن به اتاق بازجویی با یادآوری آخرین ملاقات با حمید احساس استحکام و ثبات پیدا کردم.پاسداری مرا با لگد روی تخت پرتاب کرد و سریع دست و پایم را به چهار گوشه تخت بستند بعد یک پاسدار روی کمر نشست و با پارچه ای کمرم را به تخت تثبیت کرد .در اولین ضربه احساس کردم شوک یا جریان قوی در مغزم پیچید.در ضربه دوم فهمیدم تصوراتی که از کابل تا بحال داشتم کودکانه یا سطحی بود.تصمیم گرفتم دیگر داد نزنم مثل این بود که با هر سکوت درد را در خودم ذخیره میکردم.به این نتیجه رسیدم که پاسداران سکوتم را نشانه مقاومت میبینند، تصمیم گرفتم دوباره داد بزنم.با بلند شدن صدایم کابل قطع شد.پاسدار دیگری کاغذی دستم داد و گفت اگر میخواهی دیگه کابل نخوری از شروع هواداری تا الان رو بنویس.از کی با مجاهدین آشنا شدی. قبل از سی خرداد در مجاهدین چه مسولیتی داشتی.....پشت و پایم درد میکرد ولی تلاش کردم که در مسیر اتاق شکنجه تا بند پاسداران متوجه نشوند تا با لگد در مسیر آسیب نرسانند.در بند زندان همین که چشمم به بچه ها افتاد قلبم باز شد.حسین پروانه کمی آب قند درست کرد و با لبخند زیبایی که دندان های سفیدش را نشان میداد گفت : شیرینی بازجویی رو بگیر بزن تا روشن شی.در شب شعر وقتیکه یکی از بچه ها ترانه ای از بنان میخواند ناگهان صدای تیرباران و تیر خلاص ها پرده ای سرد و خاموش و سکوتی سنگین در فضای بسته سلول نشاند.آنشب سیصد نفر را اعدام کردند....more23minPlay
October 11, 2019آفتابکاران_محمود رؤیائی_قسمت اولآفتابکاران : خاطرات محمود رویایی از زندانهای رژیم آخوندی شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۶۰ بعداز یک هفته بازداشت در کمیته منطقه ۸ تهران به زندان اوین منتقل شدم.در ابتدای ورود به زندان اوین پارچه ضخیمی به چشمم بستند.در آن هوای گرم زندان صدای جیغ و تازیانه که از هرطرف محاصره ام کرده بود تپش قلب و حرارت بدنم را بسرعت بالا آورد.از صدای ناله های زنی که به تخت بسته بودند و حرفهای پاسداران زندان اوین فهمیدم بی دلیل دستگیر شده شاید هم بدلیل تشابه اسمی با یکی از مجاهدین بوده که زیر ضربات کابل و زنجیر پاسداران له و مچاله میشد.پاسداری به همکارش میگفت ملافه را خوب توی دهانش مچاله کن .....خودم را در دنیایی از بربریت تک و تنها دیدم.در میان فریادها تحمل گریه و ناله های زنان و کودکانی که فقط بدلیل نسبت خانوادگی با یک متهم سیاسی دستگیر و شکنجه میشدند بیشتر از هر چیز عذابم میداد.در فکر و خیال بودم که صدای جیغی که همه یادها و فریادها را تحت الشعاع قرار میداد شوکه ام کرد.چگونه حنجره ای میتوانست تا این اندازه گنجایش و قدرت داشته باشد.صاحب صدا زنی بود که بدلیل نسبت خانوادگی با یکی از مجاهدین از مو آویزانش کرده بودند.صبح برای نماز بیدارمان کردند، پاسداری گفت هفت دقیقه وقت دارید وضو بگیرید. سه روشویی برای ۶۰ نفر طی هفت دقیقه.درحالیکه در سلولهای زندان اوین مشغول صحبت بودیم صدایی مانند خالی کردن تیرآهن، سلول را در سکوتی ناگهانی فروبرد. هرکس چیزی میگفت، دارن تیرآهن خالی میکنن، آماده باشه، صدا از بیرون زندانه، دارن اعدام میکنن ، بعد صدای تک تیرها شروع شد، یک دو سه ... آره اعدامه ۲۷ ، ۲۸ ، ۲۹ .... تیر خلاصه ۹۲ ، ۹۳ .با شنیدن صدایی فهمیدم که حدود ۱۰۰ نفر از مجاهدین همانشب اعدام شدند.هر کسی چیزی میگفت ، بی شرفا صد نفر به همین سادگی اعدام شدند ... جلاد منتظرباش....more28minPlay
March 31, 2019آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۱۱آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. یازدهمین و آخرین قسمت از این کتاب صوتی، از دلتنگی و سکوت وحشتبار یکماهه در زندان گوهردشت صحبت شده و از هشت ماه اسارت در زندان قزلحصار و در نهایت زندان اوین. آخرین سخن، سخن آزادی و وصل دوباره به سازمان مجاهدین خلق ایران است. گوهردشت، قلعة سکوتدر یکی از روزهای خرداد ٦٤ ، هنوز در اوین بودم که اسم من و حدود ٧٠ نفر از بچهها را خواندند وگفتند وسایلتان راجمع کنید، منتقل میشوید. وقتی از تهران خارج شدیم همه اش به این فکر میکردیم که آیا به قزلحصار میرویم یا به گوهردشت؟برخی بچه ها پرده ها را کنار زدند و از مسیر متوجه شدیم که راهی گوهردشت هستیم. حدود یکماه شاید هم کمی بیشتر در گوهردشت بودیم، جایی که در سکوت تقریباً مطلق فرورفته بود، هیچ صدایی را از جایی نمیشنیدیم. به رغم اینکه یک ماهی درگوهردشت بودیم، ولی اصلاً با آن آداپته نمیشدم و همواره دلم به یاد اوین و یارانم درآنجا بود. یاد اوین میافتادم که انگار دیوارهایش هم با آدم حرف میزد و یاد تپه های پرازخاطرهاش که برایم مقدس بود. بعد از یك ماه كه در وضعیت به شدت اسفباری به سر بردیم؛ یعنی نه از حمام خبری بود و نه از حداقل امكانات بهداشتی برخوردار بودیم و نه ملاقاتی داشتیم، تعدادی از ما را به بند ٣ قزلحصار بردند. حدود هشت ماه در قزلحصار، وقت خوبی بود برای این که هوای آزاد بخوریم و ساعتهای زیادی بدون محدودیت در حیاط قدم بزنیم، امکان بازی والیبال و سایر بازیهای جمعی هم فراهم بود، فضای آنجا بعد از برچیده شدن بند مسکونی و قفسها بالنسبه باز شده بود و بسیار متفاوت با اوین بود. هشت ماهی که طی سال ٦٤ در قزلحصار بودم، دوران آرام و بی تنشی بود. البته برای بچه هایی که قبل از من در این بند بودند هرکجای بند پراز خاطرههای وحشتناکی بود که گاهی برایمان تعریف میکردند. مرا ببر امید دلنواز منروزی از روزهای بهار سال ٦٥ ، اسم ٢٠ نفر، ازجمله مرا، خواندند وگفتند آماده شوید که به اوین منتقل میشوید. وقتی علت انتقال را پرسیدیم گفتند چون روزهای آخر حکمتان را میگذرانید، به اوین میروید که ریل آزادی را طی کنید. آن روز از روزهای بسیار سخت زندگیم بود، ساعت چهار یا پنج بعدازظهر بود که باید از همه عزیزانم خداحافظی میکردم، احساس میکردم در برزخ زندگی میکنم، با خودم میگفتم اگر آزاد شوم، ولی نتوانم به سازمان وصل شوم چکار کنم؟ حداقل در زندان پیش بچهها و رو در روی دشمن هستم، ولی در بیرون چه باید کرد؟ بچهها هرکدام سفارشات خاص خود را داشتند. یکی به من یک کد میداد و از من میخواست که آن را به عنوان کد رادیویی او داشته باشم و میافزود «شاید روزی من هم توانستم خودم رابه بیرون برسانم». ساعت ٩شب به اوین رسیدیم. ابتدا ما را به بند ٢٠٩ بردند ولی روز بعد به بند ٤ طبقه پایین آوردند. وقتی وارد بند شدیم غیر از ما هیچکس نبود. این همان بندی بود که مدتها بیش از ٦٠٠ نفر را در آن جا داده بودند وحالا خالی خالی بود. درآنجا صدای زمختی را شنیدم که گفت چشمبندت را به اندازه یی بالا بزن که کاغذ را ببینی، دیدم کاغذی را سه نفر به عنوان ضامن من امضا کرده بودند. برگه آزادی را امضا کردم و یک امضای دیگر هم گرفتند که باید هر دوهفته یکبار خودم را به کمیته محل معرفی کنم و اگر دست از پا خطا کنم به زندان برگردانده میشوم. هیچ علاقه یی به نگاه کردن خیابانها نداشتم. ساعت هفت بعدازظهر بود که به خانه پرخاطره مان رسیدیم، خانهیی که آخرین بار قبل٣۰ خرداد آنجا را ترک کرده بودم و حالا وقتی برمیگشتم هیچکدام از عزیزانم در آن نبودند و من تک و تنها مانده بودم. در طول راه تصمیم گرفتم تا به خانه رسیدم اول صدایمجاهد را گوش کنم و به این ترتیب حداقل خودم را به صدای مجاهد وصل کنم تا راه را پیدا کنم. وقتی رادیو را روی موج صدای مجاهد تنظیم كردم اولین چیزی كه شنیدم این ترانه بود:مرا ببر مرا ببر امید دلنواز منببر به شهر شعرها و شورهابه راه پرستاره میكشانیمفراتر از ستاره مینشانیم…احساس می كردم وجودم مثل كویری تشنه است كه این صدای دلنشین را قطره قطره مینوشد، اما باز هم تشنهتر میشود. بعد از سالها، داشتم صدای مجاهد را میشنیدم. به رغم هر پارازیتی كه روی آن می افتاد، ولی من از لا به لای آن مثل تشنهیی كه پس از فرسنگها به آب رسیده باشد، صدایی را كه با همه آرزوهایم گره خورده بود، می شنیدم. باز احساس میكردم در همه دور و برم چشمهای منتظر همرزمان اسیرم را میبینم و آن سفارشات آخرینشان را و صدای سهیلا درگوشم طنین میانداخت:چو از این كویر وحشتبه سلامتی گذشتیبه شكوفه ها، به بارانبرسان سلام ما را…...more20minPlay
March 28, 2019آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۱۰آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. در دهمین قسمت از این کتاب صوتی، از بازرسیهای وحشیانه، دادن خبر اعدام همسر زندانیان سیاسی، فرشته، سهیلا و پروین در شب عید صحبت شدهاست. همچنین خاطراتی در رابطه با شکنجهگاههایی به نام «قفس»، «سگدانی» و «تاریکخانه» نقل شده، اینکه چگونه همه را کشتند و انگشت شمار نفراتی، آنهم بطور اتفاقی زنده ماندهاند. بخشهایی از کتاب صوتی نیز به شگردی برای سیر شدن با یک لیوان شیر و ملاقات با کوچولوی نازنینی اختصاص دارد که یادگار برادر شهید است. شگردی برای سیر شدن!من در سال ٦٢ به این کشف مهم! نائل شدم، که چگونه میتوان سیر شد. آنموقع در هفته به من سه پاکت شیر میدادند و من هرشب دوسوم یک لیوان شیر به عنوان شام میخوردم. اما این مقدار شیر مرا سیر نمیکرد. به این فکر میکردم که چه کار کنم که با همین یک لیوان سیر بشوم؟! کشف مهم! این بود که به جای این که شیر را با لیوان بخورم، آن را با قاشق میخوردم تا خوردن آن کمی طول بکشد. این بهترین کشفی بود که من کرده بودم و به عنوان راه حل مراعات خونریزی معده و همچنین راهی برای سیر شدن، به بقیه نیز توصیه میکردم. بازرسی وحشیانهروز ١٧ اردیبهشت ٦٢ اعلام کردند که باید همه چادر سر کرده چشمبندها را بزنیم و به حسینیه اوین برویم. آنروز از ساعت دو بعد از ظهر تا شب ما را در حسینیه نگهداشتند، در حالیکه هیچ برنامه خاصی هم نداشتند و فقط وقت تلف میکردند. وقتی برگشتیم، در بند با آثار حمله و هجوم وحشیانة پاسداران به بند مواجه شدیم. معلوم شد آنروز گروه ضربت برای بازرسی بند و ایجاد رعب به بندها ریخته است و برای اینکه با دست باز کار خودشان را پیش ببرند همه ما را بیرون کرده بودند. عیدی دژخیم!درست یادم نمانده سال ٦٢ یا ٦٣ بود که عید مبعث به اواسط فروردین افتاده بود. ساعت ١٠ صبح فرشته نبئی و سهیلا و پروین و... را برای بازجویی صدا زدند، خیلی تعجب کردیم، چه چیزی درانتظارآنها بود؟ هنوز ناهار نشده بود که همه برگشتند و ساکت و آرام وارد بند شدند. به سراغشان رفتیم که چه شد؟ چرا خیلی زود برگشتید موضوع چه بود؟ فرشته گفت ما را صدا زدند تا خبر اعدام همسرانمان را که امروز صبح زود حکم اعدامشان اجرا شده اطلاع دهند. ملاقات کننده کوچولو و نازنینتابستان ٦٢ یکروز مادرم وقتی به ملاقاتم آمد، با خودش یک بچه هشت ماهه را هم آورده بود. او نسرین دختر برادرم احد بود. احد در بهمن ٦٠ توسط پاسداران در میدان تجریش تهران شهید شده بود. بعد از او دخترش در پایگاههای سازمان به دنیاآمده و گویا اواخر ٦١ یا اوایل ٦٢ ، اکرم همسر احد از ایران خارج شده بود و چون نمیتوانست بچه را با خودش ببرد او را نزد یکی ازدوستانش گذاشته و او هم نسرین کوچولو را به مادرم سپرده بود. از این ملاقاتی کوچولو که یادگار احد عزیزم و همسرش بود، بسیار هیجان زده و خوشحال شده بودم. ابلاغ حکم بعد از سه سالبهار یا تابستان ٦٣ بود که یکروز زندانبان به دم در بند آمد و اسامیتعدادی از بچه ها، ازجمله اسم مرا خواند وگفت این کاغذها را امضا کنید! آنها اوراق ابلاغ محکومیت ما بود. به این ترتیب مشخص شد که بعد از سه سال که در زندان بودم تازه به من حکم دادهاند.سرکوبی و شقاوت غیر قابل تصور!سال ٦٣ و ٦٤ ، رژیم بیش از پیش بر سرکوب زندانیان مقاوم و درهم شکستن آنها از طریق شکنجه های روحی و جسمی بیحد و حصر متمرکز شد. در همین زمینه زیر عنوان ضربه به تشکیلات زندان در قزلحصار، واحدهای مسکونی و قفس را به وجود آوردند که بعدها معلوم شد در این دخمههای وحشت و ترور، زنان و مردان زندانی را به منظور نابود کردن هویت انسانیشان شکنجه میکردند. در قفسها زندانی باید تمام مدت ٢٤ ساعت را به صورت چمباتمه و کاملاً خاموش و ساکت مینشست، نه میتوانست بلند شود، نه میتوانست دراز بکشد و نه صدایی بکند. این وضع تا وقتی که زندانی توبه کند و از سازمان اعلام انزجار نماید، ادامه داشت.جنایتهای افشا نشدهدر قز لحصار تعداد قابل توجهی از زندانیان در واحد مسکونی یا در قفسها، زیر شکنجه شهید شدند و تعدادی دیگر نیز روانی گشتند و فقط تعداد محدودی از زندانیان مقاوم توانستند با استفاده از شکافی که بین جناحهای رژیم بر سر زندان پیش آمده بود، از قفس ها رهایی یابند. چگونه ٤٧ قربانی قفس قتل عام شدنداین تنها یک فقره از جنایات تکاندهنده و افشا نشده رژیم ضدبشری در زندانهاست. همسرم، مجاهد خلق فرزاد گرانمایه، که خود چند ماه را در قفس گذرانده و شاهد این جنایت هولناک بوده، جریان را برای من تعریف کرده بود که من عین گفته های او را در اینجا نقل میکنم:»روزهای آخر قفس بود که یکشب هراسان همه را از قفسها بیرون آوردند و اسم ٥٠ نفررا خواندند که اسم من هم جزو آنها بود. ما را از واحد قفسها به محل دیگری که مانندآشپزخانه بود، بردند و گفتند که حکم شما به جرم ایجاد تشکیلات در بند، اعدام است. ٤٧ نفر از این لیست ٥٠ نفره را همان جا اعدام کردند و ما سه نفر باقیمانده بودیم که داشتند ما را هم میبردند که ناگهان همان موقع همه مزدوران باعجله محل را ترک کردند و درها را بستند و ما سه نفر را همانجا گذاشتند. آنشب هم فقط ما سه نفر به طور کاملاً اتفاقی زنده ماندیم. »تاریکخانه « و »سگدانی «تا کنون ندیده ام کسی از«تاریکخانه» یا «سگدانی» گوهردشت حرفی نقل کرده باشد، شاید هم هیچکس زنده نمانده تا بگوید درآنجا چه خبر بود و بر زندانیان چه گذشته است؟ اما من از طریق یک شاهد زنده یعنی برادرم علی، البته قبل از شهادتش و آنچه که مادرم در ملاقاتش با او شنیده و دیده بود، توانستم تصویری ناقص از تاریکخانه گوهردشت به دست بیاورم....more35minPlay
March 15, 2019آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۹آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. در نهمین قسمت از این کتاب صوتی خاطراتی از تلویزیونهای مداربسته و کلاسهای آموزشی آخوندی در زندان اوین بیان شده و اینکه چگونه مجاهدین از این امکان برای رد و بدل کردن اطلاعات استفاده میکردند، از مجاهدان شهید شهناز و اقدس یاد شده و در بخشهایی نیز از غذاهایهای زندان اوین صحبت شده است. تلویزیون مداربسته و کلاسهای آموزشیرژیم از سال ٦٢ سعی کرد برای آموزش و ارشاد ما فیلمهای مختلفی از وراجی های بی سروته آخوندهای دایناسور را برای ما پخش کند. گاه نیز آخوندهایی که به لحاظ فکری واقعاً به ١٤٠٠ سال قبل تعلق داشتند را به بند میآورد. برای شرکت در این کلاسها با یک تضاد مواجه بودیم. از یک طرف میتوانستیم با استفاده ازاین فرصت، با دوستانمان که در بند پایین بودند نامه رد و بدل کنیم، از سوی دیگر شرکت در این جلسات به نحوی به این معرکه گیریهای شیادانه مشروعیت میداد. پس از مشورت با یکدیگر، قرار شد هربار فقط دو نفر نوبتی بروند که بتوانیم خبرهای بند پایین را بگیریم. اسمش را هم گذاشتیم ملاقات با دوستان بند پایین. به زودی خائنان فهمیدند که ما به چه دلیل در این جلسات شرکت میکنیم. هما قاسملو، بریده خائنی که با بازجویان شعبه ٧ و شعبه ٤ برای شکار مجاهدین به خیابانها میرفت، با صدای بلند میگفت اینها منافقند به قیافهشان نمیخورد که برای گوش کردن بحثها بیایند، اینها برای دیدن دوستانشان میآیند و اطلاعات رد وبدل میکنند. یاد اقدساقدس حسین زاده تقوی، همرزم و همزنجیر عزیزی که مدتهای مدید شب و روز در زندان با هم به سر بردیم، قبل از دستگیری، با بخش معلمین تهران کار میکرد. بازجوها به رغم شکنجه های وحشیانه، نتوانستند چیزی از او در بیاورند. بازجو به او میگفت میدانم که تو منافق هستی، آنقدر تو را میزنم که خودت بالا بیاوری. اقدس هم که میدانست بازجو چیزی در دست ندارد، مقاومت میکرد و میگفت من اصلاً کاره یی نبودهام. حدود پنج، شش ماه پهلوی هم بودیم، باهم همگروه و هم خرج بودیم. اقدس زیر حکم بود و تا آخر هم به او حکم ندادند. بازجو تا روز آخر هم به او گفته بود از سرسختیات میدانم که مجاهد هستی، پنج سال نگهت داشتم اما نتوانستم برایت پرونده درست کنم و حالا ظاهراً تو باید آزاد بشوی. به این ترتیب دژخیمان با آ نهمه شکنجه و پس از پنج سال زندان، نتوانستند حتی هویتش را هم بفهمند. او پس از آزادی از زندان به مجاهدین پیوست و سپس در عملیات فروغ جاویدان به شهادت رسید. قسم خوردم بر تو من ای عشق…شهناز احسانیان، فرزند خانوادهیی محروم از زحمتکشان بابل بود. با شهناز همواره در دو کار شریک بودم، یکی سرودخوانی و اجرای مناسبتهای مختلف سازمانی مانند ٣٠ خرداد و ١٩ بهمن و دیگری قدم زدن بعد از غذا. سال ٦٣ من و شهناز را از هم جدا کردند و او را به قز لحصاربردند. در سال ٦٥ دوباره او را در قزلحصار دیدم. باهم قرار گذاشتیم که هرکس زودتر آزاد شد وسیله خروج از کشور و وصل به سازمان را فراهم کند تا بقیه هم به او برسند. وقتی من آزاد شدم، این مسئولیت برعهده من گذاشته شد ولی خودش هم یکماه بعد از من آزاد شد و درنهایت باهم همسفر شدیم. شهناز در عملیات چلچراغ مجروح شد ولی با همان جراحت و به اصرار خودش در عملیات فروغ شرکت کرد و در آن عملیات به شهادت رسید. »خط و نقطه « و »دقمرگ پلو «در تمام طول پاییز و زمستان، شام و صبحانه ما و برخی اوقات حتی ناهار ما، کره و مربا بود که بیش از نصف آن را دور میریختیم. غذای تابستانها هم که در اساس خیار گندیده یا در آستانة گندیدن با ماست ترشیده بود. بعدها برخی غذاها تغییر کرد و غذاهایی مثل عدس پلو، لوبیا و آبگوشت هم جزء برنامه غذایی شد. برای این غذاها هرکدام برحسب وضعیتی که داشت اسمیگذاشته بودیم: به عدس پلو میگفتیم خط و نقطه. چون عدس پلو همیشه پر از سنگریزههای کوچک وهمچنین نخ کنفی، طناب گونی و از این قبیل چیزها بود. اسم پلومرغ را هم گذاشته بودیم دقمرگ پلو. اما این اسم به خاطر این بود که در اتاقمان چند نفر تودهیی بودند که همیشه اصرار میکردند از کل دیگ غذا این رشتههای گوشت مرغ را سوا کنیم و بین همه تقسیم کنیم. این کار بعضاً یک ونیم ساعت وقت میگرفت درحالیکه همه گرسنه بودند و باید از انتظار دقمرگ میشدند تا این که غذا توزیع شود. چای کافورتا قبل از زندان، چای ترش، چای دارچین و امثال اینها را دیده یا چشیده بودیم. ولی در زندان فقط یک نوع چای به ما میدادند «چای کافور»که به طور تنفرآوری بوی کافور میداد طوریکه فی الواقع غیرقابل خوردن بود ولی ما ناگزیر خودمان را به آن عادت داده بودیم....more26minPlay
March 15, 2019آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۸آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. در هشتمین قسمت از این کتاب صوتی، گوشههایی از شرایط زندان بازگو شده است، از جمله هواخوری و برنامههایی که برای ۱ساعت هواخوری در هفته در نظر میگرفتند، زندگی جمعی و وارستگی از هر گونه تعلق دنیوی، همچنین مایهگذاری خواهران مجاهد خلق برای خبرگیری از سازمان. هواخوریتا سال ٦٢ ما هیچگاه هواخوری نداشتیم و تمام وقت در اتاق و بند بالای زندان اوین محبوس بودیم. از سال ٦٢به بعد هفتهیی یک روز یکساعت وگاه یکساعت ونیم به ما هواخوریمیدادند. ما برای این یک ساعت به اندازه بیش از ١٠ ساعت برنامهمیریختیم: لباسهایمان را آفتاب بدهیم، با دوستان مختلف در اتاقهای مختلف بند پایین قرار اجرا کنیم، در هوای آزاد قدم بزنیم، درهوای آزاد حتماً سرود بخوانیم، با فشرده کردن جورابها توپ درست کرده مقداری هم والیبال بازی کنیم، بازی خرپشتک و بازی زو هم که حتماً باید اجرامیشد چون در بند جا برای این بازیها نداشتیم... وقتی از حیاط زندان به آسمان نگاهمیکردیم انگار از ته چاه آسمان را نگاهمی کردیم. زندگی جمعیهرماه یک بار به مدت ١٠ دقیقه از پشت شیشه ملاقات داشتیم. برخی نفرات در تمام سالیان اسارت شان هیچ ملاقاتی نداشتند. برخی نیز ممنوع الملاقات بودند. ولی فضای زندگی جمعی درزندان هیچگاه اجازه نمیداد که اینگونه نفرات کمبودی احساس کنند. روزهای ملاقات، بند خیلی شلوغ بود. هر گروه که از ملاقات برمی گشت همه دور آنها جمعمیشدیم تا هم خبرهای تازه را بشنویم و هم از آ نچه در ملاقاتها واقع شده بودیم مطلع شویم. در ١٠دقیقه ملاقات حتماً هرکدام چند دقیقهیی را صرف سلام و احوالپرسی با بقیه مادران و پدرانمیکردیم. البته درصورتی که زندانبان متوجه این امرمیشد با تهدید و توهین زندانبان مواجه بودیم. ولی ارزشش را داشت. چون آنها پدر و مادرهای همة ما بودند وبسیاری از آنها را از فاز سیاسی میشناختیم. این برخوردهای ما باعث شده بود که آنها هم در بیرون زندان مناسبات صمیمی وگرمی با هم داشته باشند و یار و مددکار یکدیگر باشند. در تمام پنج سالی که من زندان بودم هیچیک از ما کیف پول شخصی نداشتیم. از پلاستیکهای نان یک کیسه بسیار بزرگ درست کرده بودیم که اغلب لباسهای اضافه را در آنمیگذاشتیم. محل پول همه ما هم داخل همین کیسه بود که اسم آن را فیل گذاشته بودیم. هرکس پول به دستشمیرسید خودش پول را داخل همان ساک، قرارمیداد. هیچکس نه پولش رامیشمرد و نه درپی آن بود که چیزی از آن به خودش تعلق بگیرد. واقعیت این بودکه در تمام لحظات هر یک از ما منتظر بودیم که اسممان را برای بازجویی یا شکنجه بخوانند یا روانةمیدان تیرباران بشویم. به همین دلیل هیچ وابستگی و تعلقی به این امور در ما ایجاد نمی شد و ما هرچه داشتیم باهم داشتیم. سالهای ٦٣ به بعد گاه که به ندرت برخی نفرات آزادمیشدند از پولی که جمع کرده بودیم به اومیدادیم تا بتواند مخارج خروج از ایران و پیوستن به سازمان را حل کند. مایه گذاری از خود برای کسب اخبار جدیداواخر سال ٦٣ تعداد زیادی از زندانیان حکم گرفته به قزلحصار یا شهرستانهای دیگر منتقل شدند. در نتیجه جمعیت ١٠٠ نفری اتاقهای اوین به ٤٥ تا ٥٠ نفر زندانی رسیده بود. در این ایام تقریباً هیچ زندانی جدیدی به بند نمیآوردند و گاه مدتها میشد که از هیچ کجا خبری نداشتیم. یک روز گفتیم خوبست کاری کنیم که مجبور شوند ولو به خاطر تنبیه یکی ازما را برای بازجویی صدا کنند تا بفهمیم در شعبههای بازجویی چه خبر است، آیا نفر جدیدی دستگیرشده است تا از طریق او بتوانیم خبری از سازمان بگیریم. یادش به خیر شهناز احسانیان که به خاطر شادی و سرحال بودنش زبانزد بچهها بود، گفت امروز سر غذا کاری میکنم که خائنان از من گزارش بدهند و بابت آن مرا برای بازجویی صدا کنند. همین کار را هم کرد. ظهر سر ناهار ته دیگ را برداشته به آسمان پرتاب کرد وگفت که این چه غذایی است. همین کافی بود. پس فردای آن روز شهناز را برای بازجویی صدا کردند. با خواندن اسم او همه زدیم زیر خنده، چون معلوم شدکه کلک ما گرفته است. اگرچه می دانستیم که قیمت این کار را شهناز باید بدهد. وقتی شهناز برگشت گفت که تعدادی را هنگام خروج از مرز دستگیر کرده بودند. ازجمله خواهری به نام جمیله را که شمالی بود و سال ٦١ از زندان آزاد شده بود. تعدادی را هم از قزلحصار برای بازجویی آورده بودند. مهری گفت که این بار من میخواهم بروم ببینم چه خبر است. او که چشمش بر اثر ناراحتی کبد لکههای سیاه زیادی آورده بود و خودش هم بسیار لاغرشده بود چندبار به شوخی وسط اتاق گفت خانة ما کنار کشتارگاه است، نمیدانی چه صحنههایی از کشتار را آدممیدید. بریدههای خائن فکرکردند که او دارد خط مشخصیمیدهد و به سرعت علیه او گزارش دادند. روز بعد اسم مهری را برای بازجویی خواندند و عین قضایای شهناز تکرار شد. آنها ابله بودند و نمیدانستندکه ما آگاهانه این کارها را میکنیم....more19minPlay
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.