Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.
March 13, 2019آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۷آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. در هفتمین قسمت از این کتاب صوتی، مناسبات بین زندانیان در بند زنان زندان اوین تصویر شده است. همچنین شرایط زیستی در این شکنجهگاه بیان شده و به چگونگی مقابله با آن و حفظ نشاط و سرزندگی در زندان پرداخته شده. نشاطی که طی نامههای ۷خطی به بیرون زندان هم انتقال دادهمیشد. مناسبات زندانزندان صحنة رویارویی ارزشها و ضدارزشها در بالاترین مدار قابل تصور است. در یکسو اوج شقاوت، جنایت، سنگدلی و کینه، بیایمانی و خصلتهای ضدمردمی است و در نقطة مقابل آن نقطة درخشش همة ارزشهای انقلابی و انسانی همچون گذشت، مهربانی و عطوفت، عشق، ایمان و تعهد و پایبندی به عهد و پیمان با خلق و میهنی است که تحقق آزادی آن آرمان هر مجاهد و مبارز مقاوم و استوار میباشد. گوهر درخشان و برجسته در مناسبات زندانیان مجاهد، عشق بود و عشق. و در نقطه مقابل بین ما و زندانبانان و پاسداران و خائنان چیزی جز خشم وکین جاری نبود. در زندان صفبندیها تیز، روشن و بیشکاف است. ما در زندان اوین از آنجا که همه در انتظار اعدام و انفرادی به سرمیبردیم قدر لحظات بودن در جمع زندانیان و زندگی جمعی را میدانستیم. همة تلاش ما این بود که حتی لحظهیی را از دست ندهیم. آنقدر به هم گره خورده بودیم که فی الواقع مثل هم فکرمیکردیم مثل هم نگاه میکردیم مثل هم میخندیدیم مثل هم به خروش و خشم میآمدیم و مثل هم پیش بینی میکردیم. شرایط زیستی شکنجهگاه اوینحمام و آبگرم یکی از جدیترین معضلات ما طی چندسالی بود که در اوین بودیم. در سال ٦٠ اصلاً از آب گرم خبری نبود. سلولهای مملو از جمعیت، بدنهای پر از زخم و جراحت، چرک و خون، محدودیت رفتن به دستشویی همراه با بوی عرق، ادرار و مدفوع، جولان شپش و شیوع انواع بیماریهای پوستی، از قارچ و گال و غیره… و در چنین شرایطی فقدان آب گرم و حمام آن هم در مدتی طولانی شرایط بهداشتی و زیستی را غیرقابل تحمل کرده بود. ما در قوطی های پلاستیکی مربوط به مایع ظرفشویی و امثالهم، آب میریختیم و آن را کنار شوفاژمیگذاشتیم تا کمی ولرم شود و با استفاده از آن آب، سرمان را میشستیم. از آنجا که در آن شرایط نگهداشتن موهای بلند، بهداشتی نبود، تقریباً همة ما موهایمان راکوتاه کرده بودیم. حفظ سرزندگی در شکنجهگاههدف دشمن، درهم شکستن جسم وکشتن روح انسانی بود، تا از شور و عشق و حتی از کوچکترین احساس انسانی، اثری درکسی باقی نماند، به همین جهت بچه ها را به جرم زندگی جمعی، رسیدگی به هم اتاقی مریض، تزیین اتاق و بند، خواندن یا گوش کردن ترانه و آهنگ یا حتی تعریف کردن فیلم سینمایی برای همدیگر تنبیه میکردند و کابل میزدند. در نقطه مقابل، زندانی انقلابی و مجاهد خلق به خاطر عشق به آرمان و آزادی همواره از روح لطیف و احساس انسانی برخورداربود و میخواست هرچیزی را تبدیل به عاملی برای حفظ سرزندگی و ابراز نشاط و شادابی خود نماید. برای جشن گرفتن و شادی کردن، معطل امکانات و الزامات نمیشدیم و یاد گرفته بودیم که از هر چه که داریم، استفاده کنیم. روز چهارشنبه سوری همه پتوهای قرمز را روی هم چیدیم و به عنوان آتش از روی آنها میپریدیم و به این ترتیب سعی کردیم هرطور شده سرخی آتش را به خود بگیریم. زنان پاسدار از این کار ما به شدت عصبانی شده بودند و هرچه توانستند فحش بارمان کردند. داشتن یک شیشه مربای خالی برای اینکه رنگ چای را بشود به چشم دید یک دارایی محسوب میشد. چیزی که ما بالاخره در سال ٦٤ بعد از آمدن تعدادی از زندانیان زندان قزلحصار به زندان اوین از آن بهره مند شدیم و از شر لیوانهای پلاستیکی خلاص شدیم. گرچه سرنوشت (نقل و انتقال ها، اعدام و…) افراد گروه را ازهم جدا میکرد ولی به جز اینها، افراد گروه همواره باهم بودند. در راستای حفظ نشاط و شادابی، همان محیط محدود بند و اشیاء حول و حوش خودمان را هم اسم گذاری کرده بودیم. به راهرو بند میگفتیم کوچه، به تختهیی که دور تا دور اتاق کوبیده بودیم و کیسه های پلاستیکی حاوی لباسها را روی آن می گذاشتیم میگفتیم پشت بام. به کانال کولر میگفتیم یخچال، چون در آن پاکت شیر و دارو و چیزهایی که میخواستیم خنک بمانند را می گذاشتیم. اسم میلة پرده را هم نردبان گذاشته بودیم چون با آن وسایل را از بالای تخته ها پایین میآوردیم. برنامه روزانه مان همیشه پر بود. نامه های ٥- ٧خطیدر سال ٦٢ پاسداران که سرشان نسبت به سالهای ٦٠ - ٦١ خلوت تر شده بود به فکر افتادند که به ما کاغذ برای نوشتن نامه بدهند. اولین روزی که تعدادی کاغذ و قلم دادند، خیلی خوشحال شدیم چون میتوانستیم با استفاده از آنها برای دوستانمان در بند پایین یادداشت بنویسیم وگلوله کنیم و از پنجره پرت کنیم. بعد گفتیم خوب حالا بنشینیم فکر کنیم که در پنج خط چطوری نامه بنویسیم. همه دور تا دوراتاق نشسته و به فکر فرورفتند. اما این حالت اصلاً به ما نمیخورد. هیچگاه در اتاق کسی تنها نبود و درخود نبود و این حالت غریب بود. چند لحظهیی نگذشته بود که یکدفعه زهرا گفت: ای بابا در این چند خط چی بنویسیم. سرانجام تصمیم گرفتیم در همین پنج خط، فضای شاد و سرحال خودمان و مسایل زندان اوین را به بیرون منتقل کنیم....more31minPlay
March 08, 2019آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۶آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. در ششمین قسمت از این کتاب صوتی از خائنی صحبت میشود که چاپلوسانه برای شناسایی اقدام میکرده است. همچنین از حکم شلاق جمعی و حکم اعدام در ۲ دقیقه نقل شده و اینکه چگونه از یک قدمی تیرباران گذشته و بازجوییهای طاقت فرسا و طولانی را پشت سر گذاشتهاست. چشمهای پرخون و وحشی!١١ اردیبشهت ٦١ یك شب مرا برای بازجویی صدا زدند. بازجوییهای شبانه بیش از اینكه بازجویی باشد، برای ایجاد ترس و وحشت بود. چون معمولاً شبها بازجویی انجام نمیشد و بیشتر وقت به شكنجه میگذشت. از وقتی اسمم را خواندند حدس زدم كه الان باید با حرفهای جدیدی از طرف بازجو رو به رو بشوم چون به یقین حالا دیگراز نظر آنها من دانش آموز ترك تحصیل كرده سال ٥٩ كه فقط یك مقطع هوادار بوده، نبودم. ساعتی بود كه دادستانی تا حدودی خلوت بود، حدود نیمساعت گذشته بود كه یكی كنارم ایستاد. همان خائن بود كه با صدایی آزاردهنده و لحنی چاپلوسانه پرسید: كی دستگیر شدهای؟ پاسخش را ندادم. گفت هر چه داری بنویس؛ من همه چیز را در مورد تو گفته ام و نیاز نیست فكركنی. ولی گویا بازجو هم می دانست كه دیگر من چیزی بیشتر از آن خائن ندارم و فقط میخواست به من حالی كند كه همه چیز را میداند و دق دلش را خالی كند. یكباروقتی بی اختیار برگشتم و او را دیدم چشمانش مانند یك جانور درنده پر از خون بود و چهرهیی وحشی و پر ازكینه داشت.آن شب از ساعت دو به بعد یكباره فضای دادستانی عوض شد. بیا برو و شلوغی زیادی ایجاد شد. از تحركات بازجوها و گروه ضربت مشخص بود كه حتماً دستگیری جدیدی دارند. بازجو مرا در همان وضعیت رها کرد. بعدازظهر از روی اخبار رادیو رژیم فهمیدیم كه آنشب قهرمانانی چون محمد ضابطی و طاهره(نصرت رمضانی) مسئولم در دورة میلیشیایی در این تهاجم شهید شدهاند. شلاق جمعیبعد از چند روز، دوباره صدای بلندگو بلند شد و تعدادی اسم را برای بازجویی خواند. اسم من هم جزو آنها بود كه باید برای بازجویی میرفتم. وقتی به شعبه بازجویی رسیدیم، هیچ صحبت و سؤال و جوابی نشد. بازجو فقط گفت به خاطر اینكه از بازجویی فرار كردهای، باید تنبیه بشوی و ٦٠ ضربه شلاق داری. بازجو اضافه كرد شلاقتان جمعی است! منظورش را نمیفهمیدم ولی چند دقیقه بعد دیدم دو تخت را كنارهم گذاشتند و من و ١٥ خواهر دیگر را كه گویا همه آنها همان كار مرا كرده و آنشب از بازجویی به بند برگشته بودند را روی تخت روی هم ریختند و ٦٠ ضربه را با یك دست به پای همه زدند. صدور حكم اعدام ظرف دو دقیقهروز ٥تیر ٦١ مرا برای بازجویی صدا زدند. وقتی به دادستانی رسیدم گفتند امروز دادگاه داری. دادگاه با چشم بسته حداكثر پنج دقیقه طول كشید. آخوند نیری كیفرخواست مراكه ١٧ محور داشت خواند و آخرش گفت به خاطر اینكه در قیام مسلحانه شركت داشتهای و برای این سازمان سلاح جمع كردهای حكم اعدام برایت صادر شده است، آن را امضاکن. گفتم هیچكدام از آنچه را خواندید، قبول ندارم. حكم را هم امضا نمیكنم، من اصلاًكارهیی نبودم. نیری گفت پس بیا مصاحبه كن و بگو كه فعالیتی نمیكنی. گفتم من كاری نكردهام كه مصاحبه كنم. سرانجام، بدون امضای حكم مرا از اتاق بیرون فرستادند و به بند برگرداندند. تا آخر تابستان ٦١ هیچ خبری نشد، نه بازجویی رفتم و نه برای حكم صدایم زدند.در یك قدمی تیرباراناواسط پاییز ٦١ یكبار حوالی ساعت هفت – هشت عصر بود كه مرا به تنهایی برای بازجویی صدا زدند. خیلی سریع با همه خداحافظی كردم. بچهها نگران نگاه میكردند. بیش از ٩٠ درصد فكر میكردم كه برای اجرای حكم میروم. پاسداری كه مرا میبرد خیلی عجله داشت و مرا پشت در اتاق بازجویی شعبه ٧ برد. نمیدانستم آنشب سرنوشت خودم چه میشود. از آنجا كه در صف مقابل نبودم، دچارتردید و شك شده بودم. ولی از اینكه به هرحال توانسته بودم برای آخرین بار تعدادی از یارانم را در آخرین لحظاتشان ببینم، هم خوشحال بودم و هم غمگین. همینطوركه نشسته بودم دو مرد به داخل اتاق آمدند و یكی از آنها به دیگری گفت چشم بندت را بالا بزن ببین خودش است؟ فهمیدم میخواهند مرا توسط نفر دیگری شناسایی كنند. ولی یقین داشتم كه او مرا نمیشناسد. مرا به راهرو برگرداندند، ولی این بار راهرو خلوت بود و دیگرخبری از بچههای اعدامی نبود. آنها را برده بودند. خیلی بیتاب و بیقرار بودم. همانجا ایستادم وگفتم قراراست به بند برگردم. زن پاسدار مرا حركت داد و برد كنار تعدادی كه در بیرون در ایستاده بودند و گفت اینجا بایست تا دایی جلیل (همان پاسداری كه زندانیان راجابه جا میكرد) بیاید و شما را ببرد. همین كه رسیدم، بچهها بیدار بودند و همدیگر را در آغوش كشیدیم، آنها میگفتند همهاش دعا میكردیم كه برگردی. تا بهمن ٦١ كه مجدداً تجدید محاكمه شدم، بارها برای بازجویی به ٢٠٩ و شعبه ٧ رفتم كه در این بازجوییها همواره رد برادرانم را از من میخواستند و من هم هربار پاسخم منفی بود. بعد از مدتی به شعبه ٧ منتقل شدم و آخرین بار هم بعد از بازجویی در شعبه ٧، به دادگاه فرستاده شدم و این بار مرا به ٢٠٩ بردند كه زیر نظرسپاه اداره می شد، اما هنوزجواب دادگاه نیامده بود.این پرفشارترین بازجوییهایی بود كه به یاد میآورم....more31minPlay
March 07, 2019آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۵آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. در پنجمین قسمت از این کتاب صوتی خاطراتی از کودکان شهدا و زندانیان مجاهد خلق نقل شده است. کودکانی با سرنوشتهایی متفاوت، کودکی که اکنون به رزمندهای در ارتش آزادیبخش ملی ایران تبدیل شده و کودکی که در سن ۳ سالگی برای یافتن مادر مجاهدش، از او بازجویی کرده اند. فقط به جرم خواهر بودن!گلناز، خواهر مجاهد خلق مصطفی معدن پیشه بود و به همین علت هم او را دستگیركرده بودند. ولی او توانسته بود برادرش را از خانه فراری دهد و پاسداران گلناز را دستگیر كرده بودند. او را آنقدر زده بودند كه بدنش متورم شده بود. از او رد و محل مصطفی را میخواستند. گلناز فقط گفته بود نمیدانم، نمیدانم. بعد از چند روز سه فرزند گلناز را هم به بند آوردند و تحویل ما دادند. سال ٦٢ خبر رسید كه مصطفی در درگیری شهید شده است. ما این را به گلناز نگفتیم و نمیدانم گلناز كی این خبر را فهمید. ولی سال ٦٢ او را از بند ما منتقل كردند و دیگرنفهمیدم به كجا رفت و هنوز هم نمیدانم سرنوشت او و بچههایش چه شد.كودكان در اسارتلاجوردی كه كینه یی حیوانی نسبت به سازمان مجاهدین خلق ایران و به خصوص مسئولان سازمان داشت میگفت كاری میكنم كه بچه های مجاهدین جلو پدر و مادرهایشان بایستند و از بچه منافق، پاسدار و پیرو خط امام خواهم ساخت. اواخر اردیبهشت ٦١ ، یكی از این بچه ها را به سلول ما آوردند و برای نگهداری موقت تحویل سودابه، یكی از زندانیان دادند. اسم این بچه را مهدی گذاشته بودند، وقتی او را به بند آوردند، چهار، پنج ماهه به نظرمیرسید. بسیار ضعیف و مریض احوال بود. او را همراه با دو بچه دیگر از یكی از خانه های مجاهدین كه مورد حمله قرار گرفته و كلیه افراد آن را به شهادت رسانده بودند، به اسارت گرفته بودند.آن روز دمِ غروب بود كه این بچه را به بند ما آوردند. همه دور او جمع شدیم. بعدها فهمیدم كه علی فرزند دلبند مجاهد شهید فاطمه ابوالحسنی، دانشجوی ٢٤ ساله بود كه در روز ١٥ اردیبهشت ٦١ در درگیری با پاسداران به شهادت رسید. روزانه چند ساعت را صرف رسیدگی و پرستاری او میكردم.یكی از روزهای بهار ٦٤ او را از سودابه گرفتند و بردند. به تازگی به طور اتفاقی فهمیدم او به ارتش آزادیبخش پیوسته و اكنون از رزمندگان این ارتش است. صابر همان علی یا مهدی است. این خبر یكی از خوشحال كننده ترین خبرهایی بود كه در زندگیم شنیدهام.كودكی كه هرگز پیدا نشددر پاییز ٦١ ، خواهری بهنام فرزانه را به سلول ما آوردند كه ٢٠ سال داشت و اهل رامسر بود. فرزانه یك روز داستان خود را اینطور برایم تعریف كرد:«صبح زود از خانه بیرون رفتم كه نان بخرم، وقتی برگشتم دیدم پایگاه ما كه همسر و پسرم حنیف در آنجا بودند مورد تهاجم پاسداران قرار گرفته و منطقه محاصره است. چند ماه در خانه یكی از اهالی رامسر پناه گرفتم. خانم صاحبخانه خودش رفت و از خانه ما كه مورد حمله قرارگرفته بود، برایم خبر آورد.» آنطور كه فرزانه تعریف میكرد برای ما تقریباً قطعی شد كه همسر و پسر سه سالهاش درآنجا شهید شده اند. در زمستان ٦١ خواهر دیگری به اسم شهین را از بند ٢٤٦ به بند ما منتقل كردند. شهین گفت در بند ٢٤٦ هم یك پسربچه سه ساله مدت كوتاهی پیش ما بود كه اسمش حنیف بود، … اما فرزانه هرچه میپرسید بیشتر یقین میكردكه او همان حنیف اوست. تا سال ٦٥ كه من در جریان بودم از حنیف هیچ خبری نشد. زندان در زندان!اواخر زمستان ٦٠ روزی یكی از بچه ها وقتی از بازجویی برگشت، به من گفت زهرا از نفرات»شور «یكی از مناطق دانش آموزی را دیده كه زیر شكنجه درهم شكسته و با بازجویان همكاری میكند. باید مفروض میگرفتم كه تمام آنچه را كه بعداز ٣٠ خرداد باهم انجام داده بودیم او میدانست و در اختیار بازجویان قرار میداد. به هرحال آن روز زهرای خائن به بند ما آمد و همه اتاقها را چك كرد ولی من به ترتیبی از چشم او مخفی ماندم. خودم را به جای خواهرم جا زدم!اواخر فروردین ٦١ یكروز در میان اسامیكه برای ملاقات خواندند، یك اسم هم به نام معصومه حاجی نژاد بود. معصومه اسم خواهر كوچكم بود، اول قدری مات مانده بودم كه موضوع چیست؟ آیامعصومه هم دستگیر شده است؟ با خودم تصمیم گرفتم به عنوان معصومه بروم. ناگهان یادم افتاد كه پارسال معصومه دستگیرشده بود و یكماه هم در اوین بود. شاید مادرم این كار را كرده باشد. حدسم درست بود. وقتی پشت شیشه ملاقات قرارگرفتم »آنا « هراسان و مضطرب و غمزده ازپشت شیشه سراغم آمد. ولی بعدكه با سر با هم سلام علیك كردیم نگاهش را به من دوخت و هر دو به هم خندیدیم. به این ترتیب من با اسم معصومه ملاقات كردم. این علامت مثبتی بود چون از یك طرف معلوم بود كه هنوز چیزی از من دست رژیم نیست و از طرف دیگر فهمیدم كه میتوانم همین سناریو را بروم یعنی به جای خودم، خواهرم باشم و خودم را با نام و هویت او در زندان معرفی كنم چرا كه او هیچ فعالیتی نداشت و فقط یكماه به خاطرداشتن نشریه مجاهد در زندان نگهش داشته بودند....more26minPlay
February 27, 2019آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۴آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. در چهارمین قسمت از این کتاب صوتی از «مادر آبی» میگوید؛ از ناهید و هایده، دانشجویان قزوینی که بخاطر احترام به پیکر اشرف رجوی و موسی خیابانی بر سر دار شدند. از اشتباه در صف اعدام و مجاهدی که در برفهای تپهی پشت اوین در خون غلطید. از اعظم، جلیله و رویا و از عشقی که هرگز نمیمیرد و زخمی که روح انسان را میسوزاند.... مادر آبی دلاور و دوست داشتنیجا دارد بعد از رفتن آصف و دیگر بچه ها. .. از مادر آبی یاد کنم که مثل پروانه گرد شمع وجودشان میچرخید. بسیار مهربان و از جنوب تهران بود. چشمان آبی داشت و از آنجا که اغلب بچه ها در بند اسم مستعار داشتند ما هم بخاطر چشمهای آبیش به او مادر آبی میگفتیم. او همیشه خوشرو و با محبت بود. چند روز بعد که با مادر آبی قدم میزدم از او پرسیدم: «چرا روزی که بچه ها را میبردند شما آنقدر نماز خواندید؟» مادر گفت: «برای سر فرازی این دخترهای گلم نماز میخواندم. چه آرام و معصوم میرفتند...» یک روز دو دختر بسیار تکیده را که معلوم بود دوقلو هستند با پاهای کبود و زخمی به داخل بند هل دادند. ناهید و هایده، اهل قزوین و هر دو دانشجو بودند. هر دو را میشناختم. صبح روز بیست بهمن شصد هر دو را باهم برای بازجویی صدا زندند ولی زود برگشتند. ناهید گفت امروز ما را بالای سر اجساد اشرف رجوی و موسی خیابانی بردند و خواستند که به آنها توهین کنیم. ولی من قبول نکردم و بازجو گفت آماده باش که امشب حکم اعدامت اجرا بشود. چه روز عجیبی بود ناهید و هایده، هر دو به خاطر اشرف رجوی و موسی خیابانی روزه گرفته بودند و دژخیم از آنها میخواست که به سردارانشان توهین کنند. هایده و ناهید آن شب به عهد خود وفا کردند.اعدام اشتباهییکی از اتفاقات بسیار دردناک اعدام بی حساب و کتاب و اشتباهی افراد بود. نقل و انتقال زندانیان در داخل زندان به این صورت انجام میگرفت که همه نفرات را پشت سرهم ستون میکردند و هر کس گوشهی لباس جلویی را میگرفت و حرکت میکردند. یکی از خواهران هم سلولیم ماجرایی را که برای خودش پیش آمده بود برایم تعریف کرد:«یکی از روزهای زمستان ۶۰ از ساختمان دادستانی بیرون آمدیم تا ما را به بند برگردانند. نگو که در همان لحظه صف دیگری نیز که شامل زندانیان اعدامی بود همزمان از ساختمان بیرون آمد. هنوز اول راه بودیم که صف ما از وسط قطع شد و چون چشمبند داشتیم اشتباهی به پشت صفی رفتیم که آنها را برای اعدام میبردند.کمیکه جلو رفتیم احساس کردم مسیر اشتباه است و همان مسیر هر روزی نیست به زندانبان گفتم: «مگر ما را به بند نمیبرید؟»گفت: «مگر نشیندی که شما برای اعدام میروید؟» با صدای بلند داد: «زدم که برای چی مرا برای اعدام میبرید؟» با سماجت برگشتم. همان موقع دختر دیگری که اسمش نسرین بود با صدای بلند گفت: «مرا اشتباهی آوردهاید. من تازه دستگیر شدهام. اشتباهی هم دستگیر شدهام و اصلا کارهای نیستم مرا کجا میبرید؟» ولی او را برای اعدام بردند از آن پس دیگر هیچ وقت از آن خواهر خبری نشد. پرندهای خونین بال بر روی برفهای اوین در داخل اتاق به تپههای سفید برفی نگاه میکردم. یکدفعه دیدم یک نفر تلوتلو خوران از روی تپه ها به سمت بالا میرود. خشکم زده بود که او کیست؟ در همین حین صدای شلیک سه تک تیر آمد و آن مرد جوان بر روی برفها افتاد. چند نفر سر رسیدند و پیکر غرق در خون او را برداشتند و بردند و من برفهای خونین را میدیدم و نمیدانستم موضوع چیست؟ جنگ رو در رومن اعظم را از بیرون میشناختم. از بخش دانش آموزی جبوب تهران بود. آوازه مقاومت اعظم در زیر شکنجه در همهی بندها پیچیده بود. زیر حکم اعدام بود. بعدا شنیدم این مجاهد قهرمان در جریان قتل عام سال ۶۷ اعدام شده است.عقدههای سر ریز شده دژخیمبند ۲۰۹ اوین بازجویی داشت که میگفتند از دانشجویان خط امامیو عضو سپاه پاسداران بود. اسم واقعیش را نمیدانم ولی اوایل، اسمش صالح بود. این بازجو وقتی کم کم از عشق مجاهدین به مسعود رجوی آگاهی پیدا کرد اسم خود را عوض کرد و اسم خودش را مسعود گذاشت. بعدا یکروز که به سرور گفتم نمیفهمم چرا این شکنجه گر اسم خودش را مسعود گذاشته؟ سرور گفت: «او میخواهد این نام را لوث کند و عشق ما به مسعود را مخدوش کند.»حماسه صلابت و پایدار با سرور مشهدی اولین بار وقتی در بند ۲۴۰ بالا بودم او به اتاق ما منتقل شد. سرور طی مدتی که در ۲۰۹ بود خیلی کابل خورده بود. طوری که به سختی روی پاهایش راه میرفت. بعدها خبردار شدم که سرور، همان طور که خودش هم میگفت هرگز به دادگاه نرفت و بدون هیچ حکمیاعدام شد.عشقی که هرگز نمیمیرد...با جلیله فروتن هم اتاقی بودم. جلیله یک معلم انقلابی بود که همزمان در درمانگاه هم کار میکرد. در ۲۷ سالگی دستگیر شد. جلیله پس از تحمل چهار سال اسارت از زندان آزاد شد. او در شهریور ۶۶ به ارتش آزادیبخش پیوست و سرانجام در سال ۶۷ در عملیات فروغ جاویدان بشهادت رسید.زخمیکه روح انسان را میسوزاندروزی در اتاق باز شد و یک نفر جدید به جمعمان اضافه شد. اسمش رویا بود. بسار ژولیده بود با سرو وضع کثیف و کاملا آشفته و در هم ریخته. تعادلش را از دست داده بود. یک روز وقتی رویا را بردند، مینو به ما گفت: «رویا هیچ فعالیت سیاسی نداشته، ولی بازجویان وحشی به خیال این که او دارد مقاومت میکند، به او تجاوز کردهاند و او به همین جهت تعادلش را از دست داده است.»...more35minPlay
February 27, 2019آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۳آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. در سومین قسمت از این کتاب صوتی یاد یاران و همرزمان دیرین زنده شده است. یارانی چون عطیه، لیلا، الهه، سودابه، سیمین و دیگر یلان و گردان مجاهد خلق. آنها که چون کبوترانی رها، خنده بهلب پرکشیدند. به یاد یار و همرزم دیرینموقتی پس از ورود به بند ناگهان چشمم به عطیه افتاد دیدم همه او را با نام اصلی خودش عطیه صدا میزنند. تعجب کردم. چون آن موقع هیچ کس در زندان با اسم اصلی نبود. از او پرسیدم: «عطیه چی شده؟ مگر لو رفتهای؟» گفت: «پدرم من و خواهر کوچکم و دایی و نسرین خالهام را تحویل دادستانی داد.» پدر عطیه حزب الهی بود و رژیم او را گول زده بود که اگر خودت بچه هایت را تحویل بدهی آنها اعدام نخواهند شد. از آن روز عطیه هم صحبت اصلی من بود. روزهای آخر شهریور سال ۶۰ ساعت ۱۲ شب در حالی که من و عطیه تازه خوابیده بودیم ناگهان زن زندانبان داخل آمد و گفت عطیه بیاید. بند دلم پاره شد. فکر نمیکردم او را دیگر نبینم. اما صبح شد و از عطیه خبری نشد. صبح یکی از بچه ها از بازجویی برگشت و گفت: «به او تا ساعت چهار صبح وقت دادند فکرهایش را بکند یا باید مصاحبه کند و سازمان مجاهدین خلق ایران را محکوم کند یا اعدام شود.» ساعت ۶ عصر اخبار رادیو رژیم اسم او را همراه با دهها نفر دیگر از اعدام شدهها خواند. آخرین خنده لیلایکی از شبهای دیماه ۶۰ زندانبان در اتاق را باز کرد و زندانی جدیدی را به اتاق ما فرستاد. زندانی جدید لیلا (شیدا) ارفعی بود با چشمان مشکی و ابروی پیوسته و چهره یی همیشه خندان. لیلا تا قبل از این که به بند بیاید ۱۵ روز تمام شکنجه و بازجویی شده بود و در واقع پرونده اش بسته شده و حکم اعدامش را هم به او ابلاغ کرده بودند. روز ۱۶ اردیبهشت ۶۱ هنوز سر سفره ناهار نشسته بودیم که ناگهان یکی از زنهای پاسدار به نام حسنی جلو در اتاق ظاهر شده و با اشاره دست به لیلا گفت پا شو بیا! او را بغل کردم و بوسیدم. باورم نمیشد که دژخیم میخواهد لیلا را از کنار ما ببرد و سر ببرد. از لیلا دیگر هرگز خبری نشد و حتی رژیم هم اسمش را اعلام نکرد. گلی سرخ بر روی قلبش الهه محبت و سودابه بقایی دو میلیشیای هم تیم بودند و دو روز بعد از دستگیری من، دستگیر شده بودند. آنها را تا آنجا که میتوانستند شکنجه کرده بودند. ما تقریبا یقین داشتیم که به زودی اعدامشان خواهند کرد. یکی از روزهای پاییز ۶۰ هر دو را باهم صدا کردند. الهه و سودابه دیگر بازنگشتند و همان طور که الهه گفته بود دژخیمان گلهای سرخ را روی قلبهای پاک و پر تپش او و سودابه کاشتند.یل گردنفراز اوین سیمین هژبر را اوایل شهریور ۶۰ در بند بهداری دیدم. از قبل همدیگر را میشناخیتم. او همواره دختری پرشور و پر تحرک با چهرهیی خندان و شاد بود. سیمین تقریبا هر روز به بازجویی میرفت و هر بار با پاهای کبود و باد کرده برمیگشت و اولین جملهاش این بود که بازجو احمق است؛ فکر میکند از پس من بر میآید. شبی در اوایل آذر ۶۰ شیر اوژن مجاهد خلق سیمین هژبر به پای جوخه اعدام رفت و سرفرازانه شهید شد.مثل کبوتر از میان دستهایم پرکشید... سال ۶۰ اوج اعدامها بود. در اوین هر شب دسته دسته دختران و پسران جوان ونوجوان در مقابل جوخه اعدام قرار میگرفتند. یک روز از بلندگو صدای کریه و منحوس زندانبان زن بلند شد که حدود ۱۵ اسم را خواند و از آنها خواست که به دفتر بند مراجعه کنند. ضربان قلبها بالا رفت. همه دور و برشان میچرخیدیم گاه آنها را میبوسیدیم و گاه میگفتیم سلام ما را به بچه ها آنها که قبلا تیرباران شده بودند برسانید. دلم میخواست آخرین نفری باشم که با آنها خداحافظی میکنم. از تماشای آنها سیر نمیشدم. کاروانی از یلان رویین تن پشت سر هم ستون شده بودند و آصف جلو آنها حرکت میکرد. هم چون سرداری جلو همه حرکت میکرد و میگفت بچه ها عجله کنید هواپیما میخواهد پرواز کند.چند بار صدای وحشتناک تیرباران که مشابه ریختن انبوهی تیرآهن بر زمین بود در فضا طنین افکند و سپس تک تیرها شروع شد با هر صدای تیر چهره یکی از بچه ها جلو چشمم میآمد و صحنه رزم آخرش در مقابل جوخه را تصویر میکردم. بعد از اتمام آخرین صدای تیر از سراسر بند صدای سرود برخاست. آن شب حتی تا ساعت ۱۲ شب هم سر و کله زنهای پاسدار پیدا نشد. آن قدر از خروش و فریاد «مرگ ظالمان» ما در وحشت بودند که عین روباه در سوراخهایشان خزیده بودند....more33minPlay
February 25, 2019آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۱آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. در نخستین قسمت از این کتاب صوتی، چگونگی آشنایی با سازمان مجاهدین خلق ایران خلال زندگینامه و دفاعیات بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران و دیگر زندانیان سیاسی مجاهد خلق در زمان محمد رضا شاه تصویر شده است. همچنین خواهر مجاهد مهری حاجینژاد از دیداری فراموش نشدنی در فاز سیاسی سخن میگوید، دیدار با مریم رجوی. مقدمهتجربه زندان در یک کلام چیزی نبود جز عبور لحظه به لحظه از یک تراژدی فوق متناقض جنگ نابرابری در سرزمین دشمن. آن هم دشمنی که چنان مرزهایی را در شقاوت در نوردیده که نظیرش را حداقل در قرنهای اخیر در هیچ کجا نمیتوان پیدا کرد. طرح دشمن در یک کلام کشتن انسانیت بود. دقیقا منظورم کشتن انسانیت است و نه کشتن انسان. چون ای کاش خمینی فقط آدمها را میکشت و به همین بسنده میکرد ولی او و بازماندگانش هرگز به کشتن انسان اکتفا نکردند. آنها نه تنها ۱۲۰ هزار تن از بهترین فرزندان مردم ایران را کشتند بلکه به نابود کردن یک نسل و طغیان علیه بشریت نیز کمر بسته بودند. آن هم به سفاکانه ترین شکل ممکن. با کشتن کودکان ۱۳ ، ۱۴ ساله، زنان باردار و زنان ۷۰ ساله. با زجرکش کردن به شیوه ها مختلف؛ شکنجه دادن تا مرگ؛ تجاوز به دختران باکره؛ کشیدن خون زندانی قبل از اعدام.... آیا اسم اینها کشتار است یا کشتن انسانیت؟آغاز راههمه چیز از این جا شروع شد... اوایل بهار ۱۳۵۴ در خانه کوچکمان در شماره ۱۹ کوچه خوشخبر واقع در خیابان هخامنش تهران در گوشهیی از اتاق مشغول درس خواندن بودم. کمیآن طرفتر برادرم «احد» با دوستش آرام باهم صحبت میکردند. من آن زمان کلاس اول راهنمایی مدرسه ماد بودم نمیدانم چه شد که حرفهای برادرم و دوستش توجهم را جلب کرد. از حرفهای آنها چندان سر در نمیآوردم فقط این را فهمیدم که از بدی بعضی آدمها و نیز از کسانی صحبت میکنند که گویا دیگر آنها را نمیبینند و...با خودم فکر کردم که موضوع چیست؟ اما موضوع هرچه بود برای من هر کاری که برادرم احد میکرد درست بود. کارهای احد ذهنم را به خود مشغول کرده بود.احد هر روز با دوستهای جدیدی به خانه میآمد. آنها ساعتها باهم کتاب میخواندند کتابهایی که با روزنامه جلد شده بود و بر خلاف بقیه کتابها نوشته هایش ریز بود و کاغذش کاهی. عکس و منظره هم نداشت. یکروز به او گفتم آیا میتوانی از این کتابهای خودت برای من هم بخری؟ خیلی دلم میخواهد بخوانم. خندید و گفت برایت میخرم روز بعد کتابهایی برایم آورد که البته جلدشان روزنامه نبود. «با شدن و بیشدن»، «آب و گندم»، «ماهی سیاه کوچولو» و...با علاقه زیاد همه را خواندم ولی خیلی زود تمام شد. بعد از آن هر شب انتظار میکشیدم که ساعت هشت شب احد از دانشگاه به خانه بیاید و بپرسم که برایم چه کتابهایی آورده است. یکروز صبح وقتی احد داشت برای رفتن به دانشگاه آماده میشد مرا صدا زد و خیلی آهسته به من گفت یک کاری بهت میگویم که انجام بدهی ولی به هیچ کس نباید بگویی. بعد یکی از آن جزوههای خودش را با چند برگ کاغذ سفید و دو سه قطعه کاربن به من داد و گفت از روی این جزوه سه نسخه رونویس کن. یعنی کاربن بگذار و با خودکار بنویس تا سه نسخه آماده شود. زندگینامه محمد حنیف نژاد و دفاعیات سعید محسن علی میهندوست و محمود عسگریزاده و مسعود رجوی در دادگاههای نظامیشاه بود. همین طور دفاعیات مهدی رضایی و جریان شهادت احمد رضایی و... وای.... خدای من! این همه آدمهای خارقالعاده کجا هستند؟ چگونه میتوانم کسانی را که مانند آنها هستند بینم!به این ترتیب احد راه مجاهدین را با همه ستارهها و قهرمانهایش به من نشان داد؛ چه آنهایی که شهید شده بودند و چه آنهایی که در زندانهای شاه در بند و اسارت بودند. عشق به این راه، کم کم وجودم را لبریز میکرد.احد و صمد در این مسیر خیلی به من کمک کردند به خصوص احد که بایم فقط یک برادر نبود بلکه یک دوست خیلی صمیمیبود و علاوه بر آن حق پدری هم به گردنم داشت. بعد از فوت پدرم در حالی که خودش ۱۸ سال بیشتر نداشت مسئولیت همه ما را به عهده گرفت.بهرحال روزگار گذشت و کم کم به دوران انقلاب رسیدیم. روزهای سرنگونی شاه نزدیک شده بود. اعتصابهای سراسری و تظاهرات میلیونی همه جا را پوشاند. آن روزها صمد بیشترین کمک را به من میکرد تا شناخت بیشتری نسبت به مرتجعین پیدا کنم و با سازمان هرچه بیشتر آشنا شوم.با سرنگونی رژیم شاه دیگر من به آرزویم رسیده بودم؛ همه جا کتابهای مجاهدین در دسترس بود. هرشب از صمد آدرس محلهای مختلفی را که مجاهدین برنامه داشتند میگرفتم و هر طور شده خودم را به آنجا میرساندم.یک دیدار فراموش نشدنییکی از روزهای گرم مرداد ۵۸ که یکی از زیباترین روزهای زندگیم است به ساختمان بنیاد علوی مراجعه کردم مرا به طبقه دوم راهنمایی کردند. در اتاقی نشستم و خواهر مریم رجوی که آن موقع گویا از مسئولان دانش آموزی بود و من او را نمیشناختم بیش از یک ساعت با من صحبت کرد. از من پرسید میخواهی چکار کنی و برای چه آمده ای؟ گفتم میخواهم مجاهد بشوم. پرسید: «کدام مدرسه هستی؟» گفتم: «مدرسه عاصمی.»گفت: «آیا میتوانی دوستان مدرسهات را جمع کنی و به اسم مدرسه تان کار کنید؟» آن قدر غرق نگاه و صحبتش شده بودم که با شوق در جوابش گفتم: «آری!»از اوایل سال ۵۹ مسئولیت چند مدرسه به من واگذار شد. درگیریهای زیادی با به اصطلاح مربیان فالانژ امور تربیتی و سایر معلمها و نفرات فالانژ و حزبالهی این مدارس داشتیم. با شروع سال تحصیلی ۵۹ کشمکشهای بین ما و عناصر سرسپرده رژیم در دبیرستانمان بالا گرفت. سرانجام پس از یک ماه تظاهرات و اعتصاب و تحصن من و فرشته و آتوسا را از دبیرستان اخراج کردند.در واقع ما و تعدادی دیگر از اعضای شورای مدارس دخترانه تهران در تشکیلات دانش آموزی بودیم. بسیاری از آنها در این نبرد به شهادت رسیدند....more27minPlay
February 25, 2019آخرین خندهی لیلا - خاطرات از خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد - قسمت ۲آخرین خندهی لیلا، کتاب خاطرات زندان به قلم خواهر مجاهد خلق مهری حاجینژاد است. در دومین قسمت از این کتاب صوتی از حمایتهای مردمی و خلقی قهرمان که پناه روزهای سخت است سخن گفته شده؛ لحظات شیرین وصل به دیگر اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران به تصویر کشیده شده و چگونگی دستگیری و انتقال به زندان اوین بازگو شده است. پیرمرد مهرباناواخر تیرماه ۶۰ حوالی ساعت سه بعد ظهر با مسئولم، هنگامه اوصیا در ابتدای خیابان کریمخان قرار داشتم. باهم پیاده راه افتادیم. حین پیاده روی او نکاتی را که داشت به من منتقل کرد. من هم گزارش کارهایم را به او دادم. نزدیکی خیابان فاطمیپیرمرد مغاره دار شریفی که نمیدانم از کجا تشخیص داد که ما مجاهد هستیم جلو ما را گرفت و گفت: «جلوتر نروید! پاسداران سروته خیابان فاطمی را بستهاند و همه را دستگیر میکنند.» او مار را با خود به مغارهاش برد و گفت: «تا وقتی که اوضاع آرام شود این جا بمانید. تا الان هم حداقل سی دختر و پسر همسن و سال شما را در مینیبوس انداخته و بردهاند.» او من و هنگامه را به مغارهاش هدایت کرد و ما را در پشت کارتونهای اجناس پنهان کرد. آن روز از هنگامه جدا شدم و این آخرین دیدار ما بود سه روز بعد وجیه عبادی ره من زنگ زد و گفت: «از این پس به جای هنگامه ما با هم کار خواهیم کرد.ماموریتی پردلهره ولی شورانگیز روزها کارمان این بود که به پارکها، زیرپلها، سینماها، مساجد و نقاط محتمل قرارهای خیابانی مراجعه میکردیم. همه محلهایی را که احتمال میدادیم ردی از نفرات قطع شده وجود داشته باشد میگشتیم. این ماموریتی پر خطر و پر دلهره ولی خیلی شورانگیز و جالب بود.خلق قهرمان پناه روزهای سختبرای وصل ارتباط خواهران دانش آمور، من هر روز مناطق مختلف تهران را زیر پا میگذاشتم. یک روز در میدان تجریش سوار اتوبوس شدم تا برای سراغ گرفتن از چند تن از دانش آموزان دبیرستان دخترانه ایران به میدان مولوی بروم. متوجه شدم که راننده مینی بوس به رغم وجود مسافر در ایستگاهها توقف نمیکند و به مسیر خود ادامه میدهد. ترسیدم یکباره هزار فکر و خیال به ذهنم هجوم آورد. جلوتر رفتم و به راننده که مردی ۵۰ ساله به نظر میآمد گفتم: «آقا نگه دارید. چرا نگه نمیدارید؟» گفت: «مگر تو مجاهد نیستی؟» او در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد هفته گذشته دختر همسایهمان را که مجاهد بود اعدام کردند. من در این یک هفته وجدانم در عذاب است. میخواهم کمکتان کنم. از امروز هروقت جا نداشتید غروب بیایید در همین مسیر سوار مینی بوس من بشوید. شب میتوانید در ماشین من بمانید.لحظات وصلدر میدان اعدام پیاده شدم و از روی آدرسهایی که داشتم سراغ بچه ها را میگرفتم. یک روز در پارک در کمال ناباوردی ناگهان چشمم به فرشته افتاد. حالا او این جا چکار میکرد. هر دو حیران و ذوق زده یکدیگر را نگاه کردیم. با هم به یک حمام در همان محل رفتیم و حدود یک ساعت با هم صحبت کردیم. با دیدن فرشته ناامیدی که قبل از آن به سراغم آمده بود رنگ باخت و انگیزه بیشتری پیدا کردم که دوباره سراغ دوستان دیگری بروم و این کارتا روز دستگیریم ادامه داشت.لحظات دستگیرییک روز وقتی سوار ماشین شدم متوجه تحرکهای مشکوکی پیرامون خودم شدم. میخواستم از منطقه خارج شوم. در همین لحظه یک مزدور جلو آمد و گفت: «شما خانم حاجینژاد هستید؟» من رد کردم و گفتم: «نه! من نیستم.» حلقه نفرات دورم تنگتر شد و او گفت: «پس چند دقیقه بیایید سوال داریم. مرا به زیر زمین مسجد ابوالفضل پرتاب کردند. ساعت پنجم و نیم صبح دستهایم را با دستبند بستند و مرا پشت یک ماشین سواری انداختند و در حالی که دو طرفم پاسدار نشسته بود به سمت اوین حرکت کردند.بازجویی در زندان اویندر طول مسیر تصمیم گرفتم وقتی وارد اوین میشوم سناریو جدیدی را به آنها بگویم که من مهربان حاجی نژاد هستم و از سال ۵۹ که از مدرسه اخراج شدم به شهرستان رفتهام و خانوادهام نمیگذاشتند درس بخوانم و اخیرا از شهرستان آمده بودم که مدارک تحصلیم را دنبال کنم و به این ترتیب پرونده هواداریم را در سال ۵۹ ببندم.پاسدار سعادتی مرا دیر وقت به طبقه اول برد و در اتاقی که کف آن یک تکه موکت انداخته بودند نشاند و گفت: «شب این جا میمانی. صبح بازجویی داری.»فکر میکنم حدود ساعت ۸ بود که دوباره مرا به اتاق بازجوی بردند. آن روز تا شب به همین وضعیت گذشت. از آن شب تا آبان ماه در این بند بودیم. روز اول شهریور اوایل شب بود که ناگهان صدای مهیب خالی شدن تیرآهن را از روی کامیون شنیدم. بچه های بند که با این صدا آشنا بودند بلافاصله گفتند این صدای تیرباران است. هر شب بلااستثنا صدای منحوس مرگ یاران را میشنیدیم....more40minPlay
February 10, 2019نبردی برای همه – خاطراتی از خواهر مجاهد خلق متین کریم – قسمت ۱۱نبردی برای همه ۱۱ - خاطراتی از خواهر مجاهد خلق متین کریمدر یازدهمین بخش از کتاب «نبردی برای همه»، متین کریم از محاکمه چند دقیقهای، آزادی، وصل دوباره به سازمان مجاهدین خلق ایران، فوت مادر بر اثر بیماریهای ناشی از زندان، شهادت پدر و استمرار مبارزه تا پیروزی میگوید.محاكمه!یك روز مرا صدا زدند و گفتند برای رفتن به دادگاه به دفتر بند مراجعه كنم. یكی دیگر از زندانیان بند پایین هم بود كه او را هم برای محاكمه صدا كرده بودند.وقتی به دادگاه رفتیم. هیچ چیزش به دادگاه شباهت نداشت. از پرونده هم خبری نبود. قاضی گفت:«به دوسال زندان تعلیقی محكوم میشوی».در ادامهی حرفش با تمسخر گفت: «البته این حكم میتواند بعدا عوض شود. فعلا این را داشته باش تا بعد».آخرش هم بدون اینكه حتی بگوید دفاعی از خودت داری یا نه؟ گفت: «برو بیرون.»نبردی برای همهوقتی از زندان آزاد میشدم، آن را یك تصادف میدیدم. باوركردنش برایم سخت یا مثل یك خواب و خیال بود.آزادی با وثیقهمتوجه شدم با وثیقه هایی كه برایم گذاشتهاند بیرون آمدهام. از فرط تهدیدها و فضای رعب و وحشتی كه ایجاد كرده بودند وقتی از زندان خارج شدم،هرلحظه در انتظار دستگیری دوباره آن هم در شرایطی بسیار بدتر از قبل بودم.وقتی به خانه آمدم دیدم پدر و مادرم نیز همین فضا را دارند و همواره نگران دستگیری دوباره هستند، همگی درخانه منتظر بودیم تا به زودی بیایند و دستگیرمان كنند.شرایط سختخانواده بعد از زنداندر آن خانه به ظاهر از عمر خانوادهی ما در زندان، تنها چندسالی گذشته بود اما همه چیز درب و داغان و خرد و خمیر شده بود.پدرم در آن ۳ ساله به اندازهی چهل سال پیر و فرسوده شده بود. وضعیت مادرم نیز دست كمی از پدرم نداشت و به طور مستمر حالش بد میشد و كسی نبود به او رسیدگی كند.برادر كوچكم هنوز آثار زندان بر وضعیت روحیش حاكم بود و بیشتر در سكوت به سر می برد.یك خانوادهی به طور نسبی مرفه بعد از چند سال زندانی شدن بیشتر اعضای خانواده، دیگر در حد یك خانواده فقیر هم نبود.تلاش برای وصل به مجاهدینمادرم میگفت:«دیگر داشتم از اینكه تو آزاد شوی قطع امید میكردم و نمیدانستم تا كی باید منتظر شویم تا تو هم آزاد شوی یا نمیدانستم از آزادی تو خبری خواهم شنید یا نه؟حالا كه خدا تو را زنده به ما برگردانده نباید اینجا بمانیم و تسلیم شرایط بشویم باید هرچه سریعتر به مجاهدین وصل شویم».هر چه تلاش میكردیم به هیچ مجاهدی وصل نمیشدیم. بسیاری از هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران كهاز قبل میشناختیم اعدام شده یا در زندان بودند یا مخفی شده بودند ، برخی هم به خارج كشور رفته بودند.کمکهای همسایه هادر محله مان همهی همسایه ها و اهالی نسبت به ما عنایت خاصی داشتند و صرفا به خاطر اینكه در رابطه با سازمان مجاهدین خلق ایران دستگیر شده و به زندان رفته بودیم به ما كمك میكردند.قاچاقچیدو ماه از بیرون آمدنم از زندان گذشته بود كه موفق شدیم یك قاچاقچی پیدا کنیم. قاچاقچی در ابتدا حاضر شد همه مان را ببرد.ولی چند روز بعد گفت فقط پدر و برادرم را میبرد و زنها را نمیتواند ببرد.راه حل نهایی این بود كه برادرم ماجد را كه آن موقع ۱۶ سال داشت ازطریق این قاچاقچی به تركیه بفرستیم و بعد او از آنجا كانالی پیدا كند تا بتواند ما را هم از ایران خارج كند.اقدام کمیته برای دستگیری مندر آخرین ماه اقامتمان در ایران، از کمیته برای دستگیری من آمده بودند.آنها از همسایهی طبقه پایین كه دم در بود پرسیدند: خانهی آقای كریم كجاست؟به ما گفته اند در این محله است ولی شماره پلاكش را پیدا نمیكنیم. همسایه مان كه روزانه به ما كمك میكرد گفت: «اسم آقای كریم را شنیده ام ولی این كوچه نیست اشتباه آمده اید»چند هفته بعد توانستیم به صورت خانوادگی از كشور خارج شویم.فوت مادر بدلیل بیماریهای زندانمادرم بعد از اینكه سالها در حین مبارزاتش رنج ناشی از بقایای شكنجه را با بیماریهایی كه برایش بوجود آمده بود با بردباری تمام تحمل میكردولی به مبارزه اش علیه دژخیمان به عنوان یك زن مجاهد خلق ادامه داد و در آخر هم به خاطر همان بیماریها در سال۷۴ درگذشت.شهادت پدرپدرم بعد از سالها مقاومت در فروردین سال۸۲ هنگامیكه پاسداران رژیم با استفاده از شرایط روزهای پایان جنگ و حضور قوای ائتلاف در عراق،به قرارگاههای سازمان مجاهدین خلق ایران در عراق حمله كردند، به شهادت رسید.او در سن ۶۴سالگی در شهر جلولای عراق هنگامیكه به همراه گروهی دیگر از همرزمانش در واحدهای پشتیبانی انجام وظیفه میكرد توسط پاسداران و عوامل رژیم ربوده شد.بعد از چند روز اهالی و روستاییان آن مناطق پیكرش را درحالیكه هردو دستش توسط جنایتكاران بریده شده بود،پیدا كردند و به مجاهدین خبر دادند. مردم شریف آن مناطق كمك كردند تا پیكرش را به قرارگاه اشرف آوردندو در مزار مروارید همراه با ۶ مجاهد دیگر در میان شهیدان ارتش آزادیبخش به خاك سپردند.آنچه بر من و خانوادهمان گذشته و بخشی از آن را در این نوشته ها آوردم، حتی به اندازهی قطره ایی از دریای درد و رنج سالیان مردم ایران را نمیتواند بیان كند.امیدوارم وجدانهای بیدار جهان دریابند كه به رغم همهی حمایتهایی كه دولتها و قدرتهای بزرگ در جهت بقا و دوام سلطهی رژیم قرون وسطایی نثارش كرده اند،مبارزهی مردم ایران تا سرنگونی این نظام ارتجاعی ادامه خواهد یافت.(پایان)...more31minPlay
February 09, 2019نبردی برای همه – خاطراتی از خواهر مجاهد خلق متین کریم – قسمت ۱۰در بخش دهم کتاب «نبردی برای همه»، خواهر مجاهد خلق، متین کریم، خاطرات زندان را در رابطه با مقاومت زندانیان سیاسی در زندان اوین و وحشیگری شکنجه گران برای درهم شکستن زندانیان سیاسی بیان میکند. «فاطمه»زمانی كه در بند عمومی زندان اوین بودم، یك روز دختری را آوردند كه اسمش فاطمه بود. به طور رسمی گفتند او از اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران است و پدرش او را تحویل دادستانی داده است. پدرش از مزدوران رژیم و حزب اللهی بود. من هیچوقت پدرش را ندیده بودم ولی همواره تصور میكردم احتمالا باید به یك حیوان درنده بیشتر شباهت داشته باشد، تا به یك انسان!بعد از ساعاتی كه از حضور فاطمه در بند میگذشت، از حرفهایی كه میزد متوجه شدیم تعادل روانی خود را از دست داده است. گاهی چنان سردردهای وحشتناكی میگرفت كه برایش غیرقابل تحمل بود و از شدت درد به مدت طولانی می گریست. گاهی هم هذیان میگفت و حرفهای عجیبی میزد. یک روز فاطمه گفت: بر اساس حكم شرعی كه قاضی(حاكم شرع) داده باید روزی ۴۰ ضربه شلاق به من بزنند. گفتم: آخر برای چی؟ گفت: از خودشان بپرسید. هیچكس نتوانست بفهمد به چه جرمی فاطمه را هرروز میزنند؟ بعدا كه موضوع فاطمه را برای یكی از دوستانم تعریف كردم، گفت دلیل چنین حكم شرعی خاصی از سوی آخوندها با استناد به كتاب تحریرالوسیلهی خمینی در مورد ارتداد زنان است كه مجازات زن مرتد با مجازات مرد مرتد كه به قتل میرسد، متفاوت است. بر اساس فتوای خمینی زن مرتد باید تا آخر عمرش هرروز شلاق بخورد.فاطمه میگفت بازجوها به او گفته اند حتی یك روز هم نباید در شلاق خوردن تو وقفه بیفتد. او را هرروز برای بازجویی صدا میزدند و حكم را در موردش اجرا میكردند. درحالیكه اجرای حكم شلاقهای روزانه ادامه داشت، یك روز فاطمه را صدا زدند كه با وسایلش به دفتر بند برود. از آن روز دیگر او را ندیدم و هیچ خبری از او به دست نیاوردم. «مادر صغری» در بند ما زنی در حدود ۵۰ ساله بود كه مادرصغری صدایش میكردیم. یكبار در حین گفتگوهایمان از او خواستم ماجرایش را برایم تعریف كند. مادر میگفت: دخترم در جریان تهاجم به یكی از خانه های تیمی سازمان مجاهدین خلق ایران دستگیر شده و بعد از چندین روز شكنجه اعدامش كردند. یك روز به خانه مان ریخته و دستگیرم كردند. میگفتند به خاطر اینكه دخترت مجاهد خلق بوده و تو به او كمك میكردی باید حكم بگیری و زندان بكشی و مرا به 4سال زندان محكوم كردند. جلادان و مسئولان بند به خاطر اینكه او مادر یك دختر مجاهد بوده و دخترش به شهادت رسیده بود از او كینه خاصی به دل داشتند. و در هرفرصتی اذیتش میكردند. مادرصغری میگفت: من پیشترها زیاد با مجاهدین كاری نداشتم و نمیدانستم آنها كی هستند. چون هیچوقت فكر نمیكردم كه اینها (رژیم خمینی) اینقدر كثیف و پست باشند ولی با صحنه هایی كه در زندان دیدم و آنچه كه از شكنجه و تحقیر و توهین و ضرب وشتم خودم چشیدم، نسبت به سازمان مجاهدین خلق ایران ایمان تازه یی یافتم. هرازگاهی مادرصغری را به بازجویی صدا میزدند و بازدن كابل و شلاق به او و بردنش روی تخت شكنجه كینه های ضدبشری خودشان را تخلیه میكردند. چند خائن خودفروخته كه در بند بودند برخوردشان با او به شدت تحقیرآمیز بود و به او بی احترامی میكردند. هنوز هم از مادر صغری و اینكه چه شد و سرنوشتش به كجا انجامید بی خبرم. ناهیدناهید مدتی در اتاق شمارهی ۱ بند ۲۴۶ زندان اوین با ما بود. اسم فامیلش یادم رفته ولی یكی از خواهرانی بود كه به جرم مجاهدبودن و پس از یك درگیری برای تصرف یك پایگاه سازمان مجاهدین خلق ایران دستگیر شده بود. همیشه خندان و شاداب بود. من البته در تجربهی نمونه های متعدد، این را شناخته بودم كه هركس به مجاهدین نزدیكتر است، شادابتر هم هست. چند بار در اثر شكنجه ها به مرحله دیالیز رسیده بود و تمام پاهایش تا بالای ران تماما وصله پینه بود و وضعیت عجیب و غریبی پیدا كرده بود ولی باتمام قوا با دردها و مشكلات جسمیش می جنگید. برنامه ریزی جمعی در اتاق ابتكار او بود. قرآن و نهج البلاغه را جمعی میخواندیم و نمازجماعت هم به ابتكار او به این صورت بود كه چون می خواستیم نمود ظاهری تحریك كننده ایی نداشته باشد، بهصورت پراكنده و نامنظم ولی همزمان نماز میخواندیم. با همهی این مراعاتها درنهایت همین نماز جماعت باعث شد حسابی تنبیه شویم. وقتی از بند ۲۴۶ زندان اوین رفتم تا مدتها از ناهید خبری نداشتم تا اینكه روزی یكی از همبندیهای سابقم را در زندان دیدم. وقتی سراغ ناهید را گرفتم خبر اعدامش را به من داد. سرنوشتی كه از ابتدای مقاومت تمامعیار ناهید، برایش رقم زده بود و خودش هم برای آن آماده بود سرانجام فرا رسید....more33minPlay
February 08, 2019نبردی برای همه – خاطراتی از خواهر مجاهد خلق متین کریم – قسمت ۹در بخش نهم کتاب «نبردی برای همه»، خواهر مجاهد خلق، متین کریم، خاطرات زندان را در رابطه با مقاومت زندانیان سیاسی در زندان اوین و وحشیگری لاجوردی و دیگر شکنجه گران برای درهم شکستن زندانیان سیاسی بیان میکند. «اكرم» در بند ۲۴۶یك دختر۱۵15یا ۱۶ ساله به نام اكرم زندانی بود كه به جرم هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران دستگیر شده بود. یكی از دفعاتی كه اكرم را برای بازجویی برده بودند تا چند روز نیامد. ما نگران شدیم. سرانجام درحالیكه بسیاری از بچه ها نگران سرنوشت اكرم بودند، یك روز همهی زندانیان را از تمام اتاقهای بند صدا زدند و گفتند بیایید تا حكم تعزیر در ملا عام جهت عبرت دیگران اجرا شود. اكرم را كشان كشان به سالن بند آوردند. در مقابل آن مردی كابل به دست در وسط سالن بند آماده بود تا او را بزند. او را به پشت خواباندند. اكرم با صدای لرزانش گفت دست كم یك زن مرا شلاق بزند. شكنجه گر و جلاد شقی تا میتوانست با ضربه های وحشیانه بر بدن اكرم كوبید و با هرشلاق كلمات و حرفهای ركیكی بر زبان میراند كه هیچكدامش را نمیتوان گفت و نوشت. سپس در تمام اتاقها اعلام كردند كه این دختر منافق بایكوت شده و هیچكس حق ندارد با او صحبت كند. حتی روزهای اول اجازه نمی دادند به توالت برود و رسما میگفتند همه چیز در همان حالت زنجیر شده باید انجام شود. اطراف او را بوی تعفن شدیدی گرفته بود. بسیاری از زندانیان می گفتند این كار را میكنند تا هیچكس برای كمك به اكرم به سراغش نرود. وضعیتی كه اكرم داشت هرلحظه بیشتر ذهنم را درگیر میكرد و هرروز این سؤال بیشتر در ذهنم قوت میگرفت كه بدانم چه بلایی بر سرش آورده اند و چرا؟ در نیمه شبی كه مشغول نماز شب بودم، در اثنای نماز احساس كردم مسئول بند در محل كارش نیست. خودم را به اكرم رساندم كه خوشبختانه بیدار بود. از او پرسیدم مگر چكار كرده بودی كه این حكمها را برای تو تعیین كردند؟ اكرم آرام و معصومانه گریست و گفت: آنها همهی كارهای كثیفشان را به اسم من عنوان كردند. هرعمل ضداخلاقی كه فكرش را بكنی در حقم انجام دادند.تصمیم گرفتم در اولین قدم با همان حكم به اصطلاح شرعی بایكوت اكرم مقابله كنم. من هم هرشب به صورتی به سراغش میرفتم تا اینكه یكبار وقتی در اثنای نماز شب بودم اكرم آب خواست، در فرصتی كه به او آب میدادم ناگهان مسئول بند رسید و مرا دید. بعد مرا برای بازجویی بردند. در بازجویی گفتند راستش را بگو به اكرم چه میگفتی؟ گفتم: من فقط به او آب دادم. هنوز جمله ام را تمام نكرده بودم که با مشت و لگد به جان من افتادند و بقیه هم به دنبال او ادامه دادند. بعد از خط ونشان كشیدنها، مرا از اتاق به گوشهی راهرو پرت كردند و بعد از حدود یك ساعت به بند برگرداندند. این موضوع برایم تجربهی خوبی بود، به رغم فحش و كتكهایی كه نثارم كردند از كاری كه کرده بودم راضی و خوشحال بودم. «رضیه» مدتی كه در بند عمومی بودم هرازگاهی رضیه را میدیدم. او را سالها پیش، از زمان رژیم محمد رضا شاه كه خودم كوچك بودم و او هم چندان بزرگسال نبود و به خانه مان آمده بود، دیده بودم. رضیه آیت الله زاده شیرازی از اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران بود كه در دوران فعالیتهای سیاسی سالهای اول بعد از انقلاب در كرج به خانهی ما آمده بود. با آنكه بیش از دوسال از زندانی بودن و به اصطلاح محكوم شدنش گذشته بود، دست از سرش برنمیداشتند و پی در پی او را برای بازجویی و شكنجه میبردند. همه میدانستند كه بازجوها و لاجوردی كینهی شدیدی به او دارند. بعد از مدتی رضیه را از بند ما بردند و دیگر او را ندیدم. چندسال بعد كه به سازمان مجاهدین خلق ایران پیوستم، در میان خبرهای مربوط به قتل عام زندانیان سیاسی سال۶۷ نام رضیه هم میدرخشید. «زیبا»حدود ۲۵ساله به نظر میرسید و از كسانی بود كه وقتی وارد بند ما شد گفتند از آسایشگاه منتقل شده است. او حتی یك جمله هم حرف نمیزد و فقط مات و مبهوت ما را نگاه میكرد. گاهی در میان نگاههایی كه مدتهای طولانی به ما ادامه پیدا میكرد، قطراتی اشك برگونه هایش میلغزید. همهی تلاشهایمان برای اینكه او حرف بزند بی نتیجه ماند. اصلا دهانش به صحبت باز نمیشد. هرچه سراغش میرفتیم و میخواستیم بفهمیم چه شده و چه بلایی بر سرش آورده اند، چیزی دستگیرمان نمیشد. او همواره معمایی در ذهن ما بود و هیچوقت هم پاسخ این معما را نیافتیم. «اعظم» با اعظم از روزی كه همراه با فرزند ۶ماههاش به بند ما آمد، آشنا شدم. زنی حدود ۲۵ساله. او هم از آسایشگاه منتقل شده بود. بچه اش از وقتی وارد بند شد و جمعیت را دید بی وقفه شیون و جیغ زدن را شروع كرد و یك لحظه هم آرام نمی شد. اعظم برخلاف دخترش، بسیار آرام، متین و صبور بود. لبخند ملیحی یكسره به چهره اش روشنایی و صمیمیت خاصی میبخشید. چهره اش نشان میداد كه حسابی اهل مقاومت است. بعد از دستگیری او را به بند آسایشگاه بردند و گفتند: «همین جا بمان تا دفن بشوی». اعظم میگفت دیگر هرگز انتظار نداشتم سراغم بیایند تا اینكه یك روز در سلول را برویم باز كردند و به بند منتقلم كردند. بعد از مدتی اعظم از نزد ما رفت و دیگر از او خبری نشنیدم....more36minPlay
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.