Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.
November 07, 2019راز شب - قسمت هشتميادم آمد كه مدير مدرسه كه اسمش «برخورداري» بود.يكبار در كلاس بعد از اينكه من سورة حمد را تفسير كردم گفت: با منافقين خيلي آشنايي دارم. خودم از دو تا از منافقين بازجويي كرده ام. آن زمان فكر كردم كه با اين حرف ميخواهد از من زهرچشم بگيرد. حالا فهميدم كه چاخان نكرده بود. و با كميته در ارتباط بوده. خاطرة آن روزِ اخراج از مدرسه، مثل فيلم از جلوي چشمم عبور كرد. چه روز پراضطرابي بود. ساعت نه ونيم صبح هنگام زنگ تفريح، ناظم دبيرستان صدايم كرد و گفت: سريع به اداره آموزش و پرورش برو با تو كار دارند. با خودم فكر كردم چه كاري ممكن است با من داشته باشند. وقتي به آنجا رسيدم با اين جمله كه آقاي رئيس عجله دارند، به اتاق رئيس اداره راهنمايي شدم. درحاليكه نشسته بود روبه من چرخيد و بعد از پرسيدن اسم و فاميلم گفت: شما از مدرسه اخراج هستيد. پرسیدم چرا؟ به دلیل اینکه زندان رفته ای.ما به تو مشکوک هستیم. فکر این یکی را نکرده بودم.از آموزش و پرورش بيرون آمدم. ذهنم درگير بود. كمي روي پله نشستم كه راه چاره يي پيدا كنم. به خانه كه رسيدم مادرم كنارِ حوض در حال شستن ظرفها بود. پرسید:هنوز كه ظهر نشده، چيزي شده خانه آمدی؟ گفتم: صدايم كردند وگفتند اخراج هستم. و نبايد ديگر به مدرسه …هنوز جمله ام تمام نشده بود، كه ظرف از دست مادرم رها شد و لحظاتي گيج و مات به من نگاه ميكرد.ـ تو هيچ كاري نكردي و آنها يكباره تو را اخراج ميكنند؟ ـ بله! من كاري نكردم. آنها ميگويند به دليل اينكه زندان بوده اي بايد اخراج شوي. روي لبة ايوان نشستم و سرم را از شدت فشار بين دستهايم گرفتم....more29minPlay
November 07, 2019کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت چهارم…کاری که بازرگان بهلحاظ تئوریک کرده بود. این بود که سعی کرده بود نشان بدهد که تضادی بین علم و اسلام وجود ندارد. اما هنر بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق و محمد حنیف، این بود که، مبارزهٌ انقلابی و ضد بهرهکشانه پیشه کردند. یعنی مبارزهیی با مشی مسلحانهٌ حرفهیی و تمامعیار. درخشش نام حنیف اما از همهٌ اینها مهمتر، این بود که آنها یک دگم تاریخی را شکستند.پردهٌ ارتجاع را از روی آرمان اسلام و توحید برداشتند. در آن روزگار جو غالب این بود که انقلابیبودن، یعنی مخالف خدا و ضدمذهب بودن.ضمناً اعتقاد به اسلام داشتن، یعنی مدافع استثمار و مدافع طبقات بودن...... در مورد محدودیت امکانات باید یادآوری کنم که در سازمان آن روز، تنها کسی که شغلی نداشت، محمدحنیف بود. حتی سعید و اصغر تا به آخر کار میکردند و حقوق میگرفتند تا امور سازمان بچرخد. ... در آن روزگار همهچیز با خودکار نوشته میشد. شبها مینشستیم نوشتهها، مقالات و تحلیلها را در نسخههای دستنویس کپی و تکثیر میکردیم. اولین روزی که صاحب یک دستگاه تکثیر الکلی شدیم، برایش همانقدر بها قائل بودیم که شما امروز برای تی۷۲ بها قائلید. در همین اثنا بحث استراتژی حول مبارزهٌ مسلحانه و چگونگی آن درگرفت که در فاصلهٌ سالهای ۴۷، ۴۸ و ۴۹ جریان داشت. در سال۴۹ هم جریان دوبی پیش آمد. تعدادی از اعضای سازمان که قرار بود برای کسب آموزشهای نظامی به پایگاههای فلسطین اعزام شوند. در تابستان سال۴۹ در دوبی دستگیر شدند.دوبی میخواست آنها را تحویل رژیم بدهد. قضیهٌ خیلی بغرنجی بود، چون اگر این تحویل صورت میگرفت، ممکن بود همهچیز لو برود...more24minPlay
November 06, 2019آفتابکاران_قسمت چهارمپاسداری دريچه را باز كرد و اسامي بازجويي را خواند.مطمئن بودم امروز هم من نيست، اما برخلاف تصورم بازجو مرا صدا كرد. محمدرضا لاچين پور گفت: فكر مي كني كسي دستگير شده؟گفتم: هيچي ندارند، ورم پاهایم کم شده نگران شدند.در دادسرا، مقابل اسم من گفت: “شعبة۴ “به محض نشستن، بوي مشمئزكنندة یک پاسدار به مشامم خورد. بدون هيچ سؤال و جوابي من را به تخت بستند.تصميم داشتم ضربات كابل را شمارش كنم، كه تا ضربة چندم هوشیار هستم. اما با دومين ضربه از اين تصميم منصرف شدم. امكان شمارش نبود، ذهنم درگير شوكهاي عصبي بود. با صدای بلند گفتم: واسه چي ميزنين ؟ آخه چي ميخواهید از جانم... بعد از مدتي بازجو نفس زنان گفت:بلند شو چارت تشكيلاتي مدرسه رو بكش، تا بگویم چي ميخواهم.... چرا گفتي سازمان را نمي شناسي؟ اين داستانها چي بود نوشتي؟هنوز نمي دانستم چه اطلاعاتي دارند. پاسدار مكثي كرد و ادامه داد:حميد سليماني كجاست؟ فريد شاهين، ابوالفضل سبزواري، رضا(س)، رضا(ح ) و…كجا هستند؟چند نفرشان را مي شناسم و لي آدرس خانه آنها را ندارم.پاسدار ديد باز هم خودم را به كوچةعلي چپ مي زنم، با عصبانيت ضربه يي به سرم زد و پرسيد:منافق، تا ديروز هيچكس را نمي شناختي؟ چرا نگفتي در مدرسه فعال بودي؟...more23minPlay
November 05, 2019راز شب - قسمت هفتمهستة ما تقريباً يكسال و چند ماه فعال بود. اينكه نهايتاً دستگير ميشويم شكي نبود. خواه ناخواه در شهري كه دو تا سه هسته فعاليت ميكردند، رژيم به سرعت دست به كار ميشد.که افراد را شناسايي و دستگير كند. ولي بايد از همين فرصت به بهترين نحو استفاده ميكرديم و زمان را هرچه عقبتر می انداختیم.شنبه شب بود و با حميد از پخش تراكت برميگشتيم. آسمان پر از ستاره بود. به خيابان اصلي كه رسيديم، غرق تعجب شديم. ماه چندين برابرِ هميشه و آنقدر بزرگ و نزديك به زمين بود. كه من و حميد ماتمان برده بود و با هم گفتيم چقدر زيباست. از ماشين پياده شديم. با حميد كه وسط خيابان ايستاديم، ماه روبروي ما و انگار ته خيابان روي آسفالت نشسته بود. ما ارزش آنهايي كه در تاريكي و سياهي اين رژيم مبارزه ميكنند، زندان ميروند، شكنجه و اعدام ميشوند را بيشتر ميفهميم. آنها مثل همين ستاره ها و گلهاي شب بو هستند. و مسعود؛ مثل آن ماه كه ميتابد. دربرق نگاهش عشق بزرگي را ميديدم. وقتي ازمسعود رجوي ميگفت، چشمانش ميدرخشيد و التهاب و هيجان تمام وجودش را فرا ميگرفت. قتي از مسعود رجوی ميگفت از مقدسترين ارزش زندگي اش سخن ميگفت. وبه او گفتم: پس راز شب در مهتاب و گل شببو است. حميد لبخند زد و گفت: راز شب! اين ديگر ايدة شماست. آنقدر چهره اش مظلوم و آرام بود كه نميتوانستم اين ميزان فشار را روي او تحمل كنم . به اتاق رفتم و آرام گريه ميكردم....more26minPlay
November 05, 2019آفتابکاران_محمود رؤیائی_قسمت سومروز بعد باز تعدادي از بچه ها را در دو نوبت براي بازجويي بردند و من ماندم. درد و ورم پاهايم كمي خوابيده بود. حوالي ساعت ده پاسداري با لباس پلنگي, قدي كوتاه و ريشي خرمايي وارد شد و گفت: همه بنشينند. خودش هم در آستانه در نشست. اول توضيحاتي راجع به شرايط زندان در زمان شاه داد و گفت: اون زمان در هر سلول این زندان، ۸-۷زنداني بيشتر نبود. شما اين تعداد شصت هفتاد نفر رو خودتون به ما تحميل كرديد.بعد گفت: در همين سلول مسعود رجوي به زندانيان خط مي داد.برای آنها كلاسهاي فلسفه و تاريخ ميگذاشت. در همين سلول و در همين هواخوري آنقدر با طالقاني حرف زد تا اون پيرمرد را هم از راه بدر كرد.پاسدار ابله نمي دانست با اين حرفها، نه تنها قداستي خاص به سلول بخشيده.بلكه هر كس قدر و قيمت خودش را در ادامة مسيري كه يك روز در همين سلول توسط “مسعود رجوی “ جريان داشت، فهميده و به آن افتخار مي كند....more19minPlay
November 04, 2019کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت سومشهید بنیانگذار اصغر بدیعزادگان در سال۱۳۱۹ در اصفهان در یک خانوادهٌ متوسط متولد شد. خردسال بود که خانوادهاش بهتهران آمدند.او دورهٌ دبیرستان را در تهران گذراند. و سپس در رشتهٌ مهندسی شیمی از دانشکدهٌ فنی دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. او با مسائل سیاسی، در دوران تجدید فعالیتهای جبههٌ ملی و نهضت آزادی در سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲ آشنا شد. اصغر بهاین نتیجه رسیده بود، که علت شکست مبارزات گذشته در این بود که رهبری و سازمان هدایتکنندهٌ حرفهیی نداشتهاند. او فهمیده بود که اگر مبارزه، بهعنوان یک حرفه و کار علمی در نظر گرفته نشود، محال است پیشرفتی حاصل شود. وی معتقد بود که بدون پاگذاشتن روی شغل، پول، تحصیلات و زندگی نمیتوان مبارزه کرد. در همین دوران بود که بامحمد حنیفنژاد، سعید محسن و چندتن دیگر از دوستانش نزدیکتر شد. و هستهٌ اولیه سازمان مجاهدین خلق را تشکیل دادند. او در سال۱۳۴۹ بهعنوان مسئول گروهی از مجاهدین خلق که برای آموزشهای نظامی در پایگاههای الفتح بهفلسطین اعزام شدند. در سال۵۰ مرحلهٌ عمل در سازمان مجاهدین خلق فرارسیده بود. و اصغر با استفاده از تخصص و تجربهاش کمک شایانی بهسازمان کرد. اصغر بدیعزادگان در شهریور سال۱۳۵۰ توسط ساواک شاه در خانهٌ یکی از بستگانش دستگیر شد.بلافاصله بهزیر شکنجه رفت. ساواک، که پس از طرح ربودن شهرام پهلوی بهشدت آشفته شده بود، هرچه در توان داشت روی شکنجهٌ بدیعزادگان گذاشت تا بتواند سرنخی بهدست آورد. یکی از برادران مجاهد در اینباره میگوید: «وقتی ساواک بدیعزادگان را دستگیر کرد، موقعیت او را در سازمان مجاهدین میدانست و بهطور خاص از اقدامات عملی او باخبر بود.مشخصاً هم حنیفنژاد را از او میخواستند و او بهصراحت یکجواب را تکرار کرد: "نمیگویم". متجاوز از یک ماه او را بهشدت شکنجه کردند. نخست او را روی اجاق نشاندند و سپس بهپشت خواباندند. یکبار برای ۴ساعت مداوم او را سوزاندند بهطوری که سوختگی از پوست و گوشت گذشت و بهنخاع رسید. او که تقریباً نیمه فلج شده بود دیگر نمیتوانست راه برود. دونفر زیر بغلش را میگرفتند و او را کشانکشان بهاتاق شکنجه میبردند. بااین حال او تنها بهانقلاب و رهایی خلق و یارانش میاندیشید....more23minPlay
November 03, 2019کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت دومپیام محمد حنیف نژاد:هر چه دارید در کفهٌ جنگ تودهیی مسلحانه بگذارید. دل قوی دارید که باز هم خدا با ماست. همان نیروی عظیمی که ما را به این حد رسانده، قادر است ما را حفظ کند. و در کنف حمایت خود گیرد. از هیچ فیضی ما را محروم ندارد و به اذن خودش باز هم بالاتر از اینها برساند. مجاهد بنیانگذار سعید محسن در سال۱۳۱۸ در یک خانواده از قشر متوسط در زنجان بهدنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطهٌ خود را در همانجا گذراند.سپس برای ادامهٌ تحصیل بهتهران آمد. در سال۱۳۴۲ از دانشکدهٌ فنی در رشتهٌ مهندسی تأسیسات فارغالتحصیل شد. دوران دانشجویی سعید مصادف با سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲ و فعالیتهای جبههٌ ملی و نهضت آزادی ایران بود. هنگامیکه سعید همراه با تعدادی از جوانان مبارز آن روزگار، در بهمن سال۴۱ دستگیر شد. از همانجا رابطهاش با محمد حنیفنژاد هرچه نزدیکتر گردید. سعید ذهنی جستجوگر داشت. هرگز از آموختن غافل نمیشد. سعی میکرد از همهچیز سردربیاورد. نهتنها بهکارهای فنی رشتهاش علاقهٌ فراوان داشت، بلکه از وظیفهٌ اجتماعی و فکری خود نیز غافل نبود. میگفت اگر جامعه بر پایهیی صحیح و عادلانه نچرخد. یک مهندس خوب هم جز در خدمت سرمایهداران کاری انجام نخواهد داد.در سال۴۱ هم که زلزلهٌ بوئینزهرا ویرانیهای زیادی بهبار آورد. سعید محسن و اصغر بدیعزادگان در رأس گروههای دانشجویی بودند که با هم بهمیان مردم رفتند. سعید محسن پس از پایان تحصیلات بهخدمت نظاموظیفه رفت. سعید بهعلت سوابق سیاسی و اسارتش برای خدمت به جهرم فرستاده شد، جایی که بیش از پیش با تودههای رنجکشیدهٌ مردم ایران آشنا شد. پس از پایان خدمت نظاموظیفه، سعید بهتهران آمد. و در کارخانهٌ ارج و سپس کارخانهٌ سپنتا بهکار مشغول شد. او همزمان به فعالیتهای سیاسی خود ادامه داد. مطالعات عمیق و زندگی با محرومترین اقشار جامعه از سعید محسن عنصری ساخته بود که دیگر فعالیتهای رفرمیستی جبههٌ ملی و نهضت آزادی وی را ارضا نمیکرد. در این ایام او شبانهروز در فکر یافتن چارهیی برای خروج از بنبست مبارزه بود. سرانجام در ملاقات با محمد حنیفنژاد به ضرورت تأسیس یک سازمان انقلابی و حرفهیی برای گشودن بنبست مبارزاتی پیبرد.سعید بهمراه محمدحنیف و اصغر بدیعزادگان در زمرهٌ بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران درآمد....more36minPlay
November 03, 2019راز شب - قسمت ششمبه سلول رفتم و سعي كردم چند بلوز بپوشم، تا وقتی کابل ميزنند كمي حائل شود. رويا خنديد و گفت: زياد تلاش نكن چون هرچه لباس اضافه داشته باشي در ميآورند. فقط با يك بلوز نازك كابل ميزدند. خنديدم و گفتم: كار از محكم كاري عيب نميكند. همينكه مشغول درآوردن اينهمه لباس شوند هم خيلي مسخره است... منتظر بوديم شكنجه ها شروع شود. ساعت ده صبح من و حكيمه و مريم را صدا كردند. پاسدار گفت: با وسايلتان بياييد بالا. از تعجب نگاهي به هم انداختيم. و از بچه ها خداحافظي كرديم. با چشمان بسته درحاليكه يك سرِ روزنامه در دست پاسدار و سرِ ديگر آن در دست اولين نفر بود حركت كرديم. پاسدار رو به من گفت: چشمبندت را باز كن و بيا.حكيمه و مريم را به اتاق ديگر بردند. پاسدار گفت گوشة ديوار بايست و خودش داخل يك اتاق دیگر شد. بعد از يكساعت پاسدار گفت: اينجا ميايستي تا حاج آقا فهيم صدايت كنند. فهميدم كه آخوند وحشي «فهيم كرماني» كسي است كه اولين حكمِ دارزدن علني مجاهدين و اولين حكم سنگسار در ايران را در كرمان اجرا كرد. بعد از دوساعت ونيم ايستادن پاسدار گفت: بيا داخل.با نگاهي سريع، يك آخوند كه حدس زدم فهيم باشد را دیدم. دو زانو روي صندلي نشسته بود و مشغول خواندن يك پروندة قطور بود. دو طرفِ او يك پاسدار و يك پسر جوان با لباس شخصي نشسته بود. كه معلوم بود نوچة فهيم است. چند تا پاسدار هم دور تا دور اتاق بودند. يك پاسدار هم طرف چپ من نشسته بود. پاسدارها با هم آرام صحبت ميكردند. فهيم بعد از يكربع سرش را بالا كرد و گفت: بهت نميآد چنين پرونده يي داشته باشي؟ براي غزل خداحافظي آماده اي؟ ديشب دوستانت را كه ديدي. دوست داري مثل آنها تعزير شوي يا عاقل هستي، و توبه نامه ات را مينويسي؟ گفتم: بابت چی باید توبه کنم؟با صداي بلند خنديد و با حالت تحقير آميزي به آن پسر جوان نگاه كرد وگفت: بايد به يادش بياوري كه چرا بايد توبه كند. احساس كردم قلبم پايين ريخت. آخوند فهيم گفت: خدا بهت رحم كرده كه دادگاه برايت تشكيل داديم. برادرت ضامن شده. وثيقه گذاشته كه تو آزاد شوي. به شرطي آزاد ميشوي كه توبه نامه بنويسي ......more25minPlay
November 01, 2019کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت اولبنیانگذاران کبیر سازمان مجاهدین خلق ایران محمد حنیفنژاد، سعید محسن و اصغر بدیعزادگان در سحرگاه چهارم خرداد۱۳۵۱ همراه با دو تن از یاران پاکبازشان مجاهدین شهید محمود عسکریزاده و رسول مشکینفام (اعضای مرکزیت مجاهدین خلق) جاودانه شدند. آنروز خورشیدسواران ما به خاک افتادند، تا خورشید جاودانهٌ انقلاب بر بام ایران طلوع کند. خروش آنان را هماینک در ستیغ همهٌ کوهها، در بلند همهٌ ابرها و در وسعت همهٌ صحراهای ایرانزمین میتوان شنید. محمد حنیفنژاد، بنیانگذار سازمان مجاهدین خلق ایران از جمله انقلابیون جوانی بود....more42minPlay
November 01, 2019راز شب - قسمت پنجمصديقه گفت: فروغ تا فرصتي هست خاطرة ماهي سياه كوچولو را تعريف كن تا مهري هم بشنود. من هم به درخواست صديقه و براي گذشت آن لحظات پراضطراب در زندان، بي معطلي شروع كردم.مادرم بسته را از پستچی گرفت و در را بست. خواهرم مطهره، هميشه براي من و حميد هديه ميفرستاد. وقتي بسته باز شد خيلي خوشحال شدم. از گزهاي خوشمزه، تا مدادتراشي كه يك قوي سفيد بود، سه عددكتاب و چند هديه ديگر كه نميدانستم چيست.مادرم گفت: اينها صفحة گرامافون است. بگذار حميد بيايد برايت بگذارد. صداي درِ خانه را كه شنيدم، توي حياط دويدم و خبر سوغاتيها را به حميد دادم.از او خواستم كه گرامافون را روشن كند.حميد گرامافون را روشن كرد و گفت: اين برايت يك قصة قشنگ ميگويد كه اسمش ماهي سياه كوچولوست. به عكس روي كتاب اشاره كرد. از آنروز به بعد داستان ماهي سياه كوچولو را بيش از۵۰بارگوش كردم. و هميشه با خودم فكر ميكردم: پس ماهي سياه كوچولو چي شد و كجارفت؟ دلم نميخواست كشته شده باشد. او شجاع و زرنگ بود. حتماً به جاهاي بهتر و دورتر رفته است.آنچه كه نميدانستم اين بود كه قصة ماهي سياه كوچولو آرام آرام مسير زندگي مرا تغيير ميداد. به خصوص وقتي معني اين جملة ماهي سياه را فهميدم كه ميگفت: مهم نيست که من بميرم يا زنده بمانم. مهم اين است که مرگ يا زندگی من چه تاثيری در زندگی ديگران داشته باشد.در همه كتابهايي كه خواهرم فرستاده بود. هميشه يكي بود كه از همه مهربانتر و فداكارتر بود. و به خاطر آگاهي و نجات ديگران از زندگيِ خودش ميگذشت. اين كتابهاي كودكانه افكارم را تحت تاثير قرار داد....more30minPlay
FAQs about کتابخانه:How many episodes does کتابخانه have?The podcast currently has 428 episodes available.