
Sign up to save your podcasts
Or


داستانهایی دیگر به نقل از کتاب طبقات اکبری روایت می شود. این داستانها بیشتر شرح پیروزیهایی است که او در هند و ماوراءالنهر و عراق عجم یعنی ری و اصفهان بدست آورد. اشاره ای کوتاه هم می شود به برخی ناکامی های او و از میان رفتن لشکریانش در سفری به هندوستان.
مضمون این سفرها تقریباً همیشه این است که به جایی حمله کرد و بسیاری را کشت و اسیر کرد و "مظفر و منصور" با غنایم و بردۀ فراوان به غزنین باز گشت.
بوران دخت و طرماس در زیر زمین در محلی عجیب گرفتار شده اند. آوازی می شنوند. قسطاس است که توسط اسکندر به آنجا افتاده است. این محل چاه فراموشان جمشید است.
آنها با رسنی که زندانبان به پایین می اندازد بیرون می روند. بوران دخت قلعه را از نمایندۀ اسکندر که خود به سمت حلب رفته است باز پس می گیرد. بعد به سمت حلب به راه می افتد تا ایرانیان آنجا را یاری دهد.
در بغداد به سپاه اسکندر می رسد. اسکندر او را از دور می بیند و مردی را می فرستد تا معلوم کند که او کیست.
در جایی از این داستان، داستانگو از زبان بوران دخت نصیحت می کند که مرد نباید عیال جوان خود را به دیگران بنماید. تشبیهی استفاده می کند که جالب توجه است!
در این قطعه شرح حوادث دوران شاهان غزنوی از کتاب طبقات اکبری یا طبقات اکبر شاهی که در حوالی سال 1000 هجری نوشته شده، نقل می شود. سعید نفیسی، گردآورندۀ کتاب می گوید که این مطالب از زین الاخبار گردیزی گرفته شده است.
در این قطعه شرح حوادث دوران سبکتگین و اوایل دوران محمود گفته می شود. بیشتر مطالب در پیرامون پیروزی هایی است که این دو در هندوستان به دست آورده اند و غنیمتهایی که گرفته اند.
سبک نوشتاری کتاب فارسی روان و زیبایی است و بجز موارد اندکی، اغراق در ذکر حوادث دیده نمی شود.
اسکندر با وسوسه کردن کنیزکان قلعۀ اصطخر موفق می شود که قلعه را تسخیر کند و قسطاس، امیری رومی که به بوران دخت کمک کرده بود را دستگیر و زندانی کند.
از آن طرف، بوران دخت و طرماس، امیر دیگر رومی که به او کمک کرده بود، در انتهای غاری که به آن پناه برده بودند، همچنان می روند تا به جایگاهی خوش و خرم با درختان فراوان و آب خنک و کوشکی بلند می رسند. در آن کوشک صورتهایی می بینند که در مقابل آنها بر می خیزند و باز می نشینند. و نیز صورتهایی بسیار بزرگ ساخته شده از زر که صورت و نشان جمشید و خواهران او است. از جایی در آن حوالی صدای گریه و ناله می آید و بوران دخت می خواهد علت آن را بیابد.
در این قطعه نویسنده در جایی که وصف عیش و عشرت کنیزکان با اسکندر را بازگو می کند، حس طنزش گل می کند و توصیفی طنازانه از وضع عاشق و معشوق وقتی که صبح می دمد، ارائه می کند که خواندنی است!
بخشهایی دیگر از کتاب آداب الحرب و الشجاعه نقل می شود. از جمله داستانی از ظلم عمال حسین غوری که با حمله به غزنین غزنویان را برانداخت و اینکه چگونه یکی از افراد صاحب کرامت با معجزه ای آنها را بیرون راند.
همچنین داستان قابل توجهی گفته می شود از مردی که در زمان حملۀ حسین غوری سپاهیان سعی کردند گردنش را بزنند ولی رگهای او سالم ماند و با کمک جراح زنده ماند. گفته می شود که نویسندۀ کتاب خود از او احوال آن واقعه را شنیده است.
بوران دخت در غار مانده است و سپاهیان اسکندر در زیر غارند. اسکندر دو مرد را با نفت و آتش در صندوقی می فرستد تا اسب بوران دخت را بکشند. بعد با یارانش وارد غار می شود. بوران دخت به انتهای غار می رود و به نردبانی می رسد و دری. به حکمت یزدان در باز می شود و او و طرماس وارد می شوند ولی اسکندر نمی تواند.
اسکندر آن جا و در غار را باسنگ و آهک و ارزیز می بندد و برای گرفتن قلعۀ استخر می رود که در دست قسطاس است. قسطاس جای خوش یافته است با کنیزکان زیبا و نمی خواهد قلعه را تسلیم کند.
بخشهایی دیگر از کتاب آداب الحرب و الشجاعه نقل شده است. این بخشها بیشتر به جنگهایی که در هند میان هندیان و یا میان سلاطین غزنوی با هندیان درگرفته است می پردازد. نکاتی در مورد نحوۀ جنگیدن سپاهیان را می توان در این بخشها یافت.
تلفظ درست اسامی هندی ذکرشده در این متون را نمی دانم و تلاشم برای یافتند آنها نتیجه نداد. شاید تلفظ برخی از آنها اشتباه باشد.
بوران دخت زخمی و خسته در کوههای اطراف اصطخر در غاری پناه گرفته و از هوش رفته است. اسبش در آن کوه به چرا رفته است. اسب به نزدیک چشمه ای می آید که بوران دخت آنجا بوده و بوی خون بوران دخت را دنبال می کند و به نزد او به غار می رود. سطلامیس در زیر غار است و نمی داند که بوران دخت زنده است یا مرده. فردی را برای یافتن او می فرستد. او اسب را اژدها می پندارد و می گوید که حتماً بوران دخت را خورده است. به اسکندر خبر می دهند. اسکندر با لشکرش به زیر غار می آید.
طرماس، یار بوران دخت، خوابی می بیند و به دنبال او به کوه می آید و او را در غار می بیند. برای او آب و غذا می آورد.
در این قطعه مطالبی دیگر به نقل از کتاب آداب الحرب والشجاعه نقل می شود. سلاحهایی که هر یک از پادشاهان آن دوران در جنگ استفاده می کردند گفته می شود. از شجاعتها و دلاوریهای شاهان هم داستانهایی اغراق آمیزی روایت می شود . از جمله گفته می شود که محمود غزنوی در جنگی در هند آنقدر آدم کشت که دستش به قبضۀ شمشیر چسبید و آن را در آب گرم گذاشتند تا جدا شد.
بوران دخت اصطخر را گرفته است و بر تخت شاهی نشسته. اسکندر با لشکریانش می رسند. بوران دخت مادرش را که اسکندر را از زندان فراری داده بود مجازات می کند.
بوران دخت به قصد رفتن به حلب از قلعۀ صطخر بیرون می رود و به کوهی می رود که اسب آهو تگش را در آنجا رها کرده بود. اسبش را نمی یابد. سطلامیس، امیر اسکندر که در پای قلعه نگهبانی می دهد او را می بیند و به با سپاهیان به دنبال او می رود. نمی توانند او را بگیرند. ولی او را زخمی می کنند. او به غاری پناه می برد.
From the publisher's feed