
Sign up to save your podcasts
Or


داراب و همای و رشنواد در تاریکی کوه پنهان شده اند. همای می گوید به سمت آمل بروند و سپاه جمع کنند. داراب می خواهد یک تنه با سپاه قیصر جنگ کند.
تنۀ درخت را بر گردن می گیرد و در تاریکی به سمت دشمنان می رود.کوه آسای با چهار تن از نام آوران در پایین کوه نشسته اند. داراب به آنها حمله می کند و همه را با ضربت چوب می کشد.
سپاهیان در نهایت راه را بر او می بندند و به قیصر خبر می دهند. قیصر با سپاهش در می رسد و جنگی طولانی در می گیرد.
داراب زخمی و خسته می شود و نمی تواند به نزد همای برگردد.
ناگهان جهان تاریک می شود و باران و یخچه می بارد که عذابی است بر رومیان چرا که "حکمت ایزد عزوجل در آن بود تا هیچکس همای را نتواند گرفتن".
همای و رشنواد در سیاهی شب در کوه پنهان می شوند.
سعید نفیسی قطعاتی را به نقل از مجمع الانساب نقل می کند و می گوید که به احتمال زیاد این قطعات از تاریخ یمینی، یعنی آن بخش از تاریخ بیهقی که به امیر محمود مربوط است، بازنوشته شده است.
امیر محمود در بلخ است و حکومت خراسان و ماوراءالنهر به نام سامانیان است. سبکتگین در غزنین گذشته می شود و پسر او اسماعیل خود را امیر می نامد و بر تخت می نشیند. محمود که ولی عهد است به غزنین می رود و او را بر کنار می کند.
امیر بخارا حکومت خراسان، بجز شهر نیشابور، را به او می دهد. او به نیشابور می رود و آنجا را می گیرد. امیر بخارا به او حمله می کند ولی از او شکست می خورد و این پایان کار سامانیان است.
بعد امیر محمود سیستان را فتح می کند.
جیپال، شاه هند، که قبلاً از سبکتگین شکست خورده است، به او حمله می کند و او هم شکست می خورد.
ایلک خان، پادشاه ترکان، هم به او حمله می کند و شکست می خورد و می گریزد و بالشکری انبوه از ترکان باز می گردد. امیر محمود آن لشکر را هم شکست می دهد.
داستانهای اغراق آمیزی از شکست دادن ترکان و نقشی که یک پیل در جنگ بازی می کند، نقل می شود که چندان به سبک تاریخ نویسی بیهقی نمی ماند.
قیصر بر تخت شاهی ایران نشسته است و داراب و همای در کوه پنهان شده اند. قیصر به دنبال گنجهای همای است. به او می گویند که رشنواد از محل گنجها آگاه است. فرمان می دهد به یافتن رشنواد.
مردی رشنواد را در دخمه ای می یابد و او را می گیرد که به نزد قیصر ببرد. بازرگانی هزار درهم به او می دهد و رشنواد را رها می کند. رشنواد انگشتری خود را به بازرگان می دهد.
رشنواد به کوه می گریزد و به نزد همای و داراب می رود.
لشکریانی که به دنبال رشنوادند به قیصر خبر می دهند که آنکه همای را نجات داده است داراب پسر اردشیر است. قیصر می ترسد و قصد بازگشت به روم دارد. سپاهیانی که به همای خیانت کرده اند برای گرفتن داراب و همای به سوی کوه به راه می افتند.
پندنامه ای روایت می شود که گفته می شود سبکتگین آن برای پسرش امیر محمود نوشته است.
داستان زندگی سبکتگین از زبان او گفته می شود که در ترکستان بوده و به بردگی گرفته می شود و فروخته می شود. آلپتگین او را می خرد و امیری می دهد.
بعد به نکات و دقایق حکمرانی می پردازد. برخی از نکات مطرح شده درس نحوۀ عملی حکمرانی است.
در مورد عاملانی که به شهرها فرستاده می شود توصیه های دقیقی می کند. و می دانیم که دراز دستی و خیانت عاملان از مهمترین اسباب و عوامل فروپاشی حکومتها بوده است و حاکمان می باید نسبت به آن بسیار هوشیار می بوده اند.
همچنین توصیه هایی مهم در بارۀ ابادان داشتن خزانه می کند که "ملک را به مال توان نگاه داشتن و اگر ترا زر و مال و نعمت نباشد، هیچکس فرمان تو نبرد. و مال حاصل نشود الا به عمارت و تدبیر و عقل. و عمارت حاصل نشود الا به عدالت و راستی."
داراب در میان سپاهیان قیصر به ری می رسد. رشنواد او را می یابد و می گوید بیا تا تو را به نزد همای ببرم.
از آن سو، سپاهیان کوه آسای همای گرفته اند و دست بسته و سر برهنه به نزد قیصر می برند. داراب این را می بیند و می خواهد او را نجات دهد. سلاح ندارد. درختی در کنار جویباری می بیند. به قدرت یزدان درخت را بر می کند و از شاخ و برگ آن را می کند و بر گردن می اندازد و با آن سپاه کوه آسای را تارومار می کند و همای را از دست آنها می گیرد. همای که فرزند را می بیند از شوق بیهوش می شود. داراب او را به کوه می برد.
کوه آسای به قیصر خبر می دهد که همای را مردی درربوده است و به کوه برده است. قیصر در می رسد ولی نمی تواند به داراب و همای دست پیدا کند. فرمان می دهد که رشنواد را پیدا کنند.
سعید نفیسی به نقل از مجمع الانساب که که در سال 735 تالیف شده، داستان برآمدن غزنویان را به نقل از تاریخ ناصری روایت می کند.
آغاز کار غزنویان با آلپتگین است که غلامی بوده است در دربار سامانیان و به امیری می رسد. وقتی در دربار بر سر جانشینی اختلاف می افتد، او به سمت غزنین می رود. کم کم کارش بالا می گیرد و لشکر سامانیان و بعد امرای دیگر و نیز لشکر هند را شکست می دهد. بعد او پسرش اسحاق، بلگاتگین، و پیری به امارت می رسند. در این دوران کار غزنویان از رونق می افتد. لشکریان به جمع مال و خوش گذرانی مشغولند.
بعد امرای ترک سبکتگین را به امارت بر می گزینند. او امور را به سامان باز می آورد. نواحی پیرامونی را تصرف می کند و به هندوستان لشکر می کشد و غنایم بسیار می آورد. این آغاز قدرت گرفتن غزنویان است.
از سبک متن و نیز مفاهیم مطرح شده چنین برمی آید که متن در طول زمان دچار تغییراتی شده است. احتمالاً این متن با واسطه هایی از تاریخ ناصری نقل شده و زبان آن هم به مقتضای زمان تغییر کرده است.
داراب به همراهی لشکر مصطلق به سوی ایران به راه می افتد. به شهر شبرقان می رسند. مردم شهر از بیم سپاه قیصر گریخته اند. به داراب خبر می رسد که همای هم گریخته است و به اصفهان و بعد به ری رفته است، و قیصر هم به دنبال او است. داراب مصطلق را شماتت می کند. پسران داراب خمشگین می شوند و بر او می شورند.
داراب دست به دعا برمی دارد و خدا او را از دست پسران مصطلق و لشکر آنها نجات می دهد. بعد به سوی سپاهان به راه می افتد و به همراه سپاهیان قیصر به سمت ری می رود.
امیر ری، کوه آسای، همای را در بند می کند تا به قیصر تسلیم کند.
قطعاتی دیگر که منهاج سراج در طبقات ناصری از تاریخ ناصری نقل کرده، ذکر می شود.
دو روایت، داستان برآمدن سلجوقیان در دوران محمود غزنوی و بعد قدرت گرفتن و پیروزی شان بر غزنویان در دوران مسعود است. این روایتها در تاریخ بیهقی هم ذکر شده است.
داستان دیگر به سفر ملکشاه سلجوقی به مصر و اظهار بندگی به خدای در تختگاه فرعون است. و روایت دیگر هم به ملکشاه و خودداری او از غصب اموال یتیمی از بازماندگان بزرگی است.
داستان دیگری هم نقل شده است که نسب پادشاهان چین را به فریدون می رساند.
داستانهای مربوط به ملکشاه، داستانهای حکمت آموزی هستند که نمونه های آن در ادبیات ما فراوانند و بیشتر آنها وقایع تاریخی نیستند.
داراب به همراه جانوسیار رسول و هرمز گازر-بازرگان به نزد مصطلق، شاه عمان می روند. داراب راست می رود و بر تختی که برای موبد گذاشته اند می نشیند. مصطلق از او می پرسد که تو کیستی. می گوید من دارابم. باید به فرمان همای درآیی وگرنه با تو آن کنم که با شاه پیشین عمان، برادرت قنطرش کردم. مردان مصطلق از ترس پیش نمی آیند.
مصطلق با وزیرانش مشورت می کند. شویر بیک وزیر پیشنهاد می کند که فرمان برداری داراب را بکن و با او به درگاه همای برو. بقیه هم با او موافقند.
فردا مصطلق برای ابراز وفاداری به رباط به دیدن داراب می رود. داراب او را در کنار خود می نشاند و مجلس نشاط و شراب مهیا می کند و همه مردان رباط را مست می کند تا شب فرا می رسد.
نویسنده کتاب را با نقل قطعاتی از "تاریخ ناصری" که بخش اول "جامع التواریخ" بیهقی بوده است، آغاز می کند.
در این قطعه چند داستان روایت می شود از زندگانی سبکتگین، که محمد عوفی به نقل از تارخ ناصری در جوامع الحکایات آورده است.
در داستان اول سبکتگین خوابی می بیند که تعبیر می شود به بدنیا آمدن پسرش محمود و جهانگیری او و نگونسار شدن بتهای بتخانه ای در هند در شب تولد او.
داستان دوم، که در تاریخ بیهقی هم نقل شده، داستان سبکتگین است و گرفتن و رها کردن آهو بچه و خواب پیامبر دیدن که به او وعدۀ پادشاهی می دهد.
در داستان سوم قدرت گرفتن سبکتگین و از غلامی به امارت رسیدن او نقل می شود.
From the publisher's feed