كتيبه

كتيبه

By Hossein AbbasiArtsBooks
Download on the App Store

كتيبه episodes

  • تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و هشتم

    در این قطعه شرح فروگرفتن آسیغتگین غازی، سردارسپاه امیر مسعود شرح داده می شود.

    غازی همکار اریارق بود و پس از فروگرفته شدن اریارق در ترس و بیم بسر می برد. ابراز علاقۀ امیر مسعود به او هم نمی توانست از این بین بکاهد. "محمودیان" یا درباریان دوران امیر محمود که با سرداران امیر مسعود دشمنی داشتند دسیسه ای چیدند و از زنی که در حرم غازی رفت و آمد داشت کمک گرفتند تا غازی را بترسانند. غازی هم شبانگاه با قومش به سمت ماوراءالنهر به راه افتاد. 
    امیر مسعود عبدوس، از نزدیکان خود، را با انگشتری اش به دنبال او فرستاد و او موفق شد که غازی را برگرداند. ولی دسیسه چینان آنقدر به کار او ادامه دادند که دیگر نه او به امیر اعتماد داشت و نه امیر به او. در نهایت قرار بر آن گرفت که او به سوی غزنین فرستاده شود (امیر و درباریانش هنوز در بلخ بودند).
    او را با قومش به قلعه ای در حوالی غزنین می فرستند و "نیز او را دیده نیامد".

    27 min
  • تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و هفتم

    این قطعه روایت فروگرفتن اریارق، سالار هندوستان به وقت امیر محمود، است.

    اریازق سالار سپاهی بود که هندوستان را برای امیر محمود فتح کرد. آنقدر قوی شده بود که امیر محمود ترسید "بادی در سر" داشته باشد و سودای امیری بکند. او را عزل کرد.
    خواجه احمد حسن، وزیر امیر مسعود، او را از هندوستان به دربار امیر مسعود کشاند.
    اریارق با شکوه فراوان در دربار می رفت و می آمد و این بر "محمودیان، یعنی درباریانی که د ردوران امیر محمود سر و سامانی داشتند و در دوران امیر مسعود در حاشیه بودند  خوش نمی آمد. بدگویی و دسیسه چینی آغاز کردند تا امیر مسعود را بر او بدگمان کردند. برخی از خدمتکارانش را هم در خدمت گرفتند تا جاسوسی او را بکنند.
    در نهایت سلطان بر او بدگمان شد و با خواجه احمد حسن در میان گذاشت. خواجه فهمید که درباریان در حال دسیسه اند و به امیر گفت که او را از دست ندهد. ولی در نهایت دسیسه کار خود کرد و امیر فرمان به فروگرفتن او داد.  
    او را فرو گرفتند و به غور فرستادند تا در قلعه ای زندانی باشد و در نهایت در همانجا کشته شد. 
    فروگرفتن سردارانی چون اریارق که بونصر در موردش می گفت "دریغ چون اریارق که اقلیمی ضبط توانستی کرد" هم امیر مسعود را از سرداران توانا محروم کرد و هم قوم آنها را به سمت دشمن راند. اطرافیانِ سرداران فروگرفته شده به سلجوقیان پیوستند و نقش مهمی در شکست امیر مسعود از سلجوقیان بازی کردند.

    45 min
  • تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و ششم

    این قطعه دو "مشافهه" است. مشافهه دستورالعملی مکتوب بوده که به هنگام فرستادن رسولی به دربار امیری به او می داده اند. در این مورد به ابوالقاسم حصیری که به دربار قدر خان، امیر ترکستان در کاشغر فرستاده شد.

    مخاطب مشافهه رسول بوده و در مشافهه به رسول گفته می شده که در چه مواردی باید صحبت کند و چگونه صحبت کند و اگر سؤال خاصی پرسیده شد چه پاسخی دهد.
    مشافهۀ اول در مورد بستن عهد با خان ترکستان است و ستدن زنی از دربار خان برای امیر مسعود و زنی برای فرزندش.
    مشافهۀ دوم در مورد امیر محمد، برادر امیر مسعود است و به رسول گفته می شود که در صورت سؤال از چرایی فروگرفتن محمد چه جوابی باید داد.
    این مشافهه ها نمونه های عالی متن اداری دربار غزنوی است.

    31 min
  • تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و پنجم

    در این قطعه داستان جنگ سبکتگین و پسرش محمود با بوعلی سیمجور، از امرای سپاه سامانیان، و شکست بوعلی روایت می شود.

    همچنین از زندگی بوصادق تبانی و بوطاهر تبانی روایتهایی گفته می شود. این دو فقیهانی بودند که دردربار غزنوی ارج و قربی داشتند.
    امیر مسعود بوطاهر تبانی را به عنوان رسول به ترکستان می فرستد.

    31 min
  • تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و چهارم

    در این قطعه روایتی ذکر می شود از روابط امیر محمود غزنوی با قدر خان، امیر ترکستان و رسول فرستادن امیر مسعود به ترکستان.

    بیهقی از روابط خاندان تبانیان از همگی از علمای عهد خود بودند، با دربار سلاطین غزنوی می گوید.
    همچنین داستانهایی از دورانی که امیر محمود سپاهسالار سامانیان بود ذکر می شود.
    چندین روایت هم ذکر می شود از زندگی سبکتگین پدر امیر محمود که غلامی بود و او را به الپتگین، از سالاران سپاه سامانی، فروختند واو در آن دربار رشد کرد و داماد الپتگین شد و بعد به سالاری و امیری رسید.
    نکتۀ جالب در روایت زندگی سبکتگین این است که برای او نوعی ارتباط با عالم غیب مهیا می شود تا رسم معهود که امیران نشاندۀ قدرتی ماورائی هستند بجا آورده شود.

    33 min
  • تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و سوم

    این قطعه داستان خلافت عبدالله زبیر و کشته شدن او بدست لشکر عبدالملک مروان به فرماندهی حجاج یوسف است.

    عبدالله بن زبیر، پسر زبیر(از صحابی پیغمبر اسلام) و اسماء (دختر ابوبکر)  به مخالفت با بنی امیه پرداخت و پس از مرگ یزید بن معاویه در سال 64 قمری (683 میلادی) و در بحرانی که در پی آن در جانشینی او ایجاد شد، درمدینه و پس از آن در مکه به تشکیل حکومت پرداخت.
    او در سال 73 قمری در جنگ با سپاهیان حجاج یوسف شکست خورد و کشته شد.
    این قطعه از تاریخ بیهقی هم لحنی حماسی دارد و نقش اسما، مادر زبیر، را برجسته می کند که به نوعی شبیه نقش مادر حسنک در بزرگداشت پسرش است.
    همچنین روایتهایی ذکر می شود از کشته شدن برخی از قدرتمندترین افراد در حکومتهای آن دوران از جمله کشته شدن جعفر پسر یحیی برمک به فرمان هارون الرشید و ابن بقیۀالوزیربه دست عضدالدوله دیلمی بعد از فتح بغداد بدست دیلمیان.
    این متن خطبۀ عربی زیبر و نیز اشعاری به زبان عربی در مرثیۀ ابن بقیه دارد که من همان متن عربی را خوانده ام.

    28 min
  • تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و دوم

    این قطعه داستان بردار کردن حسنک وزیر است. این داستان از زیباترین قطعات تاریخ بیهقی است و چون در کتاب ادبیات دورۀ دبیرستان بود، بسیاری از ما با آن آشنا هستیم. حسنک، یا خواجه ابوعلی حسن بن محمد میکال، از خاندان میکائیلیان نیشابور بود که وزارت امیر محمود را داشت. پس از به تخت نشستن امیر مسعود، با دسیسۀ درباریان، بخصوص خواجه بوسهل زوزنی، به قرمطی بودن (طرفداری از حاکمان فاطمی مصر که مذهب اسماعیلی داشتند) متهم شد و بردار آویخته شد. امیر مسعود می دانست که این اتهام نادرستی است ولی از آنجا که حسنک برادر امیر مسعود، محمد، را در رسیدن به تخت یاری کرده بود، در نهایت به کشتن او رضایت داد. یک نکته در مورد ماجرای حسنک به روشن شدن ابعاد این ماجرا کمک می کند.

    تصوير حسنک در اين داستان مردي بزرگ است كه به سعايت بوسهل زوزني ِ دسيسه چين بردار مي شود.

    ولی ذکر رفتار حسنک در بخشهای دیگر تاریخ بیهقی تصويري ديگر از حسنك بدست مي دهد. سابقۀ حسنک وزیر  در رفتار خردمندانه چندان درخشان نبوده است.

    نمونه هايي از رفتار حسنك را مي آورم.

    وقتی امیر مسعود به نزدیک نیشابور می رسد، اعیان نیشابور به دیدنش می آیند و از کارهایی که حسنک و قومش می کرده اند شکایت به مسعود می برند که قاعدۀ مرافعات را برگردانیده بود. او اموال خاندان میکائیلیان را از آنها گرفته بود. "جملۀ کشاورزان و وکلا و بزرگان توانگر را و هر که را باز می خواندند، بگرفتند و مالی عظیم از ایشان بستدند و عزیزان قوم ذلیل گشتند." در همین جا هم بیهقی می گوید: "و اگر زمین و آب مسلمانان به غصب بستد، نه زمین ماند و نه آب، و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت هیچ سود نداشت." قاعدۀ دست درازی قدرتمندان به اموال دیگران در مورد حسنک هم صدق می کرده است.

    حسنک وزیر امیر محمود بود و بین مسعود و پدرش همیشه رقابتی پنهانی در جریان بود. حسنک هم به همین دلیل با مسعود سرِ سازگاری نداشت "که بر هوای امیر محمد و نگاهداشت دل و فرمان محمود این خداوند زاده را بیازرد و چیزها کرد و گفت که اکفا آن را احتمال نکنند تا به پادشاه چه رسد".

    در مورد وزارت هم هر چند امیر محمود وزارت به حسنک داده بود ولی می دانست که او "شمار و دبیری نداند" و در نهایت هم از وزارت دادن به او پشیمان شد.

    در همان داستان حسنک لبّ کلام گفته می شود که در رقابت امیر مسعود و امیر محمود، حسنک طرف امیر محمود و پسر مورد علاقۀ او امیر محمد را گرفته بود و گفته بود که اگر امیر مسعود به امارت برسد "مرا بردار باید کرد". و آنچه بوسهل در مورد او کرد به نوعی انتقام به مثل بود چرا که حسنک "به روزگار وزارت بر وی استخفافها کردی تا خشم سلطان را بر وی دائمی می داشت و به بلخ رسانید به او آنچه رسانید"

    43 min
  • تاریخ بیهقی- قطعۀ بیست و یکم

    در این قطعه داستانی روایت می شود از دوران معتصم، خلیفۀ عباسی، که در حدود 200 سال پیش از دوران امیر مسعود می زیسته. داستان مربوط است به افشین، سردار ایرانی که "خدمتی پسندیده کرد و بابک خرمدین را برانداخت".

    بین افشین و یکی از درباریان به نام "بودُلَف" دشمنی ای عمیق است و و افشین بارها از خلیفه خواسته که دست او را بر بودلف گشاده بگذارد. در نهایت خلیفه شبی تقاضای او را می پذیرد ولی بلافاصله پشیمان می شود.
    داستان از زبان "احمد بن ابی دواد" قاضی القضات  روایت می شود که شبانگاه به دیدار خلیفه می رود و از ماجرا آگاه می شود و خلیفه او را به شفاعت می فرستد. افشین در ابتدا نمی پذیرد.  تا اینکه کار به تهدید می کشد و افشین می فهمد که خلیفه از کشتن بودلف بشدت عصبانی خواهد شد و او را رها می کند.
    آنچه در این داستان به چشم می خورد عباراتی است که در وصف افشین و بودلف استفاده شده است. افشین از زبان خلیفه "سگِ نا خویشتن شناسِ نیم کافر" وصف می شود. در حالیکه بودلف به گفتۀ احمد "بندۀ خداوند است و سوار عرب است" . همچنین احمد می گوید "و از طرزی دیگر سخن پیوستم ستودن عجم را که این مردک از ایشان بود- و از زمینِ اُسروشنه بود- و عجم را شرف بر عرب نهادم، هر چند که دانستم که اندر آن بزه یی بزرگ است". وقتی  که احمد شرح ماجرا و التماسهایش به افشین را برای خلیفه می گوید، ذکر می کند که "دریغا مسمانیا که که از نامسلمانی اینها باید کشید".
    در نهایت خلیفه به افشین عتاب می کند که "هر کسی آن کند که از اصل و گوهر وی سزد، و عجم عرب را چون دوست دارد با آنچه بدیشان رسیده است از شمشیر و نیزۀ ایشان؟" و به احمد می گوید "بخدای عز و جل سوگند خورم که افشین جان از من نبرد که وی مسلمان نیست".

    25 min
  • تاریخ بیهقی- قطعۀ بیستم

    در این قطعه ادامۀ داستان وزیر احمد حسن  با بوبکر حصیری روایت می شود.  بوبکر فقیهی بوده است در دربار که درمستی با وزیر درشت خویی می کند و وزیر که با او بد بوده از این فرصت استفاده می کند و از امیر اجازۀ تنبیه او را می گیرد.

    امیر این اجازه را می دهد چون با وزیرش عهد کرده که دست او را در امور باز بگذارد.
    از سوی دیگر نمی خواهد حصیری را از دست بدهد. پس بو نصر مشکان را واسطه می کند تا وزیر را به بخشودن بوبکر راضی کند.
    این قطعه پیچیدگی روابط در دربار را بخوبی نشان می دهد.

    34 min
  • تاریخ بیهقی- قطعۀ نوزدهم

    خواجه احمد حسن بر مسند وزارت امیر مسعود می نشیند. بیهقی شرحی مبسوط می دهد از این بر نشستن و آنچه او می کند تا تسلطش بر درباریان را اثبات کند و انتقام گذشته ها را بگیرد.

    بهتر است از زبان بیهقی بشنویم نتیجۀ جلسه ای که وزیر با امیر داشت: "و گروهی از بیم خشک می شدند و طبلی بود که زیر گلیم می زدند و آواز پس از آن برآمد و منکَر برآمد، نه آنکه من و یا جز من بر آن واقف گشتندی بدانچه رفت در آن مجلس، اما چون آثار ظاهر می شد از آنچه گروهی را شغلها فرمودند و گروهی را برکندند و قفا بدریدند و کارها پدید آمد"

    35 min

About كتيبه

From the publisher's feed

حسين عباسي هستم