پادکستِ سیالکتیک

پادکستِ سیالکتیک

Download on the App Store

پادکستِ سیالکتیک episodes

  • سیالکتیک: چرا آدما توانایی هم رو نادیده می‌گیرن؟
    همه‌مون عادت کردیم که وقتی یه ایده خفن میدیم یا به یه موفقیت میرسیم بقیه خیلی سرد و بی تفاوت برخورد کنن اما واقعا دلیل همچین چیزی چیه و در یه مقیاس بزرگتر چرا اساسا به آدما انگِ احمق بودن میزنیم حتی وقتی نابغه هستن. تا وقتی که دیگه همه جامعه با هم بپذیرن یا طرف بمیره. وگرنه قبلش هیچکس به آدم روی خوش نشون نمیده.

    This episode includes AI-generated content.
    27 min
  • سیالکتیک ویژه: کتاب تاریخ جنسیت نوشته میشل فوکو
    بریم سراغ کتاب تاریخ سکسوآلیته نوشته میشل فوکو که در سه جلد منتشر شده
    تاریخ جنسیت، جلد اول: اراده به دانستن - نقد فرضیه سرکوب جنسی، و معرفی "بیوپاور" به عنوان قدرت مثبت بر زندگی.
    تاریخ جنسیت، جلد دوم: استفاده از لذت‌ها - بررسی اخلاق جنسی در یونان باستان و "سبک زندگی" اخلاقی.
    تاریخ جنسیت، جلد سوم: مراقبت از خود - تحلیل تمرین‌های خودسازی در روم باستان، در مقابل اخلاق مسیحی مبتنی بر اعتراف. برای 
    .
    قبلش اینو بگم:
    اگه دوست دارید اون پرونده ریشه‌های جهان امروز رو بشنوید لینک زیر رو دنبال کنید:
    پادکست رادیو ماشینی و پرونده ریشه‌های جهان امروز
    .لینک رسیدن به پادکست رادیو سیتکام:
    رادیو سیتکام
    لینک رسیدن به پادکست سیالکتیک
    پادکست سیالکتیک.
    لینک رسیدن به پادکست شب تاب
    پادکست شب تاب
    لینک رسیدن به پادکستِ نزدیکتر:
    پادکستِ نزدیکتر
    .
    58 min
  • چرا قوانینِ مضحکِ قدیمی لغو نمیشن؟
    قبلش اینو بگم:

    اگه دوست دارید اون پرونده ریشه‌های جهان امروز رو بشنوید لینک زیر رو دنبال کنید:
    پادکست رادیو ماشینی و پرونده ریشه‌های جهان امروز
    .لینک رسیدن به پادکست رادیو سیتکام:
    رادیو سیتکام
    لینک رسیدن به پادکست سیالکتیک
    پادکست سیالکتیک.
    لینک رسیدن به پادکست شب تاب
    پادکست شب تاب
    لینک رسیدن به پادکستِ نزدیکتر:
    پادکستِ نزدیکتر

    و اما درباره این قسمت: 
    قانون مثل یک جمله در کتاب نیست که وقتی فهمیدیم مزخرف است، پاکش کنیم. قانون بخشی از یک شبکه‌ی قدرت، منافع، رویه، بودجه، مسئولیت حقوقی و عادت اجتماعی است. همین باعث می‌شود قوانین حتی وقتی دیگر تقریباً هیچ‌کس فلسفه‌ی اولیه‌شان را قبول ندارد، زنده بمانند. اما یک استثنای مهم را اول بگویم: همه‌ی قوانین قدیمیِ مضحک واقعاً «باقی نمانده‌اند». تعداد زیادی از قوانین منسوخ صراحتاً لغو می‌شوند، یا با قانون جدید بی‌اثر می‌شوند. چیزی که بیشتر دیده می‌شود، بقای مقرراتی است که یا دیگر اجرا نمی‌شوند، یا فقط در شرایط خاص قابل اجرا هستند. پس «هنوز در کتاب قانون هست» الزاماً به معنای «دولت هنوز فعالانه آن را اجرا می‌کند» نیست. حالا چرا اصولاً این اتفاق می‌افتد؟ ۱. تصویب قانون آسان‌تر از لغو قانون است برای تصویب یک قانون معمولاً یک مشکل، بحران یا جنبش سیاسی وجود دارد: «این مشکل را حل کنیم.» اما چند سال بعد: «این قانون دیگر لازم نیست.» هیچ‌کس الزاماً از لغو آن رأی سیاسی نمی‌گیرد. این یک عدم تقارن عجیب ایجاد می‌کند: قانون جدید → قهرمان دارد. لغو قانون قدیمی → تقریباً هیچ قهرمانی ندارد. سیاستمدار ممکن است بابت تصویب قانونی که «از کودکان محافظت می‌کند» اعتبار بگیرد؛ ولی کسی بابت حذف ماده‌ی ۴۷۲ قانون فلان که از ۱۹۲۳ باقی مانده، کف نمی‌زند. ۲. قانون صاحب پیدا می‌کند این یکی از مهم‌ترین دلایل است. ممکن است قانونی در ابتدا برای یک هدف خاص ایجاد شده باشد، اما بعدها گروه‌هایی پیدا شوند که از وجودش سود می‌برند. مثلاً یک مقررات ظاهراً بی‌ضرر ممکن است:

    - رقیب یک صنعت را محدود کند؛
    - برای یک صنف امتیاز ایجاد کند؛
    - درآمدی برای یک سازمان دولتی بسازد؛
    - مانع ورود تازه‌واردها شود؛
    - قدرت یک نهاد را حفظ کند.
    در اینجا قانون دیگر صرفاً یک متن تاریخی نیست. تبدیل شده به دارایی. و صاحب دارایی معمولاً داوطلبانه آن را پس نمی‌دهد. ۳. «چه کسی از لغوش آسیب می‌بیند؟» مهم‌تر از «چرا وجود دارد؟» می‌شود فرض کن قانونی ۹۰٪ جامعه را اذیت نمی‌کند ولی برای ۱٪ جامعه بسیار مهم است. آن ۱٪ انگیزه دارد:

    - لابی کند،
    - نماینده پیدا کند،
    - کمپین راه بیندازد،
    - پول خرج کند،
    - رسانه ایجاد کند،
    - با لغو آن مخالفت کند.
    ۹۹٪ دیگر ممکن است بگویند: «اصلاً نمی‌دانستم چنین قانونی وجود دارد.» پس یک قانون می‌تواند باقی بماند بدون اینکه اکثریت واقعاً طرفدارش باشند. این همان چیزی است که در اقتصاد سیاسی به شکل‌های مختلف با مفهوم منافع متمرکز و هزینه‌های پراکنده توضیح داده می‌شود. ۴. هیچ‌کس نمی‌خواهد مسئول عواقب لغو باشد این شاید از همه انسانی‌تر باشد. فرض کن قانونی داریم که احتمالاً دیگر لازم نیست. یک سیاستمدار می‌گوید: «لغوش کنیم.» دو سال بعد اتفاقی رخ می‌دهد که somehow به موضوع مربوط می‌شود. رقیب سیاسی: «این فاجعه نتیجه‌ی تصمیم شما برای لغو قانون بود.» حتی اگر رابطه‌ی واقعی بینشان وجود نداشته باشد. بنابراین سیاستمدار عقلانی ممکن است ترجیح بدهد: قانون بد را نگه دارم تا اینکه مسئول حذفش باشم. این همان منطق معروف ریسک نامتقارن است. ۵. قوانین روی هم انباشته می‌شوند سیستم حقوقی مدرن بیشتر شبیه این است: قانون ۱۸۸۰
    ↓
    اصلاحیه ۱۹۲۰
    ↓
    قانون ۱۹۵۴
    ↓
    اصلاحیه ۱۹۸۷
    ↓
    مقررات ۲۰۰۳
    ↓
    دستورالعمل ۲۰۱۷
    ↓
    استثنای ۲۰۲۵ تا اینکه یک سیستم تمیز و مرتب باشد. قانون جدید الزاماً قانون قدیمی را حذف نمی‌کند. گاهی فقط می‌گوید: «در شرایط X، ماده‌ی قدیمی به شکل Y تفسیر می‌شود.» در نتیجه یک سیستم حقوقی می‌تواند به چیزی شبیه لایه‌های زمین‌شناسی تبدیل شود. قانون جدید روی قانون قدیمی رسوب می‌کند. ۶. بعضی قوانین مرده‌اند ولی جسدشان هنوز در کتاب است این مورد خیلی مهم است. ممکن است قانونی:

    - عملاً اجرا نشود،
    - دادستان‌ها دنبالش نروند،
    - دادگاه‌ها آن را محدود تفسیر کنند،
    - قوانین جدید آن را بی‌اثر کرده باشند.
    ولی رسماً حذف نشده باشد. بنابراین با سه وضعیت متفاوت روبه‌رو هستیم: قانون موجود + اجراشونده قانون موجود + تقریباً اجرا‌نشدنی قانون موجود + عملاً مرده این سه را نباید یکی دانست. ۷. لغو کردن خودش هزینه دارد هر قانونی فقط یک جمله نیست. ممکن است به آن وابسته باشند:

    - دادگاه‌ها
    - آیین‌نامه‌ها
    - فرم‌های اداری
    - قراردادها
    - سیستم‌های مالیاتی
    - سازمان‌های دولتی
    - رویه‌های قضایی
    - حقوق اشخاص ثالث
    بنابراین گاهی می‌گویی: «این قانون مسخره است، حذفش کنیم.» و پاسخ حقوق‌دان: «باشه. ۲۷ قانون دیگر، ۱۴ آیین‌نامه و ۶ رویه قضایی هم باید اصلاح شوند.» ناگهان پروژه‌ای که روی کاغذ پنج دقیقه بود تبدیل می‌شود به اصلاحات چندساله. ۸. قانون گاهی عمداً مبهم و قدیمی باقی می‌ماند این قسمت جالب‌تر است. گاهی ابهام خودش برای حکومت مفید است. قانونی که خیلی روشن باشد، محدوده‌ی قدرت را مشخص می‌کند. ولی قانون قدیمی و مبهم می‌تواند به مقام اجرایی یا پلیس اختیار تفسیری بیشتری بدهد: «بسته به شرایط تصمیم می‌گیریم.» از منظر حاکمیت قانون، این می‌تواند خطرناک باشد. ولی از منظر قدرت اداری، گاهی بسیار مفید است. ۹. قوانین نمادین هستند گاهی قانون حتی از نظر عملی اهمیت زیادی ندارد، اما از نظر نمادین مهم است. مثلاً قانونی ممکن است نماینده‌ی یک ارزش، سنت یا هویت تاریخی باشد. لغوش می‌تواند این پیام را بدهد: «آن ارزش دیگر برای ما مهم نیست.» در نتیجه مخالفت با لغو آن الزاماً به خاطر کارکرد عملی قانون نیست. ممکن است جنگ بر سر معنا باشد. ۱۰. مردم هم همیشه خواهان حذف قانون نیستند اینجا یک اشتباه رایج داریم. وقتی قانونی احمقانه به نظر می‌رسد، تصور می‌کنیم: «خب مردم که مخالفش‌اند، چرا لغو نمی‌شود؟» ولی جامعه یک موجود واحد نیست. ممکن است:

    - ۴۰٪ مخالف باشند،
    - ۳۰٪ موافق باشند،
    - ۳۰٪ اصلاً اهمیت ندهند.
    یا مردم اساساً درباره‌ی وجود قانون اطلاعی نداشته باشند. دموکراسی الزاماً به این معنی نیست که هر قانون غیرمحبوب فوراً حذف شود. دموکراسی با نهادها، رویه‌ها، نمایندگان، گروه‌های ذی‌نفع و veto points کار می‌کند. ۱۱. یک مسئله عمیق‌تر: «اثر قفل‌شدگی» اینجا وارد بحثی می‌شویم که به نظرم برای فهم جامعه خیلی مهم‌تر است. وقتی یک تصمیم گرفته شد، تصمیم‌های بعدی روی آن ساخته می‌شوند. مثلاً: A ایجاد می‌شود بعد: B برای هماهنگی با A ایجاد می‌شود بعد: C برای اصلاح B بعد: D برای حل مشکل C بعد کسی می‌پرسد: «چرا A را حذف نمی‌کنیم؟» و جواب: «چون B، C و D به آن وابسته‌اند.» این همان چیزی است که در علوم سیاسی و اقتصاد نهادی به شکل‌های مختلف با مفهوم path dependence توضیح داده می‌شود. یعنی: گذشته فقط گذشته نیست؛ معماری انتخاب‌های آینده را محدود می‌کند. و به نظرم این مسئله از «قوانین مضحک» خیلی بزرگ‌تر است همین پدیده را در همه‌چیز می‌بینی: شرکت‌ها. دانشگاه‌ها. سازمان‌های دولتی. ارتش‌ها. نرم‌افزارها. شهرها. زبان‌ها. حتی سنت‌های خانوادگی. یک نفر می‌پرسد: «چرا این کار را این‌طوری انجام می‌دهیم؟» جواب: «چون همیشه همین‌طوری انجام داده‌ایم.» و این احتمالاً یکی از خطرناک‌ترین جمله‌های تاریخ تمدن است. 😄 چون «وجود داشتن» به‌مرور تبدیل می‌شود به «موجه بودن». بنابراین مسئله واقعی این نیست که چرا قوانین بد حذف نمی‌شوند. مسئله عمیق‌تر این است: چرا انسان‌ها سیستم‌هایی می‌سازند که اصلاح کردنشان بسیار دشوارتر از ساختنشان است؟ و جوابش ترکیبی از منافع، ترس، عادت، هزینه‌ی تغییر، قدرت، عدم‌اطمینان، جهل و وابستگی به مسیر گذشته است. برای همین اگر بخواهیم یک جامعه واقعاً عقلانی بسازیم، فقط به «قانون خوب» نیاز نداریم؛ به مکانیزم حذف قانون بد هم نیاز داریم.
    22 min
  • چرا آدم‌ها دروغ‌های شاخ‌دار رو باور می‌کنن؟
    قبلش اینو بگم:

    اگه دوست دارید اون پرونده ریشه‌های جهان امروز رو بشنوید لینک زیر رو دنبال کنید:
    پادکست رادیو ماشینی و پرونده ریشه‌های جهان امروز
    .لینک رسیدن به پادکست رادیو سیتکام:
    رادیو سیتکام
    لینک رسیدن به پادکست سیالکتیک
    پادکست سیالکتیک.
    لینک رسیدن به پادکست شب تاب
    پادکست شب تاب
    لینک رسیدن به پادکستِ نزدیکتر:
    پادکستِ نزدیکتر

    مغز انسان دستگاه تشخیص حقیقت نیست؛ دستگاه ساختن یک مدل قابل‌استفاده از جهان است. و این دو با هم فرق دارند. اما یک استثنای مهم را از اول بگویم: آدم‌ها هر دروغ شاخ‌داری را باور نمی‌کنند. معمولاً وقتی یک ادعای بسیار عجیب پذیرفته می‌شود، عجیب‌بودن آن با چند عامل دیگر خنثی شده است: منبع معتبر به نظر می‌رسد، با باور قبلی فرد جور درمی‌آید، تکرار شده، هیجان ایجاد کرده، یا فرد هزینه روانی/اجتماعی زیادی برای رد کردنش دارد. چند سازوکار مهم پشت ماجراست: ۱. «باورپذیری» با «احتمال واقعی» یکی نیست فرض کن کسی بگوید: «فلان سیاستمدار در یک اتاق مخفی با موجودات فضایی قرارداد بسته.» ذهن فوراً می‌گوید: مسخره است. اما اگر همین داستان را کسی بگوید که قبلاً ده ادعای درست درباره همان سیاستمدار گفته، یا ده دوستت آن را تکرار کنند، یا ویدئویی ظاهراً واقعی هم نشان بدهند، مقاومت ذهن کاهش پیدا می‌کند. مغز معمولاً نمی‌تواند احتمال واقعی یک ادعا را مستقیماً محاسبه کند؛ به نشانه‌های جانشین متوسل می‌شود: چه کسی گفت؟ چند بار شنیدم؟ آشنا به نظر می‌رسد؟ با چیزهایی که می‌دانم سازگار است؟ دیگران قبولش دارند؟ ۲. تکرار، حقیقت تولید نمی‌کند؛ ولی «حس حقیقت» تولید می‌کند این یکی بسیار قدرتمند است. اگر یک گزاره را چندین بار بشنویم، پردازش آن برای مغز آسان‌تر می‌شود. این روانی پردازش می‌تواند به شکل ناخودآگاه با «درست بودن» اشتباه گرفته شود. یعنی: شنیده‌ام → آشناست → راحت پردازش می‌شود → احتمالاً درست است. برای همین تبلیغات، شایعات و پروپاگاندا به تکرار علاقه دارند. نکته جالب اینجاست که گاهی حتی وقتی فرد می‌داند ادعا دروغ است، تکرار می‌تواند اثر خودش را بگذارد. ۳. انسان دنبال «داستان» است، نه صرفاً داده مغز با این: «X، Y و Z به‌طور تصادفی اتفاق افتادند.» راحت نیست. اما با این: «یک گروه قدرتمند پشت X، Y و Z بود.» خیلی راحت‌تر کنار می‌آید. چون داستان عامل، قصد، علت و پیامد دارد. به همین دلیل یک نظریه توطئه ممکن است از توضیح علمی بسیار پیچیده جذاب‌تر باشد، حتی اگر شواهد بسیار ضعیف‌تری داشته باشد. ۴. بعضی دروغ‌ها دقیقاً به خاطر «شاخ‌دار بودنشان» جذاب‌اند این پارادوکس جالب است. اگر کسی بگوید: «فلان شرکت کمی آمار را دستکاری کرده.» چندان جذاب نیست. ولی: «فلان شرکت از ۳۰ سال قبل تمام دولت‌ها را کنترل می‌کند.» قابل‌توجه‌تر است. ادعاهای افراطی ارزش خبری و هیجانی بیشتری دارند. و چیزی که بیشتر توجه می‌گیرد، بیشتر منتقل می‌شود. در نتیجه، سیستم انتشار اطلاعات می‌تواند به‌طور طبیعی به نفع ادعاهای عجیب عمل کند. ۵. باور قبلی، دروازه ورود اطلاعات است اگر من به یک نتیجه سیاسی، مذهبی، اقتصادی یا هویتی عمیقاً وابسته باشم، اطلاعات را کاملاً بی‌طرفانه ارزیابی نمی‌کنم. مثلاً اگر: «گروه X ذاتاً فاسد است» برای من بخشی از هویت فکری‌ام شده باشد، هر داستانی علیه X پیش‌فرض مساعد دریافت می‌کند. در مقابل، اگر همان داستان درباره گروه محبوب خودم باشد، ناگهان می‌شوم: «خب باید شواهد بیشتری ببینیم.» این همان جایی است که انسان می‌تواند باهوش باشد اما استدلال بد انجام دهد. حتی بدتر: هوش بالا همیشه واکسن ضدخودفریبی نیست. گاهی انسان باهوش فقط وکیل بهتری برای باورهای قبلی خودش می‌شود. ۶. انگیزه می‌تواند بر حقیقت غلبه کند گاهی فرد نمی‌پرسد: «آیا این درست است؟» ناخودآگاه می‌پرسد: «آیا دوست دارم این درست باشد؟» یا: «اگر این درست باشد، چه معنایی برای زندگی و هویت من دارد؟» یک باور ممکن است به فرد بدهد
    پس مجبوریم به دیگران اعتماد کنیم. تمدن بدون اعتماد معرفتی اصلاً کار نمی‌کند. مشکل این است که همین ویژگی می‌تواند مورد سوءاستفاده قرار بگیرد. اگر فردی یا نهادی اعتماد زیادی جمع کرده باشد، می‌تواند حتی ادعای بسیار عجیب را وارد ذهن میلیون‌ها نفر کند. ۹. اینترنت این مسئله را چند برابر کرده در گذشته یک دروغ باید از چند دروازه عبور می‌کرد: دروغگو → روزنامه → ویراستار → چاپخانه → تو امروز: دروغگو → تو و الگوریتم هم ممکن است بگوید: «این محتوا مردم را عصبانی می‌کند؛ بیشترش کنیم.» بنابراین مشکل فقط «احمق بودن مردم» نیست. معماری اطلاعات هم تغییر کرده است. محتوای خشم‌آور، ترسناک، عجیب و هویتی معمولاً ظرفیت انتشار بالایی دارد. و اینجا به یک نکته خیلی عمیق می‌رسیم گاهی آدم‌ها به خود دروغ باور ندارند؛ به شبکه‌ای از دروغ‌ها باور دارند. مثلاً: A می‌گوید B. B باعث می‌شود C منطقی به نظر برسد. C باعث می‌شود D. بعد فرد می‌گوید: «خب D که کاملاً مشخص است، پس A هم احتمالاً درست است.» در حالی که کل زنجیره روی یک فرض اولیه غلط بنا شده. به این می‌توان گفت اکوسیستم باور. و به همین دلیل اصلاح یک باور غلط گاهی با ارائه یک واقعیت مخالف حل نمی‌شود. باید کل شبکه‌ای که آن باور را پشتیبانی می‌کند بررسی شود. پس آیا آدم‌های دروغ‌باور احمق‌اند؟ اغلب نه. و این جواب اتفاقاً ترسناک‌تر است. همان مغزی که به ما امکان داده در جهان پیچیده زندگی کنیم، امکان فریب خوردن را هم ایجاد کرده است. اعتماد، تشخیص الگو، یادگیری اجتماعی، داستان‌سازی، تعلق گروهی، حفظ هویت و استفاده از میانبرهای ذهنی، همگی ویژگی‌های مفیدند. ولی هر قابلیت مفیدی یک حالت سوءاستفاده‌شده هم دارد. مثل: تشخیص الگو → دیدن الگوهای خیالی اعتماد → فریب خوردن وفاداری گروهی → قبیله‌گرایی داستان‌سازی → توطئه‌اندیشی اعتمادبه‌نفس → خودفریبی تفکر انتقادی → شکاکیت افراطی و شاید خطرناک‌ترین حالت این باشد: «من آدمی هستم که فریب نمی‌خورم.» چون درست همان لحظه، فرد ممکن است نسبت به فریب‌خوردن خودش کور شود. یک فرمول ساده برای دروغ‌های بسیار موفق اگر بخواهم آن را تقریباً به شکل یک معادله دربیاورم: قدرت دروغ ≈ تکرار × هیجان × اعتماد × سازگاری با هویت × سادگی داستان ÷ اصطکاک بررسی هرچه یک ادعا بیشتر تکرار شود، هیجان بیشتری ایجاد کند، از منبع معتبرتری بیاید، با هویت ما سازگارتر باشد، داستان ساده‌تری داشته باشد و بررسی‌اش سخت‌تر باشد، احتمال پذیرشش بیشتر می‌شود. و نکته تلخ این است که: حقیقت معمولاً دقیقاً برعکس عمل می‌کند. حقیقت اغلب پیچیده، مشروط، ناقص، کسل‌کننده، پر از «نمی‌دانیم» و نیازمند بررسی است. دروغ می‌تواند با اعتمادبه‌نفس بگوید: «همه‌چیز را فهمیدم.» حقیقت معمولاً می‌گوید: «صبر کن، هنوز سه تا متغیر را نمی‌دانیم.» و متأسفانه برای مغز انسان، جمله دوم خیلی کم‌هیجان‌تر است. اگر بخواهی این بحث را عمیق‌تر کنیم، سؤال حتی بهتر این است: «چه نوع دروغ‌هایی بیشترین احتمال باور شدن را دارند، و آیا می‌توان عمداً یک دروغ تقریباً غیرقابل‌باور ساخت که مردم آن را باور کنند؟» اینجا بحث از روان‌شناسی شناختی وارد قلمرو پروپاگاندا، فرقه‌ها، سیاست و مهندسی افکار می‌شود.
    35 min
  • وضعیت شغل‌ها پس از پیشرفت هوش مصنوعی چطوریه؟
    قبلش اینو بگم:

    اگه دوست دارید اون پرونده ریشه‌های جهان امروز رو بشنوید لینک زیر رو دنبال کنید:
    پادکست رادیو ماشینی و پرونده ریشه‌های جهان امروز
    .لینک رسیدن به پادکست رادیو سیتکام:
    رادیو سیتکام
    لینک رسیدن به پادکست سیالکتیک
    پادکست سیالکتیک.
    لینک رسیدن به پادکست شب تاب
    پادکست شب تاب
    لینک رسیدن به پادکستِ نزدیکتر:
    پادکستِ نزدیکتر
    .
    درباره این قسمت:
    .
    به نظرم برای زنده ماندن در بازار کار آینده، باید روی این ۷ چیز کار کرد: ۱. از «انجام‌دهنده» به «حل‌کننده مسئله» تبدیل شو چون هوش مصنوعی در انجام دادن فوق‌العاده می‌شود. نوشتن متن، ترجمه، طراحی، کدنویسی، تحلیل داده، تحقیق اولیه، حسابداری، تولید ویدئو و صدها کار دیگر. اما کسی که می‌گوید: «این مسئله را برایت حل می‌کنم» ارزشمندتر از کسی است که می‌گوید: «این کار را برایت انجام می‌دهم.» مثلاً یک مهندس معمولی ممکن است نقشه بکشد. مهندس آینده می‌گوید: «چطور هزینه ساخت این پروژه را ۱۵٪ کاهش دهیم بدون اینکه ریسک سازه‌ای افزایش پیدا کند؟» این تفاوت عظیمی است
    . ۲. هوش مصنوعی را مثل «همکار» یاد بگیر، نه مثل یک نرم‌افزار اشتباه رایج این است که مردم می‌روند مهندسی پرامپت یاد می‌گیرند. به نظرم این به‌تنهایی سرمایه‌گذاری ضعیفی است. چیزی که باید یاد بگیری این است: هوش مصنوعی + تخصص واقعی نه: هوش مصنوعی بدون تخصص یک پزشک که هوش مصنوعی بلد است، یک مهندس که هوش مصنوعی بلد است، یک فیلمساز که هوش مصنوعی بلد است، یک وکیل که هوش مصنوعی بلد است، یک روزنامه‌نگار که هوش مصنوعی بلد است، احتمالاً بسیار قدرتمندتر از متخصصی خواهد بود که هوش مصنوعی بلد نیست. ولی یک آدم بدون تخصص که فقط بلد است به هوش مصنوعی دستور بدهد؟ احتمالاً با خودش ده‌ها میلیون آدم دیگر رقابت می‌کند. ۳. مهارت‌هایی بساز که «تکثیرپذیر» باشند این یکی بسیار مهم است. فرض کن دو نفر هر دو بسیار باهوش‌اند. نفر اول: ۸ ساعت کار می‌کند → ۸ ساعت پول می‌گیرد. نفر دوم: یک کتاب می‌نویسد، یک فیلم می‌سازد، یک دوره تولید می‌کند، یک نرم‌افزار می‌سازد، یک برند ایجاد می‌کند یا محتوایی تولید می‌کند که میلیون‌ها نفر می‌بینند. یک بار تولید → بارها مصرف. آینده به‌شدت به نفع کسانی است که خروجی‌شان قابلیت تکثیر دارد. برای همین من روی ترکیب: تخصص + رسانه + محصول خیلی حساب می‌کنم. ۴. «اعتماد» تبدیل به سرمایه کمیاب می‌شود وقتی هوش مصنوعی بتواند در چند ثانیه:
    • مقاله بنویسد
    • تصویر بسازد
    • ویدئو تولید کند
    • صدای انسان را تقلید کند
    • تحلیل ارائه دهد
    • کد بنویسد
    وفور محتوا اتفاق می‌افتد. در چنین جهانی سؤال اصلی دیگر این نیست: «چه کسی می‌تواند محتوا تولید کند؟» بلکه: «به چه کسی اعتماد کنم؟» بنابراین احترام شخصیت، سابقه، اعتبار، شبکه ارتباطی و برند شخصی احتمالاً ارزش بسیار بیشتری پیدا می‌کنند. ممکن است یک نفر محتوای متوسطی تولید کند ولی چون مخاطب به او اعتماد دارد، درآمد بسیار بالاتری از فردی داشته باشد که خروجی فنی بهتری دارد. ۵. مهارت‌های انسانیِ سخت‌اتوماتیک‌شونده را جدی بگیر نه هر چیزی که اسمش «مهارت نرم» است. چیزهایی مثل:
    • مذاکره
    • رهبری
    • متقاعدسازی
    • تشخیص مسئله واقعی
    • تصمیم‌گیری در شرایط ابهام
    • ایجاد رابطه
    • مدیریت تعارض
    • مصاحبه
    • داستان‌گویی
    • فهم انسان‌ها
    • قضاوت اخلاقی و اجتماعی
    چرا؟ چون بسیاری از این‌ها به اعتماد، زمینه، مسئولیت و تعامل واقعی با انسان‌ها وابسته‌اند. البته هوش مصنوعی در این حوزه‌ها هم پیشرفت می‌کند. بنابراین نباید خیال کنیم این‌ها «مصون» هستند. فقط احتمالاً دیرتر و پیچیده‌تر خودکار می‌شوند. ۶. بدن را هم به‌عنوان سرمایه شغلی ببین این چیزی است که در بحث آینده کار تقریباً همیشه فراموش می‌شود. اگر بخش زیادی از کار ذهنی ارزان شود، انسان‌هایی که بتوانند کارهای فیزیکی پیچیده و غیرقابل‌پیش‌بینی انجام دهند ارزشمند باقی می‌مانند. برق‌کار حرفه‌ای، تکنسین رباتیک، تعمیرکار تجهیزات پیچیده، متخصص تأسیسات، جراح، تکنسین صنعتی، مهندس میدانی و ده‌ها شغل مشابه. ربات برای محیط استاندارد عالی است. اما دنیای واقعی پر از: «این لوله چرا اینجاست؟» «این ساختمان ۷۰ ساله چرا این شکلی ساخته شده؟» «این دستگاه دقیقاً همین مدل نیست.» و این کابوس رباتیک است. 😄 ۷. مهم‌تر از همه: «یادگیری مجدد» را تبدیل به شغل دائمی خودت کن احتمالاً در آینده یک‌بار انتخاب رشته نمی‌کنی و بعد ۴۰ سال همان کار را انجام نمی‌دهی. مدل آینده بیشتر شبیه این است: مهارت A → ترکیب با B → ابزار جدید → تخصص جدید → ترکیب جدید بنابراین شاید مهم‌ترین قابلیت شغلی آینده این باشد: توانایی یادگیری سریع‌تر از سرعت تغییر محیط. اما اگر بخواهم یک فرمول بدهم من آینده شغلی را تقریباً این‌طور می‌بینم: ارزش اقتصادی آینده ≈ تخصص × هوش مصنوعی× قضاوت × ارتباط انسانی × توزیع و علامت × مهم است. اگر یکی تقریباً صفر باشد، کل سیستم ضعیف می‌شود. مثلاً: نویسنده خوب × هوش مصنوعی × مخاطب = بسیار قدرتمند اما: هوش مصنوعی × کسی که هیچ چیز نمی‌داند = تولید انبوه چیزهای متوسط و یک نکته حتی مهم‌تر به نظرم در دهه آینده دو گروه وضعیت بسیار خوبی خواهند داشت: گروه اول: متخصصان عمیق کسانی که چیزی را واقعاً می‌فهمند. نه «کمی از همه‌چیز». بلکه مثلاً: متخصص انرژی + هوش مصنوعی مهندس عمران + رباتیک + هوش مصنوعی زیست‌شناس + محاسبات اقتصاددان + داده + هوش مصنوعی گروه دوم: انسان‌های چندرشته‌ای با قدرت ترکیب این گروه جذاب‌ترند. کسی که: فلسفه + روان‌شناسی + تاریخ + علم + داستان‌گویی + رسانه + هوش مصنوعی را کنار هم می‌گذارد. چرا؟ چون هوش مصنوعی در تولید هرکدام بسیار خوب است، اما انتخاب اینکه کدام چیزها را باید به هم وصل کرد هنوز ارزش بسیار زیادی دارد.
    29 min
  • از ساختار فعلی جهان چه کسانی بیشترین سود رو می‌برن؟
    قبلش اینو بگم:
    اگه دوست دارید اون پرونده ریشه‌های جهان امروز رو بشنوید لینک زیر رو دنبال کنید:
    پادکست رادیو ماشینی و پرونده ریشه‌های جهان امروز
    .لینک رسیدن به پادکست رادیو سیتکام:
    رادیو سیتکام
    لینک رسیدن به پادکست سیالکتیک
    پادکست سیالکتیک.
    لینک رسیدن به پادکست شب تاب
    پادکست شب تاب
    لینک رسیدن به پادکستِ نزدیکتر:
    پادکستِ نزدیکتر
    .
    درباره این قسمت:
    .
    اگر بخواهم بر اساس اقتصاد سیاسی، تاریخ سرمایه‌داری و وضعیت ۲۰۲۶ طبقه‌بندی کنم، تقریباً این شکلی است: ۱. صاحبان سرمایه؛ برنده شماره یک مهم‌ترین تمایز جهان امروز این است: کسی که درآمدش عمدتاً از کار می‌آید، و کسی که درآمدش عمدتاً از مالکیت می‌آید، در دو بازی متفاوت زندگی می‌کنند. اگر خانه، زمین، سهام، شرکت، حق مالکیت فکری، منابع طبیعی یا دارایی مالی داشته باشی، رشد اقتصاد می‌تواند بدون افزایش ساعات کار تو ثروتت را بالا ببرد. در مقابل، کارگر عمدتاً باید دوباره و دوباره زمانش را بفروشد. این همان چیزی است که باعث می‌شود مسئله صرفاً «ثروتمند بودن» نباشد؛ مالکیت روی جریان‌های آینده درآمد است. ثروت میلیاردرها در ۲۰۲۵ به حدود ۱۸.۳ تریلیون دلار رسید و تعداد میلیاردرها از ۳۰۰۰ نفر عبور کرد. البته این داده Oxfam است و روش‌شناسی و تفسیر سیاسی خودش را دارد، بنابراین نباید آن را به‌عنوان حقیقت نهایی تلقی کرد؛ اما روند تمرکز مالکیت را منابع متعدد تأیید می‌کنند. ۲. صاحبان گلوگاه‌ها این گروه از میلیاردرها حتی مهم‌تر است. در هر سیستم پیچیده، کسی که گلوگاه را کنترل می‌کند، قدرت غیرعادی دارد. مثلاً:
    • تراشه‌های پیشرفته
    • سیستم‌عامل‌ها
    • Cloud
    • موتورهای جست‌وجو
    • شبکه‌های اجتماعی
    • فروشگاه‌های اپلیکیشن
    • سیستم‌های پرداخت
    • بانکداری
    • انرژی
    • بنادر
    • کشتیرانی
    • مواد معدنی استراتژیک
    • زیرساخت‌های ارتباطی
    • داده
    • پتنت‌ها
    مثلاً در اقتصاد دیجیتال تمرکز بسیار شدیدی ایجاد شده. UNCTAD گزارش کرده که پنج شرکت دیجیتال چندملیتی بزرگ، حدود ۴۸٪ فروش جهانی این بخش را در اختیار دارند؛ درحالی‌که این سهم در ۲۰۱۷ حدود ۲۱٪ بود. این یعنی در بعضی حوزه‌ها دیگر مسئله فقط این نیست که: «چه کسی محصول بهتری می‌سازد؟» بلکه: چه کسی دروازه ورود به بازار را کنترل می‌کند؟ این تفاوت بسیار بزرگی است. ۳. کسانی که از «اثر مرکب سرمایه» استفاده می‌کنند این گروه کمتر دیده می‌شود. فرض کن دو نفر هر دو سالی ۱۰۰ هزار دلار درآمد دارند. یکی تقریباً همه‌اش را خرج می‌کند. دیگری ۳۰ هزار دلار سرمایه‌گذاری می‌کند. بعد از چند دهه، این دو دیگر در یک طبقه اقتصادی نیستند. چون سرمایه فقط درآمد ایجاد نمی‌کند؛ سرمایه جدید تولید می‌کند. و سرمایه جدید دوباره سرمایه تولید می‌کند. بنابراین سیستم برای کسی که از قبل دارایی دارد، یک موتور بسیار قدرتمند می‌شود. برای همین سؤال مهم‌تر از: «چه کسی پول زیادی درمی‌آورد؟» این است: «چه کسی مالک چیزی است که پول تولید می‌کند؟» ۴. نظام مالی و کسانی که در مرکز آن قرار دارند این قسمت خیلی جالب است. جهان مدرن به‌شدت مالی شده. بانک‌ها، صندوق‌های سرمایه‌گذاری، بیمه‌ها، بازار اوراق، private equity، hedge funds، بازارهای مشتقه و شبکه پرداخت، عملاً لایه‌ای از اقتصاد را تشکیل داده‌اند که روی اقتصاد واقعی نشسته است. UNCTAD در ۲۰۲۵ حتی تأکید کرد که بیش از ۹۰٪ تجارت جهانی به نحوی به تأمین مالی وابسته است. ولی اینجا باید یک اشتباه رایج را اصلاح کنیم: بانکدار ≠ برنده مطلق جهان. بانک‌ها هم در بحران‌ها می‌توانند ورشکست شوند. صندوق‌ها هم ضرر می‌کنند. بورس هم سقوط می‌کند. اما کسانی که در مرکز شبکه مالی قرار دارند، معمولاً به اطلاعات، اعتبار، نقدینگی و ابزارهای مدیریت ریسک دسترسی دارند که فرد عادی ندارد. ۵. کشورهای ثروتمند، اما نه صرفاً دولت‌هایشان این قسمت معمولاً در بحث‌های «استثمار جهانی» گم می‌شود. یک فرد طبقه متوسط در آلمان، فرانسه، هلند، آمریکا یا ژاپن ممکن است خودش میلیاردر نباشد، اما از جایگاه کشورش در سیستم جهانی سود می‌برد. چگونه؟ از طریق:
    • دسترسی به سرمایه
    • زیرساخت
    • فناوری
    • دانشگاه
    • امنیت
    • پول باثبات
    • بازارهای جهانی
    • شرکت‌های چندملیتی
    • زنجیره‌های تأمین
    • قدرت چانه‌زنی کشور
    • مالکیت فکری
    • استانداردگذاری
    یعنی یک شهروند عادی یک کشور ثروتمند می‌تواند بدون اینکه شخصاً استثمارگر باشد، سهمی از مزایای جایگاه کشورش دریافت کند. این یکی از مهم‌ترین نکاتی است که تحلیل‌های صرفاً «۱٪ علیه ۹۹٪» نمی‌بینند. ۶. کشورهایی که پول و قواعد بین‌المللی را کنترل می‌کنند اینجا وارد لایه ژئوپلیتیک می‌شویم. United States یک مثال بسیار مهم است. نه فقط به دلیل اندازه اقتصادش. بلکه به دلیل ترکیب: دلار + بازار مالی + فناوری + ارتش + متحدان + دانشگاه‌ها + شرکت‌های جهانی + نظام حقوقی + شبکه‌های پرداخت + نقش مرکزی در نهادهای بین‌المللی. BIS در ۲۰۲۵ همچنان نظام پولی و مالی بین‌المللی را اساساً دلارمحور توصیف کرد و تأکید کرد که آمریکا با وجود پایان برتون وودز همچنان مرکزیت خود را حفظ کرده است. این قدرت فوق‌العاده‌ای است. چون اگر پول تو بخش مهمی از زیرساخت اقتصاد جهان باشد، دیگر فقط «واحد پول» نیست؛ تبدیل می‌شود به ابزار ژئوپلیتیک. ۷. شرکت‌های چندملیتی اینجا یک لایه بسیار جذاب وجود دارد. شرکت چندملیتی می‌تواند:
    • تولید را در یک کشور انجام دهد
    • مالکیت فکری را در کشور دیگری ثبت کند
    • شرکت مادر را جای دیگری قرار دهد
    • درآمد را از کشور دیگری دریافت کند
    • مالیات را در حوزه‌ای با نرخ پایین‌تر کاهش دهد
    • سرمایه را در بازار جهانی جابه‌جا کند.
    OECD سال‌هاست شواهد مربوط به profit shifting شرکت‌های چندملیتی را بررسی می‌کند و تخمین‌های مطالعاتش نشان داده‌اند که انتقال سود به حوزه‌های کم‌مالیات می‌تواند ۴ تا ۱۰ درصد درآمد جهانی مالیات بر شرکت‌ها را تحت تأثیر قرار دهد. البته اینجا هم باید دقیق بود: همه کاهش مالیات = فرار مالیاتی نیست. بخشی از آن کاملاً قانونی و بخشی خلاف قانون است؛ مرز این دو در نظام‌های مالیاتی بسیار پیچیده است. ۸. کسانی که مالک «توجه انسان» هستند این یکی را من حتی بالاتر از بعضی دارایی‌های سنتی قرار می‌دهم. در قرن بیستم: نفت = منبع استراتژیک در قرن بیست‌ویکم: توجه + داده + محاسبه = منابع استراتژیک اگر شرکتی بتواند روزانه چند ساعت از توجه میلیاردها نفر را کنترل کند، چیزی بسیار عجیب به دست آورده: توانایی شکل دادن به انتخاب‌های انسان‌ها. نه الزاماً به معنای «کنترل ذهن». بلکه:
    • چه چیزی دیده شود؟
    • چه چیزی دیده نشود؟
    • چه چیزی ترند شود؟
    • چه چیزی فراموش شود؟
    • چه چیزی تبلیغ شود؟
    • چه کسی مخاطب پیدا کند؟
    این قدرت اقتصادی است، ولی به‌تدریج می‌تواند قدرت فرهنگی و سیاسی هم بشود. ۹. صاحبان داده و زیرساخت AI این احتمالاً مهم‌ترین تغییر ساختاری دهه آینده است. در AI یک مسئله اساسی وجود دارد: مدل هوش مصنوعی به تنهایی کافی نیست. لازم است:
    • GPU
    • برق
    • دیتاسنتر
    • شبکه
    • داده
    • مدل
    • سرمایه
    • پژوهشگر
    • Cloud
    • توزیع
    داشته باشی. پس احتمالاً یکی از مهم‌ترین برندگان ساختار آینده، کسی نیست که صرفاً «AI بلد است». بلکه کسی است که زیرساخت AI را کنترل می‌کند. این تفاوتی شبیه تفاوت: برنامه‌نویس اینترنت و مالک شبکه اینترنت است. ۱۰. صنایع دفاعی و امنیتی یک استثنای مهم اینجاست: جنگ برای همه سرمایه‌داران خوب نیست. این را باید صریح گفت. جنگ می‌تواند اقتصاد کشور را نابود کند، سرمایه را فراری دهد، زنجیره تأمین را قطع کند و میلیون‌ها انسان را فقیر کند. اما در عین حال، افزایش دائمی نگرانی امنیتی برای برخی صنایع درآمد عظیمی ایجاد می‌کند. هزینه نظامی جهان در ۲۰۲۵ به حدود ۲.۹ تریلیون دلار رسید؛ یازدهمین سال متوالی افزایش. آمریکا به‌تنهایی ۹۵۴ میلیارد دلار هزینه کرد و ۱۵ کشور بزرگ حدود ۸۰٪ هزینه نظامی جهان را تشکیل دادند. پس: جنگ ≠ سود برای همه ولی: امنیتی‌شدن دائمی سیاست جهانی = بازار بسیار بزرگی برای برخی بازیگران. ۱۱. مالکان زمین و مسکن در شهرهای موفق یک برنده بسیار قدیمی که هنوز زنده است: Landlord. زمین چیزی است که تولید نمی‌شود. اگر جمعیت، درآمد و سرمایه به یک شهر سرازیر شود، قیمت زمین می‌تواند افزایش پیدا کند بدون اینکه مالک آن هیچ ارزش تولیدی جدیدی ایجاد کرده باشد. اینجاست که اقتصاددانانی مثل Henry George هنوز عجیب مدرن به نظر می‌رسند. مسئله فقط «سرمایه‌داری» نیست. زمین یک منبع محدود با رفتار متفاوت از سرمایه تولیدی است. ۱۲. دولت‌های قدرتمند و بوروکراسی‌های آنها این گروه را هم نباید فراموش کرد. دولت فقط «نوکر سرمایه‌دار» نیست. این روایت بیش از حد ساده است. دولت:
    • قانون می‌سازد
    • مالیات می‌گیرد
    • پول ایجاد می‌کند
    • ارتش دارد
    • مرز تعیین می‌کند
    • قرارداد را enforce می‌کند
    • زیرساخت می‌سازد
    • بحران بانکی را مدیریت می‌کند
    • مالکیت را تعریف می‌کند.
    بنابراین یکی از بزرگ‌ترین برندگان ساختار موجود، خودِ دولت‌های دارای ظرفیت نهادی بالا هستند. اما دولت‌ها با هم رقابت می‌کنند. و اینجاست که جهان از یک «سیستم سرمایه‌داری واحد» بسیار پیچیده‌تر می‌شود. اما یک لایه حتی عمیق‌تر وجود دارد اگر بخواهم کل ماجرا را در یک فرمول خلاصه کنم: قدرت در جهان مدرن تقریباً تابع این پنج چیز است: مالکیت × مقیاس × گلوگاه ×
    32 min
  • پیش‌درآمدی بر نئورئالیسمِ سینمای ایتالیا
    قبلش اینو بگم:
    اگه دوست دارید اون پرونده ریشه‌های جهان امروز رو بشنوید لینک زیر رو دنبال کنید:
    پادکست رادیو ماشینی و پرونده ریشه‌های جهان امروز
    .لینک رسیدن به پادکست رادیو سیتکام:
    رادیو سیتکام
    لینک رسیدن به پادکست سیالکتیک
    پادکست سیالکتیک.
    لینک رسیدن به پادکست شب تاب
    پادکست شب تاب
    لینک رسیدن به پادکستِ نزدیکتر:
    پادکستِ نزدیکتر
    .
    .
    درباره این قسمت:
    .
    نئورئالیسم سینمای ایتالیا فقط یک «سبک فیلم‌سازی» نبود؛ یک واکنش عصبی و مستقیم به فروپاشی اخلاقی و مادی اروپا بعد از جنگ جهانی دوم بود. اگر بخواهیم بی‌رحمانه ساده کنیم: سینما از استودیوهای مصنوعی بیرون آمد و رفت وسط خیابان‌های ویران، با آدم‌های واقعی، گرسنگی واقعی، و امیدی که اغلب فقط در حد یک توهم باقی می‌ماند. زمینه تاریخی بعد از سقوط فاشیسم و پایان جنگ، ایتالیا با فقر گسترده، بیکاری و نابودی زیرساخت‌ها روبه‌رو شد. سینمای رسمی دوره موسولینی (که پر از فیلم‌های تبلیغاتی و استودیویی بود) دیگر قابل دفاع نبود. در این خلأ، نسل جدیدی از فیلم‌سازها تصمیم گرفتند به جای «تخیلِ کنترل‌شده»، «واقعیتِ کنترل‌نشده» را ثبت کنند. نتیجه شد: نئورئالیسم. ویژگی‌های اصلی نئورئالیسم این جریان چند ستون مهم داشت:
    • فیلم‌برداری در لوکیشن واقعی (خیابان، خرابه، خانه‌های واقعی)
    • استفاده از بازیگران غیرحرفه‌ای
    • روایت‌های ساده اما سنگین (زندگی روزمره فقرا)
    • پایان‌های اغلب تلخ یا بدون قطعیت
    • تمرکز روی طبقه کارگر، کودکان، بیکاران، بازماندگان جنگ
    نکته مهم: نئورئالیسم قرار نبود «زیبا» باشد؛ قرار بود «صادق» باشد، حتی اگر این صداقت آزاردهنده بود. کارگردان‌های کلیدی Roberto Rossellini او را معمولاً نقطه آغاز نئورئالیسم می‌دانند. فیلم‌هایی مثل Rome, Open City (1945) و Paisà (1946) عملاً زبان جدیدی برای سینما ساختند. روسلینی کمتر دنبال داستان کلاسیک بود؛ بیشتر دنبال «لحظه‌های خام انسانی» بود. دوربینش شبیه یک شاهد بی‌طرف عمل می‌کرد، نه یک قصه‌گو. نکته مهم: کار او هنوز هم مستند-داستانی محسوب می‌شود و مرز این دو را عمداً محو می‌کند. Vittorio De Sica شاید انسانی‌ترین چهره نئورئالیسم. فیلم‌هایی مثل:
    • Bicycle Thieves (1948)
    • Umberto D. (1952)
    دِ سیکا برخلاف روسلینی، به شدت روی احساسات انسانی و تراژدی‌های کوچک تمرکز داشت. اگر روسلینی «تاریخ» را نشان می‌دهد، دِ سیکا «زندگی خردشده فرد» را نشان می‌دهد. Bicycle Thieves یکی از خالص‌ترین نمونه‌های سینمای نئورئالیستی است: یک مرد، یک دوچرخه، و سقوط کامل امید اجتماعی. Luchino Visconti ویسکونتی یک تناقض جالب است: اشراف‌زاده‌ای مارکسیست. فیلم Ossessione (1943) که خیلی‌ها آن را پیش‌نئورئالیستی می‌دانند، یکی از اولین تلاش‌ها برای شکستن سینمای استودیویی بود. او بعدها به سمت آثار پیچیده‌تر و تاریخی رفت، اما نقش اولیه‌اش در شکل‌گیری این جریان جدی است. گسترش و تغییر مسیر بعد از اوج نئورئالیسم (تقریباً 1945 تا اوایل دهه 50)، این جریان به تدریج فروپاشید. چرا؟
    • ایتالیا از بحران شدید خارج شد
    • سینما دوباره پول‌دار شد
    • مخاطب از تلخی مداوم خسته شد
    • و مهم‌تر: خود فیلم‌سازها مسیرشان را تغییر دادند
    در اینجا یک استثنا مهم وجود دارد:
    برخی فیلم‌های بعدی مثل آثار اولیه Federico Fellini (مثلاً La Strada) هنوز رگه‌هایی از نئورئالیسم دارند، اما به سمت سوررئالیسم و ذهنیت شخصی حرکت می‌کنند. اینجا نئورئالیسم دیگر «واقعیت بیرونی» نیست، بلکه تبدیل به «واقعیت درونی» می‌شود. تناقض مهم نئورئالیسم یک نکته که کمتر صادقانه گفته می‌شود: نئورئالیسم در ظاهر ضدزیباسازی بود، اما در عمل:
    • فقر را قاب‌بندی زیبایی‌شناسانه کرد
    • رنج را تبدیل به اثر هنری قابل فروش کرد
    • و به سرعت وارد جشنواره‌های بین‌المللی شد
    این تناقض همیشه وجود دارد: آیا این سینما واقعیت را نشان می‌دهد یا آن را «قابل مصرف» می‌کند؟ تأثیر جهانی نئورئالیسم مستقیم روی موج‌های بعدی اثر گذاشت:
    • موج نو فرانسه
    • سینمای اجتماعی بریتانیا
    • سینمای ایران در دهه 40 تا 60
    • و حتی سینمای مستقل آمریکا
    27 min
  • زمان تا چه حد قراردادیه؟
    زمان شاید قراردادی‌تر از آن چیزی باشد که تصور می‌کنیم.یک دقیقه روی ساعت، همیشه ۶۰ ثانیه است؛ اما آیا در ذهن ما هم همیشه یک دقیقه، یک دقیقه است؟وقتی منتظر نتیجهٔ آزمایش، تماس یک عزیز یا پایان درد هستیم، زمان کش می‌آید. اما همان یک ساعت، کنار کسی که دوستش داریم یا غرق در کاری که عاشقش هستیم، انگار در چند دقیقه تمام می‌شود.حتی در علم هم زمان آن‌قدرها مطلق نیست. از زمان نیوتن که همه جهان یک ساعت مشترک داشتند، به نسبیت اینشتین رسیدیم؛ جایی که سرعت و گرانش می‌توانند گذر زمان را برای دو ناظر متفاوت کنند. یعنی دو ساعت کاملاً دقیق، اگر مسیرهای متفاوتی طی کنند، در پایان لزوماً یک زمان را نشان نمی‌دهند.از طرف دیگر، چیزی که ما «سال»، «ماه»، «هفته» یا حتی آغاز یک روز می‌نامیم، تا حد زیادی قراردادهای انسانی‌اند. اگر تمدنی دیگر روی سیاره‌ای دیگر شکل بگیرد، شاید تقویم، ساعت و تقسیم‌بندی زمانش کاملاً متفاوت باشد.شاید زمان دو چهره داشته باشد:
    یکی زمانِ فیزیک، که با ساعت اندازه می‌گیریم؛
    و دیگری زمانِ آگاهی، که با احساس تجربه می‌کنیم.شاید بزرگ‌ترین توهم این باشد که فکر می‌کنیم این دو، همیشه یکی هستند.و شاید سؤال مهم‌تر این نباشد که «الان ساعت چند است؟»
    بلکه این باشد که:
    ما زمان را زندگی می‌کنیم، یا فقط آن را اندازه می‌گیریم؟
    .
    قبلش اینو بگم:
    اگه دوست دارید اون پرونده ریشه‌های جهان امروز رو بشنوید لینک زیر رو دنبال کنید:
    پادکست رادیو ماشینی و پرونده ریشه‌های جهان امروز
    .لینک رسیدن به پادکست رادیو سیتکام:
    رادیو سیتکام
    لینک رسیدن به پادکست سیالکتیک
    پادکست سیالکتیک.
    لینک رسیدن به پادکست شب تاب
    پادکست شب تاب
    لینک رسیدن به پادکستِ نزدیکتر:
    پادکستِ نزدیکتر
    .
    41 min
  • چرا انتخابات باعث دموکراسی نمیشه؟
    انتخابات، به‌تنهایی دموکراسی نمی‌سازد.اگر رسانه‌ها آزاد نباشند، اگر قانون برای همه یکسان اجرا نشود، اگر قدرت میان نهادهای مختلف توزیع نشده باشد، اگر قوهٔ قضائیه مستقل نباشد، اگر احزاب واقعی امکان رقابت نداشته باشند، اگر مردم به اطلاعات درست دسترسی نداشته باشند و اگر امکان نقد، اعتراض و تغییر مسالمت‌آمیز وجود نداشته باشد، صندوق رأی فقط یکی از اجزای دموکراسی است؛ نه خودِ دموکراسی.تاریخ پر است از کشورهایی که انتخابات برگزار کرده‌اند، اما همچنان اقتدارگرا مانده‌اند. در مقابل، آنچه دموکراسی را می‌سازد، مجموعه‌ای از نهادها، قوانین، فرهنگ سیاسی و نظارت مداوم شهروندان بر قدرت است.سؤال اصلی این نیست که «آیا انتخابات برگزار می‌شود؟»
    سؤال مهم‌تر این است که:
    آیا قدرت واقعاً قابل پاسخ‌گویی، کنترل و جابه‌جایی است؟دموکراسی فقط روز رأی‌گیری نیست؛
    دموکراسی، هر روزِ بین دو انتخابات است.
    .
    قبلش اینو بگم:
    اگه دوست دارید اون پرونده ریشه‌های جهان امروز رو بشنوید لینک زیر رو دنبال کنید:
    پادکست رادیو ماشینی و پرونده ریشه‌های جهان امروز
    .لینک رسیدن به پادکست رادیو سیتکام:
    رادیو سیتکام
    لینک رسیدن به پادکست سیالکتیک
    پادکست سیالکتیک.
    لینک رسیدن به پادکست شب تاب
    پادکست شب تاب
    لینک رسیدن به پادکستِ نزدیکتر:
    پادکستِ نزدیکتر
    .
    37 min
  • هوش مصنوعی چطور فکر می‌کنه؟
    قبلش اینو بگم:
    اگه دوست دارید اون پرونده ریشه‌های جهان امروز رو بشنوید لینک زیر رو دنبال کنید:
    پادکست رادیو ماشینی و پرونده ریشه‌های جهان امروز
    .لینک رسیدن به پادکست رادیو سیتکام:
    رادیو سیتکام
    لینک رسیدن به پادکست سیالکتیک
    پادکست سیالکتیک.
    لینک رسیدن به پادکست شب تاب
    پادکست شب تاب
    لینک رسیدن به پادکستِ نزدیکتر:
    پادکستِ نزدیکتر
    .
    .
    درباره این قسمت:
    .
    هوش مصنوعی هم مثل موجودات زنده، مسیر تکامل خودش را طی کرده است؛ اما نه از سلول به انسان، بلکه از «واکنش» به استدلال
    ابتدا فقط به ورودی‌ها واکنش نشان می‌داد، بعد از داده‌ها الگو یاد گرفت، با شبکه‌های عصبی عمیق توانست مفاهیم پیچیده را تشخیص دهد، با ترنسفورمرها ارتباط بین اطلاعات را بهتر درک کرد و با مدل‌های زبانی، توانایی‌هایی مثل ترجمه، برنامه‌نویسی، تحلیل و تولید متن را به دست آورد.
    امروز هوش مصنوعی فقط پاسخ نمی‌دهد؛ می‌تواند برنامه‌ریزی کند، از ابزارهای مختلف استفاده کند، حافظه داشته باشد و برای رسیدن به یک هدف، چندین مرحله تصمیم‌گیری را طی کند. گام بعدی نیز احتمالاً همکاری چند هوش مصنوعی با تخصص‌های مختلف و توانایی «فکر کردن درباره کیفیت تصمیم‌های خود» خواهد بود.
    اما یک تفاوت اساسی باقی مانده است: انسان با ترکیبی از منطق، احساس، تجربه، بدن و روابط اجتماعی تصمیم می‌گیرد، در حالی که هوش مصنوعیِ امروز هنوز فاقد تجربه زیسته و احساسات واقعی است.
    شاید آینده، نه نسخه‌ای مصنوعی از مغز انسان، بلکه ظهور گونه‌ای کاملاً جدید از هوش باشد؛ هوشی که در بعضی زمینه‌ها از انسان فراتر می‌رود و در بعضی زمینه‌ها هرگز شبیه انسان نخواهد شد.
    41 min

About پادکستِ سیالکتیک

From the publisher's feed

سیالکتیک یعنی چی؟ یعنی دیالکتیک سه نفره که گاهی سیاه میشه و گاهی قهوه‌ای، گاهی هم رگه‌های سیاسی اجتماعی پیدا می‌کنه. ما سه نفر دور هم می‌شینیم، اما نه برای گپ زدن‌های دم‌دستی. موضوع‌هامون از همون…

Best of پادکستِ سیالکتیک

Ranked by our users in the last 21 days