صدا باز

صدا باز

Download on the App Store

صدا باز episodes

  • زمستون

    میگم بیا بریم دیروز بیایم بلکه فردایی شد ...بیا بریم دیروز بیایم بلکه شالو کلاهی برداریم ...اخه من به گرمای تو عادت دارم....
    برای شنیدن پادکست های بیشتر از من به سایت زیر مراجعه فرمایید:
    http://behnaz-bostandoost.com

    Hosted on SHENOTO

    3 min
  • مرد من

    میدونی اشکی که شوره و گرمه و..... پنجره ای جز چشم نمیشناسه .
    تواز خون زاده شدی میدونم
    برای شنیدن پادکست های بیشتر از من به سایت زیر مراجعه فرمایید:
    http://behnaz-bostandoost.com

    Hosted on SHENOTO

    4 min
  • عصای سفید

    هرچه قدرهم که گوش هایم راتیز کنم ..... هرچقدرم که این عصای سفید لعنتی را به زمین زنم ......باز هم به تو نخواهم رسید.....
    برای شنیدن پادکست های بیشتر از من به سایت زیر مراجعه فرمایید:
    http://behnaz-bostandoost.com

    Hosted on SHENOTO

    6 min
  • ساعت شنی

    بادکنکی ابی دارمو یه ملودی زیبا ... ورویاهایی که کافیه تا تمام بعد از ظهر سرگرمم کنه.......
    برای شنیدن پادکست های بیشتر از من به سایت زیر مراجعه فرمایید:
    http://behnaz-bostandoost.com

    Hosted on SHENOTO

    5 min
  • Podcast
    سلام من بهناز بستان دوست دوست دارم قصه های صوتی که با صدای خودم هست با شما به اشتراک بذارم.امیدوارم لذت ببرید.
    این داستان چهرهٔ غمگین من
    که در آن میشنویم:
    تا به خودم آمدم، دست چپم در دست‌بند بود و از نگاهش فهمیدم که من از دست رفتم. برای آخرین بار رو به سمتی کردم که مرغان آبی در پرواز بودند. نظری به آسمان زیبای خاکستری افکندم و سعی کردم خود و پلیس را به میان آب بیاندازم، چه با او در این آب غرق‌شدن هزاران بار زیباتر از لجن‌زاریست که او مرا بدان‌جا رهنمون است. از حیاطی گذشتن و سپس در اتاقی تنها زندانی‌شدن سخت جان‌کاه است. لیکن مامور پلیس با حرکتی مرا چنان به طرف خودش کشید که نقشه‌هایم نقش بر آب شد… فرار از چنگالش غبرممکن بود. یک بار دیگر پرسیدم....
    «برای چه؟»
    با ما همراه باشید.
    21 min
  • Podcast
    سلام من بهناز بستان دوست دوست دارم قصه های صوتی که با صدای خودم هست با شما به اشتراک بذارم.امیدوارم لذت ببرید.
    این داستان،داستانِ کوتاهِ «متشکرم»
    که در آن میشنویم:
    یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
    به آهستگی گفت: متشکّرم!
    جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
    پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
    به خاطر پول.
    یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
    در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
    آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
    ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
    ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
    لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است
    در ادامه ی این داستان تلخ با ما همراه باشید.
    8 min
  • Podcast
    سلام من بهناز بستان دوست دوست دارم قصه های صوتی که با صدای خودم هست با شما به اشتراک بذارم.امیدوارم لذت ببرید.
    این داستان،داستانِ کوتاهِ «شوخی»
    که در آن میشنویم:
    سورتمه مثل تیری که از کمان رها شده باشد در نشیب تند تپه ، سرعت گرفت. هوایی که جر میخورد به چهره هامان تازیانه میزد ، نعره بر می آورد ، در گوشهایمان سوت میکشید ، خشماگین نیشگونهای دردناک میگرفت ، سعی داشت سر از تنمان جدا کند … فشار باد به قدری زیاد بود که راه بر نفسمان می بست ؛ طوری بود که انگار خود شیطان ، ما را در چنگالهایش گرفتار کرده بود و نعره کشان به دوزخمان می برد. هر آنچه در دور و برمان بود به نواری دراز و شتابنده مبدل شده بود … هر آن گمان میکردیم که آن دیگر به هلاکت میرسیم! و درست در همان لحظه دم گوش نادنکا زمزمه کردم:
    ــ دوستتان دارم ، نادیا!
    15 min
  • Podcast
    سلام من بهناز بستان دوست دوست دارم قصه های صوتی که با صدای خودم هست با شما به اشتراک بذارم.امیدوارم لذت ببرید.
    این داستان پیراهن مرد ناراضی
    که در آن میشنویم:
    پادشاهی تنها یک پسر داشت و بسیار زید فرزندش را دوست داشت،اما پسر پادشاه هر روزش را در کنار پنجره میگذراند و حال خوشی نداشت،پادشاه فکر کرد عاشق شده اما نه...
    ازش خواست هرچه میخواهد بگوید
    اما این هم نه...
    پادشاه پزشکان و حکیمان و فیلسوفان را جمع کرد تا چاره ای بیابد،انها با کمی تامل به پادشاه گفتند باید لباس فردی راضی را به تن پسرش کند،اما آیا فرد راضی که از همه چیز راضی باشد پیدا میشود؟؟؟
    برای دانستن این موضوع با ما هراه باشید
    8 min
  • Podcast
    سلام من بهناز بستان دوست دوست دارم قصه های صوتی که با صدای خودم هست با شما به اشتراک بذارم.امیدوارم لذت ببرید.
    این داستان ملاقات با دختر صد در صد دلخواه
    که در آن میشنویم:
    امروز در خیابان دختر صد در صد دلخواهم را دیدم،فصله دور بود ولی اون دختر صد در صد دلخواه من است.هیچ چیز خاصی هم ندارد اما...
    حالا چطور به او بگویم...
    با چه ادبیاتی...
    با یک نفر درباره اش صحبت کردم،پرسید دنبالش رفتی؟باهاش صحبت کردی؟گفتم نه...
    حالا به او نزدیکترم به او میگویم تو دختر صد درصد دلخواه من هستی و او هم همین را به من میگوید،ما با هم تصمیم میگیریم از هم جدا بشیم و اگر در جای دیگری به هم برخوردیم صد در صد ازدواج کیم.
    در میان جمعیت....
    اگر دوست دارید این داستان جذاب را دنبال کنید با ما همراه باشید
    16 min
  • Podcast
    سلام من بهناز بستان دوست دوست دارم قصه های صوتی که با صدای خودم هست با شما به اشتراک بذارم.امیدوارم لذت ببرید.
    این داستان ریسمانی ابریشمی(حکایتی چینی)
    که در آن میشنویم:
    بخت از چایوسه آن مرد بلند پایه سخت روی برگردانده بود البته هنوز هم شالیزار او با برکت بود در باغ او شاخه های سیاه بوته های چای همه ی شاخه ها را پوشانده بودند،پیله های ابریشم او هرگز بدین خوبی نشده بودند....
    دست خطی از امپراطور داشت که عمر دراز چایوسه را تضمین میکرد،مهمتر آنکه شاهد تکه تکه شدن دشمن خود بود
    پکونگ که اکنون بدنش هزار تکه شده بود....
    در ادامه ی این داستان با ما همراه باشید.
    18 min

About صدا باز

From the publisher's feed

شما شنونده ی پادکست صداباز هستید

برای تبلیغات صوتی و اسپانسرینگ پادکست‌های فارسی، به شنوتو مراجعه کنید.

Hosted on