
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: میعاد در لجن
▨ شاعر: نصرت رحمانی
▨ با صدای: نصرت رحمانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــ
رقصید
پر زد، رمید
از سرِ انگشتِ او پرید
[سکه]
گفتم: خط
پروانهی مسین
پرواز کرد
چرخید، چرخید
پرپر زنان چکید؛ کفِ جویِ پُر لجن.
تابید، سوخت فضا را نگاهها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشقهای سوخته فریاد میکشید:
ـ ای یأس، ای امید!
آسیمهسر بهسوی «سکه» تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پُر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تنِ سکه بافتیم.
پروانهٔ مسین
آیینهوار! بر پا نشسته بود در پهنهٔ لجن!
و هر دو روی آن
خط بود
خطی بهسوی پوچ، خطی به مرز هیچ
اندوه لِرد بست
در قلبوارهاش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
پس… آه، نقش شیر!؟
رویید اشک
خاموش گشت.
گفتم:
کُنام شیر لجنزار نیست، نیست!
خط است و خال
گذرگاهِ کرمها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستیست.
از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونآبه ریختیم.
ما هر دو باختیم
ما هر دو باختیم.
▨
نصرت رحمانی
از دفتر شعر »میعاد در لجن»
منتشر شده به سال ۱۳۳۵
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: ای وای مادرم
▨ شاعر: شهریار
▨ با صدای: ساعد باقری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
تذکر: نسخههای دیگری از شعر موجود است که طولانیتر است، اما متن شعر ارایه شده در اینجا منطبق بر نسخهی خوانش شده توسط استاد ساعد باقری است.
ــــــــــــــــــ
۱
آهسته باز از بغل پلّهها گذشت
در فکرِ آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هالهای سیاه
او مرده است و باز پرستارِ حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کنجِ خانه صحنهای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سرِ کارِ خویش بود
بیچاره مادرم
۲
هر روز میگذشت از این زیرپلّهها
آهسته تا به هم نزند خوابِ نازِ من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغلِ کوچه میرود
چادرنماز فلفلی انداخته به سر
کفشِ چروکخورده و جورابِ وصلهدار
او فکر بچّههاست
هر جا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن، همه برف است کوچهها
۵
انصاف میدهم که پدر رادمرد بود
با آن همه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مُرد روزی یک سال خود نداشت
امّا قطارهای پُر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
۶
نه، او نمرده، میشنوم من صدای او
با بچّهها هنوز سر و کلّه میزند؛
ناهید، لال شو
بیژن، برو کنار
کفگیر بیصدا
دارد برای ناخوشِ خود آش میپزد
۷
او مُرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پیِ سرسلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بدک نبود
بسیار تسلیت که به عرضه داشتند؛
لطف شما زیاد
امّا ندای قلب، به گوشم همیشه گفت:
این حرفها برای تو مادر نمیشود.
۸
پس این که بود؟
دیشب لحافِ رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد،
در نصفههای شب.
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.
۱۱
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
امّا پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به اُمّیدِ دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
۱۲
در راه قُم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سورهی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
۱۴
آینده بود و قصّه ی بی مادریّ من
ناگاه ضجّهای که به هم زد سکوت مرگ
من میدویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشهی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمهباز:
از من مشو جدا.
۱۵
میآمدم و کلّهی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنههای زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکارِ من سیاه
وز هر شکاف و رخنهی ماشین غریو باد
یک نالهی ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و به مغر من آهسته میخلید:
تنها شدی پسر.
۱۶
باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردیّ و آمدی؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر!
میخواستم به خنده درآیم ز اشتباه
امّا خیال بود
ای وای مادرم
▨
سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: آبشار
▨ شاعر: مومن قناعت
▨ با صدای: لایق شیرعلی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
ای آبشار!
آیينهی بیغبارِ من
یارِ زمان کودکی بیقرار من
از روزهای رفته تویی یادگار من
آهنگهای رفته را تکرار میکنی
یاد به خواب رفته را بیدار میکنی
راز مرا به لفظ خود اظهار میکنی
داری به یاد لحظهای آن خوبمنظری
کآمد به آب صبحدم، آن کرته پرپری
پای برهنه روی گل، آن چوجهی پری
موی سیاه بر قد موزون، چو آبشار
چشمی چو چشمهی صفا، رویی چو نوبهار
قدی به مثل شرشره، لرزان و بیغبار
گلخنده میزد و گلِ در آب میفکند
طفلی به آب، گوهر نایاب میفکند
سوزی به جانِ بچهی بیتاب میفکند
می رفت رنگ و رونق گلزار میشکست
میآمد و ز آمدش خمار میشکست
لبتشنگیِ تشنهی دیدار میشکست
آن دخترک که بود مرا؟
بلکه خواهرم
یا در بهارِ نورسی، او بود دلبرم
یا چون کبوتر سفید، او بود همپرم
هرکس که بود، او مرا از جان عزیز بود
جانم ز جانِ شربتِ او، ریز ریز بود
روزی که چون دو ساحلِ دریا جدا شدیم
دریا صدا نموده و ما بیصدا شدیم
در تارهای شرشره هر دو نوا شدیم
آن لحظههای بیبدل، گویی به خواب رفت
عمر عزیز بچگی، مانند آب رفت
چون کبکِ ... آمد و لیکن شتاب رفت
ای آبشار
باز بیا در کنار من
بنواز آن ترانه را چون یادگار من
باری نمای صورت آن نوبهار من
▨
پی نوشت:
کَرته: در لغتنامهی دهخدا آمده که به معنی پیراهن است
شرشره: در لغتنامهی دهخدا آمده؛ آبشار کوچک و کم آب یا جایی است که رشتهٔ باریکی از آب از فاصلهٔ نسبةً زیاد به پایین ریزد خواه در هنگام ریزش از روی سنگ و بستری سراشیب و تقریباً عمودی سرازیر شود، یا این فاصله را در میان فضا طی کند.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر (ترانه): پرسش (غایب ِ همیشه حاضر)
▨ شاعر: اردلان سرفراز
▨ با صدای: اردلان سرفراز
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
تو بزرگترین سوالی
که تا امروز بیجوابه
نه تو بيداری، نه تو خواب
نه تو قصه و کتابه
برای دونستن ِ تو
همهی دنيا رو گشتم
از ميون ِ آتش و باد
خشکی و دريا گذشتم
آسمون شولای خواب و
فرشِ من خاکِ زمین بود
مرهم زخمای پاهام
هفتا کفش آهنین بود
تو رو پرسيدم و خواستم
از همه عالم و آدم
بیجواب اومدم اما
حالا از خودت ميپرسم؛
تو رو بايد از کدوم شب
از کدوم ستاره پرسيد
از کدوم فال و کدوم شعر
پرسيد و دوباره پرسيد
تو رو بايد از کدوم گل
از کدوم گلخونه بویيد
تو رو بايد با کدوم اسب
از کدوم قبيله دزديد
غايب ِ هميشه حاضر
تو رو بايد از کی پرسيد
تو و باید از چی پرسید
از ته ِدرهی ظلمت
يا نوک ِ قلهی خورشيد
اونور ِاينجا و اونجا
اونور ِامروز و فردا
عمق ِ روح ِ آبی آب
ته ِ ذهن ِ سبز ِ صحرا
مثل زندگی مث ِ عشق
تو هميشه جاری هستی
تو صراحت طلوع و
ذات ِ هر بيداری هستی
مثل خورشيد مثل دريا
روشنی و با صراحت
تو صميميت ِ آبی
واسه شستن جراحت
غايب ِ هميشه حاضر
تو رو بايد از کی پرسيد
از ته درهی ظلمت
يا نوکِ قلهی خورشيد
تو رو از صدای قلبم
لحظهبهلحظه شنيدم
تو رو حس کردم تو نبضم
من تو رو نفس کشيدم
مثل حس کردن گرما
يا حضور ِ يه صدايی
به تو اما نرسيدم
ندونستم تو کجایی
تو رو بايد از کی پرسيد
تو رو بايد با چي سنجيد
تو رو حس میکنم اما
کاشکی چشمام تو رو میديد
غايب ِ هميشه حاضر
کاشکی چشمام تو رو میديد
▨
شاعر: اردلان سرفراز
آهنگساز: فرید زلاند
تنظیم کننده: آندرانیک
خواننده: گوگوش
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: شرمنده ز عمر
▨ شاعر: فخرالدین مزارعی
▨ با صدای: علیاکبر یاغیتبار
____________
نیست آسان به چنین ورطه دوامآوردن
توسنِ معرکه در زیر لگام آوردن
بام را بردن در لعنت و دشنام به شام
شام، پردغدغه در بیم به بام آوردن
شیرِ نر بودن و در جلدِ خر ماده شدن
تن به بیغیرتیِ خاصِ عوام آوردن
عصب کوفته را داده به تاراجِ غضب
آنچنانترکُنِ شورنده بهجامآوردن
در گریز از خود و از خیل امیرانِ کلام
رو به همصحبتیِ شُربِ مدام آوردن
زنبهمزدی بشد افسانه و، اکنون هنر است
مزهی باده برِ فاسقِ مام آوردن
صبح بیرونزدن از خانه چُنان ببر و به شام
خونچکان لاشهی زخمین به کنام آوردن
خوک را گر به لطافت بتوان شبپره کرد
پختگی را نتوان در دلِ خام آوردن
خلق را دیدن در قیدِ قعودی جاوید
لیک در قافیه ترسان ز قیام آوردن
تیغ بر نای و هراسان سرِ تسلیم فرود
به رجزخوانیِ هر تخم حرام آوردن
نتوانستن بیوسوسهی هول و هراس
به شب از اینهمه، یک روز تمام آوردن
ترس را دادن در قعرِ رگ و ریشه رسوب
خوف با مایهی تمکین به قوام آوردن
روز و شب بر سر این فاجعه شرمنده ز عمر
مهر و مه را به تماشا لب بام آوردن
نه کرامات، قرمساقی و بیغیرتی است
اینهمه دیدن و اینگونه دوام آوردن
آبروریزی ارباب سخن دیدن و سخت
خاک بر فرقِ امیرانِ کلام آوردن
▨
فخرالدین مزارعی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: ایران چه میگوید
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
میکشندم از دو جانب این به سویی آن به سویی
مُفتیان عقدم به شویی بسته، قاضیها به شویی
این گرفته گیسویم، آن یک گریبانم، خدایا
هر دو گویندم گُلی، گل را نباشد پشت و رویی
ای خدا، ای آسمان، ای آسمانها، ای خدایان!
همنشینِ سنگ خارا کی شود، کی شد، سبویی؟
من هنوز از طاقِ بستان دارم از عدلی نشانی
من هنوز از تختِ جم دارم ز فرّی گفت و گویی
داشتم مُلکی که میپیمود خورشیدش به روزی
یعنی از سوییش پیدا میشد و پنهان به سویی
از حلب تا کاشغر بر خاتمم حرفِ نگینی
آب و جاهِ سنجرم از بحرِ بیپایاب جویی
دید این خورشید و میداند که روی این زمینها
از اسیران جهان بشنید روزی های و هویی
دید این خورشید و میداند که شاهان جهان را
بوسه بر درگاه من میبود سنگین آرزویی
بیگمان زآن رفتگان اکنون کسی گر باز گردد
اشکریزان گوید ای ایران! تو ایرانی؟ تو اویی؟
من دیاری بودم از فرخندگی رشک بهشتی!
من زمینی بودم از خوبی چو رخسار نکویی
سر به سر نخجیرگاهی از پیِ نخجیرگاهی!
جا به جا لغزنده جویی از بَرِ لغزنده جویی!
آنک آنجا بود، کانجا کرد پرویزی شکاری!
اینک اینجا بود، کاینجا شانه زد شیرین به مویی!
خود همینجا بود؛ کاینجا تاخت بهرامی به گوری
پای آهویی ز پیکان دوخت بر پشت سروئی!(1)
بوسه زد بر سمّ ِ اسبِ شاه، اینجا پادشاهی
ضبط کرد این نقش را کوهی و تصدیقِ عدویی!
خم شد اینجا پشت قیصر تا ببوسد سمّ ِ اسبی!
خرد شد آنجا سپاهی، ملّتِ پرخاشجویی!
بود در هرگوشهای چون بیشه شیری، نامداری!
بود در هر دامنی چون کوهببری، تندخویی!
تازه میشد جانشان چون گل ز باد نوبهاران
باد اگر میبردشان از جنگ و از پیکار سویی!
باجها بگرفتهام هر سال، از هر پایتختی
خسرویها کردهام هر روز، بر هر شهر و کویی!
بودهام یک روز اندر پهنهی گیتی سواری
ملکها غلتیده اندر خمّ چوگانم چو گویی
زاستخوان نامداران جهان پر گشته خاکم
تکهی پر استخوان کی رفته پایین از گلویی؟!
من عروس سنجرم، من دختر نوشیروانم
من زن بیگانه گردم؟ با چه عشقی؟ با چه رویی؟!
دل به امّیدِ وصال من کسی خرم ندارد
جز کسی کاو را سری بیمغز باشد؛ چون کدویی!
تازه دامادانِ گیتی، غافل از این داوریها
میکشندم از دو جانب، این به سویی، آن به سویی!
▨
"دکتر مهدی حمیدی شیرازی"
به سال ۱۳۲۴
برگرفته از کتاب فنون شعر و کالبدهای پولادین آن
ــــــــ
(1):سرو: به معنی شاخ و این بیت اشاره به مهارت در تیراندازی بهرام است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: بر سنگ مزار (الا ای رهگذر)
▨ شاعر: کارو
▨ با صدای: کارو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
اَلا ای رهگذر! منگر چنين بيگانه بر گورم
چه میخواهی؟ چه میجويی در اين كاشانهی عورم؟
چهسان گويم؟ چهسان گريَم حديث قلب رنجورم؟
از اين خوابيدنِ در زير سنگ و خاک و خون خوردن
نمیدانی، چه میدانی كه آخر چيست منظورم؟
تن من لاشهی فقر است و من زندانیِ زورم
كجا میخواستم مردن!؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان، به سوزِ فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دورانِ آفتزا، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و درد بود و ماتمِ زندان
هر آن باری كه من از شاخسارِ زندگی چيدم
فتادم در شب ظلمت، به قعر خاك، پوسيدم
ز بس كه با لب محنت، زمينِ فقر بوسيدم
كنون كز خاك غم پُر گشته اين صد پاره دامانم
چه میپرسی كه چون مردم؟ چهسان پاشيده شد جانم؟
چرا بيهوده اين افسانههای كهنه بر خوانم؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهری
كه خونِ ديده، آبم كرد و خاکِ مردهها، نانم
همان دهری كه با پستی به سندان كوفت دندانم
به جرم آنکه انسان بودم و میگفتم انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بدمستی
وجودم حرف بیجايی شد اندر مكتب هستی
شكست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستی
كنون ای رهگذر! در قلبِ اين سرمای سرگردان
برای خدمتی ناچیز کن آزاد اگر هستی؛
به جای گريه، بر قبرم بكن با خونِ دل، دستی
كه: تنها قسمتش زنجير بود از عالم هستی
نه غمخواری، نه دلداری، نه كس بودم در اين دنيا
{در عمق سينه زحمت، نفس بودم در اين دني}
همه بازيچه پول و هوس بودم در اين دنيا
{پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در اين دنيا}
به شب های سكوت كاروان تيرهبختیها
سراپا نغمهی عصيان، جرس بودم در اين دنيا
به فرمانِ حقيقت رفتم اندر قبر، با شادی
كه تا بيرون كشم از قعرِ ظلمت، نعشِ آزادی!
▨
کاراپت دردریان (متخلص به کارو)
ــــــــــــــــ
پینوشت اول: در نسخهی چاپ شده، چند سطر اضافهتر از خوانش شاعر وجود دارد که در اینجا داخل آکولاد {} آمده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: فرشته خانم
▨ شاعر: بکتاش آبتین
▨ با صدای: بکتاش ابتین
♬ از آلبوم: او یک فرشته بود
♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست
ــــــــــــــــ
جورابهای دخترم را بخیه میزنم
زنم!
گاهی عروسکم
گاهی چند روز
پیراهن چرکم که چسبیدهام به تنم!
عصبانیام شبیه رگهای گردن مادرم
و میلرزم شبیه هقهق شانههای دخترم!
میرقصم
در آینه میرقصم با خودم
با اولین عشقم که نیست
و خاطرهها گریه میکنند در دامنم!
هزاردستانم
با یک دست کیف دخترم هستم غذای سوختهام
با یک دست جاروبرقیام
و اگر برق نباشد
تاریک است که پاهای بسیاری در من روشن میشود!
جاروگرم! هزارپایم! خدا میداند که چه جانوری هستم! [جاروگرم! هزارپایم! خدا میداند چه جانوری هستم!]
اما نگو که کثیفم که نیستم
که اگر پیراهن خونی به تن دارم
کسی را جز خودم نکشتهام
و نگو کثیفم که نیستم اما لخت میگویم
همیشه در من آشغالهایی
با اتومبیلهای تمیز دور زدهاند!
بوقم اتومبیلم سرهای برگشته بر من
منم!
صندلیام! برای هر پیشنهادی پایهام!
خیالت تخت از راه که برسم تختم!
درد نمیفهمم به قول تو بدبختم!
بر صورتم سیلی، تنها صداست که میماند
جای زخم بر پیراهنم!
و دکمههایم همه پاره است
صبورم شبیه دختر اعراب
زنده به گورم!
و قافیهها همگی مثل من هرزهاند!
صدای آه خودش را در من کش میدهد
و چه میدانم که تو از من چه میدانی
که کفشهای پاشنهبلندم
بر پلهها چرا جیغ میکشند؟ چرا؟....
]بر پلهها چرا جیغ میکشد؟ چرا؟....]
گاهی لحظات امامزادهای در من است!
وقتی گریه میکنم چادر نمازم! مادرم هستم
به تو تهمت میزنم پدرم هستم!
و چند مشت توی دهانم...
کلید میشود دندانهای مادرم بر قفل دنیا
که بر لولای تنم جز دربهدری نمیچرخید خاک بر سرم
سنگ قبرم!
همیشه در شیون زندگی دارم
و هر روز
انگشتهای مردی فاتح
فاتحه میخواند بر تنم!
هر که اشاره میکند منم!
هزار اسم دارم هر نامی که میشنوم بر میگردم!
مهتابم ستارهام سحرم
تا صبح نمیخوابم شبم!
و هزار اسم دیگر باز منم!
فقط گاهی در شناسنامه و در رویای مادرم
فرشتهام!
نیستم؟!
▨
بکتاش آبتین
از مجموعه شعر «در میمونِ خودم پدربزرگم»
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش اول
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
دو بیتیهایی که در این بخش میشنوید، عمدتا به افتخار مهدی اخوان ثالث (م.امید) و دیدن دوبارهی او سروده شده است.
ــــــــــــــــــــــــ
گفت آزادی، گفتمش میرِ من است
گفتا شادی، گفتم اکسیرِ من است
گفت آینده، گفتم آنک پسرم
گفتا که امید، گفتم او پیرِ من است
▨
جانپارهی دلنوازی از میهنِ من
میآید و جان فزاید اندر تنِ من
میآید و من چنان به خود میآیم
که انگار به من باز میآید منِ من
▨
نهز حشمت و نهز حکمت و نهز جادوی ما
کز لطفِ خود است رامِ ما آهوی ما
نومیدی ما لاف و گزاف است و دروغ
وقتی که امید خود میآید سوی ما
▨
یک دشت مزار و جانِ غمبارهی من
آن میهن من، این منِ آوراهی من
با این همه تا امید باشد، گو باش
صد خنجر زخم و دلِ صد پارهی من
▨
خورشید اگرچه ناپدید آمده است
یک گوشه از آفاق سپید آمده است
گوید دل من که: ناامید آمدهآم
گویم: دلِ من مگو! امید آمده است!
▨
نیمی بیم است زندگی، نیم امید
زاید ز امید بیم و، از بیم امید
ور زان که خلاف آمدِ این میجویی
بنگر که من آمدم پس از میم امید
▨
اسماعیل خویی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: بر لب شطّ العرب
▨ شاعر: ابولقاسم حالت
▨ با صدای: ابولقاسم حالت
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
هر زمان بر لبِ شطّ العرب افتد گذر من
آرد آن منظره یکباره تو را در نظر من
با تو روزی لبِ شط بودم و زان پس به همه شب
بیتو شطّ دگری میرود از چشمِ ترِ من
سحری پیش تو شب کردم و افسوس کزآن پس
روزها رفت که بیرویِ تو شب شد سحرِ من
شاخ هر نخل بَری داده و من نخلِ امیدم ندهد بَر
مگر آندم که تو آیی به برِ من
قمر و شمس به شکل تو در آیند به چشمم
زآن که دانند تو هم شمسِ منی هم قمر من
خبرم هست که از خانهی من با خبری تو
خبرم نیست که بهرِ چه نگیری خبر من
رحم اگر بر منِ بیدل نکنی، رحم به خود کن
زان که ترسم زَنَد آتش به تو سوزِ جگر من
در تو روزی اثری میکند این شعر، ولیکن
دیگر آن روز نماندهست ز من جز اثر من
دولت وصل نیاورده هنوزت به بر من
لیک، هجرانِ تو آورده بلاها به سرِ من
▨
ابوالقاسم عبداللَّه فرد
متخلص به حالت
تیر ماه ۱۳۲۷ - آبادان
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
From the publisher's feed
شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.
ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر…
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

7,900 Listeners

2,057 Listeners

1,065 Listeners

1,159 Listeners

421 Listeners

14 Listeners

56 Listeners

487 Listeners

2,996 Listeners

20 Listeners

20 Listeners

73 Listeners

44 Listeners

0 Listeners