
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: به سوی من (غزلوارهی شماره ۱۵)
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
غنیمتی ست تو را داشتن.
در این گذار،
که بر وحشت است و بر ظلمات،
شبِ سترونِ دلگیر
از زنجیر میگذرد.
فدای گیسویت،اما:
تو با منی و
تو تا با من باشی
شب از نوازشِ گیسویت،
از حریر میگذرد.
تو از کدام افق میآیی
که پاکبازتر از خورشیدی؟
صنوبری چو تو چون میروید
در پلشتی این لوش و لاشهزار؟
خدا را! بگو بدانم کدام گوشهی این خاک
پاک مانده نگارا؟
شب از کدام سو میوزد
که روشنم من و تاریک
و از ستاره و غم سرشارم؟
آه! باری! بگذریم...
به سوی من چو میآیی
تمامِ تن
تپش و بال میشوم
چو در تو مینگرم
زلال میشوم
سخن چو میگویی
آفتاب برمیآید
و میپذیرم من
که هیچ زشت و دروغ و دغا نمیپاید
و میسرایم
با نایی از سکوت
که مولوی حق داشت
هماره عاشق بودن را
هماره بسراید
▨
اسماعیل خویی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: قو
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد کیایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
صبح چون روی میگشاید مهر
روی دریای سرکش و خاموش
میکشد موجهای نیلی چهر
جبّهای از طلای ناب به دوش.
صبحگه، سرد و تَر، در آن دمها
که ز دریا نسیم راست گذر،
گل مریم، به زیرشبنمها
شستشو میدهد بر و پیکر.
صبحگه، کهانزوای وقت و مکان
دلرباینده است و شوق افزاست،
بر کنارِ جزیرههای نهان
قامت با وقار قو پیداست.
آنچنانی که از گلی دسته
پیش نجوای آبها تنها،
وسط سبزهی خزهبسته
تنش از سبزه بیشتر زیبا.
میدهد پایِ خود تکان، شاید
که کُند خستگی ز تن بیرون.
بالهای سفید بگشاید
بپرد دربرابر هامون.
بپرد تا بدان سوی دریا
در نشیبِ فضای مثل سحر،
برود ازجهان خیرهی ما
بزند در میان ظلمت، پَر.
برود در نشیمن تاریک
با خیالی که آن مصاحب اوست،
در خطِ روشنی چو مو باریک
بیند آن چیزها که در خورِ قوست.
لکّ ابری که دور میمانَد
موجهایی که میکنند صدا،
وندر آنجا کسی نمیداند
که چه اشکال میشوند جدا.
لیک مرغ جزیرههای کبود،
در همین دم که او به تنهایی
سینه خالی ز فکر بود و نبود
میکند فکرهای دریایی.
نظر انداخته سوی خورشید،
نظری سوی رنگ های رقیق
با تکانی به بالهای سفید
بجهیدهست روی آبِ عمیق.
برخلافِ تصورِ همه، او
مانده دیوانهی حکایت آب
گر کسی هست یا نه، ناظرِ قو
قو در آغوشِ موجهاست به خواب.
▨
نیما یوشیج
بیستم فروردین ماه ۱۳۰۵
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: در حجمی از بیانتظاری (کودکی)
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
___________
درحجمی از بی انتظاری ؛ زنگ بلند و سوت کوتاه
سیمین تویی ؟ آوای گرمش؛ آمد به گوشم زآن سوی راه
یک شیشه مِی، پر نشئه و گرم، غلغل کنان در سینه شارید
راه از میان انگار برخاست؛ بوسیدمش گویی به ناگاه
-« آری!منم!» خاموش ماندم .- «خوبی؟ خوشی؟ قلبت چه طور است؟»
_ چیزی نگفتم ؛ راه دور است - ؛ - «خوبم ! خوشم ! الحمدالله ! »
کودک شدیم انگار هر دو؛ شش سال من کوچکتر از او
باز آن حیاط و حوض و ماهی؛ باز آن قنات و وحشت و چاه
قایم نشو! پیدات کردم؛ بی خود ندو! می گیرمت ها
افتادم وپایم خراشید؛ شد رنگ او از بیم چون کاه
زخم مرا با مهربانی، بوسید؛ یعنی: خوب شد خوب
بنشست و من با او نشستم؛ بر پلهای نزدیک درگاه
آن دوستی نشکفته پژمرد؛ وان میوه، نارس چیده آمد
آن کودکی ها حیف و صد حیف؛ وین دیرسالی آه و صد آه
حرفی بزن! قطع است؟ - نه نه! من رفته بودم سالها دور
تا باغ های سبز پر گل ؛ تا سیب های سرخ دلخواه
حالا بگو قلبت چه طور است؟» - قلبم ؟ نمیدانم! ولی پام
روزی خراشیده است و یادش؛ یک عمر با من مانده همراه
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: به فردا (به گلگشت جوانان)
▨ شاعر: محمد زهری
▨ با صدای: محمد زهری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
_________
به گلگشتِ جوانان ،
یادِ ما را زنده دارید، ای رفیقان !
که ما در ظلمتِ شب ،
زیرِ بالِ وحشیِ خفاشِ خونآشام ،
نشاندیم این نگینِ صبحِ روشن را ،
به رویِ پایهٔ انگشترِ فردا.
و خونِ ما
به سرخیِ گلِ لاله
به گرمیِ لبِ تبداِر بیدل
به پاکیِ تنِ بیرنگِِ ژاله
ریخت بر دیوارِ هر کوچه
و رنگی زد به خاکِ تشنهٔ هر کوه؛
و نقشی شد به فرشِ سنگیِ میدانِ هر شهری
و این است آن پرندِ نرمِ شنگرفی که میبافید
و این است آن گلِ آتشفروزِ شمعدانی
که در باغِ بزرگِ شهر میخندد
و این است آن لبِ لعلِ زنانی را که میخواهید
و پرپر میزند ارواحِ ما
اندر سرودِ عشرتِ جاویدتان؛
و عشق ماست لای برگهای هر کتابی را که میخوانید.
شما یاران نمیدانید
چه تبهایی تنِ رنجور ما را آب میکرد
چه لبهایی، به جایِ نقشِ خنده، داغ میشد
و چه امیدهایی در دلِ غرقآبِ خون، نابود میگردید .
ولی ما دیدهایم اندر نمای دورهٔ خود ،
حصارِ ساکتِ زندان ،
که در خود میفشارد نغمههای زندگانی را
{سرِ آزادِ مردان را فراز چوبههای دار}
و رنجی که اندرونِ کورهٔ خود میگدازد آهنِ تنها ،
تلسمِ پاسدارانِ فسون، هرگز نشد کارا
کسی از ما، نه پای از راه گردانید
و نه در راه دشمن گام زد .
و این صبحی که میخندد به روی بامهاتان
و این نوشی که میجوشد میانِ جامهاتان
گواهِ ماست، ای یاران !
گواه پایمردیهای ما
گواه عزم ما
کز رزمها
جانانهتر شد!
▨
محمد زهری
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: خسرو خطر
▨ شاعر: بکتاش آبتین
▨ با صدای: بکتاش ابتین
♬ از آلبوم: او یک فرشته بود
♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست
ــــــــــــــــ
صورت نرمی دارد سمبادۀ پیر
چه دیر
افتادن چاقو از نفس چه زود
ربود خالکوبی تو را از تن روزگار، ربود
ببین چگونه مرگ تو را میکِشد زمین همین؟!
جنگ همیشه در کمین تو بود؛ نبود؟
خط میکشند خودکار و چاقو با هم
و تو در نامههای فراوانی بدخط بودهای
و با دهان تفنگ، با دهان چاقو و با دهان عربده مینوشتی
و نستعلیق تو را شکستهتر مینوشت
و نوشت که در تو مردی پنجاهساله
روحی خوشنویس جا گذاشت
و گذاشت تا الفبای جنگ را از دهان خمپارهها بنویسی
و نوشت که هنوز در تو
مردان غیوری در سایهاند
با آفتاب حرفهای روشنی داشتی
و هنوز که هنوز است در تو
ایلی
با سنگهای فراوان خوابهای گرم میبینند میبینی
چگونه آفتاب با سنگ قبر تو میجنگد؟!
و تو خوابیدهای و خاک خواب تو را میبیند
ببین چگونه مرگ تو را میکِشد زمین همین؟!
(خطرناک بودی خسرو حسن گرگ سیاه رو یهجوری زده بودی
که هیچ دکتری نمیتونس بخیهش کنه
بیچاره مجبور بود سه ماه آزگار با تخت رفاقت کنه)
خطرناک بودی خسرو و تو عاشق جنگیدن بودی
تمام کارهایت بهانهای برای جنگیدن بود
وگرنه پیش از جنگ نیز تو میجنگیدی
با چاقویی در دست، مست!
بعد از جنگ نیز تو میجنگیدی
با چاقویی در دست، مست!
و تو عاشق خندیدن بودی
و تمام کارهایت بهانهای برای خندیدن بود
به خاطر بیاور به بسیج میرفتی و میخندیدیم
به جبهه میرفتی و میخندیدیم
هی مجروح میشدی و هی میخندیدیم
بعد از جنگ را به خاطر بیاور
با بسیجیها میجنگیدی و میخندیدیم
چاقو میکشیدی و میخندیدیم
هی به زندان میرفتی و هی میخندیدیم
میخندیدیم
میـ خکوب شدهام که چرا دیگر نمیخندی؟!
بلند شو خسرو
به چشمک من به دختر نابینا در بیمارستان فکر کن!
نه؛ تو دیگر نمیتوانی از خنده رودهبُر شوی
چرا که تو از مرگ رودهبُر شدهای
چرا که تو از جنگ رودهبُر شدهای
و ترکشی که بیستسال در مغز تو فکر میکرد
تو را به فراموشی کشانده!
تو نمیدانی که قرار است
ترکش به زودی در مغز تو آمبولی کند
خسرو! جنگ سایۀ شومی دارد
یعنی وقتی تو در کُما هستی هم با تو میجنگد
دارم از خنده رودهبُر میشوم خسرو
تو هنوز هم داری همۀ ما را میخندانی
چگونه میتوانم باور کنم
خسرو خطر بیستسال بعد از جنگ
با چاقویی در دست
و زندانی در شصت
شهید شده است؟!
و بنیاد شهید بیهوده تو را انکار نمیکند چه کند
هنوز هم خطرناکی خسرو
و هنوز مردۀ تو
بسیاری را میترساند
و ما هنوز میخندیدیم
و هنوز گریه میکنیم
و هنوز تو هستی
که نیستی را به ما نشان میدهی
جنگ است خسرو جنگ میبینی؟
نه!
کسی که از دور شلیک میکند
خون را نمیبیند
تنها از دهان داغ تفنگ
پوکههایی سرد باقی میماند
خونریزی و آبروریزی
برادران خونی دوری هستند
شبیه تو و مصطفای مُشجّر
که شیشههای ساده به او اقتدا میکنند
جنگ را رها کن خسرو
آب از سر جانمازها گذشته
و رزمندگان قدیمی
بعد از جنگ
گروهانگروهان عقبنشینی کردهاند!
جنگ را رها کن خسرو
و ای کاش
جنگ نیز
تو را رها میکرد!
▨
بکتاش آبتین
از مجموعه شعر «تنهاییِ دستهجمعی»
چاپشده در فرانسه - نشر ناکجا
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: تسلیت به دوستِ پدر مرده
▨ شاعر: ایرج میرزا
▨ با صدای: سبحان گنجی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
سخت است گرچه مرگِ پدر بر پسر همی
هان ای پسر مخور غم از این بیشتر همی
در روزگار هر پسری بیپدر شود
تنها تو نیستی که شدی بیپدر همی
اسکندرِ کبیر که میرفت از جهان
گفت این سخن به مادرِ خونین جگر همی
کز بعد من عزایی اگر میکنی به پای
طوری بکن که باد پسندیدهتر همی
تنها مگِری، عدّهای از دوستان بخواه
کآیند و با تو گریه نمایند سر همی
لیکن چه عدّهای؛ که نباشند داغدار
زان بیشتر به مرگِ کسانِ دگر همی
با عدّهای بگَری برایم که پیش از این
ننموده مرگ از درِ ایشان گذر همی
زیرا که داغ دیده بگرید برای خویش
وآنگه تو را گُذارَد منّت به سر همی
گر گریهای کنند، کنند از برایِ من
مرگِ کسی نباشدِشان در نظر همی
چون خواست مادرش به وصّیت کند عمل
با عدّهای شود به عزا نوحهگر همی
یک تن که داغدیده نباشد نیافتند
بشتافتند گرچه به هر کوی و در همی
این گفت دخترم سرِ زا رفته پیش از این
آن گفت مرده شوهرم اندر سفر همی
آن دیگری سرود که از هشت ماهِ قبل
دارم ز فوتِ مادرِ خود دیده تر همی
آن یک بیان نمود که از پنج سالِ پیش
مرگ پدر نموده مرا دربهدر همی
القصّه مرگ چون همهکس را گَزیده بود
حاضر نشد به محضرِ او یک نفر همی
چون مادرِ سکندر از این گونه دید حال
دانست سّرِ گفتۀ آن نامور همی
یعنی ببین که هیچکس از مرگ جان نَبُرد
دیگر مکن تو گریه برای پسر همی
بر هر که بنگری به همین درد مبتلاست
بیداغ نیست لالهٔ باغِ بشر همی
سختی چو بالسّویّه بود سهل میشود
چون عامّ شد بلیّه شود کم اثر همی
باری عزیزِ من همه خواهیم مُرد و رفت
زاری مکن که هیچ ندارد ثمر همی
یک مرده سر ز خاک نمیآورد برون
صد سال اگر تو خاک بریزی به سر همی
گفتند زلف کندی و بر خاک ریختی
بر خاک ریخته است کسی مشکِ تَر همی؟
بر مالِ غیر دست تصّرف مکن دراز
خود را مکن به ظلم و تعدّی سَمَر همی
آن طرّه جایگاهِ دلِ اهلِ دانش است
با این گروه جور مران این قَدَر همی
آن آشیانِ مرغِ دل بینوایِ ماست
ای باغبان! مخواهش زیر و زبر همی
آن طرّه را دو صاحبِ دیگر به غیرِ توست
مالِ من است و مالِ نسیم سحر همی
گر رفت بر سفر پدرت شُکر کن که هست
آن مادرِ ستودهات اندر حضر همی
داری ز خود چهار برادر بزرگتر
هر یک به جای خویش چو یک شیرِ نر همی
بر کَن لباسِ ماتم و افسردگی ز بر
کُن جامۀ شهامت و عزّت به بر همی
از هر خیال بیهُده خود را کنار گیر
مشغول شو به کسب کمال و هنر همی
یکروز درس و مشق مکن ترک زینهار!
مپسند وقتِ قیمتیِ خود هَدَر همی
یکروز اگر ز درس گُریزی، به جان تو
بگریزم از تو همچو لئیم از ضرر همی
ور پندِ من به سمعِ ارادت کنی قبول
دل بَندَمَت چو مفلسِ بیزر به زر همی
با مادرت به رأفت و طاعت سلوک کن
با خواهرت بجوش چو شیر و شکر همی
پرهیز کن ز مردمِ بیعار و کمعیار
همسر بشو به مردمِ نیکو سِیَر همی
با آن قدم ز خانه برون نه اگر نهی
کِت بر طریقِ عقل شود راهبَر همی
باش از برایِ دیدۀ بدبین به جایِ تیر
شو از برایِ حفظِ شرافت سپر همی
در طبع ساده خویِ بَدان آنچنان دَوَد
کاندر میانِ پنبه بیافتد شَرَر همی
قدرِ مرا بدان که چو من هم به روزگار
یک عاشقِ درست نبینی دگر همی
▨
ایرج میرزا
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: امشب (غزلوارهی شماره ۱۰)
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ موسیقی: کیهان کلهر، آلبوم شهر خاموش
▨ نقاشی پرترهی پوستر: اثر امیرمحمد قاسمیزاده
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
امشب نمیدانم چه باید کرد
امشب کسی در خانهی من نیست
گیرم، برون از من
تاکِ شب از انگورِ صدها کهکشان پر بار
گیرم خُم مهتاب هم سرشار
من با که نوشم
دُردِ شادی یا غم خود را
وقتی که مستی چون تو
همپیمانهی من نیست؟
دیروزها وقتی که شب میشد
من تازه
با صد بامدادِ تازه در جانم
آغاز میگشتم
روزِ سیاهِ نابهسامان را
چون خواب تاریک پریشانی
نوردیده
سوی نوازش، سوی آرامش
سوی نگاه و خندهی تو باز میگشتم
اما
امشب شبِ بیروزنی در من
تنها، تهی، تاریک، گستردهست
امشب نمیدانم چه باید کرد
وین تیرهی دلسرد
با من نمیدانی چهها کردهست
با من نمیدانی چهها کردهست
با من نمیدانی چهها کردهست
▨
اسماعیل خویی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام قطعه: غمگنانهترین نجابت جنون
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
در این برنامه میخواهم از جغرافیای غمگنانهترین نجابتِ جنون، چند کلمه برای شما حرف بزنم.
غمگنانهترین نجابتِ جنون در قلمرو زور و زر و عقلهای مزدور و زبون
به مثابۀ فریاد و فغانهایی پر دریغ و درد از دوردستِ کویرهای حیرت و هیهات
در خاموشنای تاریکیِ بیفریاد
آن هم در روزگارهای تاراج و صلابت و سلطۀ زر و زور و بیداد
و زمانهٔ جداییِ دردناکِ فضیلتِ عقل از شرف و سلامت نفسِ انسانی
که پذیرفتهترین توجیه و تعریف عقل در بدیههٔ جاری، مثل بدیهیات رایج روزگار
تلوّن، حیلهگری، قلاشی، قلابی و فرصتطلبیست
و غلبهجویی به هر قیمت و وسیلهای که ممکنه
هوشمندی و فراست، معنی متداولش خویشتنپرستی و کسب توانایی و توانگریست
از هر طریق که ممکن باشه
و فضایلِ عالی انسانی، غربتآلودترین ایامِ اسارت خود رو در نومیدی از هر ششجهت میگذرانند
و فریادشان ضعیفترین نالههای نشنیدنی زمانهست
و بیشنوندهترین افسانه
محو و فراموش، در هیاهوی بیحد و کرانه
گوید ار دیوانه گستاخ و گزاف
تو مکن از سرکشی با او مصاف
آنکه اینجا مست و لایعقل بوَد
بیقرار و بیکس و بیدل بوَد
تو زبان از طعنهٔ او دور دار
عاشق و دیوانه را معذور دار
خوش بوَد گستاخیِ دیوانگان
خوش همی سوزند چون پروانگان
(عطار)
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به م. امید
بخشی از اجرای مهدی اخوان ثالث در تلویزیون، به سال ۱۳۵۹
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: نیما
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد کیایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
از بَرِ این بیهنر گردندهٔ بینور
هست نیما اسمِ یک پروانهٔ مهجور
مانده از فصلِ بهاران دور
در خزان زردِ غم جا میگزیند
بر فرازِ گلبنانِ دل بیفسرده نشیند.
دست سنگینیست
در درونِ تیرگیهای عذابانگیز
که به روی سینهٔ اهریمنان و نابکاران و دروجانشان فرود آید
همچنین روی جبین نازنینان و فرشتگان ...
اسم شورافکن یکی گردنده است این اسم
در زمین نه، بر فراز آسمان نه، در همه جا
در میان این زمین و آسمان
از پیِ گمگشتهٔ خود میشتابد
آن زمان که بر بساطِ بینوای خود درآید
خواهدش از دیده خون بارَد ولیکن
آوَرَد شرم از وقارِ پهلوانی
دایماً در پیش روی او بدانسانی که او باشد نشسته
همچو کلهٔ جغد پیری سر فرود آید از او
در کنار صفحهای در وی خطوطی تیره.
با وی این پیمان کند که هیچ وقتی
نه به ترکِ راه و رسم خود بگوید.
▨
نیما یوشیج
شانزدهم خرداد ماه ۱۳۲۱
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: گلوله سرِ خط
▨ شاعر: بکتاش آبتین
▨ با صدای: بکتاش ابتین
♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست
ــــــــــــــــ
ادرارِ گرمِ تو روی خاک ترس نبود!
گلوله سرِ خط...
از سراشیبیِ خاكريز سكوتی لیز میخورَد
تو نيستی و از پلکهای خاموشِ تو
خورشید میگذرد
زندگی مكعبی از خاطرات من بود
كه هميشه در آن تاب میخوردم و عقل
نمیدانم شايد كوششی عرق كرده بر پيشانیام
(اونورِ خاکريز عقل كار نمیكنه سركار!)
تجربه، خاكسترِ بعد از آتش بود
و آگاهی آتشِ زير خاكستر
نمیدانم اين حرفها را از كجا آوردهام
اما خواب هُشیاری شيرينی بود در هيچ
(الدخيل الدخيل
برو كنار سركار بذار ترتيب اين بیشرفها رو بدم
برادر اينا اسيرن اسيرِ دستبسته كه كشتن نداره)
اينجا جنگه سركار اين سگهای هار رو
فقط خاک معالجه میكنه!
گلوله سرِ خط ...
در برف جایِ پایِ سرباز عراقی نه
پایِ سرباز عراقی جا مانده بود
به خانۀ مورچه آب میريختم
راستی سربازِ سرماخوردۀ پيش از جنگ [مرگ]
حنجرۀ تو از سرفۀ كدام تانک
صاف شد؟!
رفتم جبهه (رفتم جبهه)
ديدم دشمن (ديدم دشمن)
از جا پريدم (از جا پريدم)
خنجر كشيدم (خنجر كشيدم)
گفتم ترسو (گفتم ترسو)
اينجا ايران است (اينجا ايران است)
مرزِ شيران است (مرزِ شيران است)
كی خستهس؟
دُش من خسته بودم
و سایههای خاکگرفته بر سيمِ خاردار
تپه را پوشانده بود
راه قدس از هر كجا میگذشت
از خانۀ من دور بود!
من از تانکهای ولگرد جز عربده چيزی نمیشنیدم!
جنگ يقين نمناكی بر جاده بود
آب نه سراب بود
درجا میزدم وخستگی را
بر دوش جاده جا میگذاشتم اما برای آزادی
بايد اين موشک را خرجِ هواپيمايی میكردم
تا معاف شوم!
(خوش به سعادتت دلاور
خیلی با صفایی اگه يه جورایی شدی
ما رو هم دعا كن)
دلاور نبودم باصفا نبودم!
فقط کمکخدمۀ موشکِ سهند بودم
پشت صحنۀ اين فيلم عكس نامزدم
اشک مرا درآورده بود!
شهود قصۀ تأخیر بخارِ آب بود
من مرگ را آواره كرده بودم
و قبر چالهای زير پايم بود
جوابِ اين همه سوال را از كجا بياورم؟
من برای خودم مبارزه میكردم
و آخرين هدف من بودم
خلاصه روی دوش خودم سوار بودم
و به جرأت میتوانم بگويم ماه
در انديشۀ من روشن میشد!
(گوش كن سرباز تو بايد موشكی باشی
ضد تانک ضد نفر
جنگ را از هر طرف بنويسی)
اما فرمانده اگر جنگ را برعكس بنويسم؟!!
(گوش كن سرباز
عمليات يعنی پيش از حمله توی قبر خوابيده باشی
زيارت عاشورا خوانده باشی
بیآنكه بدانی دويده باشی و بیآنكه بفهمی
لذتی گرم تو را خيس كرده باشد
شهادت يعنی آفتابی كه آسمان را میسوزاند!)
كمکخدمۀ موشک سهند
هواپيما را انداختی
اما غروب خونِ لختۀ تو بود!
با تو ام كمکخدمۀ موشک سهند
تو به قاب عكسی تبدیل شدی
خيابان به نام تو شد
و ريشهای من در عبورِ گامهای تو سفيد شد!
با تو ام كمکخدمۀ موشک سهند
تو از شقيقۀ آسمان شره كردی
پيش از آن كه ماه
بر آسمان لک زده باشد!
▨
بکتاش آبتین
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
From the publisher's feed
شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.
ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر…
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

7,893 Listeners

2,074 Listeners

1,068 Listeners

1,156 Listeners

424 Listeners

14 Listeners

56 Listeners

490 Listeners

2,997 Listeners

17 Listeners

25 Listeners

46 Listeners

46 Listeners

0 Listeners