شعر و شکر

شعر و شکر

By ژاله صادقیانArts
Download on the App Store

شعر و شکر episodes

  • #01 - قاآنی، حافظ، بهار

    شعر و شکر - قاآنی

    📻 📻 📻

    این برنامه‌ای است از رادیو بامداد🌟

    تمامی قسمت‌های این مجموعه را می‌توانید در وبسایت رادیو بامداد بشنوید

    www.RadioBamdad.com

    1 hr
  • #07 - ملک الشعرا بهار، حافظ، راستی
    شعر و شکر برنامه‌ای از ژاله صادقیان در رادیو بامداد، نگاهی است دلنشین و عمیق به دنیای زیبای ادبیات شیرین فارسی
    سرکار خانم ژاله صادقیان که یکی از استادهای به نام گویندگی و شعرخوانی ایران هستند، بزرگان ادبیات و سایر هنرمندان ایران را معرفی می‌کنند و با صدای گرم و دل‌نشین خود شعرهای شاعران به‌نام ایران را می‌خوانند و معنا و تفسیر می‌کنند
    www.RadioBamdad.com
    1 hr
  • ایرج میرزا، سعدی، صدا
    ایرج به زبان ساده  و روان شعر می سرود و قطعات او از واژگان و گفتارهای عامیانه برخورداراست. او با شوخیهای نیش دار، هزلیات و  ریشخندها وضعیت اجتماعی ایران و بخصوص اسارت زنان را به باد انتقاد میگیرد.  ایرج  با ادبیات اروپا نیز آشنا بوده ودر اشعار خود ازآنها بهره گرفته است
    ایرج میرزا در سال ۱۲۵۲ در تبریز متولد شد. وی نتیجه ی فتحعلی شاه قاجار بود. پدر و جد او هر دو شعرای متوسطی بودند و ایرج طبع شعر را از آنها به ارث برد، ولی در این فن بر آنها و صدها شاعر زمان خود برتری یافت
    ایرج، فارسی و عربی و فرانسه را در تبریز آموخت و منطق را به هم درسی پسر امیرنظام حسن علی خان گروسی، نزد مسیو لامبر فرا گرفت.شانزده ساله بود که ازدواج کرد و سه سال بعد همسر و پدرش درگذشتند و اداره‌ی امور خانواده به گردن او افتاد و ناچار به خدمات درباری و دولتی روی آورد
    وی پس از تحصیل بدستور امیرنظام گروسی بسمت معاونت و مدیری مدرسه ٔمظفری در تبریز مشغول شد؛ ایرج میرزا علاوه بر معاونت این مدرسه، مدیریت ماهنامه‌ی «ورقه» یا «ارگان دارالفنون تبریز»، که نخستین نشریه‌ی دانشجویی ِ شهر تبریز بود را نیز عهده‌دار بود
    ایرج میرزا از همان ابتدای جوانی که هنوز پدرش زنده بود، شعر می‌گفت و تازه قدم به نوزدهمین سال زندگی گذاشته بود که از طرف ولیعهد مظفرالدین میرزا، سرودن و خواندن قصاید سلام و اعیاد به او واگذار شد و به لقب امیرالشعرایی ملقب گردید.
    در سال 1275 با امین الدوله به تهران آمد و پس از چندی عازم اروپا شد. پس از بازگشت از اروپا از طرف پیشکار آذربایجان ، ریاست اطاق تجارت به او سپرده شد .پس از مشروطه نیز در مشاغل مختلف دولتی از جمله وزارت کشور و در سمت فرماندار آباده و معاونت استان‌داری اصفهان به کار مشغول شد
    بعلت انتحار فرزند ارشدش جعفرقلی میرزا تهران را ترک گفت و بسمت معاونت مالیه به خراسان رفت .بعد از آن رفته رفته از کار کناره گرفت .ایرج با این که هر دم در اندیشه‌ی پیدا کردن شغل بود، تا آخر عمر نتوانست شغلی که معیشتش را تامین کند برای خود بیابد. شاعر ارجمند ایران  کارمند عالی‌رتبه‌ی دولت، که نزدیک به سی سال در دستگاه اداری کار کرده بود اکنون آخرین سال‌های زندگی خود را با فقر و پریشانی می‌گذرانید. موضوع محرومیت‌های مادی در اشعار آن زمان وی به خوبی پیداست. شاعر از سرنوشت خود شکایت نمی‌کند و تنگدستی خود را گواه پاکدامنی و خدمت صادقانه‌ی خود به کشور و مردم می‌شمارد و به بی‌نیازی خود افتخار می‌کند و با این همه گاهی بر عمر تلف شده و بیهوده از دست رفته افسوس می‌خورد. پسرش در این باره می‌گوید: «گاهی که پدر به ذکر سرگذشت ایام جوانی خود می‌پرداخت، از سیمای گرفته‌ی او به خوبی معلوم می‌شد با آن که روزگاری موافق مقصود نداشته ولی با یادآوری خاطره‌های جوانی بر روزگاران گذشته اسف می‌خورد و با آه و حزن مخصوصی این شعر خود را آهسته آهسته زمزمه می‌کرد:
    یاد ایام جوانی جگرم خون می‌کرد
    خوب شد پیر شدم کم‌کم و نسیان آمد
    سختی و نابسامانی زندگی، سرانجام سلامت مزاج او را برهم زد، تا آن که در ۲۲ اسفند ماه ۱۳۰۴ هَ. ش . ساعتی به غروب مانده در اثر سکته‌ی قلبی درگذشت و در مقبره‌ی ظهیرالدوله به خاک سپرده شد
    طبع من این نکته چه پاکیزه گفت
    سهل بود خوردن افسوس مفت
    مردم این ملک ز که تا به مه
    هیچ ندانند جز احسنت و زه
    هرکسی اندر غم جان خودست
    فارغ از اندیشه ی نیک و بدست
    بعد که مردم ، همه یادم کنند
    رحمت وافر به نهادم کنند
    زانچه پس از مرگ برایم کنند
    کاش کمی حین بقایم کنند
    دل به کف غصه نباید سپرد
    اول و آخر همه خواهیم مرد
    شعر سعدی
    چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم
    چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم
    تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی
    گل سرخ شرم دارد که چرا همی‌شکفتم
    چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل
    همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم
    به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی
    همه خاک‌های شیراز به دیدگان برفتم
    دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید
    بتر از هزاردستان بکشد فراق جفتم
    نشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سفتی
    نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سفتم
    نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد
    به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم
    ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت
    تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم
    1 hr
  • اقبال لاهوری، حافظ، خنده
    محمد اقبال لاهوری یا علامه اقبال (۱۸ آبان ۱۲۵۶ سیالکوت تا ۱ اردیبهشت ۱۳۱۷ لاهور) شاعر، فیلسوف، سیاست‌مدار و متفکر مسلمان پاکستانی بود که اشعار زیادی نیز به زبان‌های فارسی و اردو سروده‌است. اقبال نخستین کسی بود که ایدهٔ یک کشور مستقل را برای مسلمانان هند مطرح کرد که در نهایت منجر به ایجاد کشور پاکستان شد. اقبال در این کشور به‌طور رسمی «شاعر ملی» خوانده می‌شود
    اقبال در سیالکوت، که امروزه در ایالت پنجاب پاکستان واقع شده‌است، به دنیا آمد. نیاکان او از قبیله سپروی برهمنان کشمیر بودند و در سده هفدهم میلادی، حدود دویست سال پیش از تولد او، اسلام آورده بودند. پدر او مسلمانی دیندار بود. اقبال قرآن را در یکی از مساجد سیالکوت آموخت و دوران راهنمایی و دبیرستان خود را در کالج میسیونری اسکاتلند گذراند. تحصیلات او در رشته فلسفه در دانشگاه لاهور آغاز شد و مدرک کارشناسی ارشد فلسفه را در سال ۱۸۹۹م با رتبه اول از دانشگاه پنجاب دریافت کرد. وی پس از آن از دانشگاه کمبریج و دانشگاه مونیخ مدرک دکترای خود را در رشتهٔ فلسفه گرفت.
    اقبال در دورهٔ کارشناسی ارشد با توماس آرنولد ارتباط نزدیکی پیدا کرد و در اروپا نیز با با ادوارد براون و رینولد نیکلسون مراودات علمی داشت
    شعر حافظ
    نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
    عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
    ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
    چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
    این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
    تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
    گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
    مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
    ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
    مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
    ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
    از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
    گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
    که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
    مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
    چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
    حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
    قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
    1 hr
  • بهادر یگانه، سعدی، یار
    بهادر یگانه، متخلص به یگانه (زادهٔ ۱۳۰۱ قزوین – درگذشتهٔ ۱۳۶۳ تهران)، شاعر، ترانه‌سرا و حقوقدان ایرانی بود
    او از چهره‌های موسیقی ایران بود که با خلق ترانه‌هایی بی‌بدیل سهم بسزایی در شکوفایی موسیقی سنتی ایرانی داشته است. تصنیف‌های خاطره‌انگیز و زیبای «رسوای زمانه» و «راز دل» از جمله آثار ترانه‌سرایی اوست که خوانندگان بسیاری تاکنون از آن الهام گرفته‌اند
    شعر سعدی
    هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد
    هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد
    روزی اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سر
    کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد
    من نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستم
    هوش من دانی که بردست آن که صورت می‌نگارد
    عمر گویندم که ضایع می‌کنی با خوبرویان
    وان که منظوری ندارد عمر ضایع می‌گذارد
    هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی
    بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد
    عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور
    کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد
    گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم
    عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد
    باغ می‌خواهم که روزی سرو بالایت ببیند
    تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد
    آن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت
    چند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد
    1 hr
  • ادیب‌الممالک فراهانی، حافظ، سرنوشت
    محمدصادق بن حاجی میرزا حسین فراهانی (۱۱ مرداد ۱۲۳۹، گازران از توابع شهرستان فراهان در استان مرکزی- ۱۲۹۶) ملقب به ادیب‌الممالک فراهانی و امیرالشعرا و متخلص به امیری و پروانه شاعر، ادیب و روزنامه‌نگار دوره مشروطه
    او در پانزده سالگی و پس از مرگ پدرش به تهران آمد و به پایمردی حسنعلی‌خان امیرنظام گروسی، به دستگاه تهماسب میرزا مؤیدالدوله راه یافت
    ادیب از سال ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۱ ه‍.ق همراه امیر نظام در مناطقی مانند آذربایجان، کردستان، کرمانشاه به سر می‌برد. درسال‌های ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ ه‍.ق در تهران به سر می‌برد در دارالترجمه دولتی مشغول به کار بود. در سال ۱۳۱۴ ق بار دیگر همراه امیرنظام به آذربایجان رفت و هنگامیکه مدرسه لقمانیه تبریز در سال ۱۳۱۶ ق افتتاح شد، نیابت ریاست آنجا را عهده‌دار گشت و در همین سال روزنامه ادب را در تبریز منتشر ساخت. در سال ۱۳۱۸ ه‍.ق راهی خراسان شد و انتشار روزنامهٔ ادب را تا سال ۱۳۲۰ در آنجا پی گرفت. در سال ۱۳۲۱ه‍.ق به تهران آمد و سردبیری روزنامهٔ ایران سلطانی را تا سال ۱۳۲۳ عهده‌دار شد. در این سال به بادکوبه رفت و انتشار بخش فارسی روزنامه ارشاد را که به ترکی منتشر می‌شد، بر عهده گرفت
    در سال ۱۳۲۴ه‍.ق بار دیگر به تهران بازگشت و این بار سردبیری روزنامه مجلس به او سپرده شد. او در سال ۱۳۲۵ روزنامه عراق عجم را در همین شهر منتشر ساخت. در دوران استبداد محمد علیشاه ادیب به صف مشروطه‌خواهان پیوست، و در سال ۱۳۲۷ه‍.ق همراه با مجاهدان فاتح وارد تهران شد. در سال ۱۳۲۹ه‍.ق وارد عدلیه یا دادگستری امروزی شد و تا پایان عمر به ریاست چندین شعبه عدلیه در شهرهای اراک، سمنان، ساوجبلاغ و یزد منصوب شد. ادیب‌الممالک فراهانی در روز ۲ اسفند ۱۲۹۵ خورشیدی (۲۸ ربیع‌الثانی سال ۱۳۳۵ه‍.ق) در شهر یزد سکته کرد و در همین سال پس از بازگشت به تهران درگذشت. آرامگاه او در شهر ری است
    شعر حافظ
    تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
    ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
    به خدایی که تویی بنده بگزیده او
    که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی
    گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست
    بی دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی
    ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد
    آفرین بر تو که شایسته صد چندینی
    عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار
    ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بینی
    صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
    عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی
    باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست
    که تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرینی
    شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست
    گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی
    سخنی بی‌غرض از بنده مخلص بشنو
    ای که منظور بزرگان حقیقت بینی
    نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد
    بهتر آن است که با مردم بد ننشینی
    سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد
    بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی
    تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل
    لایق بندگی خواجه جلال الدینی
    1 hr
  • شهریار، حافظ، جوانی
    سید محمدحسین بهجت تبریزی (زادهٔ ۱۱ دی ۱۲۸۵ – درگذشتهٔ ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت تبریزی) شاعر ایرانی اهل تبریز بود که به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی، شعر سروده‌است. وی در تبریز در خانواده‌ای بستان‌آبادی (روستای خُشگِناب بستان‌آباد) به دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرةالشعرای تبریز به خاک سپرده شد. ۲۷ شهریور را به واسطهٔ روز درگذشت او «روز شعر و ادب فارسی» نامیده‌اند. مهم‌ترین اثر شهریار منظومهٔ حیدربابایه سلام؛ (سلام به حیدربابا)، است که از معروف‌ترین آثار ادبیات ترکی آذربایجانی به‌شمار می‌رود و شاعر در آن از اصالت و زیبایی‌های روستا یاد کرده‌است
    شهریار در سرودن گونه‌های دگرسان شعر فارسی - مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و شعر نیمایی - نیز چیره‌دست بوده‌است. اما بیشتر از دیگر گونه‌ها در غزل شهره بود و از جمله غزل‌های معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد. شهریار نسبت به علی بن ابی‌طالب ارادتی ویژه داشت و همچنین شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ و فردوسی داشته‌است
    شهریار، از جمله سرایندگانی است که شعر را محلی نیک برای بیان این اندیشه‌ورزی‌های ژرف‌نگرانه و پندآموز دانسته، و بسیاری از اندرزهای اخلاقی، تربیتی را در قالب‌های گوناگون شعری (به‌ویژه در قطعات، رباعیات و دوبیتی‌ها) بازمی‌گوید. مخاطب این افکار و مفاهیم نیز نوع بشر و انسان در طول تاریخ است نه خطابی شخصی و منحصر به فرد
    شعر پیرم:
    پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
    بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
    همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
    طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند
    بلبلی در سینه می‌نالد هنوزم کاین چمن
    با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
    ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
    چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
    نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
    با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
    گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان
    با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
    سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز
    در درونم زنده است و زندگانی می کند
    با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
    خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
    بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
    چون بهاران می‌رسد با من خزانی می کند
    طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
    آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند
    می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
    دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
    "شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید
    ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند
    شعر حافظ
    تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
    تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم
    چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
    بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
    بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم
    که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
    چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله
    که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم
    غلام مردم چشمم که با سیاه دلی
    هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
    به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن
    کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم
    به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
    ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم
    1 hr
  • پژمان بختیاری، سعدی، گل
    حسین پژمان بختیاری (آبان ۱۲۷۹ – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۳) محقق، مترجم و شاعر معاصر اهل ایران و اصالتا لر بختیاری بود
    در سال ۱۲۷۹ خورشیدی در محله حسن‌آباد تهران به دنیا آمد. پدر پژمان، «علیمرادخان میرپنج» از سرداران دوران مشروطه بود که در دشتک بختیاری سکونت داشت و در دوره مظفرالدین شاه برای تصدی مناصب نظامی به تهران مهاجرت کرد و صاحب عنوان لشکری میرپنج (سرتیپ) شد. خواهر علیمرادخان مادر علیقلی خان سردار اسعد بختیاری بود. مادر پژمان عالمتاج قائم مقامی متخلص به (ژاله) از شاعران آن زمان بود که نسبش به خاندان میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی می‌رسید
    آتشی در سینه دارم جاودانی
    عمر من مرگی است نامش زندگانی
    رحمتی کن که از غم‌اَت جان می‌سپارم
    بیش از این من طاقتِ هجران ندارم
    کِی نَهی بر سرم پای اِی پَری، از وفاداری؟
    شد تمام اشک من، بس در غمت کرده‌ام زاری
    نوگلی زیبا بُوَد حُسن و جوانی
    عطر آن گل رحمت است و مِهربانی
    ناپسندیده بُوَد دل شکستن
    رشتهٔ اُلفت و یاری گسستن
    کِی کنی اِی پَری، تَرکِ ستم‌گری
    می‌فکنی نظری آخر به چشمِ ژاله بارم
    گر چه نازِ دل‌بران دل تازه دارد
    ناز هم بر دل من اندازه دارد!
    حیف اگر ترحمی نمی‌کنی بر حال زارم
    جز دَمی که بگذرد از چاره کارم
    دانم‌ات که بر سرم گذر کنی به رحمت اما
    آن زمان که بَرکِشد گیاهِ غم سر از مزارم
    از نظرهای تو بی مهری عیان است
    جان گداز است و نظر که آرام جان است
    سیل اشکم با زبان بی زبانی
    با تو گوید راز عشقم گرچه دانی
    شعر سعدی
    دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند
    یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
    نظر آنان که نکردند در این مشتی خاک
    الحق انصاف توان داد که صاحب‌نظرند
    عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند
    گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند
    تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی
    که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند
    این سراییست که البته خلل خواهد کرد
    خنک آن قوم که در بند سرای دگرند
    دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
    حق عیان است ولی طایفه‌ای بی‌بصرند
    ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست
    دیگران در شکم مادر و پشت پدرند
    گوسفندی برد این گرگ معود هر روز
    گوسفندان دگر خیره در او می‌نگرند
    آن که پای از سر نخوت ننهادی بر خاک
    عاقبت خاک شد و خلق بدو می‌گذرند
    کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
    تا دمی چند که مانده‌ست غنیمت شمرند
    گل بی خار میسر نشود در بستان
    گل بی خار جهان مردم نیکوسیرند
    سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
    مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
    1 hr
  • وصال شیرازی، حافظ، شمع و گل و پروانه
    محمدشفیع شیرازی (۱۱۹۷–۱۲۶۲ ه‍. ق/ ۱۷۸۳–۱۸۴۶ م) فرزند محمد اسماعیل، داماد رحمت‌علی‌شاه شیرازی متخلص به وصال و کنیه‌اش ابومحمد و ابواحمد، از شعرا، ادیبان و خوشنویسان معروف شیرازی در سده سیزدهم هجری بود. او گاهی آثار خوشنویسی خود را با امضاء «میرزا کوچک» و گاهی با نام «وصال شیرازی» رقم می‌زد
    وصال از بزرگترین شاعران و ادیبان سدهٔ سیزدهم هجری است. دیوان اشعار او نزدیک به سی هزار بیت دارد. وصال در مرثیه سرایی از تمامی شعرا گوی سبقت را ربود. از سروده‌های وی دیوان شعر و مثنوی «بزم وصال» است و اتمام مثنوی «فرهاد و شیرین» وحشی بافقی است که ناتمام مانده بود. او همچنین «اطواق الذهب» اثر زمخشری را به فارسی ترجمه کرده‌است
    شعر حافظ
    آن یار کز او خانه ما جای پری بود
    سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
    دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
    بیچاره ندانست که یارش سفری بود
    تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
    تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
    منظور خردمند من آن ماه که او را
    با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
    از چنگ منش اختر بدمهر به در برد
    آری چه کنم دولت دور قمری بود
    عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
    در مملکت حسن سر تاجوری بود
    اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
    باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود
    خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
    افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
    خود را بکش ای بلبل ازاین رشک که گل را
    با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
    هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
    از یمن دعای شب و ورد سحری بود
    1 hr
  • یغما جندقی، سعدی، دانش
    میرزا رحیم یغمای جَندَقی (زاده ۱۱۹۶ (قمری) در خور و بیابانک، جندق ـ درگذشته سه‌شنبه ۱۶ ربیع‌الثانی سال ۱۲۷۶ (قمری) در خور و بیابانک) متخلص به یغما از شعرای غزل‌سرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. سروده‌های هجوآمیز او شهرت بسیار دارد و از او به عنوان یکی از آغازکنندگان ادبیات اجتماعی و انتقادی معاصر ایران یاد می‌شود
    از وی اشعاری انتقادی باقی‌مانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزل‌های تند و بی‌پروای خود برملا می‌کند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان می‌دهد. او علاوه بر هجویات، که جالب‌ترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامه‌هایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقی‌مانده‌است. وی به زبان عربی آشنایی و علاقه نداشت. از تازی‌نویسی بیزار بود و به سره‌نویسی دلبستگی داشت. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیده‌است
    دو بیت از شعر خود او، بر سنگ قبر او نوشته شده‌است:
    یغما! من و بخت و شادی و غم با هم
    کردیم سفر به ملک هستی، ز عدم
    چون نوسفران ز گرد ره بخت بخفت
    شادی سر خود گرفت و من ماندم و غم
    شعر سعدی
    کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
    یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی
    مهرگیاه عهد من تازه‌تر است هر زمان
    ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی
    کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم
    مقبل هر دو عالمم گر تو قبول می‌کنی
    چون تو بدیع صورتی بی سبب کدورتی
    عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی
    صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت
    چند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی
    از همه کس رمیده‌ام با تو درآرمیده‌ام
    جمع نمی‌شود دگر هر چه تو می‌پراکنی
    ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق او
    در تو اثر نمی‌کند تو نه دلی که آهنی
    هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی
    چاره پای بستگان نیست به جز فروتنی
    سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده
    سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف جوشنی
    1 hr

About شعر و شکر

From the publisher's feed

شعر و شکر برنامه‌ای از ژاله صادقیان در رادیو بامداد، نگاهی است دلنشین و عمیق به دنیای زیبای ادبیات شیرین فارسی

More shows like شعر و شکر

Radio Deev/پادکست رادیو دیو by RadioDeev

Radio Deev/پادکست رادیو دیو

2,075 Listeners

صلح درون by سپهر خدابنده

صلح درون

1,660 Listeners