
Sign up to save your podcasts
Or


زن جوان، پير عابدي را ديد كه كنار درختی ايستاده و رویش بسوی آسمان بود و داشت چیزی زیر لب زمزمه می کرد. بعد از اينكه زمزمه اش و یا راز و نیازش با آسمان به پایان رسید، لبخند محبت آميزي به او زد و روي چمنها در همان نزديكي چهار زانو نشست و چند لحظه كه گذشت گفت:
- بايد مواظب خودت باشي.
وقتي با سكوت او روبرو شد، چون واقعاً نمي دانست چه جوابي بايد به پیرمرد بدهد برايش تعريف كرد كه از همان اولين باري كه او را در حال قدم زدن روی تپه جنگلی «کالیماچ» ديده مراقبش بوده و بعضي روزها كه غيبت مي كرده حتي نگران مي شده. بعد سئوالي از او پرسيد كه هيچ انتظارش را نداشت...
شواليه گوجه فرنگي تمام ساكنان روستاهاي اطراف كاخ دوشس ها را در سالن كاخ جمع كرد تا موضوع مهمي را به اطلاع آنها برساند. مردم نگران و ناراحت بودند، زيرا از اين گونه جلسات نمي شد انتظار چيز خوبي را داشت. در جلسه قبلي حكمي صادر شده بود كه بر طبق آن در ازاي استفاده از زمين و هوا كه جزئي از دارايي دوشس ها حساب شده بود مي بايست ماليات بپردازند. شواليه هر ماه به خانه ساكنان سر ميزد، آنها را مجبور ميكرد نفس عميق بكشند و بعد از اندازهگيري مقدار هوايي كه بلعيده بودند برايشان ماليات وضع مي كرد…
نويسنده: جانی روداری
مترجم: فرنگيس آريانپور
خير، خير، نمي خواهم شما را فريب بدهم. اصلاً پرچم سفيدي در كار نبود. يك لشگر تازه نفس از ليمو ترش ها كه از پايتخت اعزام شده بودند براي حمله آماده ميشدند. براي دوستان ما فقط دو راه باقي مانده بود: يا تسليم شوند و يا فرار كنند. چيپالينو سعي كرد از راه مخفي زيرزميني فرار كند، اما سربازها آنجا را هم زير نظر داشتند. شما چه فكر مي كنيد؟ چه كسي از وجود راه مخفي آنها را مطلع كرده بود؟
نويسنده: جانی روداری
مترجم: فرنگيس آريانپور
ژنرالهاي قهرمان از دروازه پارك رد شدند و به سوي ساختمان كه روي تپه واقع شده بود حركت كردند. بالارفتن از تپه براي شاهزاده كه عادت به چنين كارهايي نداشت دشوار بود. او از خستگي مفرط به سختي نفس ميكشيد و خيس عرق شده بود. شاهزاده تصميم گرفت زياد خودش را خسته نكند. به اين دليل از نيمه راه برگشت و فرماندهي را به فرمانده ليمو ترش ارشد داد…
نويسنده: جانی روداری
مترجم: فرنگيس آريانپور
در آن حوالي گرگها، خرس ها و جانوران وحشي ديگر زندگي ميكردند و براي جلوگيري از حمله آنها اطراف غار را با افروختن آتش تا صبح روشن نگه مي داشتند. البته اين كار مي توانست آنها را لو بدهد و آتش از كاخ ديده شود. با اين وجود چاره ديگري نداشتند، در غير اينصورت ممكن بود طعمه گرگها شوند. گرگها هر شب به غار نزديك ميشدند و نگاههاي حريصانهاي به عمه كدوئي چاق و گرد و قلمه ميانداختند…
نويسنده: جانی روداری
مترجم: فرنگيس آريانپور
صبح روز بعد ليمو شيرين در صدر يك لشكر ليموترش وارد دهكده شد. صداي زنگوله كلاههاي سربازان هم ساكنان دهكده و هم حيوانات را ترساند. گاوها كه در آن نزديكي مشغول چرا بودند از خوردن باز ايستادند و خود را براي دفاع آماده كردند. آخر به نظرشان رسيد كه يك گله گاو غريبه به آنجا حمله كرده است. پياز سبز كه در آن موقع مشغول شانهكردن سبيلهايش جلوي آئينه بود با شنيدن اين سر و صداها پشت پنجره آمد تا ببيند چه خبر است. چشمتان روز بد نبيند. آفتابي شدن پياز سبز همانا و گرفتار ليموترشها شدن همانا!
نويسنده: جانی روداری
مترجم: فرنگيس آريانپور
به دستور شواليه گوجهفرنگي، عمو كدوئي، پروفسور گلابي، استاد انگوري، عمه كدوئي و ديگر اهالي دهكده دستگير و به زندان انداخته شدند. البته منظور از زندان زيرزمين تاريك و پر از موش كاخ است. خوشبختانه شمعي كه پروفسور گلابي با خود آورده بود خيلي موثر واقع شد. پروفسور براي ترساندن موشها بعد از كوك كردن ويلونش نواختن را آغاز كرد. موشها از موسيقي كلاسيك و جدي خوششان نميآمد و اين سر و صداها آنها را به ياد ميو ميوي گربه ميانداخت...
نويسنده: جانی روداری
مترجم: فرنگيس آريانپور
چيپالينو در كفاشي استاد انگوري مشغول كار شد و بزودي در كار كفاشي مهارت زيادي كسب كرد. او به همه كارها ميرسيد، چرمها را موم ميماليد، زير كفشها ميخ ميكوبيد، زير اشنهها نعل ميزد و اندازه پاي مشتريان را ميگرفت و همه كارهايش را با شوخي و خنده انجام ميداد.
نويسنده: جانی روداری
مترجم: فرنگيس آريانپور
چيپولونه پسري داشت به نام چيپالينو. چيپالينو هفت برادر ديگر داشت بنامهاي: چيپولهتو، چيپولوتو، چيپولوچا، چيپولووچا و الي آخر. اين اسامي مناسبترين نام براي اعضاي يك خانواده صادق و درستكار پياز بود. آنها مردمان خوبي بودند ولي راستش زندگي چندان بر وفق مرادشان نميگذشت. آخر هر جا كه پياز باشد، سر و كله اشك و گريه هم پيدا مي شود...
نويسنده: جانی روداری
مترجم: فرنگيس آريانپور
زن كلافه دستي در جلوي صورتش تكان داد تا اين صدا را از خود دور كند. بالاخره طاقت نياورد و گفت:
- مرا اينجا زنداني كردي برايم پندواندرز بخواني؟
- نه. توخودت به اينجا آمدي تا بهتر با خودت آشنا شوي...
جواب آنقدر غير واقعي بود كه زن جوابي براي آن پيدا نكرد. يعني چه؟ من اصلاً نميدانم اينجا كجاست؟ اگر خودم به اينجا آمدم پس چرا نمي توانم از اينجا خلاص بشوم؟ كم مانده بود از ناچاري گريه و ناله سر بدهد. بايد راهي براي نجات پيدا كند. بايد فكر كند. چشمانش را بست و بدنش را سست كرد تا راحتتر فكر كند...
From the publisher's feed