زمزمه ادبی

زمزمه ادبی

By Farangis AryanpurFiction
Download on the App Store

زمزمه ادبی episodes

  • داستان كوتاه "بوسه فراموش شده" نوشته الكساندر ايوانويچ كوپرين

    در زمانهاي قديم، در زمان حيات افسانه ها، در اتاق خواب زيبايي گهواره نوزادي كنار پنجره قرار داشت. پسر شاه در آن بخواب رفته بود. ماه از پشت ميله هاي چدني پنجره مي درخشيد. انوار آن لكه هاي فسفري ملايمي بر همه چيز از خود بجا مي‌گذاشت. انوار ماه، اسرار اتاق را فاش مي كرد: نقش و نگارهاي مرموز فرش ايراني، كنده كاريهاي روي پشتي راست و بلند صندلي، خز نقره اي حيواني كه بر كف اتاق پهن شده بود، چين هاي روميزي گلدوزي شده، تيردان و تيرهاي داخل آن با نوك‌هاي طلايي كه به ديوار آويخته شده بود.

    شب همچنان ادامه داشت و لكه نوراني ماه روي كف اتاق با حركت از يك جا به جاي ديگر اشكال مختلفي را قلم مي زد. تا اينكه بالاخره به گهواره شاهزاده رسيد...


    مترجم: فرنگیس آریان‌پور

    20 min
  • داستان كوتاه "شاهزاده بيچاره" نوشته الكساندر ايوانويچ كوپرين

    “عاليه، عاليه، خيلي عاقلانه است!”

    دانيا اييو‌لف 9 ساله عصباني روي شكم بر پوست خرس سفيد دراز كشيده بود و در حاليكه پاهايش را بلند كرده بود پاشنه كفش هايش را بهم مي زد.

    واقعاً عاليه! فقط بزرگها مي توانند تا اين اندازه خودشان را به نفهمي بزنند. مرا در اتاق مهماني تاريك محبوس كردند تا نفهمم چكار دارند مي كنند. حالا همگي جمع شدند درخت كاج را تزيين كنند. آنها از من مي خواهند وانمود كنم كه انگار سر از كارشان در نمي آورم. بله، همه بزرگها اينطور هستند!

    ترجمه: فرنگیس آریان‌پور

    26 min
  • داستان باغ كودك نوشته الكساندر ايوانويچ كوپرين

    ايليا ساموئيلويچ بورمين در سمت منشي دادگاه يتيمان خدمت مي كرد. وقتي او زنش را از دست داد حدود 50 سالش بود و دخترش هفت سال داشت. ساشنكا دختري لاغر و نازيبا و مبتلا به بيماري كم خوني بود. رشدش بد بود و آنقدر كم غذا مي خورد كه هر روز موقع غذا پدر مجبور مي شد با آمدن گرگها و لولوخورخوره او را بترساند تا كمي غذا به دهان ببرد. در ميان سر و صداي شهر بزرگ پر جنب و جوش، دخترك انسان را به ياد علفهاي نازك و ضعيفي مي انداخت كه خدا مي داند چگونه در لابلاي شكافهاي ديوارهاي سنگي قديمي روئيده بودند.

    ترجمه: فرنگیس آریان‌پور

    22 min
  • نگاه-5 (قسمت آخر)

    نمي‌دانم، چه اتفاقي افتاد، ولي در يك آن صحنه زيبايي از يك سالن بسيار مجلل و با شكوه جلوي چشمم ظاهر شد كه من و او در بين مهمانان ديگر در حال رقص بوديم...دستم را به طرفش دراز كردم...وقتي او با قدمهاي آرام و موزون مرا هدايت كرد دوباره خودم را در آن سالن يافتم. يعني من او را مي شناختم؟

    15 min
  • نگاه-4

    راه برگشتن به هتل را تقريباً دويدم. دلم مي خواست هر چه زودتر آن را بپوشم. اما وقتي پا به درون اتاق گذاشتم احساس عجيبي بهم دست داد. يكدفعه چيزي مثل ترس توي دلم راه يافت. با پاهايي لرزان همه جا را سركشي كردم. مي‌ترسيدم كسي توي حمام يا زير تخت قايم شده باشد. چنان سخت دنبال آدم مي گشتم كه علت ترسم را كه جلوي چشمم قرار داشت نمي‌ديدم.

    BG music: 

    CC BY 4.0/Luca Fraula/Darkness (cropped)


    11 min
  • نگاه-3

    چند قدم عقب رفتم و با تلاش زياد و نيروي اراده حواسم را متوجه وسايلي كردم كه مي خواستم بخرم. كاغذ و مداد و يك بسته گچ هاي رنگي خريدم و از فروشگاه خارج شدم. هوا آنقدر خوب و مطبوع بود كه تصميم گرفتم توي پاركي كه در همان نزديكي بود بنشينم و همانجا اولين تصوير را روي كاغذ بياورم.

    17 min
  • نگاه-2

    چاي را سر كشيدم و تفريحي و گردش‌كنان به هتل برگشتم. وقتي براي گرفتن كليد اتاقم به اطلاعات مراجعه كردم، پاكتي به من داده شد. متعجب و مردد آن را گرفتم و نگاهي به داخل آن انداختم. كارت دعوت زيبايي داخل آن بود. با نگاهي پرسش‌گر به متصدي پذيرش نگاه كردم.

    16 min
  • نگاه

    از پشت پنجره اتاق هتل، خيابان در آن پايين دنياي ديگري به نظر مي آمد. دنيايي كه هم مرا فراري مي‌داد و هم بسوي خود مي‌كشاند. هم چنگالهايش را بسويم دراز كرده بود و هم درهايش را برويم مي‌بست. دو روز بود كه به هنگ كنگ آمده بودم و دو روز بود كه در اين هتل زيبا ساكن شده بودم، دو روز بود كه حتي يك دقيقه هم از اتاقم خارج نشده بودم.

    16 min
  • جوانه‌ای بر دل سنگ-3

    ارتباط بین آنها در سطح خیلی ساده و دوستانه، بدون هرگونه اشاره ای به پیشرفت ارتباط تا یکسال پیش ادامه داشت. یکسال پیش هر دو در یک زمان دست از تماس کشیدند. چرا؟ سوالی که ادنیسا بارها از خود پرسیده بود ولی جوابی برای آن نداشت...

    14 min
  • جوانه‌ای بر دل سنگ-2

    راننده از توی آینه نگاهی به ادنیسا انداخت و لبخند زد و زیر لب چیزی زمزمه کرد. اما قبل از اینکه او بتواند جویای علت لبخند راننده و اینکه شاید فکر کرده او کمی «در دنیای دیگری سیر می کند» بشود، رایبود نفس عمیقی کشید و تند و تند شروع کرد به انگلیسی چند جمله را تکرار کردن...

    11 min

About زمزمه ادبی

From the publisher's feed

پادکست «زمزمه ادبی»، زمزمه ای است به دنیای فانتزی و تخیلی نویسنده ایرانی فرنگیس آریان پور که شاید بتواند به هر یک از شنوندگان امکان بدهد تا خود را در دنیایی ببیند که احساسات دست نیافتنی آنها دست یافتنی می شوند.