
Sign up to save your podcasts
Or


زن ناخودآگاه مثل يك عروسك كوكي دوباره به سوراخ نزديك شد و چشم بر آن گذاشت. اثري از آن تالار نبود، به جاي آن راهروي فراخ درازي جلوي چشمش ظاهر شد كه انتهايش معلوم نبود به كجا و يا به چه چيزي ختم مي شد. حالا آدمها عادي بودند و صورتهايشان در سمت حركت پاهايشان قرار داشت. يعني در واقع سرشان درست روي گردنشان جا گرفته بود... زن نميدانست از اين حرفها و افكار پوچ و بي معني بخندد يا گريه كند.
تنگ بودن جا و كوفتگي ماهيچه ها او را بخود آورد. خواست كش واكش كند، اما دستش به ديواره هاي چوبي آن اتاقك خورد. صداي ضربه هاي ممتدي او را هوشيارتر كرد.
- كيه؟
- شما خوبيد؟
- نه.
- حال شما را مي فهمم. تازه آمدهايد؟
- شما كي هستيد؟
- نمي دانم. اسمم يادم رفته.
- چند وقته اينجائيد؟
نمي دانم، شايد چند سال، شايد چند ساعت....
ناباوري اينكه در اين اتاق كوچك چوبي بدون در و پنجره گرفتار شده است چنان ضربه سنگيني برايش بود كه از حال رفت. در فاصله هاي بيهوشي و هوشياري صداي كشيده شدن چيزي روي چوب به گوشش رسيد. مثل اينكه كسي با چنگك يا ناخن داشت به روي سطح چوبي ميكشيد. صدا چندش آور بود...
...با صداي هق هق از خواب پريد. لرزشي كه از گريه ممتد بدنش را فرا گرفته بود هنوز موج وار بر پوستش مي لغزيد. پاهايش را روي شكم جمع كرد و مانند طفلي بي پناه دستانش را حلقه وار به دور خود پيچاند تا شايد از سرمايي كه تمام وجودش را در بر گرفته بود كم شود. اما هر چه مي گذشت از سرما و لرزشي كه بدنش را فرا گرفته بود كاسته نمي شد.
کارگردان موسیقی: آناستاسیا د.آ.
نویسنده: فرنگیس آریانپور
اوايل فصل بهار بود، ملكه اين مجلس كنار پنجره بازي نشسته بود. در آن پايين، درست زير پنجره برفها در حال آب شدن بودند و زمين اينجا و آنجا نمايان بود. بانوي بال به مرداني كه دور او جمع شده بودند گفت:
همه شما با كلمات و جملات قلمبه و پر طمطراق از من تعريف و تمجيد مي كنيد، اما هيچ يك از شما نمي تواند ثابت كند كه او شواليه واقعي است. شما ها مي گوئيد كه حاضريد فقط براي يك نگاه من جان فدا كنيد! اگر اينطور است، من يك بوسه به كسي هديه مي كنم كه به خاطر من از اين پنجره پايين بپرد...
مترجم: فرنگیس آریان پور
در بخش مركزي روسيه گل زيبايي وجود دارد كه فقط شبها و در جاهاي باطلاقي و مرطوب مي رويد و به خاطر عطر و بوي بسيار خود ويژه و قوي خود كه با تاريك شدن هوا در فضا پخش مي گردد از ديگر گلها متمايز مي شود. اگر شب هنگام اين گلها چيده شوند و در ظرف آبي گذاشته شوند صبح پژمرده شده و بوي ناخوشايندي از آنها تراوش مي كند. البته نمي توان گفت كه اين گل از خانواده گل هاي بنفشه است. ساكنان خانه هاي ييلاقي و مهمانان روشنفكر آن را “بنفشه شب” ناميده اند. روستائيان در روستاهاي مختلف به نام هاي گوناگوني آن را مي نامند...
مترجم: فرنگیس آریان پور
خواب هايي هستند بي نهايت ساده، مثلا مادربزرگ خوابش را اينطور آغاز مي كند: خواب ديدم برف بود و كلاهي روي برف، خواب هايي هستند مكانيكي مثل فيلم سينمايي كه گذشت هر روز را نشان مي دهد، ياكتابي را كه خوانده شده يا گفتگويي را تداعي مي كند و يا جزئيات يك صحنه كوچك خياباني را عميق تر نشان مي دهد. خوابهايي هستند خيلي تخيلي و درهم و برهم و خوابهايي كه حالت صبحگاهي خواب و بيداري عملا به آنها شاخ و برگ بيشتري مي دهد. آدم ها معمولا موقع تعريف خواب خود دروغ هم مي گويند و چيزهايي از خود به آن اضافه مي كنند.
مترجم: فرنگیس آریان پور
موضوع گفتگو خودكشي دو نفر دلداده بود كه خبر صبح شده بود. يادداشت قبل از خودكشي كه از نطر سادگي خود بسيار حزن انگيز بود و در آن وصيت كرده بودند كه آنها را در يك قبر دفن كنند و بالاخره مرگ وحشتناك آنها روي تخت خوابشان.
اين داستان جر و بحث زيادي را برانگيخت. چند نفر گفتند كه خودكشي نشانه ضعف است و ديگران به مخالفت پرداخته و گفتند كه در اين مورد بخصوص نبايد گفت خودكشي دو نفره، زيرا اين قتل و خودكشي بوده است.
مترجم: فرنگیس آریان پور
نيكلاي يوگرافوويچ المازوف به محض اينكه زنش در را باز كرد، بدون اينكه كلاه و كتش را درآورد مستقيم بسوي اتاق كارش رفت. همسرش يك نگاه به قيافه گرفته و اخم آلود و لبش انداخت كه بطور عصبي آن را گاز مي زد و فهميد اتفاق ناگواري بايد افتاده باشد كه حال و روز او اين چنين است.او ساكت بدنيال نيكلاي روان شد. المازوف تا به اتاق رسيد براي لحظه اي بي حركت كنار در ايستاد و به اطراف خود نگريست. كيف دستي اش از لاي انگشتان بيرمقش به كف اتاق ُسر خورد و تمام محتويات داخل آن بيرون ريخت. نيكلاي چند لحظه بعد خودش را در صندلي انداخت و بطور عصبي شروع كرد به جمع و باز كردن انگشتهايش...
مترجم: فرنگیس آریانپور
مرد از بالاي پله هاي قطار به زن ظريف اندام و اندوهگين با آن صورت غمگين و همان پالتوي قديمي آشنا روي پلاتفرم راه آهن ايستاده بود نگاه كرد. جمله قصار يكي از نويسندگان تند زبان به يادش آمد كه گفته بود: “اغلب در عشق، فرار، پيروزي به حساب مي آيد”...
مترجم: فرنگیس آریانپور
From the publisher's feed