Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #393
    برنامه شماره ۳۹۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۸۴باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
    روز نشاط است و طرب برمنشین داد مده
    آمده‌ام مست لقا کشته شمشیر فنا
    گر نه چنینم تو مرا هیچ دل شاد مده
    خواجه تو عارف بده‌ای نوبت دولت زده‌ای
    کامل جان آمده‌ای دست به استاد مده
    در ده ویرانه تو گنج نهان است ز هو
    هین ده ویران تو را نیز به بغداد مده
    والله تیره شب تو به ز دو صد روز نکو
    شب مده و روز مجو عاج به شمشاد مده
    غیر خدا نیست کسی در دو جهان همنفسی
    هر چه وجود است تو را جز که به ایجاد مده
    گر چه در این خیمه دری دانک تو با خیمه گری
    لیک طناب دل خود جز که به اوتاد مده
    ساقی جان صرفه مکن روز ببردی به سخن
    مال یتیمان بمخور دست به فریاد مده
    ای صنم خفته ستان در چمن و لاله ستان
    باده ز مستان مستان در کف آحاد مده
    دانه به صحرا مکشان بر سر زاغان مفشان
    جوهر فردیت خود هرزه به افراد مده
    چون بود ای دلشده چون نقد بر از کن فیکون
    نقد تو نقد است کنون گوش به میعاد مده
    هم تو تویی هم تو منم هیچ مرو از وطنم
    مرغ تویی چوژه منم چوزه به هر خاد مده
    آنک به خویش است گرو علم و فریبش مشنو
    هست تو را دانش نو هوش به اسناد مده
    خسرو جانی و جهان وز جهت کوهکنان
    با تو کلندی است گران جز که به فرهاد مده
    بس کن کاین نطق خرد جنبش طفلانه بود
    عارف کامل شده را سبحه عباد مدهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۸۳گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو
    هین بی‌ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم
    گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران
    صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم
    رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی
    رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۲۹ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده
    بگذر ز آفریده بنگر در آفریدنمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۸۶ای غنچه گلگون آمدی وز خویش بیرون آمدی
    با ما بگو چون آمدی تا ما ز خود خیزان کنیممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۰۹
    تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش‌ترست
    آدمی دزد ز زردزد کنون بیشترست
    2 hr 19 min
  • Ganj e Hozour Program #392
    برنامه شماره ۳۹۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۲۴بگفتم عذر با دلبر که بی‌گه بود و ترسیدم
    جوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم
    بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نادیده
    بگفت او ناپسندت را به لطف خود پسندیدم
    بگفتم گر چه شد تقصیر دل هرگز نگردیده‌ست
    بگفت آن را هم از من دان که من از دل نگردیدم
    بگفتم هجر خونم خورد بشنو آه مهجوران
    بگفت آن دام لطف ماست کاندر پات پیچیدم
    چو یوسف کابن یامین را به مکر از دشمنان بستد
    تو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم
    بگفتم روز بی‌گاه است و بس ره دور گفتا رو
    به من بنگر به ره منگر که من ره را نوردیدم
    به گاه و بی‌گه عالم چه باشد پیش این قدرت
    که من اسرار پنهان را بر این اسباب نبریدم
    اگر عقل خلایق را همه بر همدگر بندی
    نیابد سر لطف ما مگر آن جان که بگزیدممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، سطر ۱۴۱۹خویش ابله کن تبع می‌رو سپسرستگی زین ابلهی یابی و بس
    اکثر اهل الجنه البله ای پسر
    بهر این گفتست سلطان البشر
    زیرکی چون کبر و باد انگیز تست
    ابلهی شو تا بماند دل درست
    ابلهی نه کو به مسخرگی دوتوست
    ابلهی کو واله و حیران هوست
    ابلهان‌اند آن زنان دست بر
    از کف ابله وز رخ یوسف نذر
    عقل را قربان کن اندر عشق دوست
    عقلها باری از آن سویست کوست
    عقلها آن سو فرستاده عقول
    مانده این سو که نه معشوقست گولمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، سطر ۱۵۳۱هم‌چو مجنون‌اند و چون ناقه‌ش یقین
    می‌کشد آن پیش و این واپس به کین
    میل مجنون پیش آن لیلی روان
    میل ناقه پس پی کره دوان
    یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی
    ناقه گردیدی و واپس آمدی
    عشق و سودا چونک پر بودش بدن
    می‌نبودش چاره از بی‌خود شدن
    آنک او باشد مراقب عقل بود
    عقل را سودای لیلی در ربود
    لیک ناقه بس مراقب بود و چست
    چون بدیدی او مهار خویش سست
    فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ
    رو سپس کردی به کره بی‌درنگ
    چون به خود باز آمدی دیدی ز جا
    کو سپس رفتست بس فرسنگها
    در سه روزه ره بدین احوالها
    ماند مجنون در تردد سالها
    گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم
    ما دو ضد پس همره نالایقیم
    نیستت بر وفق من مهر و مهار
    کرد باید از تو صحبت اختیار
    این دو همره یکدگر را راه‌زن
    گمره آن جان کو فرو ناید ز تن
    جان ز هجر عرش اندر فاقه‌ای
    تن ز عشق خاربن چون ناقه‌ای
    جان گشاید سوی بالا بالها
    در زده تن در زمین چنگالها
    تا تو با من باشی ای مردهٔ وطن
    پس ز لیلی دور ماند جان من
    روزگارم رفت زین گون حالها
    هم‌چو تیه و قوم موسی سالها
    خطوتینی بود این ره تا وصال
    مانده‌ام در ره ز شستت شصت سال
    راه نزدیک و بماندم سخت دیر
    سیر گشتم زین سواری سیرسیر
    سرنگون خود را از اشتر در فکند
    گفت سوزیدم ز غم تا چندچند
    تنگ شد بر وی بیابان فراخ
    خویشتن افکند اندر سنگلاخ
    آنچنان افکند خود را سخت زیر
    که مخلخل گشت جسم آن دلیر
    چون چنان افکند خود را سوی پست
    از قضا آن لحظه پایش هم شکست
    پای را بر بست و گفتا گو شوم
    در خم چوگانش غلطان می‌روم
    زین کند نفرین حکیم خوش‌دهن
    بر سواری کو فرو ناید ز تن
    عشق مولی کی کم از لیلی بود
    گوی گشتن بهر او اولی بود
    گوی شو می‌گرد بر پهلوی صدق
    غلط غلطان در خم چوگان عشق
    3 hr 9 min
  • Ganj e Hozour Program #391
    برنامه شماره ۳۹۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۳۸چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من
    صید توایم و ملک تو گر صنمیم وگر شمن
    هر نفس از کرانه‌ای ساز کنی بهانه‌ای
    هر نفسی برون کشی از عدمی هزار فن
    گر چه کثیف منزلم شد وطن تو این دلم
    رحمت مؤمنی بود میل و محبت وطن
    دشمن جاه تو نیم گر چه که بس مقصرم
    هیچ کسی بود شها دشمن جان خویشتن
    مطرب جمع عاشقان برجه و کاهلی مکن
    قصه حسن او بگو پرده عاشقان بزن
    همچو چهی است هجر او چون رسنی است ذکر او
    در تک چاه یوسفی دست زنان در آن رسن
    ذوق ز نیشکر بجو آن نی خشک را مخا
    چاره ز حسن او طلب چاره مجو ز بوالحسن
    گر تو مرید و طالبی هست مراد مطلق او
    ور تو ادیم طایفی هست سهیل در یمن
    آن دم کآفتاب او روزی و نور می دهد
    ذره به ذره را نگر نور گرفته در دهن
    گر چه که گل لطیفتر رزق گرفت بیشتر
    لیک رسید اندکی هم به دهان یاسمن
    عمر و ذکا و زیرکی داد به هندوان اگر
    حسن و جمال و دلبری داد به شاهد ختن
    ملک نصیب مهتران عشق نصیب کهتران
    قهر نصیب تیغ شد لطف نصیبه مجن
    شهد خدای هر شبی هست نصیبه لبی
    همچو کسی که باشدش بسته به عقد چار زن
    تا که بود حیات من عشق بود نبات من
    چونک بر آن جهان روم عشق بود مرا کفن
    مدمن خمرم و مرا مستی باده کم مکن
    نازک و شیرخواره‌ام دوره مکن ز من لبن
    چونک حزین غم شوم عشق ندیمیم کند
    عشق زمردی بود باشد اژدها حزن
    گفتم من به دل اگر بست رهت خمار غم
    باده و نقل آرمت شمع و ندیم خوش ذقن
    گفت دلم اگر جز او سازی شمع و ساقیم
    بر سر مام و باب زن جام و کباب بابزن
    گفتم ساقی او است و بس لیک به صورت دگر
    نیک ببین غلط مکن ای دل مست ممتحن
    بس کن از این بهانه‌ها وام هوای او بده
    تا نبود قماش جان پیش فراق مرتهنمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۲۲۰۱
    هست هشیاری ز یاد ما مضی
    ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا
    آتش اندر زن بهر دو تا بکی
    پر گره باشی ازین هر دو چو نی
    تا گره با نی بود همراز نیست
    همنشین آن لب و آواز نیستمولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۴۳۲این جسد خانهٔ حسد آمد بدان
    از حسد آلوده باشد خاندان
    گر جسد خانهٔ حسد باشد ولیک
    آن جسد را پاک کرد الله نیک
    طهرا بیتی بیان پاکیست
    گنج نورست ار طلسمش خاکیستمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، سطر ۲۶۶۲چون ترا وهم تو دارد خیره‌سر
    از چه گردی گرد وهم آن دگر
    عاجزم من از منی خویشتن
    چه نشستی پر منی تو پیش من
    بی‌من و مایی همی‌جویم به جان
    تا شوم من گوی آن خوش صولجان
    2 hr 47 min
  • Ganj e Hozour Program #390
    برنامه شماره ۳۹۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۷۳خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زودشفتالوی بدزدم او خود نخفته بودخندید و گفت روبه آخر به زیرکیاز دست شیر صید کجا سهل درربودمر ابر را که دوشد و آن جا که دررسدالا مگر که ابر نماید به خویش جودمعدوم را کجاست به ایجاد دست و پافضل خدای بخشد معدوم را وجودمعدوم وار بنشین زیرا که در نمازداد سلام نبود الا که در قعودبر آتش آب چیره بود از فروتنیکآتش قیام دارد و آب است در سجودچون لب خموش باشد دل صدزبان شودخاموش چند چند بخواهیش آزمودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۳۰۶ما رمیت اذ رمیت گفت حقکار حق بر کارها دارد سبقمولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۴۱۰حق همی‌گوید که آری ای نزهلیک بشنو صبر آر و صبر بهصبح نزدیکست خامش کم خروشمن همی‌کوشم پی تو تو مکوشمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۳۷۵۶لیک بعضی رو سوی دم کرده‌اندگرچه سر اصلست سر گم کرده‌اندلیک آن سر پیش این ضالان گممی‌دهد داد سری از راه دمآن ز سر می‌یابد آن داد این ز دمقوم دیگر پا و سر کردند گمچونک گم شد جمله جمله یافتنداز کم آمد سوی کل بشتافتندمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، سطر ۱۴۰۲داند او کو نیک‌بخت و محرمستزیرکی ز ابلیس و عشق از آدمستزیرکی سباحی آمد در بحارکم رهد غرقست او پایان کارهل سباحت را رها کن کبر و کیننیست جیحون نیست جو دریاست اینمولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۲۲۷پا رهاند روبهان را در شکارو آن زدم دانند روباهان غرارعشقها با دم خود بازند کینمی‌رهاند جان ما را در کمینروبها پا را نگه دار از کلوخپا چو نبود دم چه سود ای چشم‌شوخما چو روباهان و پای ما کراممی‌رهاندمان ز صدگون انتقامحیلهٔ باریک ما چون دم ماستعشقها بازیم با دم چپ و راستدم بجنبانیم ز استدلال و مکرتا که حیران ماند از ما زید و بکرطالب حیرانی خلقان شدیمدست طمع اندر الوهیت زدیمتا بافسون مالک دلها شویماین نمی‌بینیم ما کاندر گویمدر گوی و در چهی ای قلتباندست وا دار از سبال دیگرانچون به بستانی رسی زیبا و خوشبعد از آن دامان خلقان گیر و کشای مقیم حبس چار و پنج و ششنغز جایی دیگران را هم بکشای چو خربنده حریف کون خربوسه گاهی یافتی ما را ببرچون ندادت بندگی دوست دستمیل شاهی از کجاات خاستستدر هوای آنک گویندت زهیبسته‌ای در گردن جانت زهیروبها این دم حیلت را بهلوقف کن دل بر خداوندان دلمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۲۶۶۹پنج وقت آمد نماز و رهنمونعاشقان را فی صلاة دائموننه به پنج آرام گیرد آن خمارکه در آن سرهاست نی پانصد هزارنیست زر غبا وظیفهٔ عاشقانسخت مستسقیست جان صادقاننیست زر غبا وظیفهٔ ماهیانزانک بی‌دریا ندارند انس جانمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، سطر ۱۴۳۰هر که او بی سر بجنبد دم بودجنبشش چون جنبش کژدم بودکژرو و شب کور و زشت و زهرناکپیشهٔ او خستن اجسام پاکسر بکوب آن را که سرش این بودخلق و خوی مستمرش این بودخود صلاح اوست آن سر کوفتنتا رهد جان‌ریزه‌اش زان شوم‌تنواستان آن دست دیوانه سلاحتا ز تو راضی شود عدل و صلاحچون سلاحش هست و عقلش نه ببنددست او را ورنه آرد صد گزند
    2 hr 15 min
  • Ganj e Hozour Program #389
    برنامه شماره ۳۸۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۶۷من ز وصلت چون به هجران می روم
    در بیابان مغیلان می روم
    من به خود کی رفتمی او می کشد
    تا نپنداری که خواهان می روم
    چشم نرگس خیره در من مانده‌ست
    کز میان باغ و بستان می روم
    عقل هم انگشت خود را می گزد
    زانک جان این جاست و بی‌جان می روم
    دست ناپیدا گریبان می کشد
    من پی دست و گریبان می روم
    این چنین پیدا و پنهان دست کیست
    تا که من پیدا و پنهان می روم
    این همان دست است کاول او مرا
    جمع کرد و من پریشان می روم
    در تماشای چنین دست عجب
    من شدم از دست و حیران می روم
    من چو از دریای عمان قطره‌ام
    قطره قطره سوی عمان می روم
    من چو از کان معانی یک جوم
    همچنین جو جو بدان کان می روم
    من چو از خورشید کیوان ذره‌ام
    ذره ذره سوی کیوان می روم
    این سخن پایان ندارد لیک من
    آمدم زان سر به پایان می روممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، سطر ۱۸۵۶
    صوفیی از فقر چون در غم شود
    عین فقرش دایه و مطعم شود
    زانک جنت از مکاره رسته است
    رحم قسم عاجزی اشکسته است
    آنک سرها بشکند او از علو
    رحم حق و خلق ناید سوی او
    این سخن آخر ندارد وان جوان
    از کمی اجرای نان شد ناتوان
    شاد آن صوفی که رزقش کم شود
    آن شبه‌ش در گردد و اویم شود
    زان جرای خاص هر که آگاه شد
    او سزای قرب و اجری‌گاه شد
    زان جرای روح چون نقصان شود
    جانش از نقصان آن لرزان شود
    پس بداند که خطایی رفته است
    که سمن‌زار رضا آشفته است
    هم‌چنانک آن شخص از نقصان کشت
    رقعه سوی صاحب خرمن نبشت
    رقعه‌اش بردند پیش میر داد
    خواند او رقعه جوابی وا نداد
    گفت او را نیست الا درد لوت
    پس جواب احمق اولیتر سکوت
    نیستش درد فراق و وصل هیچ
    بند فرعست او نجوید اصل هیچ
    احمقست و مردهٔ ما و منی
    کز غم فرعش فراغ اصل نی
    آسمانها و زمین یک سیب دان
    کز درخت قدرت حق شد عیان
    تو چه کرمی در میان سیب در
    وز درخت و باغبانی بی‌خبر
    آن یکی کرمی دگر در سیب هم
    لیک جانش از برون صاحب‌علم
    جنبش او وا شکافد سیب را
    بر نتابد سیب آن آسیب را
    بر دریده جنبش او پرده‌ها
    صورتش کرمست و معنی اژدها
    آتش که اول ز آهن می‌جهد
    او قدم بس سست بیرون می‌نهد
    دایه‌اش پنبه‌ست اول لیک اخیر
    می‌رساند شعله‌ها او تا اثیر
    مرد اول بستهٔ خواب و خورست
    آخر الامر از ملایک برترست
    در پناه پنبه و کبریتها
    شعله و نورش برآیدت بر سها
    عالم تاریک روشن می‌کند
    کندهٔ آهن به سوزن می‌کند
    گرچه آتش نیز هم جسمانی است
    نه ز روحست و نه از روحانی است
    جسم را نبود از آن عز بهره‌ای
    جسم پیش بحر جان چون قطره‌ای
    جسم از جان روزافزون می‌شود
    چون رود جان جسم بین چون می‌شود
    حد جسمت یک دو گز خود بیش نیست
    جان تو تا آسمان جولان‌کنیست
    تا به بغداد و سمرقند ای همام
    روح را اندر تصور نیم گام
    دو درم سنگست پیه چشمتان
    نور روحش تا عنان آسمان
    نور بی این چشم می‌بیند به خواب
    چشم بی‌این نور چه بود جز خراب
    جان ز ریش و سبلت تن فارغست
    لیک تن بی‌جان بود مردار و پست
    بارنامهٔ روح حیوانیست این
    پیشتر رو روح انسانی ببینمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، سطر ۱۸۹۱این بیابان خود ندارد پا و سر
    بی‌جواب نامه خستست آن پسر
    کای عجب چونم نداد آن شه جواب
    با خیانت کرد رقعه‌بر ز تاب
    رقعه پنهان کرد و ننمود آن به شاه
    کو منافق بود و آبی زیر کاه
    رقعهٔ دیگر نویسم ز آزمون
    دیگری جویم رسول ذو فنون
    بر امیر و مطبخی و نامه‌بر
    عیب بنهاده ز جهل آن بی‌خبر
    هیچ گرد خود نمی‌گردد که من
    کژروی کردم چو اندر دین شمنمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان
    بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا
    بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن
    سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا
    آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم
    سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
    بی صبر بود و بی‌حیل خود را بکشت او از عجل
    گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
    بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا
    ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضامولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۱۵۴
    کس به زیر دم خر خاری نهد
    خر نداند دفع آن بر می‌جهد
    بر جهد وان خار محکم‌تر زند
    عاقلی باید که خاری برکند
    3 hr 3 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners