Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #498
    برنامه شماره ۴۹۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDFPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۳۴۱سماع آمد هلا ای یار برجهمُسابق باش و وقت کار برجههزاران بار خفتی همچو لنگرمثال بادبان این بار برجهبسی خفتی تو مست از سرگرانیچو کردندت کنون بیدار، برجههلا ای فکرت طیار، برپرتو نیز ای قالب سیّار، برجههلا صوفی چو ابن الوقت باشدگذر از پار و از پیرار، برجهبه عشق اندرنگنجد شرم و ناموسرها کن شرم و استکبار، برجهوگر کاهل بود قوّال عارفبدو ده خرقه و دستار، برجهسماح آمد رباح از قول یزدانکه عشقی به ز صد قنطار برجهبه عشق آنک فرشت گوهر آمدچو موج قُلزم زخّار برجهچو زلفین ار فروسو می‌کشندتتو همچون جعد آن دلدار برجهصلایی از خیال یار آمدخیالانه تو هم ز اسرار برجهبسی در غدر و حیلت برجهیدییکی از عالم غدّار برجهبسی بهر قوافی برجهیدیخموشی گیر و بی‌گفتار برجهمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۶۶تخم بَطّی گر چه مرغ خانه‌اتکرد زیر پر چو دایه تربیتمادر تو بَطِّ آن دریا بدستدایه‌ات خاکی بد و خشکی‌پرستمیل دریا که دل تو اندرستآن طبیعت جانْت را از مادرستمیل خشکی مر ترا زین دایه استدایه را بگذار کو بَدرایه استدایه را بگذار بر خشک و براناندر آ در بحر معنی چون بطانگر ترا مادر بترساند ز آبتو مترس و سوی دریا ران شتابتو بطی بر خشک و بر تر زنده‌اینی چو مرغ خانه خانه‌گنده‌ایمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۷۸قالب خاکی فتاده بر زمینروح او گردان برین چرخ برینما همه مرغابیانیم ای غلامبحر می‌داند زبان ما تمامپس سلیمان بحر آمد ما چو طَیْردر سلیمان تا ابد داریم سَیْربا سلیمان پای در دریا بنهتا چو داود آب، سازد صد زرهآن سلیمان پیش جمله حاضرستلیک غیرت چشم‌بند و ساحرستتا ز جهل و خوابناکی و فضولاو بپیش ما و ما از وی ملولتشنه را درد سر آرد بانگ رعدچون نداند کو کشاند ابر سعدچشم او ماندست در جوی روانبی‌خبر از ذوق آب آسمانمَرکَب همت سوی اسباب رانداز مُسبّب لاجرم محروم ماندآنک بیند او مُسبّب را عیانکی نهد دل بر سببهای جهان؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۰جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیاید، بر کار تو عزرائیل هم نیاید کی تو هم سببی اگر چه مخفی تری از آن سببها، و بود کی بر آن رنجور مخفی نباشد کی و هُوَ اَقْرَبُ اِلَيهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُون(اشاره به آیه ۸۵ سوره واقعه)گفت یزدان آنک باشد اصل دانپس ترا کی بیند او اندر میان؟گرچه خویش از عامه پنهان کرده‌ایپیش روشن‌دیدگان هم پرده‌ایوانک ایشان را شِکَر باشد اَجَلچون نظرشان مست باشد در دُوَل؟تلخ نبود پیش ایشان مرگ تنچون روند از چاه و زندان در چمنوا رهیدند از جهان پیچ‌پیچکس نگرید بر فَواتِ هیچ، هیچبرج زندان را شکست اَرکانییهیچ ازو رنجد دل زندانیی؟کای دریغ این سنگ مرمر را شکستتا روان و جان ما از حبس رَست؟آن رُخام خوب و آن سنگ شریفبرج زندان را بهی بود و اَلیفچون شکستش تا که زندانی برَست؟دست او در جرم این باید شکستهیچ زندانی نگوید این فُشارجز کسی کز حبس آرندش به دارتلخ کی باشد کسی را کش بَرَنداز میان زهر ماران سوی قند؟جان مجرّد گشته از غوغای تنمی‌پرد با پَرِّ دل، بی‌پای تنهم‌چو زندانیِّ چَه که اندر شبانخسپد و بیند به خواب او گُلْسِتانگوید ای یزدان مرا در تن مبَرتا درین گلشن کنم من کرّ و فرگویدش یزدان دعا شد مستجابوا مَرَو واللهُ اَعْلَم بِالصَّواباین چنین خوابی ببین چون خوش بودمرگْ نادیده به جنت در رودهیچ او حسرت خورد بر اِنتباهبر تن با سلسله در قعر چاه؟مؤمنی آخر در آ در صف رزمکه ترا بر آسمان بودست بزمبر امید راهِ بالا کن قیامهم‌چو شمعی پیش محراب ای غلاماشک می‌بار و همی‌سوز از طلبهم‌چو شمع سر بریده جمله شبلب فرو بند از طعام و از شرابسوی خوان آسمانی کن شتابدم به دم بر آسمان می‌دار امیددر هوای آسمان رقصان چو بیددم به دم از آسمان می‌آیدتآب و آتش رزق می‌افزایدتگر ترا آنجا برد نبود عجبمنگر اندر عِجز و بنگر در طلبکین طلب در تو گروگان خداستزانک هر طالب به مطلوبی سزاستجهد کن تا این طلب افزون شودتا دلت زین چاه تن بیرون شودخلق گوید مُرد مسکین آن فلانتو بگویی زنده‌ام ای غافلانگر تن من هم‌چو تن‌ها خفته استهشت جنت در دلم بشکفته استجان چو خفته در گل و نسرین بودچه غمست ار تن در آن سِرگین بود؟جان خفته چه خبر دارد ز تنکو به گلشن خفت یا در گُولْخَن؟می‌زند جان در جهان آبگوننعره یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمُون (۱)گر نخواهد زیست جان بی این بدنپس فلک ایوان کی خواهد بُدَن؟گر نخواهد بی بدن جان تو زیستفِی السَّماءِ رِزْقُکُم (۲) روزی کیست؟۱. اشاره به آیه ۲۶ سوره یس.۲. اشاره به آیه ۲۲ سوره ذاریات.
    4 hr 18 min
  • Ganj e Hozour Program #497
    برنامه شماره ۴۹۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۳۸
    سماع از بهر جان بی‌قرارست
    سبک برجه چه جای انتظارست
    مشین این جا تو با اندیشه خویش
    اگر مردی برو آن جا که یارست
    مگو باشد که او ما را نخواهد
    که مرد تشنه را با این چه کارست
    که پروانه نیندیشد ز آتش
    که جان عشق را اندیشه عارست
    چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید
    در آن ساعت هزار اندر هزارست
    شنیدی طبل برکش زود شمشیر
    که جان تو غلاف ذوالفقارست
    بزن شمشیر و ملک عشق بستان
    که ملک عشق ملک پایدارست
    حسین کربلایی آب بگذار
    که آب امروز تیغ آبدارست
    مولوی، مثنوی، دفتر اول ، بیت ۲۲۱
    تو مگو ما را بدان شه بار نیست
    با کریمان کارها دشوار نیست
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۳۷
    رفته ره درشت من بار گران ز پشت من
    دلبر بردبار من آمده برده بار من
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم ، بیت ۲۵۹۸
    کودکان سازند در بازی دکان
    سود نبوَد جز که تعبیر زمان
    شب شود در خانه آید گرسنه
    کودکان رفته بمانده یک تنه
    این جهان بازی‌ گَه است و مرگِ شب
    باز گردی کیسه خالی پر تَعَب
    کسب دین عشقست و جذب اندرون
    قابلیت نور حق را ای حَرون
    کسب فانی خواهدت این نفسِ خَس
    چند کسبِ خَس کنی؟ بگذار بس
    نفسِ خَس گر جویدت کسب شریف
    حیله و مکری بود آن را ردیف
    مولوی، مثنوی، دفتر اول ، بیت ۳۴۲۶
    بشنو الفاظ حکیم پرده‌ای
    سِر همانجا نِه که باده خورده‌ای
    مست از میخانه ای چون ضال شد
    تَسخُر و بازیچهٔ اطفال شد
    می‌فُتد این سو آن سو هر رهی
    در گِل و می‌خنددش هر ابلهی
    او چنین و کودکان اندر پی اش
    بی‌خبر از مستی و ذوق می اش
    خلق، اطفالند، جز مست خدا
    نیست بالغ جز رهیده از هوا
    گفت دنیا لَعْب و لهوست و شما
    کودکیت و راست فرماید خدا
    از لَعِب بیرون نرفتی کودکی
    بی ذَکاتِ روح کی باشد ذَکّی؟
    -----
    جنگ خلقان همچو جنگ کودکان
    جمله بی‌معنی و بی‌مغز و مُهان
    جمله با شمشیر چوبین جنگشان
    جمله در لا یَنفَعی آهنگشان
    جمله شان گشته سواره بر نی ای
    کین بُراقِ ماست یا دُلدُل‌ پی ای
    حاملند و خود ز جهل افراشته
    راکب و محمول ره پنداشته
    -----
    همچو طفلان جمله‌تان دامن‌سوار
    گوشهٔ دامن گرفته اسب وار
    از حق انَّ الظَّنَّ لا یُغنی رسید
    مرکب ظن بر فلکها کی دوید؟
    -----
    آنگهی بینید مَرکَبهای خویش
    مرکبی سازیده‌اید از پای خویش
    وهم و فکر و حس و ادراک شما
    همچو نی دان مرکب کودک هلا
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم ، بیت ۲۳۲۰
    آدمی داند که خانه حادث است
    عنکبوتی نه که در وی عابث است
    پشّه کی داند که این باغ از کیست؟
    کو بهاران زاد و مرگش در دیست
    کرم کاندر چوب زاید سست‌حال
    کی بداند چوب را وقت نهال؟
    ور بداند کرم از ماهیّتش
    عقل باشد کرم باشد صورتش
    عقل، خود را می‌نماید رنگها
    چون پری دورست از آن فرسنگها
    از مَلَک بالاست چه جای پری؟
    تو مگس‌پرّی به پستی می‌پری
    گرچه عقلت سوی بالا می‌پرد
    مرغ تقلیدت به پستی می‌چرد
    علم تقلیدی وَبالِ جان ماست
    عاریه‌ست و ما نشسته کان ماست
    زین خرد جاهل همی باید شدن
    دست در دیوانگی باید زدن
    هرچه بینی سود خود زان می‌گریز
    زهر نوش و آب حیوان را بریز
    هر که بستاید ترا دشنام ده
    سود و سرمایه به مفلس وام ده
    ایمنی بگذار و جای خوف باش
    بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
    آزمودم عقل دور اندیش را
    بعد ازین دیوانه سازم خویش را
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم ، بیت ۳۹۷
    بی‌خبر چون دام می‌گیرد شکار
    دام را چه علم از مقصود کار؟
    دام را چه ضر و چه نفع از گرفت؟
    زین گرفت بیهده‌ش دارم شگفت
    ای برادر دوستان افراشتی
    با دو صد دلداری و بگذاشتی
    کارت این بودست از وقت ولاد؟
    صید مردم کردن از دام وِداد؟
    زان شکار و اَنْبُهی و باد و بود
    دست در کن، هیچ یابی تار و پود؟
    بیشتر رفتست و بیگاهست روز
    تو به جد در صید خلقانی هنوز
    آن یکی می‌گیر و آن می‌هِل ز دام
    وین دگر را صید می‌کن چون لِئام
    باز این را می‌هِل و می‌جو دگر
    اینت لَعبِ کودکان بی‌خبر
    شب شود در دام تو یک صید نی
    دام بر تو جز صُداع و قید نی
    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم ، بیت ۷۴۲
    پس غذای عاشقان آمد سَماع
    که درو باشد خیال اجتماع
    قوتی گیرد خیالات ضمیر
    بلک صورت گردد از بانگ و صفیر
    آتش عشق از نواها گشت تیز
    آن چنان که آتش آن جَوزْریز
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۳۹
    سماع آرام جان زندگانست
    کسی داند که او را جان جانست
    کسی خواهد که او بیدار گردد
    که او خفته میان بوستان‌ست
    ولیک آن کو به زندان خفته باشد
    اگر بیدار گردد در زیان‌ست
    سماع آن جا بکن کان جا عروسیست
    نه در ماتم که آن جای فغانست
    کسی کو جوهر خود را ندیدهست
    کسی کان ماه از چشمش نهانست
    چنین کس را سماع و دف چه باید
    سماع از بهر وصل دلستان‌ست
    کسانی را که روشان سوی قبله‌ست
    سماع این جهان و آن جهانست
    خصوصا حلقه‌ای کاندر سماعند
    همی‌گردند و کعبه در میانست
    اگر کان شکر خواهی همان جاست
    ور انگشت شکر خود رایگانست
    4 hr 8 min
  • Ganj e Hozour Program #496
    برنامه شماره ۴۹۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت تمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۳۰
    دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
    که امشب می‌نویسد زی نویسد باز فردا ری
    قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن
    قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری
    گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالد
    گه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری
    به یک رُقعه جهانی را قلم بکشد کند بی‌سر
    به یک رُقعه قِرانی را رهاند از بلا آری
    کر و فَرِّ قلم باشد به قدر حرمت کاتب
    اگر در دست سلطانی اگر در کف سالاری
    سرش را می‌شکافد او برای آنچ او داند
    که جالینوس به داند صلاح حال بیماری
    نیارد آن قلم گفتن به عقل خویش تحسینی
    نداند آن قلم کردن به طبع خویش انکاری
    اگر او را قلم خوانم و اگر او را علم خوانم
    در او هوش است و بی‌هوشی زهی بی‌هوش هشیاری
    نگنجد در خرد وصفش که او را جمع ضدین است
    چه بی‌ترکیب ترکیبی عجب مجبور مختاری
    -----------------
    جَفَّ الْقَلَمُ بِما أنْتَ لاقٍ.
    خشك شد قلم به آنچه سزاوار بودی.
    جَفَّ الْقَلَمُ بِما هُوَ کائنٌ.
    خشك شد قلم به آنچه بودنی است.
     اقبال لاهوری، میلاد آدم
    فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور
    خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد
    مولوی، مثنوی، دفتر اول ، بیت ۱۴۶۱
    پس محلِّ وحی گردد گوش جان
    وحی چه بْوَد؟ گفتنی از حس نهان
    گوش جان و چشم جان جز این حس است
    گوش عقل و گوش ظن زین مُفلس است
    لفظ جبرم عشق را بی‌صبر کرد
    وانک عاشق نیست حبس جبر کرد
    این معیّت با حقست و جبر نیست
    این تجلّیِ مه است این ابر نیست
    ور بود این جبر، جبر عامه نیست
    جبر آن اَمّارهٔ خودکامه نیست
    جبر را ایشان شناسند ای پسر
    که خدا بگشادشان در دل بصر
    غیب آینده بریشان گشت فاش
    ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش
    اختیار و جبر ایشان دیگرست
    قطره‌ها اندر صدفها گوهرست
    هست بیرون قطرهٔ خرد و بزرگ
    در صدف آن در خردست و سترگ
    طبع ناف آهوست آن قوم را
    از برون خون و درونشان مشکها
    تو مگو کین مایه بیرون خون بُود
    چون رود در ناف مشکی چون شود
    تو مگو کین مس برون بُد مُحْتَقَر
    در دل اکسیر چون گیرد گهر؟
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۱
    به تحقیق خشک شد قلم که طاعت و عصیان و درستکاری و دزدی برابر نیست. خشک شد قلم که سپاسگزاری و ناسپاسی برابر نیست. خشک شد قلم که همانا خداوند پاداش نکوکاران را تباه نسازد.
    هم‌چنین تأویل قَدْ جَفَّ الْقَلَم
    بهر تحریضست بر شغل اَهَم
    پس قلم بنوشت که هر کار را
    لایق آن هست تاثیر و جزا
    کژ روی جف القلم کژ آیدت
    راستی آری سعادت زایدت
    ظلم آری مُدبری جَفَّ الْقَلَم
    عدل آری بر خوری جَفَّ الْقَلَم
    چون بدزدد دست شد جَفَّ الْقَلَم
    خورد باده مست شد جَفَّ الْقَلَم
    تو روا داری؟ روا باشد که حق
    هم‌چو معزول آید از حکم سَبَق؟
    که ز دست من برون رفتست کار
    پیش من چندین میا چندین مزار
    بلک معنی آن بود جَفَّ الْقَلَم
    نیست یکسان پیش من عدل و ستم
    فرق بنهادم میان خیر و شر
    فرق بنهادم ز بد هم از بتر
    ذره‌ای گر در تو افزونی ادب
    باشد از یارت بداند فضل رب
    قدر آن ذره ترا افزون دهد
    ذره چون کوهی قدم بیرون نهد
    پادشاهی که به پیش تخت او
    فرق نبود از امین و ظلم‌جو
    آنک می‌لرزد ز بیم ردِّ او
    وانک طعنه می‌زند در جَدِّ او
    فرق نبود هر دو یک باشد برش
    شاه نبود خاک تیره بر سرش
    ذره‌ای گر جهد تو افزون بود
    در ترازوی خدا موزون بود
    پیش این شاهان هماره جان کنی
    بی‌خبر ایشان ز غَدر و روشنی
    گفتِ غَمّازی که بد گوید ترا
    ضایع آرد خدمتت را سالها
    پیش شاهی که سمیعست و بصیر
    گفتِ غَمّازان نباشد جای‌گیر
    جمله غَمّازان ازو آیِس شوند
    سوی ما آیند و افزایند بند
    بس جفا گویند شه را پیش ما
    که برو جَفَّ الْقَلَم کم کن وفا
    معنی جَفَّ الْقَلَم کی آن بود
    که جفاها با وفا یکسان بود؟
    بل جفا را هم جفا جَفَّ الْقَلَم
    وآن وفا را هم وفا جَفَّ الْقَلَم
    عفو باشد لیک کو فرِّ امید
    که بود بنده ز تقوی روسپید؟
    دزد را گر عفو باشد جان برد
    کی وزیر و خازن مخزن شود؟
    ای اَمینُ الدّینِ ربّانی بیا
    کز امانت رُست هر تاج و لِوا
    پور سلطان گر برو خاین شود
    آن سرش از تن بدان باین شود
    وز غلام هندوی آرد وفا
    دولت او را می‌زند: طالَ بَقا
    چه غلام؟ ار بر دری سگ باوفاست
    در دل سالار او را صد رضاست
    زین چو سگ را بوسه بر پوزش دهد
    گر بود شیری چه پیروزش کند؟
    جز مگر دزدی که خدمتها کند
    صدق او بیخ جفا را بر کَنَد
    چون فُضیل ره‌زنی کو راست باخت
    زانک دَه مَرده به سوی توبه تاخت
    وآنچنان که ساحران فرعون را
    رو سیه کردند از صبر و وفا
    دست و پا دادند در جرم قَوَد
    آن به صد ساله عبادت کی شود
    تو که پنجه سال خدمت کرده‌ای
    کی چنین صدقی به دست آورده‌ای؟
    4 hr 2 min
  • Ganj e Hozour Program #495
    برنامه شماره ۴۹۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۶رغبت به عاشقان کن ای جان صد رغایببنشین میان مستان اینک مه و کواکبآن روز پرعجایب وان محشر قیامتگشتست پیش حسنت مستغرق عجایبچون طیبات خواندی بر طیبین فشاندیطیبتر از تو کی بود ای معدن اطایبجان را ز تست هر دم سلطانیی مسلماین شکر از کی گویم از شاه یا ز صاحبدر جیب خاک کردی ارواح پاک جیبانسر کرده در گریبان چون صوفیان مراقبعشق تو چون درآمد اندیشه مرد پیششعشق تو صبح صادق اندیشه صبح کاذبای عقل باش حیران نی وصل جو نه هجرانچون وصل گوش داری زان کس که نیست غایبجان چیست فقر و حاجت جان بخش کیست جز توای قبله حوایج معشوقه مطالبنک نقد شد قیامت اینک یکی علامتطالع شد آفتابت از جانب مغاربدرکش رمیدگان را محنت رسیدگان رازان جذبه‌های جانی ای جذبه تو غالبتا بیند این دو دیده صبح خدا دمیدهدام طلب دریده مطلوب گشته طالبعشق و طلب چه باشد آیینه تجلینقش و حسد چه باشد آیینه معایبکو بلبل چمن‌ها تا گفتمی سخن‌هانگذشت بر دهان‌ها یا دست هیچ کاتبنه از نقش‌های صورت نه از صاف و نه از کدورتنه از ماضی و نه حالی نه از زهد نه از مراتبعقلم برفت از جا باقیش را تو فرماای از درت نرفته کس ناامید و غایبمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۵آواز داد اختر بس روشنست امشبگفتم ستارگان را مه با منست امشببررو به بام بالا از بهر الصلا راگل چیدنست امشب می خوردنست امشبتا روز دلبر ما اندر برست چون دلدستش به مهر ما را در گردنست امشبتا روز زنگیان را با روم دار و گیرستتا روز چنگیان را تنتن تنست امشبتا روز ساغر می در گردش است و بخششتا روز گل به خلوت با سوسنست امشبامشب شراب وصلت بر خاص و عام ریزمشادی آنک ماهت بر روزنست امشبداوودوار ما را آهن چو موم گرددکاهن رباست دلبر دل آهنست امشببگشای دست دل را تا پای عشق کوبدکان زار ترس دیده در مأمنست امشببر روی چون زر من ای بخت بوسه می‌دهکاین زر گازدیده در معدنست امشبآن کو به مکر و دانش می‌بست راه ما راپالان خر بر او نه کو کودنست امشبشمشیر آبدارش پوسیده است و چوبینوان نیزه درازش چون سوزنست امشبخرگاه عنکبوتست آن قلعه حصینشبرگستوان و خودش چون روغنست امشبخاموش کن که طامع الکن بود همیشهبا او چه بحث داری کو الکنست امشبمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۰۶مژده مژده همه عشاق بکوبید دو دستکانک از دست بشد دست زنان می‌آیدخوشتر از جان چه بود جان برود باک مدارغم رفتن چه خوری چون به از آن می‌آیدهر کسی در عجبی و عجب من اینستکو نگنجد به میان چون به میان می‌آیدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۵۴همه حیات در اینست کاذْبَحُوا بَقَرهچو عاشقان حیاتید چون پس بقرید؟هزار شیر تو را بنده‌اند چه بود گاو؟هزار تاج زر آمد چه در غم کمرید؟چو شب خطیب تو ماهست بر چنین منبراگر نه فهم تباهست از چه در سمرید؟مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۵لذت عشق بتان را ز زحیران مطلبصبح کاذب بود این قافله را سخت مضلمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۵۴ذکر حق کن بانگ غولان را بسوزچشم نرگس را ازین کرکس بدوزصبح کاذب را ز صادق وا شناسرنگ می را باز دان از رنگ کاستا بُوَد کز دیدگان هفت رنگدیده‌ای پیدا کند صبر و درنگرنگها بینی بجز این رنگهاگوهران بینی به جای سنگهاگوهرِ چه؟ بلک دریایی شویآفتاب چرخ‌پیمایی شویکارکُن در کارگه باشد نهانتو برو در کارگه بینَش عیانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۳می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجاگردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجاپیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش راآن عیش بی‌روپوش را از بند هستی برگشادر مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشازان سان که اول آمدی ای یَفْعَلُ الله ما یشادیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بیندر بی‌دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلازوتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شدمستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیابگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسنپر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پامولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸گویی مرا چون می‌روی؟ گستاخ و افزون می‌روی؟بنگر که در خون می‌روی آخر نگویی تا کجا؟گفتم کز آتش‌های دل بر روی مفرش‌های دلمی غلط در سودای دل تا بحر یَفْعَل ما یشاهر دم رسولی می‌رسد جان را گریبان می‌کشدبر دل خیالی می‌دود یعنی به اصل خود بیا
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #494
    برنامه شماره ۴۹۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۲۱
    من از عالم تو را تنها گزینمروا داری که من غمگین نشینم؟دل من چون قلم اندر کف توستز توست ار شادمان وگر حزینمبجز آنچ تو خواهی من چه باشم؟بجز آنچ نمایی من چه بینم؟گه از من خار رویانی گهی گلگهی گل بویم و گه خار چینممرا تو چون چنان داری چنانممرا تو چون چنین خواهی چنینمدر آن خُمّی که دل را رنگ بخشیچه باشم من؟ چه باشد مهر و کینم؟تو بودی اول و آخر تو باشیتو به کن آخرم از اولینمچو تو پنهان شوی از اهل کفرمچو تو پیدا شوی از اهل دینمبجز چیزی که دادی من چه دارم؟
    چه می جویی ز جیب و آستینم؟
    مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۳
    خفته از احوال دنیا روز و شب
    چون قلم در پنجهٔ تقلیبِ رب
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۶۴
    از این تنگین قفس جانا پریدی
    وزین زندان طراران رهیدی
    ز روی آینه گل دور کردی
    در آیینه بدیدی آنچ دیدی
    خبرها می‌شنیدی زیر و بالا
    بر آن بالا ببین آنچ شنیدی
    چو آب و گل به آب و گل سپردی
    قماش روح بر گردون کشیدی
    ز گردش‌های جسمانی بجستی
    به گردش‌های روحانی رسیدی
    بجستی ز اشکم مادر که دنیاست
    سوی بابای عقلانی دویدی
    بخور هر دم می شیرینتر از جان
    به هر تلخی که بهر ما چشیدی
    گزین کن هر چه می‌خواهی و بستان
    چو ما را بر همه عالم گزیدی
    از این دیگ جهان رفتی چو حلوا
    به خوان آن جهان زیرا پزیدی
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۰
    عاشقان در سیل تند افتاده‌اند
    بر قضای عشق دل بنهاده‌اند
    هم‌چو سنگ آسیا اندر مَدار
    روز و شب گردان و نالان بی‌قرار
    گَردشَش بر جُویْ جُویان شاهدست
    تا نگوید کس که آن جُو راکدست
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۸۷
    چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست
    اسرار همی‌گویم و اسرار ندانم
    مانند ترازو و گزم من که به بازار
    بازار همی‌سازم و بازار ندانم
    در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
    طومار نویسم من و طومار ندانم
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۴
    باز این را می‌هِل و می‌جو دگر
    اینت لَعبِ کودکان بی‌خبر
    شب شود در دام تو یک صید نی
    دام بر تو جز صُداع و قید نی
    پس تو خود را صید می‌کردی به دام
    که شدی محبوس و محرومی ز کام
    در زمانه صاحب دامی بود
    هم‌چو ما احمق که صید خود کند؟
    چون شکار خوک آمد صید عام
    رنج بی‌حد لقمه خوردن زو حرام
    آنک ارزد صید را عشقست و بس
    لیک او کی گنجد اندر دام کس؟
    تو مگر آیی و صید او شوی
    دام بگذاری به دام او روی
    عشق می‌گوید به گوشم پست پست
    صید بودن خوش‌تر از صیادیست
    گول من کن خویش را و غِرّه شو
    آفتابی را رها کن ذره شو
    بر درم ساکن شو و بی‌خانه باش
    دعوی شمعی مکن پروانه باش
    تا ببینی چاشنی زندگی
    سلطنت بینی نهان در بندگی
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۲
    چرب کردن مرد لافی لب و سَبلَت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بیرون آمدن میان حریفان کی: من چنین خورده ام و چنان
    پوست دنبه یافت شخصی مُسْتَهان
    هر صباحی چرب کردی سَبلَتان
    در میان مُنعِمان رفتی که من
    لوت چربی خورده‌ام در انجمن
    دست بر سَبلَت نهادی در نوید
    رمز یعنی سوی سَبلَت بنگرید
    کین گواه صدق گفتار منست
    وین نشان چرب و شیرین خوردنست
    اشکمش گفتی جواب بی‌طنین
    که: أبادَ اللهُ کَیْدَ الْکاذِبین
    لاف تو ما را بر آتش بر نهاد
    کان سبيل چرب تو بر کنده باد
    گر نبودی لاف زشتت ای گدا
    یک کریمی رحم افکندی به ما
    ور نمودی عیب و کژ کم باختی
    یک طبیبی داروی او ساختی
    گفت حق که کژ مجنبان گوش و دُم
    یَنْفَعَنَّ الصّادقین صِدْقُهُم
    كهف اندر کژ مخسپ ای مُحْتَلِم
    آنچ داری وا نما و فَاسْتَقِم
    ور نگویی عیب خود باری خمش
    از نمایش وز دغل خود را مکش
    گر تو نقدی یافتی مگشا دهان
    هست در ره سنگهای امتحان
    سنگهای امتحان را نیز پیش
    امتحانها هست در احوال خویش
    گفت یزدان: از ولادت تا به حَین
    یُفْتَنُونَ کُلَّ عامٍ مَرَّتَیْن
    امتحان در امتحانست ای پدر
    هین به کمتر امتحان خود را مخر
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۸۶
    هست سرِّ مرد چون بیخ درخت
    زان بروید برگهاش از چوب سخت
    درخور آن بیخِ رُسته برگها
    در درخت و در نفوس و در نُهی
    برفلک پرهاست ز اشجار وفا
    اَصْلُها ثابت و َفَرْعُه فِی السَّما
    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۷۳
    آن منیّ و هستیَت باشد حلال
    که درو بینی صفات ذوالجلال
    شد درخت کژ مُقَوِّم حق‌نما
    اَصْلُهُ ثابت و فَرْعُهْ فِی‌السَّما
     مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۷۵
    که آمدش پیغام از وحی مهم
    که کژی بگذار اکنون فَاسْتَقِم
    این درخت تن عصای موسیست
    که امرش آمد که بیندازش ز دست
    تا ببینی خیر او و شر او
    بعد از آن بر گیر او را ز امرِ هُو
    پیش از افکندن نبود او غیر چوب
    چون به امرش بر گرفتی گشت خوب
    اول او بُد برگ‌افشان بَرّه را
    گشت معجز آن گروه غرّه را
    گشت حاکم بر سر فرعونیان
    آبشان خون کرد و کف بر سر زنان
    از مزارعشان برآمد قحط و مرگ
    از ملخهایی که می‌خوردند برگ
    تا بر آمد بی‌خود از موسی دعا
    چون نظر افتادش اندر مُنْتَها
    کین همه اِعجاز و کوشیدن چراست؟
    چون نخواهند این جماعت گشت راست
    امر آمد که اتّباعِ نوح کن
    ترکِ پایان‌ْبینیِ مشروح کن
    زان تغافل کن چو داعیِ رهی
    امرِ بِلِّغ هست نبود آن تهی
    کمترین حکمت کزین اِلحاحِ تو
    جلوه گردد آن لِجاج و آن عُتُو
    تا که ره بنمودن و اِضلالِ حق
    فاش گردد بر همه اهلِ فِرَق
    چونک مقصود از وجود اظهار بود
    بایدش از پند و اِغوا آزمود
    دیو اِلحاحِ غَوایت می‌کند
    شیخ‌،اِلحاحِ هدایت می‌کند
    3 hr 54 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners